چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۴

شبيه صداي گلپايي براي من
هستي
عميق
نافذ
اما خاموشي...
گاهي كه نسيمي مي وزد 
تنها عطري از گذشته را به يادم مي آورد 
بعد هربار كسي در گوشم مي خواند ديگر منتظر نباش
مرا در امتداد اين جاده بردي و گوشه اي كنار كوه ايستادي به نظاره از دور؟
يادت هست گفتي باران بهانه بود؟؟؟
كاش آن شب باراني دوباره و دوباره تكرار مي شد 
من گم شده ام
خانه ام ابري است
بهانه ي بارانم باش 
ببار

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۴

براي گفتن حرف بسيار است
براي شنيدن هم
اما اين روزها... اين روزها...
اين روزها هيچ چيزي نيست
كه مرا به شوق بياورد
جز تو
تو هم كه نيستي؛

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۴

مرا ببخش 
كسي كه بايد حلال كند تويي
من تمام گناهت را به جان مي خرم
تو برايم هماني بمان كه روزي آمدم كه به تو ثابت كنم چه هستم، اما دهانم بسته ماند از تمام آنچه كه بودي
براي من انار بياور و آغوشي كه همه دلتنگي هايم را ببرد
دلت براي تنهاييم نسوخت كه رفيق راه نيمه شدي
يا بهانه ي مهمتري از قرار پنجشنبه مان داشتي؟
حالا به خواب هر كسي كه فكر مي كني مي آيي جز من!!!؟
و هركسي را كه مي خواهي خطاب مي كني جز من!!!؟
تنهايي من بهاي كدامين گناه من است؟
ميان اين همه چشم پر سوال چه بگويم جز سكوت اين انتظار چندساله؟
به خوابم بيا
آغوش تو تنها چيزي است كه مي خواهم

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۴

از تمام تو 
تنها تكرار واژه هايت برايم مانده
و خاطرات گريزان و بازيگوش
مي ترسم در اين هياهو و شلوغي
طعم صدايت را از ياد ببرم
بگو 
به من بگو كه همه ي اين ماجرا 
يك شوخي چند روزه است و پايانش دست توست 
مرا به ورطه ي خاطرات مينداز
از اين همه تنهايي و انتظار مرا اين نصيب، بي انصاف؟؟؟!!!!

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۴

ديروز دم اذان صبح عزيزترين موجود زندگيمو از دست دادم
سكته كرد
به همين سادگي و با همين سختي

اينكه يه جوون ٣٥ ساله چرا بايد سكته مغزي كنه يه چيزه و اينكه آخرين كلمه زندگيش يه اس ام اس و اسم من بود تمام دنيا

به سادگي و از روي جبر منو تنها گذاشتي
اونم مني كه هيچوقت بلد نبودم به كسي تسليت بگم
حالا خودم شدم صاحب عزا
حالا عزاي عشقي رو گرفتم كه خودت تو دلم كاشتي
با احتياط و وسواس...
باشه رفيق

اين جملات روز قبلشه كه حالا از همه اون عشق چند ساله برام ارث گذاشته:

قلبم رو نگه دار
بزار تو صندوق خونه دلت 
هوادارش باش
آینده مال ماس
اين روزها
يكي بود و يكي نبود
گاهي هم
يكي نبود و آن يكي بود
چيزي كه مي دانم كه نمي دانم
اين است
كه
من
كجاي اين قصه گم شده ام،
كه تا كنون
در حسرت آن شاخه گل ارغواني
بي تاب
اين خيابان را بالا و پايين مي كنم
؟
مي داني عزيزم...
شايد بايد اين پاييز هم بگذرد
خدا را چه ديدي؟
شايد بعد از اين پاييز
نه نامي از من بماند و نه نشانه اي از تو.
آن وقت 
هر سال 
وقتي من از اين خيابان مي گذرم
ديگر باران نمي آيد.

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۹۴

آدمی که منتظر است ، هیچ نشانه ای ندارد
فقط با هر صدایی بر می گردد …
دوام يه زندگي كار سختيه اما يه راه حل آسون داره
كافيه آدم به روز اول فكر كنه ببينه چه احساسي داشته
همين

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۴

چند غزل ديگر بايد خواند 
تا تو از ميانه ي شاهد فال هايم
يكي از هزاران سلامم را پاسخ دهي
...

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۴

از قديم مي گفتن آدما رو مي شه چند جا تو زندگي شناخت
وقت بي پولي
وقت خونه خريدن
وقت دنبال كار گشتن
وقت خنسي كلاً
اين روزا دارم به اين موضوع فكر مي كنم كه ما مردمي هستيم كه سر اخلاقيات زياد لاف مي زنيم اما خدا نكنه يه جايي گذرمون به نامرد و بي مرام بيفته
چنان نمك پاش مي شيم كه تا ابد در ياد مي مونه ...
اين روزا بنا به شرايط زندگي چشم تو چشم يه سري كه مي شم، نهايت فقط نگاهشون مي كنم اما نبايد انتظار داشته باشند كه خودمو بزنم به بي رگي و درگير قربونت برم هاو عشقم گفتن ها وعزيزم خونه ي مام بيا ها و اين چرنديات بشم
ماها بنا به اقتضاي طبيعت با هم فاميليم يا همكاريم وگرنه هيچ حسي بينمون نيست

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۴

لطفاً 
کمی دورتر بایست!
هر وقت كه با من مهربان تر می شوی،
هر وقت كه روياهايت را برايم تصوير مي كني،
هر وقت كه از آينده برايم مي گويي،
بیشتر دلم تنگ می شود.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۴

چه ميتوان كرد باآدمهايي كه تورا مجبورميكنند خلاف هستي و چيستي خودت رفتاركني؟
آدمهاي اين روزها اگرتورا آنگونه كه هستي ببينند اصلا جدي ات نمي گيرند...
ساعتها گوشه اي مي نشيني و خودت را با انبوهي از تعهدات و وظايف و بعضاً لطفهاي كوچك و بزرگ دل به خواهت مشغول ميكني، اما تنها زماني تو را ميبينند كه خلاف داستان از پيش خوانده ات رفتار ميكني...
اين روزها بسيار پيش مي آيد كه به خودم مي گويم"مهم نيست، فردا فكرش را ميكنم"
و تا فردا فراموش كرده ام كه چقدر اندوه ديروزم بزرگ بوده...
من همينم
و اين ساده ترين راهي است كه بلدم
اگر كسي مرا بخواهد براي هميني كه هستم ميخواهد.

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۴

يه مرحله اي تو زندگي هست كه آدم فقط يه مسير مستقيم رو بي هدف ميره به هواي تقدير
بعد يه اتفاق، يه حادثه، يه جرقه، متوقفش مي كنه
مي ايسته تو اون مقطع كه بفهمه مي خواد چي كار كنه؛ دو حالت پيش مياد؛ يا نمي پذيره و راه خودشو مي ره و يا مي پذيره و ...
آدم تكليفش با حالت اول معلومه؛ نه گفتن با اينكه سخته اما بلاتكليفي نداره.
حالت دوم اما با خودش موج مياره... 
تو اين زندگي نبرد با موجي كه تلاش مي كنه از تو يه آدم ديگه بسازه، بزرگترين نبرد دنياست. نبايد از كنارش بي اعتنا بگذري.
وقتي آدم مي پذيره با موجي همراه بشه، اولين و بديهي ترين تغيير زندگيش پايبندي است.

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۴

رئيس عوض شده و تازه نفسه
مي خواد انقلاب كنه و صاف اومده سراغ من
واقعا هيچ دليلي وجود نداره كه فكر كنم اين همه حرف قشنگ به يه تغيير اساسي و اصىولي ختم مي شه
حتي يك درصد!!!
تا دلش بخواد ابن الوقت و گداگشنه ي خاله زنك دورش هستند كه اخبار رو ازشون در بياره
تو اين مملكت هر كي از تغيير حرف زده آخرش يه ويرانه جا گذاشته

قانون اول: هرچقدر حالت بد باشه به بقيه بگو خوبم
قانون دوم: آدما همونقدر نمي خوان بدونن كه تو مي خواي بگي

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۴


باید با کتاب خوندن آشتی می کردم...

امسال درست دوازده‌ساله از زمان دانشگاهم می گذره و من تمام این مدت روزی 8 تا 12 ساعت کارکرده‌ام. تمام این دوازده سال هرروز نوشتم ... یادداشت روزانه ...نامه ... مقاله ... گزارش ... آمار... صورتجلسه... چندین هزارصفحه‌ای میشه... دستی و تایپی ...
اما دیروز که رفتم شهر کتاب، عین کسی بودم که تازه از یه جزیره پرت و دورافتاده وارد شهری شده که حتی زبانش رو هم بلد نیست. 
باورم نمی‌شد تصویری که از خودم داشتم می‌دیدم. خیلی غریب و حیوونکی بودم...
درست شبیه کسی که از ته قحطی به خوراکی رسیده...

تحریم هر جورش به روح و روان آدم آسیب می رسونه بخصوص وقتی خودخواسته و از روی لجبازی و کمی هم از روی بی‌شعوری باشه.


یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۴

در مورد آينده چه شبهايي كه صحبت نمي كرديم
در حاليكه دنيا نه به ميل ما در مسير خود مي چرخيد
مرا ببخش كه آنچه تو برايم مي خواستي فراتر از ظرفيت من بود و آنچه من براي تو مي خواستم خالي از يك لحظه آرامش براي تو
...

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۴

یادته یه بار بهت گفتم :
دنيامون كوبيسم شده
همه چیز باهم و درهمه

گفتی:
کم کم این در هم و بر همی داره شکل میگیره
میشه واسه خودش
به قول تو نیو کوبیسم

پس کی؟
چرا من تصویری تو این بی نظمی نمی بینم؟
یک زن خیلی کارها را انجام نمی دهد،
خیلی چیزها را به رویت نمی آورد،
خیلی چیزها را نمی خواهد که ببیند، 
ساعت ها تو را می شنود؛

گاهی برعکس

 داد می زند،  
بحث می کند،  
اعتراض می کند، 
با تمام وجودش استدلال می کند...

