دوشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۵
یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۵
Lie Down With Lions
متن کتاب به صورت آنلاین:
http://books4u.me/read/lie-down-with-lions/9194.html
كتاب صوتي به زبان انگليسي:
https://m.youtube.com/playlist?list=PL86a3Tq8ui9BgghGvf8q6XOWsSsXKBsYN
ترجمه كتاب به فارسی:
درکنار شیرها- ترجمه کاوه رحیمیان - انتشارات درسا- 1385
نمایش آنلاين فيلم با نريشن روسي:
https://youtu.be/DiTer5XXXFU
http://vk.com/video9050335_171668232
مشخصات فيلم:
Lie Down With Lions (Red Eagle) - TV Movie 1994
Cast: Timothy Dalton, Marg Helgenberger, Nigel Havers,Omar Sharif, Eve Adam, Maceddet Albayrak, Juliette Athlan, Michael Attwell
Director: Jim Goddard
Genres: Thriller, Romance, Adventure
جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۵
بيشتر ممنوعيت ها، محدوديت ها و تعميم ها ريشه در اين داره كه چيزي به ذائقه ما خوش نيومده و چون نمي تونيم از احساس(خوش نيامدن)مون دفاع كنيم، دليل منطقي براش بياريم يا حتي قانع بشيم كه اشتباه كرديم، با چشم بسته و خشم ميفتيم به جونش و مي خوايم كه از اساس ريشه اش رو بزنيم.
همه ما موجوداتي واقعيهستيم، اما در شرايط خاص تبديل ميشيم به موجوداتي از پيش برنامه ريزي شده؛ بهتره، هنگام بروز درگيري هاي ذهني و مشكلات روي اونا تمركز نكنيم، زيرا در اكثر مواقع راه حلو نميبينيم و عاقلانه رفتار نمي كنيم.
پ ن.:
اين روزا دارم نوشته هاي قديميو مي خونم. گهگاه مي بينم چيزهايي نوشتم كه اون موقع جزئي از احساسم بوده ولي الان قبولشون ندارم.
نكته جالب اينه كه اين گذر زمان و تغيير فكر من تاثيري در قضاوت ديگراني كه نوشته هامونو مي خونن نداره ...
اونا به هر حال برداشت همون لحظه خودشونو خواهند داشت.
سوال: مخاطب من از كجا بفهمه كه من يه وقتي يه جوري فكر مي كردم كه حالا قبولش ندارم؟؟؟؟
بايد يادم بمونه تا وقتي افكارم تو سرم وول مي خورن مال من هستن؛ اما وقتي كه بقيه مي خوننشون ديگه به من تعلق ندارن.
تعميم
داشتم يه مطلبي در مورد تعميم ژانر گنگستري در دهه سي ميلادي و احساس خطر دولت آمريكا و توقف توليد اين نوع فيلم ها مي ديدم، يهو يادم افتاد كه يه چيزي رو امتحان كنم...
تاريخ پر از حوادث و جنجال هايي است كه ريشه در تعميم دادن چيزهايي به چيزهاي ديگه داره.
گاهي هم انقد موضوع جدي شده كه به افتضاح كشيده...
اما نكته جالب اينه كه هنوز هم وقتي كسي عاشق ميشه، هيچ كس نمياد بگه خوب عاشق شده، آخر و عاقبت اين عشق معلومه. هنوز هم در مواجهه با عشق، اميدواريم.
سرنوشت
ديگر درون روياهايت غرق نمي شوم؛
پنداري جادوي ثانيه هايت بي اثر شده اند،
و تو
در تصويرها محصور شده اي.
من غمگينم براي فهم اين همه "نه" شدن؛
"نه"، از آن هنگام كه تو راه خودت را رفته اي و ردپايت جا مانده است؛
"نه"، از آن دمي كه نگاه تو را و لبخندت را ديده ام و آهنگ صدايت برايم مانده است؛
"نه"، از لحظه اي كه تو را شناختم و مرا هنوز نديده اي؛
و "نه" به گاهي كه به جاي تو جبر اين همه فاصله را باور كرده ام.
