چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۵


اين فخيم زاده از او دسته اكتورهايي كه نفرت انگيزترين نقش ها رو به بهترين شكل ممكن بازي مي كنه
طوري كه بقيه بايد پيش پاش لنگ بندازن
هي حرص مي خوري
هي فحش مي دي
هي دق مي خوري كه چرا اسلام دست و پاي آدمو بسته نمي شه ماچش كرد.

#قنبر
#دندون-طلا
براي بعضي آدم ها یک جایی، يك گوشه ای هست دست نخورده و نهان؛
وجود دارد؛ گاهي آن را مي بينند و هست 
و گاهي گمش كرده اند و با تمام وجود دنبالش مي گردند.
اين آدم ها این مکان خاص را خوب - خيلي خوب- می شناسند؛
مکانی که گل‌ها و داستان ها و آدم‌ها و صداها به گونه ای عجیب، در دل هم رشد می کنند...
درهم تنيده و پيچيده...
گاهي شبيه يك پيچك شاداب...
گاهي شبيه يك ويرانه ي خشكيده ...
گاه می‌رسد که خاطره این باغچه، تبسمي بر لب مي آورد و گاهي نمناكي اشك هاي غلتان را.
رویا و واقعیت گاه با فاصله ای حتی کمتر از مویي به هم نزدیک هستند.
گاهي با صبوری و امید، سنگ‌های به ظاهر بی ارزش ساحل، به زمرد و مروارید تبدیل خواهند شد و گاهي تمام گنج دنيا هم اگر باشد، دلتنگي يك عصر جمعه -در آن خلوت تنهايي- را تاب نمي آورند.
اين آدم ها بي قرار كه مي شوند، تمام قرارهايشان را يك به يك به ياد مي آورند.
يكي مي گفت:
آدم باید برای دوست داشتن، دلیلِ حسابی داشته باشه
اما من ميگم آدم بايد واسه دوست داشتن حال خوبي داشته باشه
وقتي كسيو دوست داري تمام دنيا ميشه دليل واسه نگه داشتن حالي كه داري
غزل به ناله دل مجال نداد
به ناز و كرشمه اي ره گشود و رفت
ميان اين همه چاه و راه تنها
به خط سپيدي بسنده كرد و رفت

لذت قانونمندی

پشت خط عابر ايستادم تا چراغ سبز بشه
يه دفه ديدم دستمو محكم گرفت و كشيد دنبال خودش
اعتراض کردم: ئه داري چكار مي كني؟
بلند خنديد و گفت: تمام لذت داشتن قانون به قانون‌شكني‌اشه
گفتم: اين حرف از يه وكيل بعيده
دوباره خنديد و گفت: اتفاقا بيشتر كيفش به اينه كه يه وكيل داره اينو بهت ميگه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵

تو را دوست دارم
و همين حالا كه نيستي
به خاطرش سرزنش مي شوم
گاهي فكر مي كنم تو آمدي و رفتي تا من تفاوت
گمشدن و گمگشتكي را بفهمم
گاهي همين است تمام دليل يك زندگي
مفهوم يك واژه
درك يك پيچش عميق
پذيرش يك درد ريشه دار و پيوسته
تو را دوست دارم
و همين غمگين ترم مي كند
چون مي دانم بال پرواز تو نبودم
و تو با درد پريدي
مردم شهري كه همه در آن مي لنگند، به كسي كه راست راه مي رود، مي خندند.


جين اير

اين روزا خودمو با فيلم ديدن مشغول كردم؛

**اما يك نوع خاص از فيلم ديدن....
فيلم هايي رو انتخاب مي كنم كه ريشه در ادبيات دارن؛ اول متن اصلي رو مي خونم؛ بعد ترجمه هاشو (هر چند تايي كه در دسترسم باشند)؛ بعد نسخه های فيلم رو می بینم (به هر زباني كه موجود باشند و هر تعدادی كه باشند و حتي دوبله های بعضاً قلع و قمع شده ي فارسي رو)؛ بعد از همه این ها تازه درگيري ذهني من با داستان شروع مي شه. و اين درست جاي دلپذير ماجراست.
=====================
و اما جين اير...
شايد براي خيلي ها يك داستان صرفاً عاشقانه باشه كه به درد دختربچه هاي دبيرستاني مي خوره، اما براي من فقط يك داستان عاشقانه نيست؛ بلكه "يه تابلوي نقاشيه از همه ي دنياي آدم ها با مرزبندی ها و احساسات و تعقلاتشون؛ از اون چيزي كه مي خوان به دستش بیارن و اون چيزي كه نميخوان از دستش بدن؛ از اون چيزي كه با وجودش شاد و راضي مي شن و اون چيزي كه بدون وجودش به موجودي افسرده و نااميد بدل ميشن؛ از اون چیزهایی که با داشتنش و نداشتنش رنج می کشن".
به نظر من يك روايت اصيل و درسته از ماهیت انسان با تمام ابعاد انسانيش...
و تازه وقتي لكچرهاي دانشگاهيش رو (که چهارموردش رو براتون می ذارم) مي بينيم يا مي خونيم، مي فهميم كه چه جايگاهي - نه فقط در ادبيات - بلكه در تحليل و تفسير روابط انسانی داره؛ انقدر كه اگر روزها و ساعت ها همه زندگيمونو بذاريم كنار و فقط بخونيم و بشنويم و ببينيمش، باز هم در نوبت ديگه نكته ي جديدتر و ناب تري درون واژه هاش پيدا خواهيم كرد...



پ ن.:
١) در اينجا دوست دارم تجربه شيرين سه - چهار هفته اخيرم رو با شما به اشتراك بذارم؛ مطمئنم ارزش وقت گذاشتن رو داره.

** جين اير متن كتاب به زبان اصلی (انگليسي):

https://youtu.be/NyVKw3cKakM?list=PL6A9F4D19D006B30B

** ترجمه هاي موجود از کتاب به زبان فارسي:
مسعود برزين ١٣٢٩، پرويز نجم الديني ١٣٦٢، ناظر نعمتي ١٣٦٤، مهدي افشار ١٣٦٦، پروين قائمي ١٣٧٠، زهره بكويي ١٣٧٨، آیت طبسیان ١٣٨٥، رضا رضايي ١٣٨٩، نوشین ابراهیمی ١٣٩٠، مرضيه خسروي ١٣٩١، سروش حبيبي ١٣٩١
(پیشنهاد: ترجمه مناسب از ديد يك خواننده و نه یک منتقد ادبي- به هر حال نظر شخصی منه و اینکه سعی کردم هنگام مطالعه، متن اصلی و ترجمه رو با هم و کنار هم پیش ببرم)

**محمد تقي بهرامي حران ١٣٨٨
توضيح:
- به نسبت ترجمه هاي موجود اين ترجمه به متن اصلي وفاداره و هرجا كه لازم مي دونه، توضيحات تكميلي مناسبي هم در پانويس کتاب مياره ؛
- لينك نسخه هاي آنلاين ترجمه هاي ديگه وجود نداره يا رايگان نيست يا مدت زمان زيادي از انتشارشون گذشته و فعال نيستن، اما نسخ قديمي چاپي در كتابخانه هاي معتبر از جمله كتابخانه مركزي دانشگاه تهران و كتابخانه ملي در دسترس هست.
** نسخه هاي سينمايي:
• جین ایر (فیلم ۱۹۳۴) به کارگردانی کریستی کابان
• جین ایر (فیلم ۱۹۴۳) به کارگردانی رابرت استیونسون
• جین ایر (فیلم ۱۹۴۹) به کارگردانی فرانکلین جی شافنر
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی دلبرت من
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی فریدریک اچ. بروگر
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی پاول بسون با زیرنویس اسپانیایی
• جین ایر (فیلم ۱۹۹۶) به کارگردانی فرانکو زفیرلی
• جین ایر (فیلم ۱۹۹۷) به کارگردانی رابرت یونگ
• جین ایر (فیلم ۲۰۱۱) به کارگردانی کری فوکوناگا

اما پيشنهاد خاص من، تماشاي دو نسخه مختلف از BBC هست كه مي دونم انقدر جذاب و خوش ساخت هستن كه حتماً ارزش يك بار ديدن رو دارن؛ به خصوص لهجه بريتيش اين دو ميني سريال اونها رو از بقيه ی كارها و اقتباس هاي سينمايي متمايز مي كنه.
بازي هاي زيباي تيموتي دالتون (Timothy Dalton) در نسخه ١٩٨٣ و توبي استيفنس (Toby Stephens) در نسخه ٢٠٠٦ مجذوب كننده است. شخصاً نسخه اول رو بسیار مي پسندم، چون به خط روايي كتاب نزديك تره و داستان و اتفاق هاش با همون تركيب بندی و بر اساس ديالوگ چيده شده. اما نسخه ٢٠٠٦ هم زيبايي ها و ظرافت هاي خودشو داره، به خصوص كه كارگردانش يك خانم هست و از متن داستان به يك نگاه حساس و ریزبین زنانه و تحليلگر در برابر اتفاق ها نزديك شده.

• Jane Eyre; BBC (1983, TV series)
• Jane Eyre 2006; BBC (Mini TV series)

٢)
براي من كه ذاتاً آدم هيجان زده اي هستم، تو اين مواقع (در حد ارشميدس حتي) نوشتن از جين اير خيلي دشواره؛ بايد روزها و ساعت ها بنشينم و در مورد تجربيات و شور غريبي كه هنوز پس از سالها و بارها خوندن و دیدن و شنیدن در من ايجاد مي كنه، بنويسم. و الان – درست همين الان - نزديك يك ماهه كه به شدت باهاش درگيرم؛
با اين حال، اين روزها چيزي كه بيشتر از همه ذهنمو درگير كرده بحث "قضاوت"ه؛
اينكه "وقتي كسي در مورد موضوعي تخصص يا حتي اطلاعات نداره، درستش اينه كه سعي كنه قضاوت نكنه؛ يا بهتربگم، قضاوت هاي شخصيشو براي خودش نگه داره" چون تجربه اي كه در جريانش قرار گرفته، تجربه خودش نيست و فقط و فقط يك ناظر براي اون ماجراست (موضوع بحثم جنبه حقوقي، اخلاقي و حتي اجتماعي ماجرا نيست؛ اگرچه مي شه، از اين لحاظ هم اونو بررسي كرد).