اما یک کار را اگر انجام دهد تمام می شوی و زندگی به پایان می رسد

اگر دیگر با تو حرف نزند ...
وقتي نمي روي، مي ماني
وقتي مي ماني،
نيستي
زمان براي تو نمي ايستد
يا موج سوار خوبي هستي يا بايد به گل بنشيني
چرا تعبير همه ي خواب هايمان
مسافري است كه مي گويند 
مي آيد و
هيچوقت نمي آيد

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۴

پيش از اين ساعت ها و ساعت ها نوشته ام و ديگر نوشتنم نمي آيد
انگار چيزي درونم قهر كرده با من
قبلاً ها سعي مي كردم بنويسم كه سبك بشوم 
كه ذهنم آرام بگيرد
كه قطعه هاي آشفته خواب هايم را به هم وصل كنم
اما حالا فقط سكوت برايم مانده
بهاي سختي داده ام براي فهميدن اينكه به هر كسي تنها به قدر لياقتش بايد فرصت داد
انقدر بهاي اين فهميدن سنگين بود كه حالا تحقيقاً ورشكسته ام...
درست شبيه يك ليوان چاي يخ كرده و بي طعم

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۹۴

چه با داشته هامون خوش باشیم چه نباشیم
اساسا چشممون دنبال ِ نداشته هامونه
خیر ِ سرمون مثلا داریم زندگی می کنیم!
آدم هم نمی شیم خبرمون.
از دست خودم ناراحتم
يه جوري پيچيدم به هم كه نمي دونم سر گره كجاست
گاهي وقتا شايد زمان خيلي چيزا رو كمرنگ كنه اما جاي زخم  مونده و هرازگاهي سر وا مي كنه
نمي دونم چطور مي شه آدم يه راه قطعي واسه بخشيدن خودش پيدا كنه
گاهي پيش مياد ساعت ها و ساعت ها خودمو سر يه موضوعي سرزنش مي كنم اونم با اينكه بارها و بارها به خودم قول دادم كه اشتباهمو ديگه تكرار نكنم
سعي هم كردم
با تمام وجود...
اما يه گذر خاطره از ذهن كافيه تمام ماجرا رو به خاطرم بياره و دوباره ساعت ها و ساعت ها درگير سرزنش دروني بشم
بي صاحاب دست بردارم نيست
گذاشته رو تكرار خودش رفته پي چرت زدنش...

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۴

دوست داشتن خوبي هاي آدم ها خيلي آسونه
اما دوست داشتن بدي هاشون فقط شجاعت مي خواد
چون پاي عقل و استدلال و پذيرش اونا به ميون مياد

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۹۴

کسی مگه می تونه لذت های عمیق رو حس کنه بدون اینکه بتونه دردهای عمیق رو تاب بیاره.
کسی مگه می تونه موفقیت های بزرگ داشته باشه بدون اینکه بتونه شکست های بزرگ رو تاب بیاره.
کسی مگه می تونه استراحت لذت بخشی داشته باشه بدون اینکه بتونه سختی و خستگی کار زیاد رو تاب بیاره. 
توانایی تاب آوردن گودال نمودار سینوسی زندگی، لذت قله نمودار رو بهت هدیه میده.

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۴

مرزهاي اخلاقي يا "ابرهاي آسمان هر سرزميني شبيه مردمان همان سرزمين مي بارند"


اين روزا روزاي خوبي نيست 
خوب و بد هر چيزي نسبيه اما اين روزا بيشتر از حس ديگه اي غمگينم و پر از افسوس
روزهاييه كه همه بلاتكليفند و تا جايي كه مي تونند ته قصه ها و ماجراهاشونو باز مي ذارن.
راستي اسم چيو ميشه گذاشت "اخلاق"، وقتي هر كسي به ميل خودش خطشو جا به جا مي كنه و پرچمش رو جايي مي كوبه كه نفع شخصي و ماليش بهش مجوز مي ده؟؟؟!!!

به واسطه كارم آدمايي رو مي شناسم كه هر روز يه رنگن... 
يه روز كراوات مد ميشه، كراواتي  ميشن؛
يه روز ته ريش، ته ريشي مي شن... 
يه روز ميرن با پاپانوئل عكس ميندازن
يه روز سر از جمكران در ميارن
يه روز واسه آدم مجسمه بودا از چين ميارن
يه روز سر از مسلك شينتوي ژاپني ها در ميارن
يه روزايي هم مثل الان كه ماه رمضونه، عصر به عصر قرارهاي افطاري و شامشونو واسه هم مسيج مي كنن

اينا همونايي هستند كه تمام انرژيشنو مي ذارن و مي گردن تو دور و بر خودشون به ياركشي كه ورم عقده تاييدشَوَندگيشون بخوابه، اما يه لحظه سرك كشيدن تو جناح مقابل رو از دست نمي دن... همه اش دنبال فرصت هستن كه يه آتوي تُپل از اونوريا پيدا كنن...

اين روزا گله زياد مي شنوم از دور و ورم...گله هاي آميخته با بغض و حسرت، اكثراً از روي كينه و حسادت ذاتي، گاهي با نااميدي، گاهي هم از روي فلاكت 
...
شنيدن اينجور حرفا راحت نيست چه برسه به گوش دادنشون
...
طرف با ٢٠٦ اومده با لكسوس رفته... طرف رشوه داده به فلاني كه فلان كارش راه بيفته... طرف اگه آدم حسابي بود كه  زن طلاق نمياد... طرف فلان جاييه، اونجايي ها كه ديگه تكليفشون معلومه... طرف تنهاس، معلوم نيست داره چي كار مي كنه كه توپ تكونش نميده...طرف دله دزده و يه مشت مثه خودشو دورش جمع كرده...
طرف...
طرف...
طرف...

گاهي دلم مي خواد داد بزنم بسه ديگه، چرا به من مي گين اين حرفا رو؟؟؟؟
اما هيچ كاري نمي كنم، جز سكوت

امروز تعطيليم بود خير سرم؛ يكي زنگ زد به درد دل... گله... نمي دونم... ديگه دنيا به آخر رسيده لابد كه من شدم سنگ صبور اينا

مي گفت يكي از همين جمع هاي ياركشي شده رفتن يه جاي ديگه، دور هم جمع شدن و بعد مثله اين نشست هاي خونه تيمي ها، تصميم گرفتن و يكي رو مامور كردن كه حكم رو ابلاغ كنه... 
مي گفت از صبح هي گوشيش زنگ مي خورده و جواب نمي داده... آخر سر تكست دادن  بهش كه :
"فلاني ما تو فلان جلسه تصميم گرفتيم كه تو از انتخابات انصراف بدي چون راي ما ميشكنه..."
مي گفت باز يكي ديگه شون تكست داده "فلاني زنگ زدم امشب فلان جا واسه افطاري دعوتت كنم..."

دو راه بيشتر نداشت و هر دو راه تبعاتي داشت... اما هدف هر دو نوع اين تبعات فقط شخصيتش بود...
گفتم مي خواي چي كار كني؟ گفت الان وقت سكوت كردنه...

هيچ اسمي نميشه رو اين  رفتار گذاشت....زشتيش انقدر توچشمه كه فك آدم مي چسبه به زمين.
فكر مي كنم چنين رفتارايي فقط از يه عده بي ريشه ي حريص سر مي زنه... كار از بي شعوري گذشته.
از طرفي هم به شكل ايده آليستي كلاسيكي فكر مي كنم مرد سياسي فحش خورش بايد ملس باشه و پاي فكرش بايسته و جا نزنه

اما متاسفم ...
متاسفم كه دارم تو چنين جوي نفس مي كشم...جوي كه نفع شخصي، شرافت حرفه اي رو توجيه مي كنه.

اين تنها يه نمونه ي داغ داغش بود كه نوشتم... داشت خفه ام مي كرد... بايد مي ريختمش بيرون وگرنه از زور سكسكه كارم به بيمارستان مي كشيد

گاهي فكر مي كنم دقيقا همينجاست كه بايد مارادونا رو ول كرد و غضنفر رو چسبيد...
اما فقط خدا مي دونه كي مرد اين كاره!!!


یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۹۴

قدرت تفكر و زبان

حدود بيست روز ديگه مجمع عمومي داريم. حدود سيصد تا شركت بايد بيان، راي بدن كه هيات مديره و بازرس خودشون رو براي دوسال آينده انتخاب كنن
تا اينجاي قضيه خيلي موضوع خاصي وجود نداره 
مجموعه اي نامه، دعوتنامه، قانون و آيين نامه و به قول جديدي ها " راي زني" و " لابي" و اينا كه همه با هم برسيم به بيست روز ديگه...
اين وسط
ماست هيچكس كه ترش نيست
همه هم همه چي مي گن 
پشت هم
درباره هم
با هم 
گروهي 
تكي
ائتلافي
با دلخوري
با خشم
با بغض
با احتياط
بي احتياط
با متلك 
بي متلك
گوشم پر حرفه اين روزا

خاصيت همه ي انتخابات همينه 
اينكه موج ايجاد مي كنن تو جمع...
اما به نظر من اين موقع هاست كه ميشه آدما رو شناخت.

امروز با كسي صحبت كردم كه عمري رو پاي كار تشكلي گذاشته و به قول خودش سي چهل ساله روزي ده دوازده ساعت كار مي كنه و دستي بر قلم داره و تئوريسينه
بين حرفاش داشت سعي مي كرد به من بگه با نبودن و حذف فكر قصد داره فهم ايجاد كنه و بايد تو اين جمع زلزله بياد و بايد از نو ساختش چون اوني نشده كه از روز اول مي خواستن بشه

چي مي شد كرد جز تلاش براي درك كردن و گوش دادن ؟؟؟ 
فقط قضاوت نكردم چون تو اين ده سال ديدم كه خيلي ها دم از كار گروهي و اتحاد زدن اما در نهايت نفع شخصيشون تنها شناسه كاريشون بوده و مي فهميدم از چي دلخوره 
سختيش مثل موقعيه كه آدم بچه بزرگ كنه و بچه بيفته دست نااهل
(مثال بهتري به ذهنم نرسيد)
من ِسي و چند ساله تنها سعي كردم بهش بگم روش حذفي مال موقعيه كه جراحي آخرين راه باشه اما نه تا وقتي كه به قدرت و تفكر و زبان باور داشته باشيم


شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۴

آدم موجود عجيبيه
گاهي دروغ رو مي بينه اما دلش نمي خواد باور كنه
كوري گاهي اوقات ذاتيه، گاهي اكتسابيه و گاهي دل به خواه...

جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۹۴

امیدوار باش
اگر هنوز چیزهایی هست که 
دلت را میلرزاند ...
صدايي هست 
كه هنوز 
شنيدنش 
گرمت مي كند
و وجداني كه 
هنوز 
گاهي تلنگر است
خيلي سخته آدم يه بار براي هميشه اشتباهات گذشته رو بفهمه و وقتي كنارشون گذاشت، اگه يه وقتي، يه چيزي هم باعث شد اونا رو به خاطر بياره. دچار اندوه و سرزنش دردناك هميشگيش نشه
فگاهي چقدر فكرداري وحس ميكني چقدر دستهايت از لمس فكرهايت دورند
و مي ترسي
اگربيدارباشي ازترسهايت فرار ميكني اما در خواب چاره اي جزتسليم نداري
ديشب خواب ديدم زلزله آمده و من درآسانسور بودم
زندگي انگارهمين است
تو آسانسور را ميسازي كه ماشين خيالت را از چيزهايي راحت كند ودرست درهمان لحظه يك زلزله مي آيد وباهرچه درذهن توست تقابل مي كند
به همين راحتي
دركسري ازثانيه
بي هوا
يهو
انكارنمي كنم كه ترسيده بودم
ازتنهايي و ضعف خودم بيشتر از هرچيز ديگر
امالحظه بعد تمام ذهنم را حضور كساني پركرده بود كه دوستشان داشتم
دوست داشتن نجاتم داد به همين راحتي
و ترسم را بُرد.