اين همه گرفتاري،
تنها به سعي "نه" شدن و از سر سرنوشت؟؟؟
ديگر درون روياهايم غرق نمي شوم؛
تماشايشان كه مي كنم، تو را مي بينم كه به من تعلق نداري.
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵
فروشگاه
به ندرت پيش مياد عصباني بشم اما وقتي عصباني مي شم، خيلي حس بديه ... خودمم نمي خوام به اون لحظه برسم يا حتي بهش فكر كنم 😱
در واقع احساس خشم تو ذات و خميره من نهفته است، اما خيلي كم پيش مياد كه نشونش بدم؛ اصولاً صبرم در ارتباط با ديگران به خصوص در بعد اجتماعي زياده؛ مثلاً ديدين مردم دوست ندارن تو صف وايستن يا پشت چراغ قرمز يا چه مي دونم تو مطب دكتر؟؟؟ من صبرم واسه اين جور چيزا زياده...وايميستم، سكوت مي كنم و لبخند مي زنم. اما امروز تو فروشگاه يه خانمي درپوش آتشفشانمو تو يه لحظه ورداشت؛ از روي لج بازي هم اينكارو كرد.
من و مامانم هر دو ماه يكبار مي ريم خريد؛روز خريدمون تا آخر سال مشخصه. مي دونيم مثلاً تو شش بار خريد در سال بايد چي بخريم. مامانم هميشه چك ليست داره اما يك درصدي هم مي ذاريم واسه شيطنت دوتايي و كشف و امتحان محصولات جديد. خريد هر دو ماه يكبار يعني حجم زيادي بسته و قوطي و جعبه...
مامانم گفت: "تو برو تو صندوق تا من يه چرخ ديگه بزنم ببينم از ليستم چيزي جا نمونده"
گفتم: "چه كاريه؟ صف مال همه است ديگه. برو ببين ديگه چي مي خواي منم همينجا وايستادم." بعد چند دقيقه ديدم چك ليستشو پر كرد و اومد طرفم. جلوي صندوق آخر يه نفر وايستاده بود و خريداش مثل ما زياد بود اما فقط يه نفر بود. بعد از من هم يه آقاي مسني اومد دو تا شيشه روغن زيتون و يه بطري روغن مايع برداشته بود. ديدم معطل ميشه تا من كارم تموم بشه.
ازش پرسيدم: "خريدتون فقط همينه؟"
گفت: "آره همينه."
گفتم: "پس شما بيايين جلو حساب كنين معطل نشين."
كار اون آقا كه تموم شد، كسي پشت من نبود. نصف خريدامو چيدم رو ريل كه اون خانمه اومد. اولش ديدم داره با احتياط عمل مي كنه؛ به روي خودم نياوردم. يه جوري ايستادم كه سبدمو ببينه كه هنوز نصفش خالي نشده؛ اما انگار كه لج كنه با سرعت بيشتر جنساشو چسبوند به خريداي من. ديدم كه حلب روغنشو گذاشت جلو و بقيه رو چيد پشتش كه من زورم نرسه با دست هلشون بدم عقب. ريل كه حركت مي كرد، جنساي اون داشت ميومد جلو و سبد من هنوز پر بود.
صندوقداره صداش در اومد. گفت: "اينام مال شماست؟"
گفتم: "داره مي بينه كه كار من هنوز تموم نشده."
خانمه گفت: "اين خانم مكث كرده سبدشو خالي نمي كنه "
گفتم: "ببخشيد كه وقتتون تلف شد!!!"