نوشتن اونم تو فضاي مجازي و درك فاصله ها و قوانين و حريم ها مساله بغرنجي شده ... سنگين شده در واقع.
چون از يك طرف چهارچوب خاصي نداره و از طرف ديگه مرزبندي ها رو تغيير ميده.
اگر مثلاً سعي مي كردي كه نوشتن رو به عنوان شفل انتخاب كني، خوب جور ديگه هم تفسيرش مي كردي؛ اما در اينجا نوشتن مسلماً شغل نيست. صرفاً فضاي خالي بين بخش هايي از يك روز از زندگيه كه مياد تو قالب واژه ها.
اينجا با خواننده هايي در ارتباطي كه مي دوني وجود دارن، مي دوني كه تو رو مي خونن و مي دوني كه هر لحظه ممكنه نظري برات بنويسن، اما درنهايت تو اونا رو نميشناسي، اما اونا تكه هايي از پازل تو رو مي دونن.
اينجاست كه وقتي داري مي نويسي، بايد بپذيري كه قضاوت ميشي و اگرنه، بايد از اساس بذاريش كنار.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۵

اعتراف : درگیر صدایی که منم

یک اعتراف هم بکنم، تو دلم نمونه : من اصلاً از بازی حامد بهداد خوشم نمیومد. الان هم ... :/
رو مخمه یه جوری
یه چیزی تو حرکاتش هست که جدای نقش با روحیات من جور در نمیاد.

اما بی انصاف عجب صدایی داره.
آدم نمی تونه گوشش نده.


#دندون-طلا

قطعيت تلخ

اين دنيا اگر بهت لبخند هم بزنه، هميشه بهانه اي هم ميده دستت كه بگي تف بهت!!!

دوهفته پيش پنجشنبه با مامانم رفته بوديم واسه خريد هفتگي... بهش گفتم، حالشو داري يه كم پياده بريم؟ گفت، بريم. همينطور كه تو خيابون حرف مي زديم و مغازه ها رو نگاه مي كرديم، چشمم افتاد به ويترين يه مغازه و دلم خواست اون روسري رو كه خوشم اومده بود براي مامانم بگيرم. خيلي وقت بود دنبال يه رنگي بودم كه به شلوار جين و كفش اسپرتش بخوره. حالا اونجا پيداش كرده بودم. عادتمه تصميم به خريد كه مي گيرم، مكث نمي كنم و چونه هم نمي زنم. 
فروشنده يه دختر جوون بود و خوش صحبت. فهميد مادر و دختريم، يه كم راحت تر برخورد كرد. 
تو فاصله اي كه مامان خانم داشت روسري رو امتحان مي كرد، من و اون گرم صحبت شديم. 
اون از خودش گفت، از اينكه كارمند قراردادي بانك ملت بوده و بانك ديگه قراردادشو تمديد نكرده ... اينكه شش ساله ازدواج كرده... اينكه وقتي بچه بوده هرچي مي خواسته پدرش براش فراهم مي كرده ...
منم از اينكه وقتي سر كار ميريم، لباس پوشيدن آدم محدود ميشه فقط به خاطر اينكه حرف كمتر بشنويم و اينكه برآورده كردن نظر اطرافيان تو محيط كار خيلي سخت تر از برآورده كردن انتظار شخصيه...
و از اين چيزا

مامان انتخاب منو پسنديد و منم ذوق زده يه شال واسه خودم انتخاب كردم و اومديم بيرون.

الان كه اومدم خونه مامان بين تعريف اتفاق هاي امروز بهم گفت، دختر ديروز تو خواب سكته كرده و تمام. 
😕
شنيدم مامان گفت: " من ديگه دلم نمياد اون روسري رو سرم كنم"
تو يك لحظه و با يه جمله پر از بغض شده م. به همين سادگي. انگار اين داستان مرگ تمومي نداره و نمي خواد دست از سر من برداره. فقط تو دلم تونستم بگم: "منم همينطور"

Aber

Zuerst habe ich mich verliebt
in den Glanz deiner Augen
in dein Lachen
in deine Lebensfreude

Jetzt liebe ich auch dein Weinen
und deine Lebensangst
und die Hilflosigkeit
in deinen Augen

Aber gegen die Angst
will ich dir helfen 
denn meine Lebensfreude
ist noch immer der Glanz deiner Augen

Erich Fried

اما 

اول دلباخته 
برق چشمهايت شدم
دلباخته خنده ات
دلباخته شور زندگيت
حالا هم عاشق گريه هايت هستم
و عاشق ترست از زندگي
و عاشق بي پناهي چشمهايت
اما مي خواهم 
در برابر اين ترس ياري ات كنم
زيرا كه شور زندگيم
هنوز هم برق چشمهاي توست
اريش فريد
باب اسفنجی : اگه یه روز اعتمادی که به من داری رو بشکونم چی میشه؟
پاتریک : اعتماد به تو تصمیمیه که گرفتم، اما اثبات غلط بودنش به انتخاب خودته.
والا یه رئیسی دارم که میاد اینجا رعشه به تن همه میفته. 
اصولاً فقط دنبال بهانه گیریه، از همه چی؛ مهم هم نیست از چی و چرا. 
شخصاً کاری هم با من نداشته باشه، اسمش میاد، دل پیچه می گیرم.

چند وقت پیش همه رو تو لابی سر پا نگه داشته بود، داشت در مورد اصول و نظم اداری و چارت سازمانی و شرح وظایف و این جور چیزا سخنرانی می کرد - نظامی طور - بعد منم تکیه داده بودم به دیواره پارتیشن لبخند تحویلش می دادم. 
حرفاش که تموم شد، برگشتم بهش گفتم: " آقای دکتر، راستشو بگم؟ شما اینطوری دارید صحبت می کنید، من یکی استرس می گیرم".
شوک شد فکر کنم. برگشت گفت: :من که تو رو با صد تای اینا عوض نمی کنم تو دیگه چرا؟"
بعد یه کم فکر کرد و گفت: "اتفاقاً خانم و پسرم هم همین حرف تو رو می زنن. فقط دخترمه که بلده چطور با من کنار بیاد. همینطوری نگام می کنه و لبخند می زنه و آخرش هم کار خودشو می کنه"

پ ن.:
1- :D
2- یک ده سال دیگه مثلاً تو نت سرچ می کنید، می بینید، یه چیزی میاد تحت عنوان "خاطرات دوره اول یا هفتم یا دوازدهم یا ... ایکس اُم هیات مدیره"؛ بعد یهو می بینید کنار سفرنامه ناصر خسرو و ناصرالدین شاه و برو بچس، اینا رو هم دارن تو گجت هاشون واسه هم می فرستن. 
3- الان نمی تونم خیلی تصور کنم، گوشی ها و تبلت های ده سال آینده مون به چه موجوداتی هولناکی قراره تبدیل بشن. اما تو همین مقطع اگه یه روز مشارالیه اینا رو بخونه نمی دونم چه اتفاقی میفته.
:D

خرابي درآمد به هر پيشه اي
بتر زين کجا باشد انديشه اي
که پيشه ور از پيشه بگريختست
به کار دگر کس درآويختست
بيابانيان پهلواني کنند
ملک زادگان دشتباني کنند
کشاورز شغل سپه ساز کرد
سپاهي کشاورزي آغاز کرد
جهان را نماند عمارت بسي
چو از شغل خود بگذرد هر کسي

#فردوسی-بخوانیم

خواب

مي دانم
آخر يك روز
يك روز
مي آيد
كه
خسته مي شوي از اين همه نيامدنت
شوخي كه نيست
مگر آدم چقدر مي تواند
كه نيايد
تنها مي ترسم
وقتي كه مي آيي خواب باشم
بعد سرزنشم كني
كه:
مگر نمي دانستي در اين شهر نشان عاشقي سر پر شور نيست، دل بيدار است؟؟؟
عمری را به اثبات اینکه هر نشدنی ممکن است،  گذراند. 
و از بختیاری ماست که گوش شنوایی برای نجات این گاه هایی که بی گاه می شدند، نداشت... 

تنها چیزی که می ماند،  کلامی است که دور از چشمانش نوشته می شود و او ديگر نمی خواند...

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۵

هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است، تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادانهزارساله برخاستم

دارم سعی می کنم، ذهنمو جمع و جور کنم تا یه چک لیست واسه جلسه های دو روز آینده ام بنویسم مبادا چیزی از قلم بیفته. اما انگار همیشه وقتی خودتو مجبور می کنی، تو یه قالب تنگ و بسته فروبری، به طرز عجیبی تمایل درونی پیدا می کنی واسه شکستن قالب. الان زمانیه که باید متمرکز بشم، اما ناخودآگاه این شعر سید علی صالحی توی سرم تکرار می شه که:

بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير 
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است 
*تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم*

انگار یه چیزی از ته ذهنم بیدار شده که اختیارش دست من نیست.

امروز واسه جلسه ای رفته بودم طبقه پایین. برعکس همیشه، اتاق جلسه خیلی شلوغ بود. در واقع یک جای نشستن اونجا غنیمتی شده بود. برای همین از خدا خواسته برای چند لحظه از اتاق اومدم بیرون.

همینطور که داشتم، به صحبت های داخل اتاق گوش می دادم، قدم هم می زدم.

به ندرت با کسی صحبت غیرکاری دارم، اما دیدم از توی اتاق شیشه ای و از پشت میزش بلند شد و اومد تو چارچوب در ایستاد به حرف زدن. حتی یادم نیست که چطور شروع کرد و از کجا. اما از همه حرفاش فقط اینو یادمه که خیلی آروم گفت: "می دونی ارشد قبول شدم؟ رتبه ام شده 5... فکرشو هم نمی کردم، اما دیروز از سازمان سنجش زنگ زدن، گفتن که یه جشن برای رتبه های تک رقمی ترتیب دادن..." بقیه حرفشم یادم نیست.

تو این این روزها تو صورت هر کسی نگاه می کنی، انگار به اندازه هزارسال غمگینه... حالا وقتی کسی پیدا می شه تو ازدحام کاریت چنین خبری بهت می ده، فکر می کنی اشتباه شنیدی.

بهش گفتم: " واقعاً؟"
گفت: " راستش خیلی زحمت کشیدم براش... تمام این دو سه ماه قبل تعطيلات رو براش وقت گذاشتم"
گفتم: " واییی !!! یادته دو سه ماه پیش بهت گفتم ارشد شرکت کن... این خیلی عالیه... چی قبول شدی؟"
گفت: "MBA، فکر می کردم می دونی... کارنامه مو برات ایمیل کرده بود"

من اما ایمیلی نگرفته بودم. نمی دونم چرا خودش این موضوع رو به من گفت... بعداً فهمیدم همه بچه ها داستان رو می دونن، اما فکر نمی کنم، کسی به اندازه من خوشحال شده باشه. حداقل من که نشونه ای از این احساس در این موجودات ندیده بودم.

به خودم گفتم، یعنی تاثیر صحبت های چند ماه پیش من باهاش بوده که ترغیب شده درس رو شروع کنه؟؟؟ بعید می دونم.
وقتی برگشتم، بالا تو اتاقم، دیدم کارنامه اش رو تو واتس آپ برام فرستاد. نمرات درس ها همه بالای 17 بود.

داشتم می رفتم خونه، تو خیابون براش نوشتم:
" برات بهترین آرزوها رو دارم. تو لیاقت بالاتر از اینجا رو داری. و تشکر از اینکه خودت این خبر عالی رو بهم دادی. و همین برام ارزشمنده. باور کن دنیا همیشه اونجوری برای ما تداعی میشه که ما بهش نگاه می کنیم"

الان – این وقت شب - در حالیکه سعی می کنم، چک لیستمو بنویسم، حس می کنم، هزار سالمه. هیچ دلیلی هم برای این احساسم ندارم.