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۴

آدم با دل نیم بند نمي تونه تصميم بگيره
بايد يه جايي، يه وقتي برسه كه يه نفس عميق بكشه و پاشو بكوبه زمين و راه بيفته
بعد هركي ازش پرسيد چرا؟؟؟ بگه:
راه من همين بود

دوشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۴

خيلي حرف مي زنم جديداً
نه هميشه
اما يه وقتايي از دستم در ميره...
احساس مي كنم كلي حرف تو دلمه و مترصد اينم كه گوش شنوا پيدا كنم و همه چيزايي كه رو دلم مونده يهو بيرون بريزم
خوب كه فكر مي كنم مي بينم بي شباهت هم به رودل هم نيست
خيلي بده اين حال
طرف زنگ زده حالمو بپرسه و من يهو همه بغضاي پنهانمو ريختم براش بيرون
اينكه ديگري بفهمه كه تويي كه ساكت پشت ميزت نشستي و چقدر حرف نگفته داري و ذهنت چقدر مشغول چيزاييه كه دغدغه خيلي ها نيست و طبعاً گوشي هم براش نيست
حال خيلي بديه

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

دنيا را بايد
نهايتي بود
و اندوه را
اندازه اي...
در ميانه اين همهمه
كاش اين دنيا 
تنها
آغوش تو بود
و از اين هم تنگ تر در بر مي گرفت...
بايد عشق را جدي بگيريم
عشق مثل گل شمعداني كنار حوض آب است كه اگر سهمي از آن نداشته باشد، تنها تجسم يك حسرت عميق از آن مي ماند...

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۴

وقتي دور و برت نفرت و حسادت موج مي زنه و مجبوري خودتو حبس كني كه كمتر ديده بشي، اونوقته كه به تنها دارايي زندگيت شك مي كني كه آيا واقعيه يا سرابه
اين روزا ديگه تصوير محوي از دوست داشتن و عشق تو ذهنم مونده
پشت هر خاطره اي صدايي هست كه ميگه دلتو خوش نكن
كاش بدانم دوستم داري
حس شاقولي را دارم كه از يك جايي آويزان است و نمي داند، آويزان مي ماند يا نه؛
با هر وزش تكاني مي خورد و بعد دوباره مي ايستد
به خودش مي گويد:
خيلي طول نمي كشد.
و باز دوباره تاب مي خورد 
و باز دوباره مي ايستد
كاش بدانم دوستم داري
كاش
نشانه اي...
حرفي...
صدايي...
داشتم
دنياي اين روزها خلاصه شده در همين كاش هاي خيس و پنهاني

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۴


رازهای جهان را به تو می گویم
فقط به تو
که دست هایت گرم است ...
حیف که نیستی

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۴

دلي كه مي داند چرا تنگ مي شود و بهانه مي گيرد
دليل خوبي دارد براي تپيدن
دلش مي خواهد
همين

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۴

اینجا مدت هاست که تبدیل به شهر هرت شده است؛
و ما ساکنین هرت آباد...
فقط نمی خواهیم که باور کنیم.
زیرا اگر باور کنیم، تمام باورهاي چند هزار ساله مان فروخواهند ریخت
دروغ می گوییم، اما انتظار صداقت داریم...
منفعت شخصی را بر هر چیزی ترجیح می دهیم، اما طلب عدالت می کنیم...
آنچه برای خود می پسندیم، برای دیگران نمی پسندیم...
دم از حق و حقوق می زنیم اما خط و خطوطمان با بقیه -حتی با خودمان- روشن نیست...
تک روی و خودخواهی از سر و رویمان می بارد، اما حرف اتحاد از زبانمان نمی افتد...
قانون اینجا همین است:
"ماسکی که به صورت می زنی اهمیت دارد نه خود واقعیت"
پشت این ماسک سال هاست که شبیه مزرعه ی ملخ خورده  و آفت رو است.
***عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

رمز موفقيت در اين عبارته:
انجامش بده!

گوته


كاش اين دنيا اگر ملاكش براي برتري تنها عقله اما اين عقل وقتي پاي احساسي درميونه،لااقل حسابگري رو بذاره كنار
چرا انقدر دوست داشتن دشواره  و چرا گفتنش دشوارتر از اون؟؟؟

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۴

بايد كوله بارتو جمع كني و بري
هيچ چاره اي نيست
وگرنه بايد به زمين و زمان دروغ بگي كه خوبي ولي نيستي
چه غم انگيز است كه از همه ي يك رابطه ي عاشقانه، تنها چند لايك گاه به گاه بر دلنوشته اي يا احوال پرسي هرازگاهي از روي رفع تكليف باقي بماند...
دليلش مهم نيست...
اين حادثه به اندازه ي حجم يك ثانيه نفس كه فرو رود و ديگر برنيايد، اندوهناك و جانكاه است.

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۴

چقدر سخته وقتي مي بيني يه گروه آدم دور هم جمع شدن و يه هدف مشترك واسه هم تعريف كردن اما درست موقعي كه بايد پشت هم بايستن و متحد باشن، هر كدوم دنبال منافع شخصي شونن و اگه باري از رو زمين بر نمي دارن اما تو وقت اضافه شون ريشه اون يكي رو از بيخ مي زنن
چقدر سخته كه نمي توني بگي كه مي فهمي و چون مي فهمي رنج مي بري
اين روزا هر روز كه پشت ميزم مي شينم و صحبت مجمع عمومي و انتخابات ميشه، فقط به خودم مي گم:
فقط يه كم ديگه تحمل كن... تموم ميشه

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۴

تازگيانوشتن برام سخت شده
قبلاهاتوي سرم كلي ايده داشتم
كلي رويا
قلم وكاغذ هميشه كنارم بود حتي توتاريكي
شب كه ميشد،پرده پنجره اتاقمو كنار ميزدم وبه ستاره هاخيره ميشدم.عاشق اين بودم كه نيمه شب كه بيدارميشم،ماه به هرشكلي كه بودبيادجلوي پنجره و انقدرنگاش كنم كه دوباره خوابم ببره يا نيمه شب كه همه خوابن هزارويك شب رو باصداي حميدعاملي گوش بدم.
چقدربعضي خوشيهاي زندگي كوچك اما باارزشند. درست مثل يه مرواريد يا شايدم همون تيله هاي شيشه اي رنگي هفت سالگي
الان ساعتها به كاغذ خيره ميشم امادريغ از يه كلمه تازه اگه هم بنويسم به زشتترين خط
قديما دستخطم هم خوب بود.

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۴

معمولا هميشه براي مسائلم دنبال راه حل ميگشتم و تمام تلاشمو ميكردم كه بهترين راهو انتخاب كنم
اما چند وقتيه كه كاملا ساكن شدم
حس دايناسوري رو دارم كه يهو يخ زده.
دچار يه جور بحران روحي شدم كه نه قبلا برام پيش اومده بود و نه ديگران در من ديدن
"ديگه براي به دست آوردن هيچي تلاش نمي كنم"
نميدونم چطور ميشه ازش اومد بيرون. يه جور حسرت و غم عجيبو تو تمام جنبه هاي زندگيم حس مي كنم كه دليلشو به درستي نميدونم. گيج شدم. هم گيج هم بي انگيزه
و فقط در ارتباط با خودم
دلم مي خواد يه مدت از اين شهر و آدماش دور بشم
جايي برم كه كسي منو نشناسه
دلم مي خواد چند لحظه بدون ترس بخوابم.
خواب ديدم بهم گفت داره وسايلشو جمع مي كنه كه بياد تهران بمونه
نمي دونم
ولي من خوشحال نشدم
انگار خودمو آماده كرده بودم برم توي يه شهر كوچيك زندگي كنم اما حالا داشت ميومد اينجا كه خونه بگيره
نمي دونم قدر نوشتن آرزوها تو برآورده شدنشون موثره اما مي نويسم
خيلي دلم مي خواست اگه مي شد ميومد تهران يه خونه كوچيك مي گرفت
اما حالا واقعا نمي دونم آرزوم چيه
تنها بازي كه انگار از ته دل آرزو كردم و براورده شد، قبول شدنم تو دانشگاه تهران بود
درد بزرگيه وقتي خودتو بهتر از هركسي تو دنيا ميشناسي
وقتي از چيزي كه پيش از اين بودي و از چيزي كه الان هستي نااميد شدي و راهي براي صلاح نمي بيني،،،
وقتي همه دنيات، روياهات و آرزوهات يه شبه فنا شده...
حالا اگه ساعت ها يه گوشه كز كني، بغض خفه ات كنه يا پنهاني و دور از چشم همه اشك هم بريزي، راهي نيست
ناشكري موهبت زندگيه اما كاش مي شد گاهي آدم خودش همه چيو تموم كنه
ادامه دادن و تلاش كردن بهانه مي خواد...

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۴

١
بايد با واقعيت ها كنار اومد
چند وقت پيش خواب خونه مامان بزرگمو مي ديدم 
رفت و آمد تو خونه زياد بود اما تو همون اوضاع ديدم كنار در آشپزخانه وايستاده. فكر مي كردم بهش بگم ؟ نگم؟ آخرش بهش نزديك شدم و گفتم دلم خيلي برات تنگ شده. گفت نگران نباش تو هم به زودي ميايي پيش من
امروز صبح خواب ديدم تو يه خونه قديمي با يه اتاق قديمي هستيم. از اين اتاق درازا كه در داشت و فقط وقتي مهمون ميومد درش رو باز مي كردن. آدما دو دسته شده بودن. يه عده بالا و يه عده پايين نشسته بودن، من و مامان و مامان بزرگ پايين نشسته بوديم. شبيه مجلس خواستگاري بود.

٢
بين من و مامان بزرگ يه كيف دستي چرمي مشكي بود. تو خواب انگار يكي بهم گفت كيفو بردار. زشته تك افتاده. كيفو برداشتم كه بياد كنارم بشينه اما بلند شد رفت بالاي سالن نشست و صحبت رو شروع كرد.
صداشو درست نمي شنيدم. به مامانم گفتم حرفاش مشخصه؟؟؟ ميشه فهميد چي داره مي گه؟؟؟
مامان گفت آره ... يه چيز ديگه هم گفت كه يادم نمونده
اما من نمي شنيدم بازم.
اين اواخر هروقت خواب مامان بزرگ رو ديدم مي خواسته بهم هشدار بده. كاش واضح ميومد گوشمو مي كشيد. درست مثه همون وقتا كه درپوش حوض رو يواشكي برميداشتيم و حوض رو آب مي كرديم دور از چشمش و وقتي مي فهميد، كلي دعوامون مي كرد.

