‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه ها. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۵

نامه چهاردهم


امروز جایی خواندم که عاشقی نوشته بود:

*عشقِ من لایق شاد بودن است*


آیا تو وقتی به من فکر می کردی، شاد بودی؟


گاهی فکر می کنم، رنج های تو فرصت فکر کردن به مرا از تو گرفت.

گاهی فکر می کنم، من بزرگترین رنج زندگی تو بودم.

گاهی فکر می کنم، اگر عاشق نمی شدی، شاید تقدیرت چیز دیگری بود.


برای من اما ماجرا جوری دیگری است:

مهم نیست که چقدر دلتنگم؛

مهم نیست که رسیدنی دیگر میان ما اتفاق نمی افتد؛

مهم نیست که هنوز هم امیدوارم، به زودی از این کابوس بیدار شوم؛

مهم نیست که عاقل نیستم؛

اما،

می دانم و مطمئنم

تو تنها چیز مهم در خاطر من هستی

و این عشق بود که مرا لایق دانست و برایم احترام قائل شد.

و

من هنوز مسئول احساسم هستم. 


#نامه_ها


چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۵

نامه سیزدهم


می دانی این زندگی شبیه کابوسی شده است که هرگز بیداری ندارد.

کاش چیزی شبیه بیداری بود و پس از این همه هراس و اضطراب کال به خودم می گفتم: 

"نترس! تمام شد. فقط یک خواب بود"


از تو چه پنهان، امروز از همان خیابان قدیمی گذشتم.

همه چیز همانطور مثل قبل بود؛

ساختمان ها...

مغازه ها...

خیابان...

درخت ها حتی؛

نمی دانم چه شد که حواسم رفت جایی و 

به یک باره از آن خیابان سر درآوردم.


تمام این روزهای شلوغ منم و یک بغض دمادم

که در ازدحام کوچه و خیابان ها می بارد.

به خانه که می آیم، همه را جمع می کنم و پشت در می گذارم 

و فردا صبح دوباره با خودم می برم. 

روزگار عجیبی است؛

ریسمان نقره ای از من هدیه می گیری؛ 

اما نصیب من از بودن تو آسمانی پیش روی پنجره است.


#نامه_ها

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۵

حسرت

سه سال پيش جايي نوشتم:
***
شايد 
يك روزي بيايد و من 
با شنيدن صدايت
اين همه حسرت نشوم
***
آن روز تصور نمي كردم، هرگز چنين روزي نيايد.
حالا هر روزي كه مي گذرد، با هر كسي كه صحبت مي كنم، براي هركسي كه از اميد و آينده و زندگي مي گويم، به خاطر مي آورم كه ميان همه اين ها هيچ حرف تازه اي نيست؛
تازگي در حسرتي است كه هر روز به شكلي از ميان روزمرگي هاي پر ازدحام سر باز مي زند و بيرون مي ريزد.

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۹۵

راه هاي زيادي براي گفتن *دوستت دارم* وجود داره

***
انقد با سرعت رانندگي نكن
به تو فكر مي كنم
مواظب خودت باش
***

آدم فقط بايد بهش گوش بده.

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۵

نامه دوازدهم

سال هاي زيادي گذشت تا فهميدم هرگز به من تعلق ندارد و بايد ياد بگيرم، به جاي اينكه عاشقش باشم، بايد كه دوستش بدارم.

شروع دوست داشتنش آرامم كرد؛ 

ديگر نگران نبودم؛ 

ديگر هراسان و منتظر نبودم؛

پذيرفتم اگر كه دور است، اين يك "بايد" است و انديشيدم اينگونه لابد شادمان و راضي تر است.


امروز بعد از همه اين سال ها، دوباره كنارش نشسته بودم و برايم روي كاغذ بزرگي جملاتي را به سرعت مي نوشت:

تمام چيزهايي را كه فراموش كرده بودم؛ 

تمام درس هاي آن سال ها را؛ 

همه را به سرعت مي نوشت و با مدادهاي رنگي علامت مي گذاشت...

اما نگران بود؛ عجله داشت؛ مي گفت بايد درس را به سرعت تمام كند؛ ته نگاهش گاهي كنايه آميز به من مي خنديد و انگار مي گفت: "من كه اين ها را به تو گفته بودم، چطور فراموششان كرده اي؟؟؟"

لابد نوشته اش براي يادآوري به شاگرد تنبلي بود كه همه درس هاي استادش را از ياد برده بود به جز يكي. 

گفت بلند شو؛ به من لباس پوشاند؛ خودش هم لباسش را عوض كرد؛ چهره اش نگران و هراسان شده بود؛ چشمانش به اطراف مي دويد؛ مرا به سرعت بلند كرد و دنبال خود از كوچه اي باريك به خانه قديمي در انتهاي كوچه بُرد. خانه انگار تمام خاطرات گذشته را در خود جمع كرده بود.

محو تماشاي ديوارها و پشت بام و اتاق ها شده بودم. درون اتاقي صندوق قديمي مان را ديدم؛ داشتم عكس هاي قديمي خودمان را كه روي زمين ريخته بود، جمع مي كردم، اما مرا دوباره بلند كرد و به سمت دري برد كه از درون خانه به راهروي زيرزميني عريضي با پله هاي رو به پايين مي رفت... آن پايين به كجا مي رفت، نمي دانم. 

ديگر به دنبالش مي دويدم... از من فاصله گرفته بود... اشاره كرده همينطور با فاصله بيا... فاصله باعث شد، از او دور بمانم. ديدم انتهاي راهرو درحالي كه آخرين نگاهش به من بود از پله ها پايين رفت... 

و گمش كردم. دوباره گمش كردم.

تنها بودم و مي ترسيدم و از احساس خطر و تعقيب پر شده بودم....


از خواب كه بيدار كه شدم از خودم پرسيدم، بعد از بيست سال چرا بايد دوباره به خاطرت بياورم؟

زماني همه لحظه هايم پر از تو بود و هنوز هم انگار دوستت دارم... دوستت دارم چون هنوز هم از سر چرايى بي جواب روياي هراسناكم، نگرانت شده ام؛ مبادا كه ناگواري بر تو هم وارد شده و من مثل هميشه ناتوان و حسرت زده بايد شاهد آن باشم.


#نامه_ها