پ ن.:

"آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست 
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست 
میتوانيم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شويم 
میتوانيم دمی در برابر جهان به يک واژه ساده قناعت کنيم 
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه 
هنوز بيت ساده ای از غربتِ گريه را بياد آورم. 
من خودم هستم 
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير 
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است 
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم "

تقابل مفاهیم

بسیاری از آدمها خیلی حرف ها را از روی کلیشه و در میانه  چهارچوب های قانونمند ذهنیشان به زبان می آورند. 
ساعت ها از مفاهیم و واقعیت های ریشه دار در روابطشان می گویند... 
ساعت ها در مورد موضوعات ملموس و یا انتزاعی زندگیشان داستان سرایی می کنند...
 بی آن که واقعا لمسشان کرده باشند. 
آدم های دنیای ما ساعت از عشق می گویند، می خوانند و می نویسند؛ اما چند نفرشان واقعاً می دانند که نتیجه تقابل عشق و مصلحت طلبی چه مزه گسی دارد.

تهدید

ما ایرانیا لطفا و خواهش می کنم و اینا سرمون نمیشه که نمیشه
حتما باید زور و تهدید سرمون باشه
حتی واسه نوشتن یه نامه ساده ی اداری
امروز یه اس ام اس تهدید آمیز هشت صفحه ای نوشتم کل صنف یه کم ویبره رفتن از چرت دراومدن

پاسکال میگه:اگه جایی که ایستاده اید نمی‌پسندید، عوضش کنید شما درخت نیستید.درخت نیستیم ولی (روم به دیوار ببخشید دیگه از خودمونین) گشاد که هستیم
Denk an Frühling
Schaut durch Fenster
Öffne deine Herz ...
Liebe ist klar und hell,
wenn du ihm vertraust

به بهار فکر کن
از پنجره به بیرون بنگر
قلب خود را بگشای
عشق آشكار و روشن است،
اگر به آن اعتماد كني
مراقب شمعدانی هایت باش، اردیبهشت ماه عاشقی های بی ملاحظه است ...

مجتبي تقوي زاد

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۵

درد بي درمان

امروز صبح سر صبحانه كه نوشته سروش صحت رو مي خوندم، به اين فكر مي كردم، كاش خيليامون مي دونستيم، دقيقاً از رابطه با يه آدم ديگه چي مي خوايم. اينكه صرفاً موقعيتي پيش بياد كه فقط "تنها" نباشيم، الزاماً نياز به وجود يك آدم كنارمون نداره. اين اتفاق با گل و گياه و حتي سگ و گربه و پرنده هم ميفته. 
همه اينها هم به نوعي اسمش رابطه است. 

قبلا از ماجراي دوتا از همكارام نوشته بودم كه تكليفشون با خودشونو بقيه معلوم نيست. 

پسر مهندس صنايعه و زبانش تكميله، اما علي رغم ظاهر موجه و آرامش، اصلاً درون آرامي نداره و به شدت سلطه گره. دختر فوق ليسانس مهندس شيميه و مسئوليت پذير، اما عليرغم ظاهر بشاش و شيطنت كلاميش به شدت سلطه پذيره.

صبحي كه رفتم شركت به خودم گفتم، تا اينا سر كلاس زبانن و دفتر خلوته،  فرصت خوبيه كه نامه هاي چك ليستم رو كه سر ميز صبحانه نوشته بودم، تكميل كنم. بعدش هم عملاً تا بچه ها اومدن طبقه بالا كارام تموم شده بود و رفته بودم سر وقت داستان آيين نگارش فارسي و اصول نامه نگاري.
در همين فاصله شنيدم همين دختري كه براتون گفتم، صدام كرد كه: " وقت داري يه چند لحظه؟"
گفتم: " آره"
رفتم سر ميزش؛ ديدم با ترس گوشيشو در آورده نشونم ميده. 
گفت: " چهارشنبه رفتم اپل گرفتم"
ذوق زده گفتم: " واي چه كار خوبي كردي مباركت باشه"
ديدم پكر شد. 
گفت: "سر همين كلي حرف شنيدم از شوهر خواهرم  و از (ي.)"
گفتم: "چرا؟"
گفت: "هر كدوم يه چيزي گفتن. شوهر خواهرم برام با ايميل خودم اپل آيدي ساخته ولي نتونست ستش كنه، چون آيدي اپل استور روش سته و پاك نميشه بدون فيلتر شكن"
گفتم: "يعني چي؟ كاري نداره ازش بيايي بيرون. من حداقل براي ٤ نفر خودم آيدي ساختم، هيچكدوم اين مشكل رو نداشتن. اينكه گفتن، آيدي خودت باشه خوبه؛ به خاطر امنيتشه؛ ولي راه داره. اعصاب خوردي نداره كه. بذار درستش مي كنم"
گفت: "آخه (ي.) كلي غر زده چرا اپل گرفتي؟ چرا تنها رفتي؟ چرا از پايتخت نگرفتي؟ چرا مشكي نگرفتي طلايي گرفتي؟ چرا قابش اينطوريه؟؟؟..."
ديگه يادم رفت چي كار مي خواستم بكنم. گفتم: "يعني چي؟؟؟؟ پولشو خودت دادي، حق نداري به دل خودت باشي؟؟؟ "

دیدم سکوت کرد، آخرش گفتم:  "نمي خواي منم به گوشيت دست بزنم، پاشو الان برو بده اپل استوره درستش كنه"

گفت: "(ي.) گفته كارامو بكنم، كلاس دارم عصري. خودم شب مي برم اونجا، وايستم، بالا سرش، درستش كنه. اعتباري به اينا نيست. عكساتو بر ميدارن"

همينطوري نگاهش گردم. فهميد چي مي خوام بهش بگم. 

*اپل استور كه هر روز كارش اينه، عكساتو برميداره، اما يه شب تا صبح گوشيت با محتوياتش و رمزها و پيام هات دست اون باشه، اصلاً اشكالي نداره*

تو دلم گفتم به جهنم و برگشتم سر كار خودم؛ 

راستش تا همين الان كه دارم اينو مي نويسم، با همه شلوغي روز كاريم، به مفهوم واقعي كلمه مچاله ام. تو دلم كلي فحش دادم بهشون. 

جفتشون "شعور چطور زندگي كردن" رو  ندارن. بلد نيستن از رابطه شون لذت ببرن؛ فقط به اين خاطر كه مفهوم "استقلال شخصيتي" همديگه رو درك نمي كنن (اصلا چنين چيزي رو نه شناختن و نه ياد گرفتن) اما درگير بايد و نبايد ها و خط قرمز هاشون شدن.

دوست ندارم به آخرش فكر كنم. اما آخر چنين رابطه اي كاملاً معلومه. درد اينه كه نميشه گفت
حرف بزنم كلي حرف بايد بشنوم.

غمگينم. با اين اوضاع موقعي حرف منو مي فهمن كه ديگه براي خيلي چيزا خيلي دير شده.

باران و عشق

اين داستان سروش صحت رو بخونيم
چند نفر از ما تو رابطه از خودمون يه هيولا مي سازيم كه فقط لايق پيچوندنه؟؟؟
چند نفر از ما وارد رابطه هاي ديگه مي شيم اونم وقتي كه گذشته هنوز رهامون نكرده؟؟؟
---------------------
باران و عشق

دیروز باران آمد و هوا خیلی خوب بود. صبح زود برادرم بیدارم کرد و گفت "بیا بریم پیاده روی" گفتم "حالشو ندارم" برادرم گفت "آخه احمق مگه تو سال چند روز اینقدر هوا خوبه؟... پاشو بریم راه بریم یه ذره باد به این کله ات بخوره" پا شدم و رفتیم. 
برادرم گفت "امروز استراحت مطلق ذهن" گفتم "یعنی چی؟" گفت "یعنی حرف نزنیم درباره هیچی... هیچی، هیچی... فقط راه بریم و نفس بکشیم و حال کنیم" دو نفری راه رفتیم و رفتیم و نه حرف زدیم و نه به چیزی فکر کردیم. فقط نفس کشیدیم و به روبرو نگاه کردیم. بعد رفتیم قهوه خانه دو تا املت درجه یک خوردیم. بعد تصمیم گرفتیم از کار هم مرخصی بگیریم و یک روز را برای خودمان" استراحت مطلق ذهنی" کنیم...شل و ول باشیم و هیچ کاری نکنیم. 

با برادرم برگشتیم خانه، همه پنجره ها را باز کردیم، دو تا صندلی گذاشتیم جلوی پنجره، یک موسیقی خوب گذاشتیم، یکی یک لیوان چای تازه دم گرفتیم دست مان و نشستیم روی صندلی ها و د حال کن... مدت ها بود با برادرم این قدر خوش نگذرانده بودم. باران کمی تند شد و هوای بهاری هوش از سر می برد. موبایل برادرم زنگ خورد. نامزدش بود. از برادرم پرسید "کجایی؟" برادرم نگاهی به من کرد و گفت "همین جا" نامزدش پرسید "همین جا یعنی کجا ؟" 

برادرم باز به من نگاه کرد وبا کمی مکث گفت "اومدیم بیرون" نامزدش پرسید "با برادرت؟" برادرم گفت "آره" نامزدش پرسید "سر کار نرفتی؟" برادرم گفت "امروز یه کم کار داشتیم نرفتم... حالا بهت زنگ می زنم" بعد تلفن را قطع کرد و گفت "اگه می گفتنم خانه هستیم پامی شد می یومد، اگه هم می یومد دیگه نمی شد استراحت مطلق ذهنی کنیم" چیزی نگفتم. 

برادرم نگاهی به صفحه موبایلش کرد و گفت "خاک بر سرم" گفتم "چی شده؟" گفت "قطع نشده بود" گفتم "فکر می کنی" برادرم گفت "فکر می کنی چیه؟ می گم قطع نشده بود، بیچاره شدم" گفتم "نه بابا صدا نمی ره، مطمئن باش نشنیده" برادرم گفت "مرده شور تو و بارون و استراحت و ذهن را ببرن، بیچاره شدم" به برادرم گفتم "روانی، می گم نشنیده" برادرم لیوانش را گذاشت و رفت توی اطاق. دیدم نصف چای اش مانده، برداشتم و آن نصفه چای را هم خوردم.

یک ربع بعد نامزد برادرم آمد. آنقدر پشت سر هم زنگ می زد که ترسید آیفون بسوزد... رفت توی اطاق برادرم و من فقط صدای برادرم را می شنیدم که مدام می گفت "آخه این که ربطی به دوست داشتن نداره... فقط می خواستم یه ذره امروز تنها باشم... می دونم...ببخشید....عزیز دلم می گم ببخشید... معلومه که اگه دونفری زیر بارون بودیم بهتر بود..." 