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۴

خيلي سخت است كه محدودت كنند به يك هزار كاراكتر و بگويند هرچه دلت مي خواهد تنها در يك هزار كاراكتر بنويس و براي هركسي مي خواهي بنويس.
هروقت خواستم بنويسم، هرلحظه اش تو بودي. 
و هرلحظه اش تو هستي. 
باتوام و وقتي بي توام،تو تمام اين فاصله را پرمي كني.
وقتي صدايت مي كنم وجوابم را نمي دهي، دلم مي گيرد.
مچاله مي شوم برايت.بي تاب آغوشت مي شوم.
تنها چيزي كه آرامم مي كند،اعتماد به خداوندي است كه حكمتش مسير تو را از راه من گذراند و من سالهاست به خاطر خواسته اش شكرگزارش هستم.
وقتي كسي كسي را دوست دارد،تمام آرزوهايش آرزوهاي او مي شود و همين هرلحظه اش را ماندگار مي كند.
گياهان خودرو و وحشي ظاهر شكيل و زيبايي ندارند، اما گياه جستجوگر و ماجراجويي كه ريشه در خاك داشته باشد، از زمين نيرو و از خورشيد گرما مي گيرد. پس اين توانايي را دارد، كه هر آنچه دارد، ببخشد.
مدتيه دارم فكر مي كنم نگاه جواني با نگاه الان من به پديده ها خيلي فرق كرده
اسمي براي نگاه الانم پيدا نمي كنم
بي تفاوت؟؟؟
گذرا؟؟؟
باري به هر جهت؟؟؟
همينه كه هست؟؟؟
نمي دونم
اما
ده سال پيش مي خواستم دنيا رو عوض كنم اما الان خودمم نمي تونم

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۴

ديشب براي سومين بار اومد به خوابم
مطمئنم مي خواست چيزي بهم بگه 
شايد چون فقط تا فردا صبح وقت داره و فردا براي هميشه ارتباطش با همه قطع ميشه
نتونستم بفهمم چي مي خواد بگه
با حالت خفگي و ناله از خواب پريدم

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

وقتي بعضي آدما رو از دست مي ديم، فقط درد از دست دادنشون نيست كه به جون آدم مي شينه
يه خوره اي از جنس حسرت ريشه ي آدمو چنان مي سوزونه كه جاش واسه هميشه مي مونه
اين زخم رويه مي بنده، اما از زير رشد مي كنه و با يه نيشتر به سادگي باز ميشه و به خون ميشينه
مرا دوباره به آن روزهاي خوب ببر
سپس رهايم كن 
و برگرد
من نمي آيم

احسان پارسا
نشاني هايم را گم كرده ام
اين جاده تا تماشاي افق هنوز راه دارد...
ديروز خواب ديدم توي يه بنگاه املاك نشسته 
يك كاسه انار دون كرده بهش دادم
امروز شنيدم به كما رفته
اين خواب هاي من انگار تمومي ندارن
كاش مي شد كاري كرد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۴

گاهي آدم نمي تونه براي ابد بدهيشو با دلش صاف كنه
بي غيرتي معني خيلي دور از ذهني نداره اصولاً
بعضي آدمها نهايت سعيشان را مي كنند تا دشمني را جاي دوستي بنشانند
و چون عمدي نهفته در زندگيشان نهادينه شده تلاش بيهوده است اگر بخواهيم آنها را درك و رفتارشان توجيه كنيم
من غرق توام؛
دليل سكوتم!!!
گفتن دردي دوا نمي كند
نگفتن هم؛
دلخور نباش!
با تو به خاطره هاي نيامده ام فكر مي كنم
و بي تو...
بي تو به هيچ

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۴


دلي كه اهل حساب كتاب باشد اسمش دل نيست دل دل و بازي هايش ...
نه بهانه مي خواهد و نه دليل
يك رايحه
يك تصوير
يك خيابان خيس
بوي خاك
حتي يك تابلوي ساده كه تو بخشي از انتظارت را با او گذرانده اي
همه مي شوند بخشي از دل دل كردن هايت
خاطره بازي هايش تمامي ندارد
حيرت اين روزهاي از خودم نيست
اين روزها باران كه مي بارد
دلم بيش از گذشته سرگردان و هوايي است

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۴

مرد جاافتاده ي مسني رو مي شناسم كه وجهه ي كاري و اجتماعي بالايي داره...
تازگي ها متوجه شدم يكي از لذت هاي زندگيش در پوستين خلق افتادن و نقل شخصيات و عيوب آدم ها پيش كسانيه كه همديگه رو از جهاتي مي شناسن و عمدتا هم دختر-پسراي جواني هستند كه دارن سعي مي كن تو اين اوضاع نابه سامان زندگيشون رو به ضرب و زور بچرخونن
در فاصله زماني دو سه سال كار به جايي رسيده كه اين دو چهره گي اش باعث بروز دلخوري، حسادت، بعضاً دشمني و بي اعتمادي و باند بازي شده.
هميشه فكر مي كردم بالارفتن سن امتيازه؛ هم براي خود آدم هم براي اطرافيانش 
اما الان فقط دارم فكر مي كنم چطور مي شه اين اوضاع شير تو شير رو درست كرد؟؟؟
به كي ميشه گفت كه دلمشغوليش "ذات آدم و فطرت"ش باشه نه سياست "اختلاف بنداز و حكومت كن"

اي كاش سنمون كه بالا ميره،عاقل بمونيم؛ وگرنه بيشعور موندن و بي شعوري كردن رو كه همه بلدن !!!


جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۴

هراس بي تو ماندنم ادامه دارد...


ديشب داشتم داستان حسنك وزير رو مي خوندم
اونجايي كه

چون حسنک بیامد، خواجه برپای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، برپای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام، و بر خویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: در همه ی کارها ناتمامی

از صبح که بیدار شدم تا الان، ده بار جمله خواجه احمد رو به خودم گفتم. ولی هنوز دلم از دست خودم صاف نشده.
دائم توي سرم تكرار مي كنم: در همه ی کارها ناتمامی
نيستي و
نبودنت حرف تازه اي نيست 
بوي نفتالين گرفته ام.
نبودنت را بلد نبودم؛ يادم دادي.
نخواستنت را ديگر يادم نده.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۴

سرزنش مي شوي و نمي داني چرا
سكوت اين گاه ها نشانه ضعف نيست
اما همه تو را بيمار مي انگارند كه راه صلاح خود را نمي داند
اين است كه تنها راه چاره نيشتر زدن به زخم كهنه است
شايد اين مردم خون ببينند و بگذرند.
لحظه ها را نه يادگار
بلكه بايد ماندگار كنيم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۴

عشق سه دارو دارد: 
انتظار
انتحار
جوشونده گل گاو زبون در آب شلغم

دن كيشوت
ترجمه ي محمد قاضي

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۴

دلتنگم
نه اينكه قبلا نبودم
بودم
اما تازگي ها فهميدم هر وقت به زبونش آوردم، بيشتر از هر چيزي ماهيت درون خودمو لمس كردم
من آدم جگر جويدن و خون خوردن نيستم
ياد نگرفتم
اما هيچ سر اين ماجرا دست من نيست
نه گوش شنوايي نه حتي كلامي
در نوسانم
بار اندوه را به تنهايي مي توان كشيد
اما براي شاد بودن به دو نفر نياز است
دلخوشي هاي آدمي هرچند كوچك اما اگر به دل باشند، دنيايي است براي خودش
خاصيتِ عشق آن است كه حيرانت مي كند
نه خود را در ظرفي مي ببيني و نه گذشته و آينده را در خود
اما
معيارِ عقل حسابگري است
...
در نهايتِ اين ستيزه گري
سرزنش پاداش اين است و 
سكوت تمامِ حرفِ آن ديگري

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۴

از لحاظ سطح دغدغه به جايي رسيدم كه عصر جمعه اي دنبال باز كردن آبنباتاي كندي كراشمم و ته مرحله ١٩١ يكيش كه مي مونه آه از نهادم بر مياد
يكي هم نيست جون بفرسته برام
هييييع!!!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۴

نيچه ميگه كسي كه جنگجوئه بايد هميشه درحال جنگ باشه وگرنه درحال صلح باخودش درگير ميشه(نقل به مضمون)
فكرمي كنم آدم فقط موقعي مي تونه آرامش رو براي خودش پيش بياره اول سعي كنه با درونش كنار بياد
باذهنش
بالذت هاش
باعشقش
بااون چيزي كه اشتياق و حركت رو در درونش ايجاد كنه
حتي با غم هاش
درزندگي مفهوم ساختن و درك اون پايه آرامشه
اينكه تو هر لحظه حتي تو خستگي هات، دلخوري هات، دلتنگي هات به دنبال انگيزه اي براي يه شروع دوباره باشي، يه ساختن دوباره، يعني هنوز هستي و وجودت نياز داره به حركت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز داره به تلاش براي وجود خودش و ديگري

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۴

مي گفت
مواظب آدم های خیلی صبور و مهربان زندگیتان باشید،اگر بمانند برای همیشه است و اگر بروند، براي هميشه.
دلتنگم.
بايد و نبايد و درست و غلط سرم نمي شود
اين روزها از ميان واژه هاي پراكنده فقط مفهوم دير شدن را مي فهمم
دير شدم
دير براي خودم
براي خودم
دير شدن بهاي تمام ثانيه هاي انتظار من بوده و حالا
واژه واژه خود را از ميان تمام بي حوصلگي ها عيان مي كند
از ميان تمام كلافگي ها
كاش خيلي چيزها را نمي فهميدم
فهميدن هميشه درد دارد
و
حقيقت تلخ نيست
حقيقت آينه هرآنچه است كه تويي

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۴

مدتيه دارم فكر مي كنم نگاه جواني با نگاه الان من به پديده ها خيلي فرق كرده
اسمي براي نگاه الانم پيدا نمي كنم
بي تفاوت؟؟؟
گذرا؟؟؟
باري به هر جهت؟؟؟
همينه كه هست؟؟؟
نمي دونم
اما
ده سال پيش مي خواستم دنيا رو عوض كنم اما الان خودمم نمي تونم

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۴

براي بي قراري باران بهانه ي خوبي است
بي قرار كه مي شوم، تمام قرارهايمان را به خاطر مي آورم
مي داني
از تو چه پنهان 
من به سوي تو روانم در همه حال
حتي اگر نشدن تنها دليل تو باشد
حتما راهي هست
شايد بايد كمي خودمان را گم كنيم تا از نو پيدا شويم
يك جور بهتر
يك جور كمتر بد
يك جور بي هراس از نبودن، نخواستن، نداشتن
آدمي به "بعدها چه مي شود كرد" زنده است
فردا فكرش را خواهم كرد؛
فردا شايد يا راهي پيدا كنم يا راهي بسازم
مي دانم
زمان زخم ها را التيام نخواهد داد
گذر زمان تنها چسب زخم است
در گذر زمان تنها به زخم عادت خواهي كرد
درمان 
بايد اين زخم درمان شود
گاهي دلتنگ مي شوي و نمي داني دليل چيست
گاهي دلتنگ مي شوي و مي داني
با اين حال
براي دل تنگ تنها يك چيز قطعي است
دلتنگي

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۴

همسايه بغلي جشن تولد داره
بكوب بكوب و دست و جيغ و هورا
ظاهرن كرد هم هستن و موزيك زنده و حركات موزون هم دارن

داشتم فكر مي كردم "بي ظرفيت" كلمه درستي واسه توصيف ما نيست اما چيز ديگه اي پيدا نكردم.