ديد كه اژدهاهه داره دود مي كنه، خودشو كشيد عقب و شروع كرد به الكي حرف زدن با شوهرش. تيپ هاي شخصيتيمون شبيه هم نبود. اونا از نوع لباس پوشيدنشون معلوم بود كه نگاهشون به مني كه يه شال سفيد و شلوار جين و كتوني تنم بود چيه. دقيقاً تو صورت شوهره خوندم داره با چه بغضي نگاهم مي كنه. لابد تو دلش هم گفت، اين كه وضعش معلومه. واقعاً صلاح نبود بحث كنم. اما دلم مي خواست بشورمش و پهن كنم رو بند.
حالش نبود. ته اين دعوا معلوم بود كه چي ميشه.
به مامانم گفتم: "تو برو اونور اينا رو بذار تو سبد تا من حساب كنم"
تا اينو گفتم ديدم با عجله بقيه خريداشو گذاشت رو ريل و با حركت ريل اومد چسبيد به دوتا بسته آخر من. صندوقداره هم ديگه قاطي كرد. بهش گفتم: "اين دو تا رو حساب كردي؟"
گفت : "آره"
اومدم طرف مامانم ديدم داره مي گه: "اينا هنوز جناساشونو از تو سيني جمع نكردن. "
شوهره گفت: "من ميرم ماشينو بيارم دم فروشگاه."
هيچي نگفتم. فقط خشمگين نگاهش كردم.
فايده نداشت با يه جاندار بي شعور بحث كنم.
#بي-شعوري
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۵
نوشتن از اتفاق هاي روزانه رو دوست دارم؛
نگاهم به آدم ها نگاه بايد و نبايدي نيست؛ نمي تونم بگم درموردشون قضاوت نمي كنم، چون همينكه دارم تو ذهنم چيستي، چرايي و چگونگي اتفاق ها و روابط رو تحليل مي كنم، همين يعني قضاوت؛ اما فكر مي كنم، تعاملات آدم ها با هم با تمام تفاوت ها و ويژگي هاشون بهترين فرصت رو براي رشد روحي و ذهني فراهم مي كنه.
نوشتن از روزمرگي ها باعث ميشه نگاه نزديك تري به آدم ها و روابطشون و طرز فكرشون در موقعيت هاي مختلف داشته باشم و اين براي موجود محتاطي مثل من راه خوبي براي يادگرفتن زندگي و تجربه تجربه هاست.
يه آب سرد كن داريم تو شركت بس كه سوار وانتش كردن، بردنش نمايشگاه و برش گردوندن، قسمت آب جوشش به چكه افتاده بود. آخر سرم چند روز پيش بروسلي كه با حرص داشت زمينو تي مي زد، از پشت خورد بهش و با تمام جزئياتش پخش زمينش كرد و استاد شد.
مهندسمون روز بعد نمايشگاه نشست كنارش و يه دستي بهش كشيد، حالا جوري شده كه قسمت آب سردش چيك چيك آب ميده.
داشتم نتيجه اين عمليات مهندسي مشترك رو واسه مامانم تعريف مي كردم، مي خنديد بهم. بهش گفتم: فكر نكن فقط تو يه دونه از اين مهندسا تو خونه داري؛ بعضيا سنشون به هفتاد كه مي رسه، مهندس درونشون وادارشون مي كنه يه پيچ گوشتي بگيرن دستشون و بقيه رو از خدماتشون بهره مند كنن؛ مجبورن، مي فهمي؟؟؟ مجبورررر.
😁🤐
تکبر یا خریت؟
چون آدم گناه کرد حق تعالی آدم را از بهشت بیرون کرد، حق تعالی به آدم گفت: ای آدم؛ چرا با من بحث نکردی؟
با من می گفتی، هرچه خواهی، در عالم آن شود و هر چه نخواهی؛هرگز نشود
چرا نگفتی؟
گفت: یارب، می دانستم...در حضرتِ تو وعشق ، ترکِ ادب نتوانستم.