نامزد برادرم که رفت برادرم آمد و پهلوی من نشست...هیچکداممان حرف نمی زدیم. کمی که گذشت برادرم پرسید" چای من کو؟" گفتم" من خوردمش" برادرم کمی نگاهم کرد و گفت "اتفاقا وقتی این جا نشسته بودیم همه اش دلم براش تنگ بود...همه اش داشتم به اون فکر می کردم"
..........................

داستانهای بیشتر در کانال سروش صحت @soroushsehat 🌹

جمعه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۵

آرام بخواب عزيزم
خدا بيدار است
چشم هايت را ببند و گوش بده
صداي نفس هاي خدا را از پشت پنجره گوش كن
خودت خوب مي داني
گاهي كه تو را لمس مي كند
ابرها هم به تو حسادت مي كنند و مي گريند.
آرام بخواب عزيزم
خدا بيدار است...

نكته مهم

يه فيلم تلويزيون گذاشته آخر كمدي
اسمشو نمي دونم اماالناز شاكردوست و امين حيايي بازي مي كردن توش.
داشتم مي رفتم بيرون خيلي اتفاقي يه ديالوگشو شنيدم.
مثلا تو فيلم پليس يه زن رو گرفته كه پلاك ماشينش قديمي بوده؛ پليسه داره گزارش ميده.
ميگه: مركز يه خودرو با پلاك نامعتبر رو متوقف كرديم و راننده اش كه يه خانمه بازداشت شده، چه دستوري مي فرماييد؟
مركز: به اولين پاسگاه نيروي انتظامي تحويلش بدين
پليس: مركز مستحضر باشيد به دليل همراه نبودن "نيروهاي خواهر" بازداشتي هنوز بازرسي بدني نشده.

ديگه بقيه شو گوش ندادم؛ جلوي در پخش زمين شدم.
آقا يه سوال؟؟؟
تصور كنيد طرف بمب گذار يا سارق مسلح بود؛ تو  اون وسط كه "نيروهاي خواهر" نيستن، چه گِلي به سرتون مي گيريد؟؟؟ 
نه واقعاً شما كه فيلم هنري مي سازين، مشاور پليس ندارين ديالوگاتونو چك كنه يا اينم مثل همون شوك دادن از روي يقه اسكي تو بيمارستانه؟؟؟ خيلي تاثيري تو روند داستان نداره؟؟؟!!!
🤐😁

پ ن. :
بعد نگين چرا مخاطب تلويزيون و سينما كم شده
...

تلفن

سر دو تا چيز هميشه با مامان خانم بحثم ميشه و هيچكدوم كوتاه نمياييم:

١- تلفن جواب دادن سر ميز غذا
يعني جدا از اوني كه ميذاره سر ظهر يا موقع شام زنگ مي زنه، يكي به مامان من بگه بعدا هم مي توني جواب بدي، اگر متوجه شد!!!! توجيهش اينه كه: "شايد يكي كار واجبي داشته باشه".
خو مادر من! هركسي كار واجبي داره، زنگ بزنه آتش نشاني خو!!!  تو كه مي دوني،  كل مطلبشون  "سلام حالت چطوره خوبي؟ ه؛ كمِ كم ٤٥ دقيقه هم طول مي كشه كه آخرش هم مطمئن بشن، مراسم صله رحم روزانه انجام شده و ول كنن.

٢- موبايل روشن يا رو ويبره اونم موقعي كه مي خواد به خودش لطف كنه و رضايت بده و يه كم بخوابه.
بازم توجيهش اينه كه: "شايد يكي كار واجبي داشته باشه".
اين از اون يكي بدتره. 
تازه كار هم واسه من ميسازه. مجبورم مي كنه مثل دزدا برم سروقت گوشيش و خودم خاموشش كنم.

پ ن.: 
برسه به دست مخاطبان خاص:
- تلفن مال كار واجبه؛ نه احوال پرسي.
- خبر مي خواي بگيري، روزنامه بخون چه مي دونم تلويزيون ببين، كانال تلگرام چك كن.
- وقتي كسي گوشيشو جواب نمي ده، يعني در دسترس نيس. نشين واسه خودت داستان بساز كه شماره منو ديد جواب نداد؛ هر وقت بتونه زنگ مي زنه. انقد ديگه آدم شعور داره
- مامان ها حس وظيفه شناسيشون زياده؛ (رو مخ هستن در واقع) شما سوء استفاده نكنيد.

باگ ژنتیکی

داستان اون پیرمرده و نوه و خرش رو یادتونه؟؟؟
حتماً یادتونه.
وقتی ادبیات قدیمی مونو می خونیم تازه می فهمیم، برای هزاران ساله یه اخلاقی داریم که با کلی مواد شوینده و سمباده و اسانس و افزودنی تشویق و ممنوعیت حتی، هنوز چسبیده به به ته یک ژن کشف نشده تو دی ان ای ما ایرانی جماعت...

داستان از این قراره که هر سال بعد از نوروز - درست وقتی که هنوز کاملا از شر این مهمون بازی ها و لبخندهای مشعوف کننده و زورکی مون خلاص نشدیم - یهو یک نیروی ناشناخته هولمون میده وسط نمایشگاه نفت و گاز.

تا اینجای ماجرا که اصولاً خیلی بغرنج نیست و میشه دندون رو جگر گذاشت که بگذره.
کاره دیگه ... قراره 4 روز بریم اونجا ببینیم می تونیم از این وضعیت فروش پیت نفتی - یا در پیتی به عبارتی - در بیاییم یا نه... شاید فرجی شد.

اما اینجای قضیه کاملاً شخصیه...
ترجیح من توی کار همیشه پشت صحنه بوده. تجربه سه چهارساله من تو کار اجرایی و سر و کله زدن با حدود 100 تا شرکت خصوصی و هماهنگ کردنشون تو سالن های نمایشگاه - از قرارهای ملاقاتشون تا پذیرایی هاشون - به من نشون داده که کار نشد نداره و فقط باید بخوای که انجام بدی. اما...
ترجیحم اینه که تابلوی مجموعه نباشم و پشت صحنه فرصت فکر کردن و تزریقش رو داشته باشم. اینه که این 5-6 سال آخر همه کار کردم جز اینکه تو چهارروز نمایشگاه جزو تیم اجرایی باشم.
به شدت هم مقاومت کردم؛ طوری که هیات مدیره هم می دونن که "من" تحت هیچ شرایطی نمایشگاه نمی رم. غرولند می کنند، اما موضوع رو پذیرفته ان.

حالا همین موضوع شده نقطه ضعف من واسه جانداران حرف مفت زن و بهانه شوخی و متلک هاشون

امروز تصمیم گرفتم، از فردا اولین نفری رو که جرات کنه بهم بگه "تو امسال هم نمایشگاه نمی آیی" چنان درس عبرت بقیه کنم، که صورتجلسه اش کنن برای درج در سوابق.
:D

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۵

از تنهایی گریه مکن


به ندرت می شه یک آلبوم موسیقی گوش بدم که همه تراک هاش خوب باشه و از روش نپرم.
اما این کار جدید سالار عقیلی (از تنهایی گریه مکن) واقعاً خوبه...
به طرز عجیبی همه اش خوبه.
یعنی میشه ساعت ها هر کدوم از تصنیف هاشو رو تکرار گذاشت و از شنیدنش خسته نشد.

متاسفانه تو نت پر شده از لینک های دانلودش
دانلودش نکنید. لطفاً بخرید.

#از-تنهایی-گریه-مکن
#سالار-عقیلی



پنجشنبه

پنجشنبه که می آید، دلم هوایی تو می شود.
پنجشنبه ها آرامند و سبک
حتی شاد و سرخوش؛
جایی میان توقف لحظه ها، اما
زخمي سرباز كرده و داغي از نو است که می آید و می رود؛
غمي داغ و تپنده است، براي ابد
بی درمان،
بی مرهم.

یادت هست، اولین دیدارمان پنجشنبه بود؟
یادت هست، آخرین دیدارمان پنجشنبه شد؟

پنجشنبه برای من رنگ آواز توست؛
آوازی که هر بار در من تکرار می شود
و صدای تو ... که حالا باید عطرش را خاطر بیاورم.

پنجشنبه ها یادم می آورند، قرار بود بیایی، اما رفتی.

لوازم فوتبال

امروز فهميدم "لوازم فوتبال" از خود فوتبال مهم تره:

چيپس، پفك نمكي مينو، ماست چكيده، اعصاب داغون

تبصره:
تخمه خوشبختانه تو خونه ما مد نيست

دست ها

دست ها در سینمای "روبر برسون" 
موزیک: شوبرت 

Schubert: Piano Sonata #20 In A, D 959 - 2. Andantino by Elisabeth Leonskaja!



پاچه خواری

مامانم ميگه نون سوخاري ها رو از اينجا گرفتم ها. نون پنجره اي هم داره...
ميگم: من انقدر كه ترشي و تندي رو دوست دارم، هوس شيريني نمي كنم. تو شيريني فروشي فقط و فقط چشمم دنبال نون خامه ايه... حالا برگشتيم خونه نون پنجره اي هم مي گيريم
ميگه: گمشو!!! حالا من يه چيزي گفتم؛ تو چرا جدي گرفتي؟
گفتم: من حرف مامانمو هميشه جدي مي گيرم

هيچي ديگه خودتون تصور كنين چطور نگام مي كنه

ابلوموف

چند روز از زندگی ابلوموف
کارگردان نیکیتا میخایلکوف
نویسنده ایوان گنچاروف
الکساندر ادباشیان
بازیگران اولگ تاباکف
یِلِنا سولووی
یوری بوگاتیرییف
آندره پوپوف
نیکولای گارلف
موسیقی ادوارد آرتِمیِف
توزیعکننده ماسفیلم
مدت زمان
۱۳۴ دقیقه
کشور اتحاد شوروی (روسیه)
زبان روسی

چند روز از زندگی ابلوموف 
بامداد روزی ایلیا ایلیچ ابلوموف در خانه خود در خیابان گاروخوایا و در یکی از آن ساختمانهای بزرگی که شمار ساکنان آن از جمعیت یک بخش کمتر نیست، در رختخواب لمیده بود. بخش آغازین فیلم به خواب ابلوموف و خاطرات خوش کودکی او میپردازد. کودک نازپرورده دیروز از آغوش مادر به گرمای رختخواب خود در سن پترزبورگ خزیده تا به دور از هیاهوی زندگی و دشواریهای آن، دوران بازنشستگی را با خمودگی و تن آسایی بگذارند.
آندرهٔ شولتس، همبازی دوران کودکی ایلیا، از پدری آلمانی و مادری روس، برخلاف ابلوموف با اراده و سخت کوشی در زندگی پیشرفت بسیاری کرده است. همه تلاشهای آندره ی برای رهانیدن ابلوموف از خمودگی بیهوده است. گرمای عشق پاک و سوزان اولگا هم نمی تواند ایلیای بیچاره را از رخوت و سستی برهاند.
ابلوموفمیسم، به گفته آندرهی، درد بی درمانی است که گریبان ایلیا را رها نمی کند و تا دم مرگ همراه اوست. ابلوموف زندگی آسوده در کنار یک بیوه زن میانسال را به عشق اولگا ترجیح میدهد. ثمره این ازدواج کودکی است که شباهت بسیار به کودکی ابلوموف دارد.