حالا اگه يكي مرده بود، نصفه شبي كلي آدم صف مي كشيدن كه طرف زمين نمونه ، جيك ثانيه اي هم اسفند و حلواشو رو علم مي كردن
اما هر كيو اين دور و بر نگاه مي كنم ، خوشحال نيست از جشن اينا

مردمي كه يه عمر با حسادت و بخل و احساس گناه و سرزنش و عقده هاي جنسي فروخورده و اندوه مداوم بزرگ شدن بايدم تحمل چند ساعت حركت غير متعارف رو نداشته باشن

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۴

تو اين وانفسا اوضاع طوريه كه اگه به يه جوك دست چندم بخندي، مطمئن مي شي هنوز تا بدبختي چند قدمي مونده

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۴

سرزنش ...
هميشه بي امان مي آيد و جاي زخمي كه مي ماند، مي ماند؛
چه دفاعي مي شود كرد؟
به كلام كه مي آيي، آنچه مي ماند، توجيه است
و سكوت كه مي كني، ناتواني.
كسي نمي داند پشت هر سكوتي يك دنياست از دانستني كه گفتني نيست
همه از عقل مي گويند و بايد و نبايدش
اما در نگاهشان مي خواني تحسين دلي كه گوشه نشين شده و هراسان
بايدي پنهان در نبايدي بر زبان
كاش اين مردم دل و زبانشان يكي بود
دل لايق ترحم نيست
اما هميشه به همين جا مي رسيم
با ادعاي خوب بودن بدي كردن
شايد 
تنها كنايه اي به خوبي باشد
دنياي اين روزها غربت آدمي را بيشتر مي كند

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۴

مي مانم حتي اگر نباشي
با طعنه هاي بي امان چه كنم؟
با انتظار 
با هر لحظه كه جان مي دهم؟؟؟

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۴

گاه هايي هست كه مي دانم، 
چه چيز خوشحالم مي كند
شايد هميشه...
اما سكوت مي كنم.
...
كاش از سكوتم بفهمد
...
امان از قصه ي بود و نبود
چه حرفي مي ماند وقتي دلم اين همه گرفته و هربار كه به ياد تو مي افتم، يادم مي آيد كه 
نيستي

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۴

شب آرزوها

اين روزها سر از كار خدا كه هيچ، سر از كار خودم هم در نمي آورم:
انقد عمر كرده ام كه بدانم فصل ها براي درختان تكرار مي شوند
اما براي انسان نه
اين روزها آرزوهايم را كه مرور مي كنم، دلم مي گيرد؛
از خودم
از خودم
از خودم
فكر مي كنم آنچه آدمي را ويران مي كند، تنها حوصله هاي اندك و خاطرات بسيار و خروشان است؛ وگرنه آدمي به اميد و آرزو زنده است.
بايد ياد بگيرم تا وقتي از عشق كسي مطمئن نشده ام، با او خاطره اي نسازم. چرا كه تاوان خاطرات جنون است و بس...
 
يادداشت هاي پنج ساله
گابريل گارسيا ماركز
دلم به هيچي اين زندگي قرص نيست.بيشترازهمه به خودم.
ديروز مثه منگ ها اومدم خونه،هنوز دست و صورت نشسته بودم كه گوشيم زنگ خورد. هرچي فكر كردم اين شماره ي كجاست يادم نيومد.جواب كه دادم منشي دكتره گفت مگه ساعت ٦ وقت نداشتين؟
اخ ازنهادم براومد كه:جلسه داشتم يادم رفت
گفت باشه ولي پول ويزيتتون سوخت ميشه
چي بگم بهش آخه؟؟؟
بگم نه تورو خدا دكترخوبي باش نيمساعته خودمو مي رسونم كه تو كارتو بكني و پولت حلال بشه؟؟؟
مامانم ميگفت خوب بهش نمي گفتي يادم رفت
گفتم واقعيت همينه و حتي تو تقويمم ننوشتم. اما نگفتم، انقد تو سرم شلوغه كه تو واقعيت اولين چيزي كه يادم ميره، خودمم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

دلي كه شكست مي بُرد
حقيقت هميشه تلخ نيست
انعكاس نور است در چشم تو

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۴



هر سال این موقع که می شه، با کلی آدم هم صحبت می شم که نگران قراردادهای کاری و درآمد ماهیانه و دخل و خرج زندگیشونن
امروز که از صبح نقش مشاور و بیمار رو هم زمان بازی کردم
همه نگران و من هم نگران و هم غمگین
واسه منشی مریضی که می ترسه مرخصی بگیره و فرداش بهش بگن دیگه نیا !!!
واسه مدیر فروشی که سر "سی هزار تومن هزینه آژانس" بازخواست شده و بهش برخورده و فروش چندصد میلیونی چند ماه گذشته اش هم نتونسته این سی هزار تومن رو پوشش بده
واسه همکاری که قراردادش بعد از چند سال کار و تخصص سه ماه -سه ماه با منت تمدید می شه
واسه یه سری دیگه که می خواستن دسته جمعی به قراردادشون اعتراض کنن که دیده بشن فقط، شاید مبلغ قراردادشون کمی تغییر کنه و متاسفانه منصرفشون کردم
واسه مدیری که سر حقوق چند ماه کارگراش مونده و راه حلی نداره تو این اوضاع کثافت و بی ثبات
واسه مدیری که حقوق خالص چند ده میلیونی اش بهش اجازه می ده مزایای چند صد تومنی کارمندشو به رخش بکشه و نشه بهش اعتراض کرد
واسه خودم که بعد از ده سال کار مطمئن نیستم، قراردادم رو باید با همین شرایط امضاء کنم و ممنون باشم از "همینی که هست" یا که نه
بدترین چیزی که آدم می تونه تو شرایط الان موقع دلداری دادن به خودشو بقیه بگه اینه که:
همه جا همینه
واسه همه همینه
بدتر از همه اینکه هم خودش می گه و هم از دیگران می شنوه که:
" اینجا ایرانه "
نمی دونم وقتی صحبت از زندگی و کار می شه، چرا قانون واسه بعضیا قانونه و مو به مو باید اجرا بشه، اما واسه بعضیای دیگه تنها مفهومی رو که به جونشون میندازه مفهوم تبعیضه.


شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۴

میگه: من هر وخ به تو تاریخ میدم استرس میگیرم
بس كه وحشي اي...
من: :|
يادم بماند اگر براي زندگيم نجنگم، هميشه اسير باقي خواهم ماند.
زندگي يك آهنگ است
يك آهنگ جاري 
گاهي ريتم تند دارد و گاهي كند
اينكه تو چگونه بنوازي، كجا اوج بگيري، كجا اشتباه كني، كجا ساكت شوي همه دست توست
اما ديگران حق دارند از آهنگي كه تو مي نوازي لذت ببرند و يا نه.
گاهي تحسينت مي كنند، گاهي به نقدت مي كشند و گاهي طرد مي شوي...

پ ن.:
يادم نيست خودم نوشتمش يا جايي خوندمش
اما بين نوشته هاي قديمي ام پيداش كردم
بي تاريخ...

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۴

امروز برایش آرزو کردم 
کاش مثل این درخت کنار پنجره اتاقم 
دوباره از نو جوانه بزند...
جوانه ای که سر می زند از شاخه، 
یعنی
هنوز ...
هنوز ...
به ریشه اعتماد می کند؛
و می خواهد 
و می تواند
بی هراس از شبیخون باد ناگهانی

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۴

دير كردن ...
نخواستني كه قاتل زنجيره اي است
و چه كسي جوابگوي خون اين همه ثانيه خواهد بود؟

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۴

شاعر نیستی، شعر باش
“If you cannot be a poet, be the poem.”

David Carradine

پ ن.:
من بلدِ واژگان چشم توام.

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۴

امید اصلاح همیشه هست
گفت دعا کنی می آید
گفتم آنکه به دعایی بیاید به نفرینی می رود
آمدن دلیل می خواهد، ماندن بهانه، رفتن هیچکدام.

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴

ديدن راه درست سر يك دوراهي
شايد تنها يك بهانه مي خواهد
حس نگاهي كه مي داني تنها تو را مي بيند
عشق مثل زهر است با طعم عسل
هرلحظه مي بيني و مي پذيري مرگ را
و باز از نو مي چشي
دوباره و دوباره.
و هر بغض و گريه ي بي بهانه و با بهانه
كاري مي كند كه هرگز نتواني نه آنچه كه بودي را باور كني و نه آنچه كه هستي.
بي فايده است
اين همه انكار
تو حتي اگر بخواهي هم نمي تواني.
چيزي درون روحت تغيير كرده است
و اختيارش با تو نيست.

یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۴

گاهي از حرف زياده كه آدم خفه خون مي گيره گاهي هم از گفتن زياد براي گوشي كه به موقعش نشنيدت.

شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۴

نمي دانم خاطرات من اينگونه موذي و بازيگوشند يا خاطرات ديگران هم 
اما اين روزها از هر خيابان و كوچه اي
از ميانه ي هر تصنيف و آوازي 
حتي از ميان نوشته ها و واژگان خودم
كه مي گذرم
انگار
هزار بار
هزاران بار 
تاب مي خورم و از جايي درون خودم آويزان مي شوم.

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۴

گاه هايي هست كه بيش از هر موقعي دنبال بهانه اي براي نوشتنم، حتي حرف زدن؛
سنگينم و سرگردان
پر از رفت و برگشت
پر از قضاوت:
اما اين گاه ها، بيشتر از هميشه پر از سكوتم و كوري. 
محو و حل شده...
نمي دانم،
درد آدم را سِر مي كند يا كه نه، ساكت؛
اما كاش اين سوگواري همه ي حرف من باشد براي آنچه كه هستم...همه ي حرف من براي تماميت خودم،
آنچه كه بودم  و برايش جنگيدم و هرآنچه كه حال هستم؛
نه به پاي خاطرات سركش و متجاوزم كه افسون و پاگيرم كرده اند.