فیه مافیه
#مولوی-بخوانیم
سوال:
به نظرتون آدم اگه چنین شعوری داشت، کارش به اینجاها می کشید؟؟؟ نه واقعاً
سهشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۵
نامه هفتم
سلام برگ سرخ
از دفعه قبل كه با هم صحبت كرديم، تا حالا در فكر حرفات بودم. نمي دونم چرا وقتي كه باهات در رابطه با "عشق" صحبت مي كنم و تو همه اش از خوردنيها حرف ميزني، تقريبا همعقيدهات ميشم و بهت حق ميدم. ولي وقتي گرسنه ميرم خونه، دو تا تخممرغ ميخورم، كمي استراحت مي كنم و يه موزيك گوش مي دم، به خودم ميآم كه اصلا حق با تو نيست. به نظر من عشق از همه چيز تو زندگي واجب تره. اصلا زندگي بدون عشق نميشه. شايد بدون شوهر يا زن بشه ولي بدون عشق نمي شه. فقط نمي دونم من چرا خيلي زود قانع مي شم و به تو حق ميدم.
سلام؛
دقت كردي عشق مثل خوردني ها ميمونه؟ بايد بخوريش تا بخشي از وجودت بشه. نه اينكه فقط ازش حرف بزني. شايد هم تو ته ذهنت مثل من فكر ميكني. شايدم من تو قانع كردن تخصص دارم.
كسي چه مي دونه؟
يك ساعت بعد
سلامي دوباره؛
با وجود اينكه هنوز گرسنه نيستم و تحت تاثير حرفات قرار نگرفتم، مي خوام بار ديگه بهت حق بدم. حق با توئه. عشق رو بايد خورد. بايد اونو با تمام وجود مزه كرد.
مزهي عشق بعضي وقتا شيرينه. شور يا ترش و بعضي وقتا تلخ و بي مزه.
ولي عشق من يه جور ديگه است. عشق من مثل آدامس مي مونه كه هرچه ميجويش سير نمي شي.
سلام دوستم
عشق يه عطره . يه رايحهي مخفي كه با يه نسيم تو وجودت مي پيچه.. و تو توي يه كوچه ي تاريك هم مي توني اونو حس كني و دنبالش بري
دو روز بعد
سلام برگ سرخ؛
تشريح خيلي قشنگيه، وقتي كه مي گي عشق مثل يه عطره. يه رايحهي مخفي كه با يه نسيم تو وجود آدم ميپيچه.
متاسفانه عشقي كه خيلي ها اونو تجربه ميكنن، همين هست. مثل يه عطر، يه نسيم، يا يه نشانهي مخفي در يه كوچه تاريك.
يه عطر بعد از چند وقت بوي خودشو از دست ميده. يه نسيم خنك كه تو تن گرم يه "تشنه" مي پيچه، زودگذره. و يه نشانهي مخفي در يه كوچهي تاريك شايد از طرف خيلي ها ديده نشه.
ولي كاش يه عطر هيچوقت بوي خودشو از دست نمي داد!
اي كاش يه گل شب بو نه فقط شب ها، بلكه تو روز هم بوي خوش مي داد!
اي كاش نسيم خنك هميشه توي كوير مي پيچيد!
و اي كاش يه علامت مخفي توي يه كوي تاريك ديده مي شد!
سلام؛
اينو فراموش نكن، بيني آدم ظرف چند ثانيه به بو عادت مي كنه و همه چي براش عادي ميشه. اينه كه اصلا راه حل خوبي نيست كه هر ساعتي اين عطر باشه و تو نتوني حسش كني.
اگه همهي اينايي كه تو مي گي يه جا پيدا مي شد، مفهوم "جستجو" براي ما يه مفهوم دم دستياي بود.
همه چي بود و تو فقط بايد دستتو دراز مي كردي و بر ميداشتي
و اين ديگه عشق نيست
ديشب
سلام برگ سرخ؛
از اينكه مشام انسان بعد از لحظه اي به بوي عطر عادت مي كنه، شكي درش نيست. من اينكه كه عشق نمي تونه مثل يه عطر، يه نسيم خنك يا يه علامت در يه كوچهي تاريك باشه، رو خواستم در پيغام قبليام بهش اشاره كنم.