برگرفته از فيس بوك قفسه خالي براي كتاب

پ ن. :
نزديك ١٥ سال پيش من اين فيلم رو ديدم. هنوز هم  مثل روزي فيلم رو ديدم، فكر مي كنم، چقدر اين بيماري خطرناكه؛ همونقدر خطرناكه كه آشناست.

لحظه ها

تمام لحظه هایی که من منتظر آمدنت بودم، تو در حال رفتن بودی

افشین یداللّهی

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۵

سگ

سگ نماد وابستگیه. در ادبیات عرفانی سگ بودن چیز خوبیه.
شنیدین می گن طرف چشماش سگ داره؟؟؟
تا اینجای ماجرا اصلاً مشکلی نیس. اما باید مراقب بود؛ شما چه می دونید که اخلاق طرف چطوریه

!
پسره چله واقعاً !!!
صبح اول وقت زنگ زده به من برای پیگیری پرونده اش.
بعد بهش می گم، مهندس الان سرش خلوته، داره آماده میشه بره تو جلسه. می خوای با خودش صحبت کنی؟؟؟
برگشته به من میگه: می دونی من قبلاً با مهندس کار کردم، آدم خوبیه ها، ولی جلوی شما دخترا نقطه ضعف داره، شل میشه. من زنگ بزنم حرفمو گوش نمیده. 
گفتم: آره خو... خیلی مهربونه. فقط حیف آب از دستش نمی چکه... دوزاری رو هم رو هوا می زنه.
گفت: دختر خوبی باش برو سفارش منو بکن. جلوی شماها دستشو می ذاره، زیر چونه اش و ریلکس ... حرفتونومی خونه... شماها بلدین چطور حرف بزنین.
گفتم: آهاااان پس واسه همینه که تو شرکت نفت حق سختی کار می دن به مدیرا، واسه کمبود جنس مونثه... خوب جنس خودتونو می شناسین.
گفت: خیلی پستی !!!
شرف هر عاشقی به قدر شرف معشوق اوست. معشوق هر که لطیف تر و ظریف تر و شریف جوهرتر، عاشق او عزیزتر! 

مولانا -مکتوبات

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۵

پاستيل

باورتون ميشه تو اين دوره و زمونه كسي پيدا بشه نزديك صد تومن بده و فقط پاستيل بخره، اونم در حد خفه كني؟؟؟
بايد بگم يه همچين جانداريم من
😁
داستان از اين قرار بود كه ديروز صبح سر كوچه شركت داشتم به اين فكر مي كردم كه: " گوشي نازنينم مدلش ٢٠١٤ است. بعد تا الانم كه هيچ مشكلي نداشته و منو از لحاظ تقويم و دفتر تلفن و يادداشت و وبلاگ و پنل اس ام اس و ايميل و فيلم و موسيقي در نهايت صبوري پوشش داده؛ در نتيجه بهتره دندون رو جيگر وامونده بذارم و جلوي خودمو بگيرم تا اينكه برم چوندرغاز بدم مدل ٢٠١٦ رو بخرم كه به روز بشم؛ اونم وقتي كه شيش- هفت ماه ديگه S7 مياد. حالا تا دو سال صبر مي كنم بعد ٢٠١٨ ميرم تو كار تجديد فراش".
يعني در كسري از ثانيه بود همه اين حرفا كه يهو نگام افتاد تو چشماي يه آقاهه كه تو پارك سر كوچه نشسته بود؛ گوشي عزيز تاپي از دستم با صورت خورد رو سنگفرش كف كوچه.
هيچي ديگه چند عدد ترك خوشگل عرضي و طولي و عمقي خورد كه گفتم اين ديگه نمياد بالا.

روز شلوغي بود؛ اما تا نزديك ظهر دوام آوردم كه جلسه ها تموم بشه. در واقع به زحمت مقاومت كردم كه گوشي داغونم رو نبينم. نشد.
آخرش به خودم گفتم، مرگ يه بار شيون هم يه بار، تو كه آدم دست گرفتن گوشي تعميري نيستي؛ دست دوم بخر هم نيستي؛ گوشي ترك خورده دست بگير هم كه نيستي؛ مثل بچه آدم برو علاء الدين و با گوشي جديد برگرد خونه و خلاص.

اين بود كه زنگ زدم به دختر عمه ام كه برم پيش شوهرش.
رفتم پيشش. اولش يه دستي كشيد بهش و گفت چي كارش كردي؟ گفتم افتاد زمين همين. ببين من به قصد خريد اومدم؛ اگه تعميريه نمي خوام كاريش كني فقط ببين شيشه اشه كه اينطوري خرد شده يا نه؛ 
به نظرم دلش واسم سوخت و از خير سر به سر گذاشتنم گذشت. 
خنديد و گفت: فقط گلس روش شكسته. 
گفتم: جدي؟
گفت: آره. 
عوضش كرد. هر چي هم اصرار كردم، هيچي هم ازم نگرفت. 
خلاصه اينكه عصرش در حالي كه با مامان خانم رفته بودم تيراژه و داشتم با وقاحت تمام دسته گلم رو تعريف مي كردم، چشمم افتاد به پاستيل ها... مامان خانمم كه پايه هله - حوله... خلاصه كه دوتايي واسه خيرات و آرامش ارواح اپل دوست با يه پلاستيك بزرگ از هر نوع پاستيل كه فكرشو بكنيد برگشتيم خونه.


نامه پنجم

خیلی وقت است که دیگر با کسی صحبت نمی کنم. هم صحبتی چیزی لازم دارد شبیه یک جرقه... چیزی شبیه یک جرقه... چیزی که بتوان با آن آتش را تصور کرد.
کاش می شد. کاش می توانستی با من صحبت کنی. کاش می توانستم با تو صحبت کنم. اما چه می شود کرد؟ دیگر پذیرفته ام، سکوت حقیقتی از زندگی من است... همانگونه که نوشتن... و کلمات...
از دنیای آدم ها همانقدر می دانم که در خیابان ها می بینم و در روزنامه ها و کتاب ها و نامه ها می خوانم.
گاهی فکر می کنم، نیاز آدم ها چیزی بیشتر از درگیری واژه هاست.
شاید، گاهی ، یک آغوش بی بهانه...
شاید، گاهی، یک بوسه بی هوا...
آه... دیگر درست نمی دانم کی؟ کجا؟ باید زمانی طولانی از آخرین بارها گذشته باشد.
این روزها اگر اتفاقی هم می افتد، درون خاطره هایی است که تکرار می شوند؛ درون اتفاق هایی است که خاطره شده اند.

اهمیت زمان یا کمی آدم باشیم!!!

یه مراجع داریم سیاه پوست، قد بلند در حد دو متر، برادر زاده سفیر بلژیک تو ایران
بعد اومده دفتر ما برای جلسه با رئیس
کی ؟ ساعت 9
بعد رئیس ما از 8 رفته تو یه جلسه دیگه تا همین الان...به صرف صبحانه
بعد انتظار داره این اروپایی درک کنه و از این قرتی بازی ها واسه ما درنیاره...

پ ن.:
به زبان فصیح پارسی گفت: وقتی من سر ساعتی با شما قرار می ذارم و میام دفترتون، یعنی هم به خودم احترام گذاشتم و هم به شما.
در واقع هیچی نمی تونی در برابر این استدلال بیاری جز خجالت
متاسفانه اونی که باید بفهمه، نه می فهمه و نه براش مهمه.

باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد....

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است ....
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد....

آناگاوالدا
من او را دوست داشتم
روزی که جلسه هیات مدیره ساعت 8 صبح تشکیل بشه، حتماً روز خوبیه.
حداقلش اینه که بعدش به کار و زندگیمون می رسیم.

شما جلسه هاتونو بذارین صبح زود، حلیم و کله پاچتون با ما
والاااا !!!

beauty

شاید این مطلب یه کم براتون تکراری باشه ولی من این دیالوگ و صحنه رو خیلی دوست دارم.

امیدوارم مثل من لذت ببرید.
 
- My God.
= Be careful. A girl could get used to this.
- You should. I'll just keep having parties. Something's wrong?
= Yeah. Before I get into it, let me say that I feel my work here is done. The kids are doing great. l finally got you into a pair of loafers. Tonight's party. Is gonna be a gorgeous affair.
- What are you talking about?
= I've not been totally honest with you. I'm not a real teacher. l just have a beauty license.
- Beauty license?
= l teach make-up and hair. It's all I know. First, it was easy to pretend. Then I started to fall in love with...your kids. l got to know you much better and......now it just seems wrong.
- What kind of man do you take me for?
=l hope one that sees the bigger picture.
- You have the nerve to come here and tell me you're not a teacher, when you are the best teacher. l have ever known.
= I am? 
- Yes. The children blossomed before my eyes. They're happy, confident. *If that's from learning hair, tomorrow I make new law. All teachers must have beauty licence.*
= Mr. President, I...I dunno what to say.
- Oh, my God. Call an ambulance! She doesn't know what to say. Perhaps I should take advantage of this silence and...ask for the evening's first dance.

*The Beautician and The Beast -1997*

 




دوشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۵

این روزها 
همه عادت کرده اند 
برای همه ی ناکامی هایشان دنبال مقصر بگردند.
این روزها
من هم
عادت کرده ام 
وقتی 
مشکلی که برایم پیش می آید
تقصیر را گردن “تو” بیندازم
بگویم، اگر “تو” بودی این اتفاق نمی افتاد.
و نیستی.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۵

مرض

- همه اينجا به التماس افتادن ببينن اين كيه كه من باهاش حرف مي زنم
= چطور مگه؟
- آخه قرار بود كه من يه گزارش بدم تو مدت چهار ماه در مورد تحليل بازار پتروشيمي؛ بعد ده روزه تحويل دادم
= سر همون آمار صادراتي كه من برات فرستادم؟
- آره ... (حرفو عوض كرد) حالا سيريش شدن ببينن تو چه نسبتي با من داري؟
= خوب بهشون بگو هيچي
- باور نمي كنن. گير دادن مي گن اين خانم مهندسي كه باهاش حرف مي زني، كاراتو انجام ميده كيه. ولشون كن بذار يه كم سر كارشون بذارم
= ببين تو چه هيولايي هستي اونجا كه با يكي حرف مي زني رفتن تو نخت ببينن داستان چيه؛ 
- ( مي خنده) 
= من متنفرم از محيطي كه درجه هاي علمي رو جعل مي كنن. تو كه مي دوني من زبان خوندم. 
- اينجا ولي خيلي ها خوششون مياد
= خو يكيو بذارين اونجا آمارا رو ماه به ماه براتون در بياره. شركت به اون بزرگي، يه نفر رو نداره آماراتونو جمع كنه؟؟؟
- نداره ديگه
=اين چيزي كه من فرستادم مجموع كار ده ساله ولي مداوم منه
- بچه نشو. كي اين كارو مي كنه؟ اينجا همه به حقوق آخر ماهشون فكر مي كنن
= آره خو من يادگرفتن رو دوست دارم؛ همه مثل من نيستن
- آره خو همه مثل تو مرض ندارن.
= ها؟؟!!!