آدم به از دست دادن عادت مي كنه اما فراموش نمي كنه؛
هرگز فراموش نمي كنه.
چه چند دقيقه... چه چند سال... حتي چند قرن
كاش يه درماني واسه ي اين حافظه ي هرزه مي شد پيدا كرد

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۴

مغازه كتابفروشی از معدود شواهد ِ موجود است كه آدمها هنوز میانديشند. / جری زاينفلد
--------------------------------------------

دلم عجيب براي روزهاي دبيرستانم تنگ شده. يادمه ظهرها كه از مدرسه تعطيل مي شدم، تازه مي رفتم سراغ تفريح مورد علاقه ام: 
شنبه ها هفته نامه سروش چاپ ميشد و سه شنبه ها انواع مجله ها و روزنامه هاي سينمايي. آقا ابراهيم روزنامه فروش ديگه منو مي شناخت. دير هم اگه مي كردم، خوراك روزانه و هفتگي منو برام يه گوشه اي قايم مي كرد كه برسم. 
بقيه روزهام هم به نوبت توي كتاب فروشي هاي لارستان (خيابون لارستان)، بهجت (خيابون وليعصر سر فاطمي) مي گذشت.
 دانشگاه هر روزش برام ضيافت بود. صبح تا عصر كلاس داشتم و نداشتم، تو كتابخونه مركزي دانشگاه و كتابفروشي هاي جلو و پشت دانشگاه مي گذشت. موقع برگشت به خونه بهترين فرصت بود واسه براي من "كتاب خوار" كه بي مزاحمت سرگرم گنجينه ي خودم باشم. 
كتاب خونه ي مركزي دانشگاه تهران كه ديگه برام بهشت بود، سه شنبه صبح هاي هر هفته حتي اگه ساعتي تو مخزن منتظر كتابم مي شدم با لذت انتظار مي كشيدم.
اين روزا كه هر دو هفته يه بار موقع برگشتن از مطب دكترم از حوالي يوسف آباد و لارستان و تخت طاووس و فاطمي مي گذرم، دلم بدجور هواي اون روزا رو مي كنه. 
روزاي نامه نوشتن...
روزايي كه به بهانه ي خريد پاكت نامه يا يه خودكار يا قلم دوات تمام لوازم تحريري هاي اون دور و بر رو سياحت مي كردم...
اين روزا كه حتي سلامت جسمي و روحي اون وقتا رو هم ندارم، به خودم مي گم، چقدر ابله بودي كه آرزو مي كردي زود بزرگ بشي... به چه قيمتي؟؟؟ مي ارزيد به قيمت از دست دادن همه ي اون چيزايي كه همه ي زندگي بودن؟؟؟

عشق هاي گيره اي
بي درك از عقل و حجم فاصله؛
معجون عجيب اين روزهاست.
حرف بسيار است و حوصله اندك؛
بگذار و برو.
تهمت توجيه و تظاهر و زخم قضاوت را به جان بخر و برو.
عبور كن حتي از خودت.
به ياد داشته باش
درك از دنيا درك از واقعيت نيست
و واقعيت تنگ شكسته اي است كه هر تكه اش در دست كسي است
لب تيز و برنده.
-برام معما هستی تو . که کی هستی.
=هر معمايي قطعا جوابي داره؛ اما آدم ها معما نيستند. آدم ها رو فقط ميشه شناخت

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

كاش روزهايي در اوج تابش خورشيد
مي شد
كنج تنهايي يك سايه را از دور دست ديد
شايد
آنوقت
از نزديك
بيشتر مي شد
حجم سايه را فهميد
يا كه تنهايي را.

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۴

+ وقتي داره اتفاقي ميفته، اما نمي دوني كسي حرفتو باور مي كنه يا نه، چه كار مي كني؟

_ سعي مي كنم بگم.
پارسال كه اسب بود،  همه غاز مي چرنديم
امسال لابد همه بز مياريم
خدا سال بعدو به خير كنه
😕

جمعه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۳

نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!

كارم به جايي رسيده كه سر خدا داد مي زنم سكوتش پاسخ چراي من نيست
و چراي من توجيه ناشكيبايي من
چيزي كه حتمي است سكوت اوست و آنچه كه قطعي است تلاش من
هميشه راهي هست...

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۳

نگاهش را به دنيا دوست داشتم
صدايش بي تابم مي كرد
اما حالا
اين روزها 
هرگاهي... هرازگاهي
ناله اي و گلايه اي مي شنوم از تمام آن درخشش و اميدواري
و هجوم افسوس و حسرت گذشته اش را تاب نمي آورم
و از درون خشم مي شوم
بي قرار كه مي شوي تمام قرارهايت را به خاطر مي آوري
اما نااميد كه مي شوي تنها بايد بميري.

يعني يه چيزي رو من نفهميدم هيشوقت اين مراسم بعد از خونه تكونيه
وقتي فكر مي كنم من قراره هفده روز ديگه اين بساط رو جلوي چشمام داشته باشم، روانم ميريزه به هم
از شانس من امسال شركتو تا خود پونزدهم تعطيل كردن و من تو خونه محبوووووس!!!!
😣😭😭😭
مامان خانم از صبح پاشده، هرچي تو كمدهاي لباس بوده ريخته بيرون
هي اين شلوارو ميذاره رو اون جالباسي اون پيرهنو ميذاره رو اون يكي
هي هم وسطش از من نظر مي خواد كه اينو اينجوري كنم بهتر نيست؟؟؟
اونو اونجا بذارم چي؟؟؟

يعني رو مخ !!!😠😡

جرات هم نمي كنم حرف بزنم، كه اين روزاي مزخرف بگذره
بي قهر و جر و بحث

 فقط خدا رو شكر كه كسي رو تو تهران نداريم كه بساط خاله بازي و آجيل خوري عيد به پا شه
همه فك و فاميل رفتن بلاد كفر و خلاص
واقعا نمي فهمم، يعني چي؟؟؟؟
 وقتي خونه ي آدم هر روز گرد گيري ميشه، هر روز همه حمام مي رن و لباس ها شسته ميشن، هر دو هفته ملافه ها و رو تختي ها عوض ميشه، هر شش ماه ديوارا دستمال كشيده ميشن و پرده ها عوض مي شن و رو مبلي ها تميز ميشن، ديگه اين بساط خونه تكوني و ساير مراسم و متعلقات يعني چي؟؟؟؟
حالا از صبح عزا گرفته زيپ كاور لباس هامون در رفته چي كار كنه!!!!😖

تازشم...
هنوز تخم مرغا رو رنگ نكرده
واويلااااااا
😱😢

پنجشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۳

برایم نوشته بود:
"یعنی دیگه قدر یک مشورت هم واسه سرکار ارزش نداریم؟؟؟"
گاهی اگر حرف بزنی شاید خیلی نشود... نتوانی منظورت را بگویی...
منظور که ... نه؛
حرف دل شاید...
گاهی وقتی ساکت می شوی، یعنی گفتنی ها را خیلی وقت پیش گفته ای.
شاید اگر حرف می زدم می گفتم:
"تو کسی را از دست داده ای که عاشقت بود و من، کسی را که دوستم نداشت"
اما ساکتم.
این روزها دلتنگی تکلیفم را مشخص کرده
هر شب یک بغض کامل گریستن
هر صبح یک نقاب آرام و گاهی اگر شد لبخندی.
تجربه بهم ثابت كرده بايد در همه چيز آرام حركت كنم تا زندگي كنم. معني زندگي مسابقه دادن صرف با ديگران نيست. تداوم آرامشه.
اين سخن گوته رو خيلي دوست دارم
به نظرم انقدر قوي هست، كسي ديگه جرات نكنه بگه : "من نمي تونم"
جسارت و اعجاز...
شايد بشه بهش گفت: قانون توانگري...

گوته ميگه:
انجام آنچه را مي تواني يا مي انديشي كه مي تواني، آغاز كن؛ در جسارت نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است.
چقدر مي شود تاوان آنكه باشي و نيستي؟؟؟
نمي فهمم دليل اين همه آمدن و رفتن را.
چرا با رفتنت اين همه با خودت درگيري و با آمدنت  اين همه با من؟؟؟

دیروز بعد از مدت ها که با خودم کلنجار می رفتم، دلمو به دریا زدم و رفتم یه گوشی جدید برای مامانم خریدم که راحت باشه تو خوندن کلمات و استفاده از امکانات جدید.
کلا که واسه من هر وسیله الکتریکی و تکنولوژی جدید کلی هیجان و شادی به همراه داره. اما فکر نمی کنم واسه مامانم هم همینطور باشه.
اما تو این یک مورد واقعاً هیچ نکته جالبی نبود، جز اینکه که باید خودمو آماده می کردم واسه سرزنش شدن که:
چرا خریدی؟
من گوشی می خواستم چی کار؟
چرا پولتو الکی خرج می کنی؟
همون بس بود...
و از این حرفا...
و من این ریسک رو به جون خریدم.

وقتی غرولنداش تموم شد و آروم شد...

نکته مهم این ماجرا زمانی بود که داشتم گوشی رو براش تنظیم می کردم که استفاده ازش براش راحت باشه، ذهنم رفت سراغ اون موقع ها که تازه داشتم خوندن و نوشتن یاد می گرفتم و مامان ساعتها تو روزنامه ها و کتاب ها برای من دنبال واژه ها و جمله های جدید می گشت. حروف رو برام می برید و کلاژ می ساخت، بدون ترس و با همون اطمینان مادرانه...
دیروز که داشتم، برنامه ها رو منوها رو براش توضیح می دادم، این من بودم که می ترسیدم. هیچ اطمینانی تو کار من نبود...
تمام ترسم از این بود که نکنه حس "نتوستن" رو بهش القا کنم. نکنه تو دلش بگه: بی خودی داره سعی میکنه. من که یاد نمی گیرم.
خیلی بده آدم تو همچین موقعیتی تبدیل بشه به یه معلم احمق. درست شبیه همون معلم های احمقی که هممون قبلا داشتیم و ساده ترین چیزی که از دهنشون در میومد این بود: تو هیچی نمی شی.
اما من به جرات می گم: خوندن و نوشتن و عشق به کتاب رو فقط مامانم بهم یاد داد... با صبرش و اطمینانش.
کاش کمی بتونم مثل مامانم بشم.

چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۳

گاهي بايد تفاوت يك خاطره را با يك واقعيت بفهميم
تنها به يك دليل
و آن اينكه:
زندگي جريان دارد"
"و خاطره ما مي تواند يك خاطره در وجود ما بماند و مي تواند تبديل به تمام حال و آينده ي ما بشود.

دوشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۳

آدم ها هيچوقت  شبیه حرف هایشان نیستند...
ساده لوح نباش!!!
هیچکس دیگری را برای چیزی که هست نمي خواهد.
شايد تنها نيازشان احساسشان را توجيه كند.

یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

ادبيات آلماني رو دوست دارم
ساده است و عميق؛
هر وقت متن كوتاه يا بلند يا قطعه شعري رو خوندم اينو با خودم تكرار كردم  :
چرا ما پارسي زبان ها ساده ترين و بديهي ترين موضوعات رو به پيچيده ترين شكل ممكن بيان مي كنيم تا مجبور باشيم ساعت ها و ساعت ها تفسيرش كنيم و در انتها از شدت خستگي بي نتيجه رهاش كنيم؟؟؟ تازه بگذريم از كلي حرف و كنايه و استعاره و متلك و شعار و غيره كه اون وسطهاش تو حرفمون آورديم و خودمونم چيزي ازش نه فهميديم و نه يادمون مونده...
وقتي كسي را جور خاص خودت دوست داري
همه به عقل تو شك مي كنند؛
برايت دل مي سوزانند؛ 
نصيحتت مي كنند؛ 
راه نشانت مي دهند؛
حتي سرزنشت مي كنند...
و زماني كه عاقل مي شوي
ديگر حتي تو را نمي بينند.
گاهي فكرمي كنم براي زن بودن نه بايد حافظه ي قوي داشت و نگاه عميق و نه شامه اي براي احساس هر آنچه كه حس كردني است.
در دنياي ما زن بودن يك برچسب است...
يك برچسب درست مثل يك باركد با مجموعه اي از اطلاعات و عدد...
پر از نمودار و حجم و چگالي ...
پر از انرژي ...
پر از موج...
پر از جوشش...
حركت...
تغيير...
كاش باور انسان بودن، باور چيستي و هستي يك زن بود
كاش!!!