اون چيزي كه خيلي ها باهاش درگير ميشن و اسمشو عشق مي گذارند، مثل همين بوي عطري هست كه تو ازش صحبت مي كني. در ابتدا خوشبو، مطبوع و دلپذيره ولي بعد از مدتي اون بوي خوش خودشو از دست ميده. اين اون عشقي هست كه همه جا پيدا ميشه و احتياجي به جستجو نداره.
اون عشقي كه من بهش اعتقاد دارم نمي توني همينطوري با جستجو پيداش كني. و اينكه فقط دستتو دراز كني و اونو برداري. اون عشقي كه من بهش اعتقاد دارم، يه جايي منتظره.
اون عشقي هست كه هر بار اونو حس مي كني، تپش قلبتو زياد مي كنه، موهاي بدنتو به لرزه مي اندازه و تو رو از خود بي خود مي كنه. اون هيچوقت بوي خوش خودشو از دست نمي ده. هميشه تن تشنهات رو با نسيم خنكش سيراب ميكنه و توي يه كوچه تاريك تو رو به مقصد مي رسونه...
...
اين داستان تكراري است
حق با توست
اين عشق ...
بارها در خود تكرار شده است؛
بارها؛
از اول به آخر رفته و باز برگشته.
و باز تكرار، تكرار، تكرار
...
با اين تفاوت كه هربار در تو رويشي دوباره است.
...
اين برق نگاهي كه از عمق چشم هاي تو
دلت را ربوده است،
و هر بار كه به تو نگاه مي كند
زيباتر مي شوي...
عشق همين است
چه تعريف ديگري مي تواني براي آن داشته باشي؟؟؟
اما
يادت باشد
داستان عشق هيچ برنده اي ندارد
ابتدا مثل داستان هاي هزار و يك شب
محصورت مي كند در بند واژگان شهرزاد
بعد آن گاهي كه تو شيفته اي
از خاطر مي بري
حكم چه بود و از آنِ كه بود؛
در اين عشق بازي
روزی
سرانجام
فرا می رسد
که برگ برنده ات دل می شود.
و دیگر تو حاکم نیستی.
یادتونه عیدی که تلگرام اون افتضاح رو به بارآورد و پبامی که نباید واسه مدیرهای نفتی می رفت، فرستاد تو گروهشون، گفتم، کاش امکان ادیت پیام ها رو بعد از ارسال تو گروه ها داشت؟؟؟
خوب حالا خوشحال باشین.
ورژن جدید تلگرام این آرزوی منو اجرا کرد.
برید خوش باشید.
فقط می خواست آبرو و حیثیت منو ببره سر سال تحویلی نکبت.
غرولند
نمی دونم چی شد الان یهو این داستان یادم افتاد. شاید چون یک ماه دیگه دوباره مجمع داریم و مصیبتش مال منه تا بگذره و شرش بخوابه...
مجمع چهار سال پیش بود. تازه به ساختمون جدیدمون اسباب کشی کرده بودیم.
داشتم به يكي از مديرها توضيح مي دادم كه تو سه ساعت گذشته تا جلسه شروع بشه، چي كار كرديم و چي كار مونده كه بايد انجام بديم. كمر و گردنم گرفته بود، گرمم هم بود و هر كسي هم هر كاري داشت از هر طرف صدام مي كرد.
كلافه بودم، پوشه ها و پرونده هام بهم ریخته بود و فقط براي اينكه كارم راه بيفته، يه لب تاپ و يه پرينتر رو با خودم آورده بودم.