از خلال ديالوگ هاي روزانه

بالاخره تحقيق كلاس آموزشي و آيين نامه نگارش اتحاديه تموم شد. از فردا بايد نوشتنش رو شروع كنم.
امروز صبح تو اوج شلوغي طرز پخت نامه اداري رو تو ١٠-١٥ صفحه نوشتم . خوب آشي شد.

خيلي كار سختيه؛ تازه سعي كردم وارد جزئيات نشم.
خيلي چيزا رو آدم تجربي و ازروي خوندن و نوشتن ياد مي گيره اما ياددادن و اجرايي  كردنش كاملا موضوع ديگه ايه.
درست وقتي مي ري مثلاً سر وقت فرهنگستان مي بيني چقدر چيز وجود داره كه تو بلد نيستي.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

تفكر سيال

فكر مي كنم يه بار براتون از اون دوستم كه كارگردان  راديو هست گفتم و ازش نوشتم.
اين كه مي گم دوست، نه به مفهوم واقعي دوستي و جيك تو جيك بودن؛ اما هر از چند گاهي يك سلام و عليك و هم صحبتي بينمون هست. 

چند روز پيش داشتم يك كتاب مي خوندم به نام "در كنار شيرها" نوشته كن فالت.
بعد تو نت سرچ كردم ديدم يك فيلم تلويزيوني هم ازش ساخته شده به همين نام كه نسخه انگليسي اش رو هنوز پيدا نكردم و دارم دنبال مي گردم.
اما نسخه اش با نريشن روسي اش رو ديدم، خيلي منو گرفت. 

كتاب رو براي اين دوستم فرستادم. جون ميداد براي نمايش نامه راديويي. بهم گفت اوضاع راديو خوب نيست. و خوب مي فهمم اين جمله چه معني اي داره. خيلي اتفاقي بين حرفاش گفت: "كاش ميشد دوتايي با هم فيلم ببينيم. من تنهایی تنبلی می کنم. مشکل سر اینه که جایی برای این کار نداریم. جایی که بشه لم داد و راحت بود"...

خيلي هم ادامه ندارم. چون چنين آرزويي هيچوقت برآورده نميشه. راستش كمي هم تاسف خوردم؛ چون با وجود دو برادري كه داره و هر كدوم آدم هاي سرشناسي تو حوزه نمايش هستند، چنين آرزويي فقط بوي شكاف و فاصله فكري ميده.

بگذريم.
الان تقريباً دوماهه كه دارم فيلم ها و كتاب ها رو در كنار هم مي بينم و مي خونم و گهگاه وقتي فكر مي كنم، حرفي براي گفتن دارن، اينجا ازشون مي نويسم. ولي كاش مي شد در موردش باهم صحبت مي كرديم. برام جالبه بدونم كي ها كارهايي رو كه پيشنهاد كردم، ديده يا خونده و آيا همونقدر كه روي من تاثير داشتند، براي اونا هم تاثيرگذار بوده يا نه.
متاسفانه اينجا توليد مطالب يك طرفه است. ترسي از ارتباط تو وجود همه ما رخنه كرده كه همه دلايلش رو مي دونيم. اما تفكر سياله... ميشه انتقالش داد. كاش راه بهتري براي انتقالش بود.

Happy workers work harder

-Mr Kleist: Mr President, we must do something about this factory. You get one strike, you get two. Like bugs. We must crush them. Your signature, please. This decree will authorise troops to go in.
=President Boris Pochenko: Give them what they want.

-Mr Kleist: Please?
=President Boris Pochenko: Overtime. Unions. I have a decree of my own.

-Mr Kleist: Already signed?
=President Boris Pochenko: Joy Miller swears that *a happy worker works harder*. Interesting thought. Make some banners. *''Happy workers work harder''*.

*The Beautician and The Beast -1997*


پ ن.:
بهترین شیوه آموزش و یادگیری روش غیر مستقیمه و با کمی دقت می تونیم این طرز تفکر رو اطرافمون ببینیم، بیاموزیم و گسترش بدیم.

فیلم که می بینم، عاشق کشف چنین دیالوگ هایی توش هستم.

اهمیت توافق در زندگی زناشویی

مامان خانم ذاتاً تغییر و زیبایی رو دوست داره. طوری که هر روز صبح که از خونه بیرون می ریم و برمی گردیم، حتماً چیزی توی خونه تغییر کرده؛ ولو کوچک و نامحسوس. اما از دسته چیزایی که همیشه روش تاکید می کنه، آرایش و مرتب بودن موها و ناخن هاست.
و موهای من... بعد از حادثه هیروشیما و ناکازاکی، دومین فاجعه روی زمین می تونن محسوب بشن. 

موهای من از دسته موهاییه که به هیچ صراطی مستقیم نیستن. هر کاریشون هم بکنم، دو دقیقه بعد شبیه موهای جودی آبوت می پرن بالا (فقط شانس آوردم، رنگ موهای آن شرلی هویجی نیستن :/) حالا وقتی هوا رطوبت هم داشته باشه، دقیقاً شبیه موهای میرزا کوچک خان گوریده و وز کرده میشن. و تنها راهی که به نظرم می رسه، اینه که ببافمشون.
حالا تو این هیر و ویری و بی سامونی ژنتیکی، از یه طرف مامان خانم موی بلند و آراسته و سشوار کرده دوست دارن و در نقطه مقابل آقای پدر اگر دستشون برسه و قدرتی داشتن حتی، سر همه رو با نمره 1 می زدن و خلاص، مبادا تار مویی رو زمین و فرش و سرامیک بریزه. حالا که نمی تونن، دائم در حال ارائه تذکرات و تمشیتن.
دیگه خودتون داستان من بیچاره رو تا آخر تصور کنید دیگه.
عمریه که تکلیفم با این موهای وحشی و رام نشدنی و پدر و مادری که هرکدوم ساز خودشونو می زنن، مشخص نیست و زدم به رگ بی خیالی.

پ ن.:
1) امروز صبح داشتم می رفتم صورتمو بشورم، برگشته به من میگه: " وقت کردی یه نگاه هم به سر و وضعت بنداز... می گم: "چمه مگه؟" می گه: "هیچیت شبیه دخترای مردم نیست. لااقل یه شونه به اون موهات می زدی، دلم آشوب شد... شده حموم به حموم ها... حواسم هست" بعد شنیدم آقای پدر از اون اتاق گفت: "آشغالاتونو جمع کنین، من یه بار برم پایین".
2) توصیه عاجزانه: با کسی ازدواج کنید که لااقل سر موی بچه هاتون با هم توافق داشته باشین. مهمه واقعاً؛ گناه دارن بدبختا؛ دست خودشون نیست !!!

زندگی: ساده یا دشوار

- My country is broke.
= Oh!
- So for months, we plan summit meeting. For western heads of state to show we are stable enough to receive foreign aid, but now since these arrests, your press make me out, to be worse barbarian than ever. I mean they don’t understand. I have to show strength.
= You know, if you want to show strength, the man that rules with his heart rules the world.
- *Unfortunately, Joy Miller, Life is not so simple*
=*Well, it can be, if you don’t spend half your think complicating it*
- They always give me dark, I… I don’t like. You know, you should try running a country for a day. It’s not all making war and smashing dissidents. You know, it’s hard work.
= I’m sure it is.

**The Beautician And The Beast -1997


پ ن.: 
این دیالوگ رو خیلی دوست دارم.
و واقعیت اینه که دنیا همونقدر دشوار و پیچیده است که ما دشوار و پیچیده اش می کنیم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۵

The Beautician And The Beast

یه فیلم بامزه ... با نمک... یه چیزی تو همین مایه ها

می تونید هم کمی فکر کنید هم کمی بخندید




بعضی وقتا فکر می کنم، هر چی سنمون بالا تر می ره، فاصله مون با پدر و مادرهامون از نظر فکری، آموزشی، یادگیری و حتی علایق بیشتر میشه.
ناراحت می شم وقتی حرف همو نمی فهمیم.
خاله ام زنگ زده ميگه مامانت كجاست؟
مي گم رفته بهشت زهرا
مي گه ئه واسه كي؟
مي گم هيچي همينطوري رفته سر بزنه
مي گه ئه خوب پس. كاش از طرف منم مي رفت. خوب اومدش بهش بگو بهم زنگ بزنه. بهش بگو واسم يه بسته پياز داغ هم بگيره

 يعني بهشت زهرا ديگه از طرف رفتن داره؟؟؟

چي ميشه اين تلفناي سر صبحي قطع بشه؟؟؟
يعني چقدر مگه شما ها حرف دارين با هم بزنين؟؟؟😖
من اصلاً احوال پرسي تلفني رو نمي فهمم
چه برسه به اينكه به فلاني پيغام بدم واسه بيساري مثلاً  پيازداغ بگيره.

تا آدم مياد چشمش گرم بشه يكي ديگه زنگ مي زنه.
منم تابلو... از صدام معلومه كه كي از خواب بيدار شدم 
ئه خواب بودي ؟؟؟؟
ئه خواب بودي و كوفت

پ ن.: 
همه اينا رو به مامانم مي گم ... مي گه خجالت نمي كشي تا لنگ ظهر خوابيدي... يه روز من نبودم ها... چشم منو دور ديدي...

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۵

يه بار تو يكي از دعواهامون برگشت بهم گفت: " تو چي مي فهمي من چي مي گم؟ چي از من مي دوني؟؟؟ تو فقط عاشق يه صدا شدي... "
ديگه نفهميدم چي شد... به خودم اومدم هر چي لايق خودم و خودش بود، بهش گفته بودم...
برام سخت بود ...
خيلي سنگين بود حرفش...