جمعه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۳

ديشب خواب ديدم دارم با مامانم از يه سربالايي بالا مي رم.
مامانم پشت فرمون بود؛
به سختي...
نتونستم جلوي ليزخوردنمون رو بگيرم.
ماشين از پشت به چند تا شيشه ي قدي خورد كه به ديواري تكيه داده شده بودند.
شيشه ها خرد شدند؛
ريز ِ ريز...
بعد صحنه كات شد به من كه جلوي آيينه ايستاده بودم؛
داشتم شيشه خرده هاي روي زبونم رو تماشا مي كردم كه بيدار شدم.
نوشتن به خودي خود ترسناك نيست؛
بايد از آدم هايي كه نوشته هاتو مي خونن بترسي
آدم ها از روي نوشته هات عاشقت مي شن و بعد به خاطر اون چيزي كه هستي تركت مي كنن.
امروز به يه  نتيجه مهم رسيدم:
" به کسی که می خواد در زندگیش تغییری در جهت مثبت ایجاد کنه (از دید خودش مثبت باشه و البته از دید من هم منفی نباشه) کمک کنم. حتما کمک کنم. 
نه اینکه من برم جلو هولش بدم یا باعث حرکتش شم یا موجب اون تغییر بشم. نه. نه حقش رو دارم نه مسئولیتش رو می پذیرم"

اين نوشته ي بخشي از يه نوشته ي بلندتره. اما واقعا به شلوغي چندين ساله توي سرم و جنگ دروني با خودم  خاتمه داد. 
يهو !!!


پنجشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۳

باورها با حقايق فاصله دارند
گاهي به چيزي باور داري ولي مسير خلاف باور رو در پيش مي گيري

"گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود"
و این جبری است ناشنوا
و تو مجبوری برای همیشه با این "نه-شدن" کنار بیایی
حتی اگر سال ها
بارها و بارها
بپرسی که
چرا؟؟؟
چرا من؟؟؟

دوشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

هميشه راهي هست...

من نمي توانم نيمي از خودم را ناديده بگيرم.
سعي كردم.
نشد.
با شدت...
با اصرار...
نشد.
نمي توانم.
هرگز.
شايد تنها سكوت... و نه بيشتر.
و نه بيشتر.

یکشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۳

دنبال بهانه ام براي شنيدن صدايت
تو دنبال بهانه اي براي طفره
و چقدر از دنياي بي مكالمه مي ترسيدم
و تو از حرف زدن با من
كاش مي دانستي
چقدر دلتنگ روزهايي هستم كه هراسي از نبودنت نداشتم
به تو كه فكر مي كنم قلبم درد مي گيرد
اما اين دنيا اين روزها چاره اي برايم نگذاشته

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

معمولا سدهاي ذهني مانع پيشرفت مي شوند. گاهي بايد گذشته را ديد اما هرگز نبايد آن را به دنبال خود كشيد.
هر تغييري بايد تدريجي باشه
تنها نتيجه تغيير ناگهاني نه مقاومت، بلكه انهدامه.
گاهي وقتي مي جنگيم و جنگ تداوم پيدا مي كنه، بيشتر از اينكه خستگي داشته باشيم، راه حل ها رو نمي بينيم. در واقع خودمونو در حد اون جنگ نگه مي داريم و جلوتر نمي ريم.

پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

دل اگر دل باشد، 
                        عاشق تر مي شود.
سردي و اين سردي شعله آتش مرا بيشتر مي كند...
مردن به ماجراجويي خيلي بزرگه
اما زندگي يك تلاش پيوسته است
كاش بعضي آدم ها مي دونستن كه چقدر مهمن
انقدر مهم كه نفس كشيدن
ديشب خواب ديدم موهام كوتاه شده
تعبيرها رو كه داشتم مي خوندم ديدم نوشته مو با عزت و احترام و ثروت در ارتباطه 
يه جا نوشته بود، اگر زني در خواب ببينه موهاش كوتاه شده، عزت و احترامش از بين ميره
يه جا ديگه نوشته بود، يعني تو محدوديت قرار گرفته.

وقتي از خواب بيدار شدم، جاي حفره ي توي دلم درد مي كرد.
عاشق كه باشي
هميشه ازجدايي ميترسي
اين ترس مثل خوره ميفته به جونت
انقدركه باهراتفاقي-هياهويي-يهو خالي ميشي
وقتي هست،دلشوره داري
وقتي نيست،دلشوره داري
وقتي خوبه،غمگيني كه چرا پيشش نيستي
وقتي بده،ديگه خودت نيستي
آتشي ميفته به جونت كه همه ي عالم مي فهمن تو چه دردي داري
هميشه به خودم مي گفتم، آدما خاكستري ان... هم سياهن و هم سفيد. اينكه قضاوتشون كني كه ذاتشون چيه، كار درستي نيست؛ اما الان تنها كاري كه نمي تونم بكنم، منطقي بودنه. افتادم به كندوكاو گذشته كه چي كار كردم كه انقدر زندگيم به هم پيچيده. 
انگار يه حفره ي بزرگ تو دلم باز شده داره همه چيو مي بلعه...

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۳

تو بايد غرق شوي در من 
تا بفهمي چه كسي دلش درياست...
تا آن روز اين سكوت خود خواسته ادامه خواهد يافت
و بهانه هايت را نخواهم ديد
گاهي غرور آدمي همه ي آن چيزي مي شود كه نبايد به سادگي باخت
حتي به دل
اشكال كار اينجاست
من مرد شعرهاي عاشقانه ي هزار بيتي نيستم
در من زني است كه پاي غرورش ايستاده است


اين روزها ميانه ام با همه خوب است.
مي خندم؛ ساكتم مثل هميشه.
آرامم و دقيق؛ درست شبيه عقربه ساعت بلوري روي ميزم.
صبح ها
تقويمم را مرور مي كنم؛ قرارهايم، نامه هايم، يادداشت هايم، واژه هايم را.
عصرها
تا خانه پياده مي روم؛ راه كج مي كنم از ميان زمين بازي بچه ها.
بهانه نمي خواهد بوييدن دست ها و موهايشان.
گاهي اگر بخت يارم باشد، كوچولوي ماجراجويي روي پاهايم مي نشيند، يك دل سير تاب بازي مي كنيم.
و من ميان خنده هاي مست كننده اش
يادم مي آيد كه چرا من ياد گرفتم بادكنك باد كنم، قايق كاغذي بسازم، دنبال توپ بدوم يا به اردك ها غذا بدهم.
و اما شب ها...
كاري به كار خواب هايم ندارم
تسليمم و همراه
از بهشت تا جهنم مرا مي برند و برمي گردانند و من تنها به تقويم فردايم فكر مي كنم.
همه چيز اين روزها خوب است
همه چيز
جز من

شنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۳

مي گويند مي گذرد
پس چون مي گذرد، غم را به خود راه مده!
مي گويند مي گذرد
باشد؛
حرفي نيست
پس چرا من نمي گذرم؟

متوقف شده ام
همه مي گويند خوبي؟ رو به راهي؟
ديگر حتي به زبان هم نمي گويم خوبم
سرم را مي چرخانم انگار كه نشنيده ام
آخر رو به كدام راه؟؟؟
رو به راهي كه تو از آن آمده اي يا به آن رفته اي؟
چرا جواب بعضي سوال ها انقدر دشوار است؟
به همه مي گويم نيست؛
رفت.
اما آيا واقعا نيستي؟؟؟
روز عشق براي هر كسي مفهوم وصل و وصال داشت براي من آغاز يك جدايي بود.
بعضي روزهاي تاريخ هيچگاه از يادم آدم نمي روند.
عشق اگر عشق باشد، هر چيزي بهانه ي تداومش مي شود.

جمعه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۳

كاش مي شد
كاش مي شد
جايي تنها بود
تنها ماند
بي فكر تو
دنياي اين روزهاي ما پر شده از آرزوهاي محال
اين هم يكي از همه آنها
از بازی های کثافت این دنیا خسته شدم.
انگار این دنیا همیشه جوری پیش میره که صاف بزنه تو ذوق ما. بعد بهمون بفهمونه که تو یه احمقِ ضعیفی و اگر فکر می کنی که نیستی، باید با من بجنگی.
کجای این کار عادلانه است؟؟؟

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۳


این منم که همیشه می مانم
و این تویی که همیشه می روی
نمی دانم بگویم در انتظار تو یا در حیرت صبر خودم،
اما گاهی چقدر خشم مرا می خورد؛
و چقدر خودم آماج این خشمم
تنها خودم

چهارشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

درست  وقتي راه حل را نمي بينم مي دانم كه به آن  نزديك شده ام
كاش كمي قوي تر بودم
كاش وقتي مضطرب و پريشان مي شوم يادم  بيايد كسي در همين نزديكي است كه حواسش به من هست
اما من همينم
مي ترسم
و ترس آدمي
هميشه از ندانستن است.
كاش درمان بودم
اما دردم
و چه  خوب كه صريح به من گفت 
كه بدانم؛
كاري نمي توانم كرد
دردي كه زيادت شود صاحبش را نمي كُشد
اين درد از جايي ديگر درد نيست
صاحبخانه است؛
اگر مرهم نباشي 
چاره نيست جز سوزاندن زخم
ما هيچ
ما همه اش نگاهيم.
و "دور"
يعني همان فاصله اي كه نمي شود پر كرد 
با هرچه كه از كنارت مي گذرد؛
مي دانم به اين دنيا اعتباري نيست؛
روزي مي آيد به زودي كه نيستم
مي دانم دلم اينجا جايي ميان همين فاصله ها مي ماند
اگر نقاش بودم تمام اين خط فاصله ها را با رنگ سبز پر مي كردم و  روي هر خط سياه كنارش يك سرو مي كاشتم.
آه كه چقدر دلم براي بوسه اي بي هراس و دلهره تنگ شده است.
Die Stille ist das 
was uerbrig bleibt von den Schreien
Die Stille ist die Stille
Die Stille ist meine Zukunft

Erich Fried

سكوت آن چيزي است كه از فرياد باقي مي ماند
سكوت سكوت است
سكوت آينده ي من است


اريش فريد

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۳

زخم ها
زخم ها
گاهي زخم ها التيامي ندارند
آدمي به هر چيزي متوسل مي شود تا آنها را نپذيرد.
اينجاست، كه زخم ها از جاي ديگر سربرمي آورند.
گاهي هم معني "برو گمشو نمي خوام ببينمت" را هم از چهار تا خيابان آنطرف تر  مي شود فهميد
لازم نيست خيلي باهوش باشي.
گاهی 
یک حالت چطوره ی خالیِ خالی
یک خوبم مرسی تو چطوری ِ ساده ی ساده
یک لحظه هماهنگ شدن با طنین یک صدا حتی نفس یا مکث
گاهی همین چیزهای به ظاهر نه مهم
حال آدم را خوب می کند.

پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۳

آدم براي دوست داشتن بهانه نمي خواهد؛
تمام بهانه هاي دنيا دليل مي شوند براي يك پيچش عاشقانه...