وسط صحبت هام داشتم كلي غرولند مي كردم كه:
"هيچيتون سرجاش نيست؛ اينترنتتون قطع و وصل ميشه؛ ايميل هاتون كار نمي كنه؛ شبكه داخليتون به هم ريخته؛ پريزهاي برق و تلفنتون يكي درميون مرخصه؛ ماكرو ويو و پكيج آبدارخونتون هنوز كامل نصب نشده... برق ساختمونتون سه فاز نيست و كفاف اين همه سيستم صوتي و تصويري و كامپيوتر و چيلر رو با هم نميده... از اين ور دارين دريل كاري مي كنين و پيچ مي بندين، از اونطرف تو سالن اجتماعات صد نفر مهمون دارين كه بايد يه جورايي مهربون جاشون بدين كه بشينن و پذيراييشون كنين و تازه مخشونو هم بزنين تا توجيه بشن كه بهتون دوباره راي بدن؛ بيكار هم كه مي شين چه طرح هاي كه از ذهن هاتون فوران نمي كنه. شما چند نفر رو مي خوايين كه فقط خودتونو جمع و جور كنه. آخه اين چه وضعيیه؟ خونه خودتون هم همينطوري اسباب كشي مي كنين؟؟؟؟"
مدير(خوب كه گوش داد و من ساكت شدم، آخرش گفت): خوب حالا ... يه كم ريلكس باش... هيچ سيستمي نيست كه توش سوراخ نباشه
من: ببخشيدها!!! سيستم شما آبكشه از شدت سوراخ
پ ن.:
من: اين طوري بودم
:|
مدير من ريسه رفته بود از خنده
فتح الفتوح
چند روز پيش به گوشم رسوندن كه در موردم گفته ان:
"فقط افراطي ها پاچه مي گيرن، بهش بگيد گاهي آدم بايد باز باشه."
خوب مي دونم كسي كه اين حرف رو زده چطور و تو چه قالبي فكر مي كرده. از كشوري كه دائم آدماش در حال جنگ با هم هستن و به قولي جنگش از نوع "جنگ ارادهها"ست، اما فرهنگ بدويت توش موج ميزنه، بيشتر از اين نمي شه انتظار داشت.
بدم مياد از جايي كه به يه زن فقط به چشم دستمال كاغذيي نگاه ميكنن كه بايد خودشونو باهاش پاك كنن.
بعضي ها از تمام قدرت و جنگاوريشون و براي اثبات ارادهشون به خودشون يا چه مي دونم به تمام عالم، تنها فتحِ زنها رو فتحالفتوح مي دونن.
دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۵
شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۵
خوشبختي
قبلاً همينجا بارها از مامانم نوشته ام؛
از خودش و سطح تعاملي كه هميشه با من داشته و هنوز هم داره؛ نقش مامان انقد در زندگي من پررنگه كه فكر مي كنم، حتي اگه نصف اين زمان رو تو زندگي براي خودش مي ذاشت، خيلي اتفاق هاي ديگه ممكن بود براش بيفته.
يادمه كلاس اول و دوم دبستان كه بودم، مامانم ساعت ها بعد از مدرسه به طور خستگي ناپذيري پا به پاي من درس مي خوند. جدي اينكارو مي كرد!
يكي از كارهاش كه يادمه، جمله سازي و بازي با واژه ها و ساختن كلاژ بود. روزنامه رو جلوم مي ذاشت و مثلاً مي گفت همه واژه هايي رو كه توشون (س) مي بيني دورشون خط بكش؛ يا مثلاً تازه حرفي رو ياد كرفته بودم و ساعتي رو بين كارهاش مي ذاشت به بريدن واژه هاي تيترهاي بزرگ روزنامه و چسبوندنشون روي مقوا كه من تكرارشون كنم؛ جمله سازي هاش هم كه شبيه داستان هاي كوتاه بود. جوري شده بود كه معلمم دفتر مشق شبانه منو مي گرفت و از روي اون به بقيه ديكته مي گفت...
بعدها، چند سال بعد، سال دوم دبيرستان يه معلم ادبيات داشتم به اسم خانم شمس.
بچه ها سال بالايي و سال پاييني يه خانم شمس مي گفتن و بعد همه با هم ماستاشونو كيسه مي كردن؛ در اين حد جدي، صبور و در برابر ادبيات سختگير و حساس ... انقدر كه حتي يك جراح امروزي ممكنه در برابر بدن بيمارش اين سختگيري و حساسيت رو نداشته باشه.