شش ماه تا روزی که بهم گفت که دوستم داره، طول کشیده بود تا قدم قدم بهم نزديك بشه و حرفشو بگه وجوابشو بگیره.
در طول این شش ماه از یه همکار پروژه ای تبدیل شده بودم به دوست كاريش... باهام مشورت مي كرد؛ در مورد همه چی، معدن، صادرات، تحلیل بازار، آمار صادرات، قیمت دلار، رنگ پرده و مبل خونه، آشپزی حتی... شعر مي فرستاد... موسيقي گاهي...روزي كه فهميدم كسي كه از دوست داشتنش ميگه، خودمم، زبونم بند اومد... نمي دونستم چي بگم بهش...
صبحش دیدم تو مسنجر برام پیغام گذاشته و تولدم رو تبریک گفته. اما تولد من هفتم مرداد بود. و اون روز نوزدهم مرداد بود. روز تولد خودش. یادم نیست، بهش زنگ زدم یا نه. اما نزدیک غروب تو مسنجر کمی با هم حرف زدیم. درگیر قرارداد بیمه درمان دفتر بودم و اعصابم از دست این بیمه چی ها و نرخ هاشون خورد(!) بود.
گفت: وقتي نيستي احساس تنهايي مي كنم. هر موقع چراغ مسنجرت روشن نيست... هر موقع جواب مسيجمو دير ميدي... می دونم، تو هميشه درست تصميم مي گيري. من بهت ايمان دارم. برام خيلي ارزش داري. نمي دونم چرا هروقت اينو بهت مي گم، حس مي كنم احساس بدي پيدا مي كني. ولي مهمه.
گفتم: كيه كه با شنيدن چنين چيزي حس بدي پيدا كنه. ولي منم يه قرارهايي با خودم گذاشتم. ربطي به تو نداره.
گفت: آدماي زيادي دور و بر منن. ولي عملاً چيز زيادي ندارن واسه من تو كلامشون. تو كاراشون. تو معلم مني. تنهام نذار خواهش مي كنم.
گفتم: اين احساست يه كم ممكنه برات درد سر ايجاد كنه. آدما همه براي ديگران يه حرفي براي گفتن دارن. يكي ميگه يكي مي نويسه يكي سكوت ميكنه. راه هاشون با هم فرق داره.  بحث معلمی نیست. من اگه می نویسم، چون فكر مي كنم بايد يه چيزايي يادم بمونه.
گفت: من سبك تو رو دوست دارم. ايني كه تو ميگي من مي پسندم. اصلا به همين خصوصيت تو حسوديم ميشه. يه بيت شعر بگم؟ وصف الحاله.
گفتم: بگو
گفت: ولش کن
گفتم: بگو دیگه
گفت: تا حالا هوست شده يه گل خوشگل و خوشبو رو از شاخه بچيني؟
گفتم: نه چون پژمرده میشه. هیچوقت اینکار رو نکردم.
گفت: بعد يه مدت نه رنگي داره و نه بويي. اگه ميخواي باشه و روحت رو نوازش بده، ميذاريش رو شاخه بمونه
گفتم: سخت حرف می زنی
گفت: سخته. چقدر بده حرفایی هست ولی نمیشه گفت. تو گلو می مونه. خیلی سخته
گفتم: اگه نگي يه روزي مياد كه پشيمون ميشي. بعد هیچوقت خودتو نمی بخشی
گفت: باید بشه گفت تا بگی. باید منطقی باشه، ولو کمی
گفتم: من فقط حس مي كنم كه يه چيزي تو سرته كه داري باهاش مي جنگي. این خوب نیست. خسته ات می کنه
گفت: تو بگو من چکارکنم
گفتم: نمی دونم. چون نه می دونم چیه. نه می دونم چقدرمهمه. نه مي دونم تو چقدر روش ارزش گذاشتي. شايد اگه يه كم بيشتر فكر كني، بدون اينكه احساسي بشي، ببينی انقدر هم كه تو فكر مي كردي، ارزش نداشته، یا نه بر عکس
گفت: از ارزشه نگو؛ عتیقه است. آره دارم با خودم می جنگم. لشكر عقل بلا تشبيه اندازه لشكر عمر سعد 70000 تا يار داره ولي تق و لق. لشکر مقابل اما قلیل ولی بی پا و سر
گفتم: ببین هر چیزی دو چهره  داره. یه صورت، یه ذات. اگه در گیر هر کدوم بشی اون یکی رو نمی بینی. اگه هدفت اون چیزیه که ذهنتو پر کرده، که باید بهش رسید. اگه حرفه، که باید گفته شه. اینم در نظر بگیر، اینجا هیچ چی سر جاش نیست. پس دور از انصافه که اون چیزی که خودمون می دونیم چیه، پیچیده اش کنیم
گفت: می ترسم. خیلی می ترسم
گفتم: دو حالت داره. یا تایید می شی یا نه. ببین بهترین راه گفتن یه چیز گفتن اون چیزه. شاید نباید بحثو باهات ادامه می دادم که ناراحتت کنم. به هر حال یه موضوع شخصیه
یه کاری پیش اومد رفتم بیرون. تو راه برگشت براش نوشتم: یه سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
گفت: نه
گفتم: قول بده
گفت: قول
گفتم: این حالت تو به من ربط داره؟
گفت: آره.
گفتم: چرا من؟ چرا من؟
گفت: چرا تو چی؟
گفتم: من چه تاثیری می تونم داشته باشم؟ مگه اصلا چقدرمنو می شناسی؟
گفت: نگفتم که ذهنتو درگیر کنم. راحت شدم. فکرشو نکن
گفتم: من ارزششو ندارم
گفت: واسه چی اینطوری در مورد خودت می گی. چی سر بت پرستا میاد؟ باش. همینطور با شکوه. به فضل تو را آب بحر كافى نيست كه تر كنم سر انگشت و صفحه بشمارم. شعار نمی دم. محبوب. فقط قول بده حرفايي كه امروز بهت زدم رو دوستي آينده مون تاثير بدي نگذاره...
وقتی بهم گفت، تو از روی صدا عاشق شدی... همه اینا رو دونه دونه یادش آوردم. گریه می کردم. درست مثل الان. تنها باری که شنیدم گریه می کرد همون بار بود. تو جاده و پشت فرمون بود و من صدا هق هقش رو می شنیدم.
الان یکی تو پلاس نوشته بود: "صدای مردونه دوست داشتم..." دیگه بقیه شو نخوندم. یهو دلم هواشو کرد. حسرت شنیدن صداش همیشه به دلم بود... و حالا فقط یک قطعه آواز ازش برام مونده...
این اواخر از حرف زدن باهام طفره می رفت. حرف نمی زد. گاهی فقط می نوشت. حتی قبل ترش وقتی بیرون می رفتیم. کمتر حرف می زد، بیشتر گوش می داد.
وقتی می شنوم، یه جوون مرده، داغ دلم تازه میشه.
گاهی از همه دوست داشتن یک آدم، از همه احساسمون به یک آدم، فقط طعم صداشه که برامون می مونه.  

سه‌شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۵

به بچه ها مي گم بياين خودم بهتون آيين نگارش و تجزيه - تركيب و نامه نگاري ياد مي دم...
آيين نامه اش رو هم دارم براتون مي نويسم.
يكيشون برگشته به من مي گه چه فرقي مي كنه تو با چه خطي بنويسي؟ كاما بذاري يا نذاري. جدا بنويسي يا سر هم. اول پاراگراف رو مشخص كني يا نكني... بزن بره ديگه

بعد من بايد برم با چنين موجوداتي بشينم سر كلاس زبان.
شوهر خاله من معرفم تو اين اتحاديه اي  كه دارم توش كار مي كنم، بود. اون موقع عضو هيات مديره  و يكي از ٥ موسسش هم بود .
دوازده سال پيش منو سپرد دست منشي اش گفت: "همه چيو بهش ياد بده. بايد بتونه ده انگشتي تايپ كنه".
بعدم منو فرستاد، دوره آي سي دي ال و مسئول دفتري رو  به صورت فشرده گذروندم.

اون موقع كه همه چك رو دستنويس مي نوشتن، تو دفترش دستگاه پرفراژ داشت و متن چك رو تايپ مي كردن و مبلغش رو هم رنگي با فونت ٢٢ قرمز مي نوشتن، لاي پوشه صورتي رنگ مي ذاشتن و مي بردن كه امضا كنه.
نامه براش تايپ مي كردن،  متن ٢/٥ سانت بايد از حاشيه چپ و راست و ٣/٥ سانت از لوگوي بالا فاصله مي داشت و امضاء تو يك سوم پايين و  صفحه سمت چپ قرار مي گرفت.
فونت متن بايد ميترا يا زر مي بود با شماره ١٤
عنوان و امضاء بايد ايران نستعلق و با شماره ١٨ و متن جاستيفايد ميشد.

يعني داستاني بود واسه خودش.
واسه هر كاري پوشه و كليپس رنگي و روان نويس و كاغذ يادداشت خاص خودشو داشت.

الان بعد از ١٢ سال اينا رو واسه هر كي تعريف مي كنم، دهنش وا مي مونه. بعد من يادشون ميندازم كه يادتونه فلان رنگ كت رو با فلان كراوات و پوشت تو جلسه مجمع تن مي كرد؟ يا فلان رنگ كت رو تو جلسه با فلان معاون وزير مي پوشيد؟؟؟ من پيش اين آدم كار ياد گرفتم.

حالا برام سخته تو يك سيستم پيرمردي با يه مشت جوان بي انگيزه و پول پرست حرف از يادگيري و كلاس آموزشي بزنم.
آقا ما نخوايم بريم كلاس زبان كيو بايد ببينيم؟؟؟
به زور اسممونو نوشتن تو ليست كلاس زبان شركت، كتاب هم برام گرفتن، بدتر از مجاني بودنش اينه كه هشت صبح بايد سر كلاس باشم
😠
با تمام اتفاق های چند ماه گذشته، دیگه شوک نمی شم، وقتی می شنوم یک جوان سکته کرده و تمام...
در جایی که من زندگی می کنم، آدم ها همانقدر دنبال جواب چراهاشون هستند که سوال می کنند.

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۵

می گفت: من هر وخ به تو تاریخ میدم استرس می گیرم. بس كه وحشي اي...
این روزها دیگه دلیلی برای شمردن ثانیه ها ندارم.
یک گوشه
با دلیل و بی دلیل
در سکوت
بغض می کنم و اون ها می گذرند.

یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۵

خدايي مديريت خيلي كار جانفرساييه...
بعضي وقتا فقط بايد چهارتا فحش آبدار داد تا كار راه بيفته.

الان  سه روزه دارم  ١٥-١٦ تا از جانداران دوره دبيرستانو دور هم جمع مي كنم، - خبرمون-  يه دو ساعت بريم يه گوشه چايي بخوريم.

يكي شوهرش رو گازه
يكي خونه اش كرجه 
يكي بچه اش كلاسه
اون يكي خودش امتحان داره
يكي وقت يوگا داره
يكي نمي دونه چي بپوشه
يكي ماشينش زوجه
اون يكي فرده
يكي تا نه بايد خونه باشه
يكي ٦ نمي تونه بياد ٧ مي تونه
يكي تو بيمارستان شيفته
يكي دنبال جا پارك مي گرده

يعني رسماً روانشاد شدم.
الان كار رو رسوندم به اينكه شما بيايين هر غلطي مي خواين بكنين، بكنين.
 ١٥-١٦ تا خودمونيم. ٧-٨ تا بچه هاشون
و هنوز جا رو هم رزرو نكرديم.
هي هم مي گن: تو خودت منيج كن.
😭😥😤

زن ها خشونت، غرور و اقتدار مردانه را ستايش مي كنند.
هر كسي بگويد نه، آشكارا دروغ گفته است.