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۳

بوها بهترین چیز برای جان دادن به گذشته هستند ...
پاتریک مودیانو - Patrick Modiano
( پاتریک مودیانو برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۴ )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين دوتا مداد از باقيمانده هاي مدادهاي دوران مدرسه است.
يعني تنها اگر يك دليل وجود داشته باشه كه من به اون سالها فكر كنم، فقط و فقط عطر مست كننده چوب اون مدادهاي قديميه
و لا غير

چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۳

اگر اين دنيا غريبه پرور و مرده پرست است، لااقل تو آشنا بمان.
عاشقانه اي كه آغوش نداشته باشد، تنها حرفي است كه حتي لايق واژگان هم نيست.

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

ماه در آسمان است
و من
مي بارم

دوشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۳

دنياي اين روزها دنياي عجيبي است
انگار رسم شده اگر به كسي بيش از اندازه بها دهي، در نهايت بدهكار او شوي. 
نمي دانم ايراد كار از كجاست، اما مي بينم كه بازي ها و حرف هاي بچه گانه عرف زندگاني ما آدم بزرگ ها شده است. 
اگر راست بگويي مقصري
اگر دروغ بگويي مقصري
زيرا ذهن ها تنها آن چيزي را مي پذيرند كه از آن انباشته اند.
دنياي اين روزها اندوه عميقي دارد تنيده در تار و پودش
عشقي هم اگر پا بگيرد به سادگي خشك مي شود، چون اغشته به اندوهي است كه داريم و در دل هم مي كاريم و اين تنها كاري است كه جدا از بازي هاي بچه گانه مان آموخته ايم.
زنداني ساخته ايم از افكار بسته و با دست خودمان هر روزنه اي را از تغيير مي بنديم و اسمش را زندگي گذاشته ايم.
تو کجایی که انقدر سرگردانی
دست خودت را بگیر و ببر لب جاده
شاید رهگذری از دور دست ببینی که بیاید و راه را به تو بنماید.
از این همه کلنجار و بالا و پایین
هیچ چیز عایدت نمی شود جز همین روح نا آرام که داری 
و همین سرگردانی خوره وار...
اگر در این میانه خودت را تنها بگذاری، 
به چه چیز امید توان بست.
آه آدميزاد 
آنچه در سينه ي تو مي تپد
تنها يك تكه گوشت تپنده نيست
گاهي زماني كه درد عميقي تمام وجودت را فرا مي گيرد و راه حلي نمي بيني براي مشكل خودت،
به خاطر بياور كه زنده اي 
و زندگي يعني جنگ نابرابر
يك طرف تمام دنياست و
يك طرف تنها تو
به خاطر بياور چرا تنهايي
و راز اين درماندگي در چيست
گاهي بايد فقط سوي خودت بايستي،
حتي اگر تمام دنيا تو را محكوم كنند.

شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۳

اين چند وقته به دلايلي با عكس ها و ويدئوها و روحيات بچه هاي زير دوسال سر و كار داشتم و عكس العمل هاي اونا رو در ارتباط با بزرگسال ها بررسي مي كردم.
امروز عصر مشغول كاري بودم و خيلي اتفاقي صداي خنده ي نوزادي نظرمو جلب كرد. دقت كه كردم ديدم ويدئويي به (زعم خودشون)!!! جالب بوده كه پدر يا مادر براي شبكه ي نسيم فرستاده. بچه با حركت ها و صداي مادرش از خوشحالي جيغ مي زد و مادر...
مادر بين قربون - صدقه هاش مي گفت: "زشته مامان، به چي مي خندي؟؟؟"
هنگ كردم.
از نظر من بدترين جمله اي بود كه ممكنه يه مادر در اوج احساسات و لذت مادرانه به بچه اش بگه. 
اونم بچه اي كه ذهنش به شدت فعاله و هر چيزي رو تا ٥ سالگي به طرز عجيبي ضبط مي كنه. 
اين بچه احتمالاً به خاطر خواهد سپرد كه " خنديدن " يكي از زشت ترين كارهاي دنياست و باز احتمالاً همينو به بچه ي خودش ياد ميده.
كاش بفهميم كجاي كارمون ايراد داره...
و وقتي فهميديم، سعي كنيم با يه تغيير كوچك تو تفكر و رفتار و زبانمون فضاي ذهني خودمونو و جامعه مونو عوض كنيم.

پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۳

با وجود سختي ها
آدما با چنگ و دندون به زندگي مي چسبن و براي بهتر شدنش تلاش مي كنن
يادت نره
سختي ها اگه آدمو از بين نبرن حتما از تو آدم بهتري مي سازن.

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۳

به نظرم كسي نمي دونسته امروز روز جهاني بغله
وگرنه چه مرثيه هايي براي بغل هاي پُر و خالي كه نمي سروديم
از بس كه اينجور آدمايي هستيم ما!!!
كمي براي خود بودن 
و 
خود بودن 
حق ما بوده لااقل.
سرچشمه ي اين همه نفرت و بُخل از كجاس كه هر كسي را مي بيني روحش سرطان گرفته است؟؟؟

دوشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۳

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
آشفته از این همه نقاب 
لبخند زورکی...
آن لحظه که می بُری از هر چه هست و نیست،
دستت به خودت هم نمی رسد.
ای داد از این رفیق نیمه راه.
خسته ام؛
ازدست خودم خسته ام.
ازاينكه حرف دلمو ميدونم چيه، اما شجاعتشو ندارم پاي دلم وايستم.
حتي شجاعتشم ندارم پاي خوب و بدش وايستم.
ترس بدي افتاده توي دلم.
ترس از دست دادن رهام نميكنه.
از دست دادن خود واقعيم...اون احساسي كه فقط خودم مي دونم چيه و از كجاست...از دست دادن اون چيزي كه عمري براي ثمر دادنش تلاش كردم اما حالا كه تو يه قدمي اش، دارم از ترس سكته مي كنم كه مبادا لايقش نباشم؛ كه مبادا همه اش يه سراب باشه... يه دلخوش كنك ساده!
يادم رفته بود كه يه روزي مي گفتم، اگر براي زندگيت نجنگي، هميشه اسير باقي مي موني.
چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون...

یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۳

عاشق كه باشي تمام دنيا مي شود بهانه ي وصل
و عشق تنها حقيقتي است كه بهانه نمي خواهد

یکشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۳

آدماي ساكت هميشه پر سروصداترين افكار رو دارن؛ 
چقدر سخته وقتي شبا تا كه مي خوايي بخوابي، ذهنت پر از حرف و تصوير ميشه و دستت به هيچ جا وصل نيست.
حتي نمي توني دادبزني خودتو از اين خفگي تكراري نجات بدي. 
كاش ميشه چند لحظه كه مي خواي بخوابي فقط مي خوابيدي
همين.
كاش فقط همين بود...
از يه خيابون كه رد ميشي يا يه كنار يه رستوران يا يه عطرفروشي يا كافي شاپ...بوها كه ديگه اين وسط آدمو رواني مي كنن
اينكه بيداريه حرفا و شكل ها عين فيلم ميان و مي رن، چه انتظاري مي تونم از خواب داشته باشم؟
چرا اينجوري شده؟؟؟
چي شد كه اينجوري شده؟؟؟
نمي دونم...

یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۳

هميشه همينطوره
هميشه بعد از يك اتفاق خوب زندگي سخت تر ميشه
بعد فقط يه اتفاق خوب تر مي تونه تو رو همونقدر به اوج برسونه
وقتي بارون مياد
اگه حواست به زمين باشه
تازه مي فهمي زمين چقدر چاله چوله داره
اما از خود بارون...
مي دانم، تفاوت کارهایی که انجام می دهیم با کارهایی که قادریم انجام بدهیم، برای حل مشکلات اين دنیا کافی است. 
زندگی همان معنایی را دارد که ما خود به زندگیمان می دهیم. 
مي داني؟
آن لحظه اي را كه خودم هستم، دوست دارم؛ 
وقتي بي ترس و بي نقاب از احساسم مي گويم؛ وقتي مسائلم را تحليل مي كنم و دنبال راه حل مي گردم. حتي وقتي كه مي خواهم و دوباره از نو شروع مي كنم.
دوستداشتن گاهی احتیاج به برزبان آوردن ندارد، شکوه و عظمتش درهمين حرف نزدنهاست که حفظ میشود...و يادها...
دوست داشتن بيشتر يك حس است كه اگر خوب انتقال داده شود، ميوه ي اعتماد است كه از آن مي رويد.

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۳

جايي خوندم، آدم وقتي يه حس تكرار نشدني رو با يكي تجربه مي كنه، ديگه نمي تونه اون حس رو با كس ديگه اي تجربه كنه. بعضي حس ها خاص و ناب هستند؛ مثل بعضي آدم ها.
حس هاي تكرار نشدني فقط با آدم هاي تكرار نشدني قابل تجربه هستن.
و فقط با همون آدمهاست كه مي شه خاص بودن رو درك كرد.

جمعه، دی ۱۲، ۱۳۹۳

گفتم: مي داني واحد دوست داشتن چيست؟
گفت: بغل.
خنديدم.
گفت: بغل - بغل دوستت دارم.
گفتم: اختيار عشقت را كه ندارم. به جبر فراقت دلخوشم.
نشنيد. زبان مرا نمي دانست شايد. 
به زبان خودش گفتم برايش كه بداند "نه" پايان بعضي چيزها نمي شود هرگز:
گفتم:
گاهي
عادت مي كني و نمي پذيري
عادت مي كني و مي گذري
عادت مي كني و همراه مي شوي
اما عادت نمي شوند بعضي چيزها
مي داني؟
در بعضي آدم ها
گاهي يك رگه اي هست
درست مثل رگه ي عميقي در يك ياقوت خفته
بايد احتياط كني؛
اگر ناشي باشي و بتراشيش،
ترك بر مي دارد؛
خرد مي شود.
عاشق كه باشي، گوهرت را به اقتضايش مي تراشي.
براي من آنچه ارزش است درون آدمي است
من مقابل تو نيستم 
نه تا زماني كه خودت هستي
باران شاهد است...
اين روزها همه شان خاطره مي شوند
دردا كه دوري!
نبودنت همه ي جاهاي خالي را پر مي كند.
اين روزها تنها "تو" را مي خوانم بي هيچ استعاره اي
چتر هم نمي خواهد اين هوا
فقط تو را...

پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۹۳

پرسش:
"چيست تكليف قلبي كه عمري با تو سر كرده است؟؟؟"
براي بعضي پرسش ها شايد تنها پاسخمان سكوت باشد، اما سكوت براي من كافي نيست؛ 
هرگز هم نبوده؛
ياد نگرفته ام، تسليم احتمال چيزي باشم كه سايه اش از خودش بلندتر است. چراغ براي همين روزهاست. 
حالا، درست همين زماني كه درون سايه ها رفته اي، هر چيزي كه متعلق به توست از خودت وفادارتر شده است؛ 
و اين تاثير قدرت روشنايي هاست و نه سايه ها.
يادت باشد، هر زمان اراده كني، چراغ در دستان توست.
يه دل خسته و يه درد بزرگ...
اما زندگي تا بوده، همين بوده؛
هميشه دو روي يه سكه است .
نصف تلخش حتما روي شادي هم داره كه نشونمون بده...
به وقتش.
دنيا بد يا خوب ميگذره
طولش مهم نيست
عرضشه كه دست ماست...