بی شعوری

یعنی یک سیستمی داریم توپ و زیبا
کاملاً بر اساس منطق شورایی و یه سفره پهنه و با هم یه فیضی ببریم...

داستان از این قراره که هیچی تو سیستم ما راز و محرمانه نیست. مخصوصاً محتویات قراردادهای پرسنلی و در یافتی ها
بعد تو چنین جوی دختره اومده جلوی بقیه از من می پرسه: تو پایه حقوقت فلان قدر بود، دریافتی ات چقدر می شد؟؟؟

نگاهش کردم و گفتم فلان قدر.
داشت حساب می کرد، مبلغ دریافتی با احتساب n% افزایش سیستمی چقدر می شه که دهنمو بستم و برگشتم سر جام. گفتن یه چیزایی فایده نداره وقتی آب از سرچشمه گل آلوده.

به نظرم باید یکی دو کارتن دیگه از کتاب بی شعوری بخرم واسه هدیه دادن.

پ ن.:
حریم شخصی آدم خیلی مهمه و مبلغ حقوق آدم دقیقاً جزو حریم شخصی آدمه. اما درد اونجاست که به رئیس می گی امور مالی تو امین نیست و می گه می دونم و این ماجرا همچنان - هرسال - ادامه داره.
و هر سال من این موقع که میشه من سر این داستان حرص می خورم و حرفم به هیچ جاشون هم نیست.

Are you happy?

"Are you happy?"

این روزها خیلی به این جمله بر می خورم...
خیلی
خیلی زیاد
تو کارم
تو روابط شخصی ام
تو کتاب و فیلم های مورد علاقه ام حتی

این روزها چیزی که ذهنمو مشغول کرده همین سوال به ظاهر ساده است.
به این نتیجه رسیدم که باید برای اینکه انگیزه برای ادامه مسیر زندگیمون داشته باشیم، هر لحظه - هر لحظه - از خودمون بپرسیم :

Are you happy?

پ ن.:و قطعاً جوابش بسیار مهم تر از خود سواله.
کاش یکی بود اینا رو به ما یاد می داد.

شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۵

هیجان حس عجیبیه...
احساس اینکه از جلوی چشم کسی که ادعا می کنه نگاهش فقط دنبال توئه، فرار کنی تا شکار نشی.
این نوع هیجان حس خوبیه...
اینکه تو باور کنی وجود توئه که این موقعیت رو ایجاد کرده...
باور بودن.

تو این دنیا اگه فقط یک دلخوشی وجود داشته باشه، اونم فقط و فقط بچه ها و دنیای بچه هاست.
و من هرگز به کوچولویی که دلش می خواد پارک بره، نمی گم اومدم مامانتو ببینم.
می رم اونو مامانشو می برم پارک
خودمم یه کم بدوم و تاب بازی کنم

:D
از دسته ابتكارات سر صبحي مي تونه اين باشه كه وقتي به دلايلي نمي توني چاي اول وقتتو بخوري، ميشه مثلاً باهاش تاچ گوشي يا صفحه مونیتور يا لب تاپ رئيستو پاك كني و استدلالت هم اين باشه كه :
"حيفه آب حروم نشه"

همچين شيك و بهداشتي

جمعه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۵

- عجیب است طعم تو؛ یا که من دیوانه ام
+ دیوانه ای که می داند؛ و طعم دانستن را از پس دیوانگی هایش می سراید

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۵

آرزوي كال

سال گذشته همين روزها
باران بود و بهانه بود و انتظاري كه دوباره روييده بود.
برایش آرزو کردم 
مثل درخت کنار پنجره اتاقم 
دوباره از نو جوانه بزند...
مي انديشيدم،
جوانه ای که سر می زند از شاخه، 
یعنی
هنوز ...
هنوز ...
به ریشه اعتماد می کند؛
و می خواهد 
و می تواند
بی هراس از شبیخون باد ناگهانی؛

اين روزها اما
آرزويي كه هرگز برآورده نشد،
كه در خواب عميق و ابدي اش گم شد،
كه در نهايت سكوتي پايدار و نمايان شد،
مرا بر آن داشته، چهره دنيا را از دريچه پذيرش يك فاصله بفهمم.
از سر ناچاري 
شايد؛
به خود آمده ام و مي دانم جاده هايمان از هم جدا شده اند.
حتي روياهايمان؛
او ديگر به خواب من نمي آيد
و من لابد
ديگر محبوب او نيستم.

چهارشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۵

دارم فکر می کنم، بدبختی بزرگ من این روزها اینه که رئیس محترم هیات مدیره از من خوشش میاد.
باید جرات کنم بهش بگم، چند می گیری بی خیال من یکی بشی.

پ ن.:
باز امروز پا شد اومد یه دور همه رو شست.
بعدم گفت دفعه آخره نامه اینجوری می ذارید جلوی من.
به منم گفت براشون کلاس بذار چطور نامه بنویسن.
خدایا خواب منو خودت تعبیر کن، خلاص
آمین
:/
اتاق تهران نامه فرستاده توش نوشته: 
احتراماً به استحضار می رساند یک هیئت تجاری به ریاست وزیر اقتصاد ایالت اتریش سفلی که در زمینه های ... فعالیت دارند به منظور دیدار و مذاکره با تجار و بازرگانان محترم عضو اتاق بازرگانی تهران در روز سه شنبه 7 اردیبهشت ماه 1395 مطابق با 26 آوریل 2016 در تهران حضور خواهد یافت. 

ایالت اتریش سفلی ؟؟؟
منظورش ایالت نیدراُسترایش (Niederösterreich) بوده لابد، ولی تبدیلش کرده به چیزی در حد بالا برره و پایین برره.
دم سحر خواب دیدم با مامانم سر سفره عقد نشستم و دامادی نیست. عاقد داشت خطبه عقد می خوند که از خواب  پریدم.

یکی بهم گفت تعبیرش خوب نیست. زیاد زنده نیستی.

رئیس

داشتم کامنت های زیر لینک فیلم PennyDreadful رو می خوندم. یکی نوشته بود: 

He(Tim.Dalton) was so great in Hot Fuzz.
He (Simon Skinner) looks like my old boss

همه جای دنیا با رئیساشون یا کلی مشکل دارن یا کلی خاطره

:D

پ ن.: 

Simon Skinner کاراکتریه که اگه از دستش بر میومد همه رو در نهایت خونسردی می کشت.

ضمناً خوشحال باشین، گذاشتن کامنت های غیرمرتبط اختراع ما ایرانی ها نیست. قبلاً یکی دیگه اختراعش کرده و هنوز هم جاندارانی در همه دنیا وجود دارند که مرتکبش می شن.
پدرش سپهبد بود. از اون ارتشي هاي قديمي كه زمان انقلاب از پاكسازي و اعدام جون سالم به در برده بودند.
بعد هم كه جنگ شروع شده بود تمام وقتش رو آموزش نيروها گذرونده بود.
وقتي باهم آشنا شديم پدرش يك هفته بود فوت كرده بود. 
مي شداز حرف هاي جسته و گريخته  و اشارات سربسته اش فهميد، شجاعت پدرانه و فصاحت كلام پسرانه نتونسته شكاف بين پدر و پسر رو پر كنه.
وكيل بود و داشت خودشو براي دفاع دكتري اش آماده مي كرد. ٤ تا زبان بلد بود. به دكتري حقوق دانشگاه تهران خودش خيلي مي باليد. حتي به ليسانس زبان من كه مال دانشگاه تهران بود. مي گفت هر كسي رو اونجا راه نمي دن. عصرها گاهي هم صبح ها زنگ مي زد اشكالات زبانش رو از من مي پرسيد. مي گفت تو با بقيه فرق داري. پس رفتار منم با تو نسبت به ديگران فرق داره.
اما هرچه كه بود من درش تعادل نديدم. و نه حتي آرامش.
گاهي چنان آدمو بالا مي برد كه اصلاً با چهره واقعي خودش تفاوت داشت و گاهي به يك اشاره زمينش مي زد كه احساس نفهمي و كمبود مي كرد.

خيلي ماجرا رو كش ندادم. اعصاب حرافي رو هيچوقت نداشتم. عادت تلفن جواب ندادنم هم مال همون وقتاست.

اينو نوشتم كه بگم هر وقت خواستيد رابطه اي رو شروع كنيد يا حتي نخواستيد و افتاديد تو مسير يك رابطه كه سر و تهش رو نمي دونستيد، حداقل چسب زخم نباشيد.
زخم هاي قديمي يا انقدر عميق و كاريند كه خوب نمي شن يا خوب مي شن و فقط جاشون مي مونه. اما در هر صورت چسب زخم محكوم به دور انداختنه.

از خلال خاطرات گذشته

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

مست

تمام اضطرار و دلهره هايت
چنان جادويي را در خود دارد
كه اگر خودم هم نخواهم
در ميانه ي سكوت و پرده ي نمناك اشكي كه گاه و بي گاه رويشان پاشيده
از نو مي رويم
جادوي چشمانت از من نگاره اي مي سازد كه صاحبش تويي
نفس به نفس
تراشيده
پر از ترانه هايي كه حتي در سنگيني سكوتت سيال و جاريند
خيال من براي بودن تو چاره اي جز اشتياق ندارد
مست است و مست كاره مي طلبد پياپي
كاش صدايت را از من نگيري
صداي تو بهانه اي است
براي بازتاب نگاهي كه در آن زيباترينم
کاش دوباره به خوابم بیایی
گفت: وقتی تو مرضیه گوش میدی منو یاد پدرم میندازی، از پادگان که میومد خونه، فقط صفحه های مرضیه رو گوش می داد. من دختری ندیدم که تو این زمونه مرضیه دوست داشته باشه
گفتم: تو این ماجرا ایرادی می بینی؟
گفت: نه فقط نمیشه بهت نزدیک شد.

:/
جدی و واقعی 

صبحی ایرانسل زنگ زد به شماره ام گفت رو شماره خودت می خوایم سیم کارت 4Gتو بفرستیم، آدرس بده. گفتم بفرست.
یعنی هیچ احتمالی نمی دم که بعدش چی میشه. 
اما عاشق این مشتری مداریشون شدم که انقدر به فکر تسهیل ارتباطات اجتماعی مردمن. 
به نظرم باید بهشون پیشنهاد می دادم، مثل اتاق تهران اونا هم دوره آموزش زبان چینی بذارن. خیلی کاربرد داره.

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۵

آخ آخ
دسته گل امروزمو نگفتم
رئیسم زنگ زده میگه چه خبر؟
می گم: تا سه شنبه دیگه هیچی؛ امن و امان
ميگه: سه شنبه چه خبره؟
ميگم: هيات مديره است ديگه

درس عبرت:
رئيساتونو سوژه نكنين؛ مخصوصاً وقتي هفت تان
معلوم نيست چي از تو دهنتون در مياد و به كي چي گفتين.

😁😀