الان كه دقيقاً بيست سال از اون سال گذشته، تازه مي فهمم اون حجم تاكيدش تو كلاس بر تجزيه و تركيب واژه ها در جمله به خاطر چي بود. انقدر كه اين خانم نازنين نقش هاي هر واژه و رابطه اش رو با بقيه واژه ها توضيح مي داد، درگير معني و منظور شاعر و نويسنده نمي شد.
راستش حالا بعد از اين همه سال مي فهمم كه چرا من وقتي دارم چند خط ساده مي نويسم، مي تونم، ناخودآگاه به تاثير واژه ها بر فكر مخاطبم هم فكر كنم.
اينكه تو موقع نوشتن روح و ذهن مخاطبت رو جلوي چشمت بياري، به اين معنيه كه ياد گرفتي چه واژه اي رو بايد كجا به كار ببري و بتوني توضيح بدي كه چرا .
عصري كوبيده و له برگشتم خونه؛ از شدت فشار عصبي دل و روده ام بهم ريخته بود. اينكه چيزي رو ندوني و بخواي كه ياد بگيريش، يه حرفه و اينكه چون پول توش نيس، داستان رو به مسخره بازي و شوخي بگذروني يه حرف ديگه.
امروز موضوع بحث من از اساس تغيير كرد. جداي حواشي كلاس، موقعيت طوري شد كه با مديرم به اين نتيجه رسيديم، به جاي اينكه ويرايش يه نامه اداري رو توضيح بديم، بايد چند مرحله عقب تر بريم و ساختار جمله و نقش واژه ها در جمله ها رو از ابتدا آموزش بديم تا شايد بتونن تازه نوشتن چند جمله ساده و مرتبط رو ياد بگيرن.
"البته اگه بخوان و براشون مهم باشه" و بعد از اين مرحله تازه به داستان نشانه گذاري برسيم.
داشتم فكر مي كردم، گاهي بعضي آدم ها شانس اينو دارن كه آدم هايي رو در زندگيشون تجربه كنن كه ممكنه در زمان ها و مكان ها و موقعيت هاي ديگه هرگز كسي چنين شانسي رو نداشته باشه.
پ ن.:
سر كلاس فهميدم، شايد هرگز معلم خوبي نشم، اما پيشتر حتماً شاگرد خوبي بوده ام؛
همه اين ماجرا بهانه شد براي اينكه تصاوير روزها و حرف هاي آدم هايي كه بي منت برام وقت گذاشتن، توي سرم بچرخه و من بارها به خودم بگم:
*چه آدم خوشبختي هستم كه شانس چنين تجربه هايي رو تو زندگي سي و چند ساله ام دارم*
جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۵
پریزاد
مرا پرسی که چونی بین که چونم
خرابم بی خودم مست جنونم
پری زادی مرا دیوانه کرده است
مسلمانان که می داند فسونم
ز هجرت می کشم بار جهانی
که گویی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نیم ذره
ز روی عشق از عالم فزونم
یکی قطره که هم قطره است و دریا
من این اَشکال ها را آزمونم
درون خرقه صد رنگ قالب
خیال باد شکلِ آبگونم
غلط گفتم مزاج عشق دارم
ز دوران و سکونت ها برونم
#مولوی-بخوانیم
خرابم بی خودم مست جنونم
پری زادی مرا دیوانه کرده است
مسلمانان که می داند فسونم
ز هجرت می کشم بار جهانی
که گویی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نیم ذره
ز روی عشق از عالم فزونم
یکی قطره که هم قطره است و دریا
من این اَشکال ها را آزمونم
درون خرقه صد رنگ قالب
خیال باد شکلِ آبگونم
غلط گفتم مزاج عشق دارم
ز دوران و سکونت ها برونم
#مولوی-بخوانیم
اصل رعایت ذائقه
اگر دو تا پارسی شناس تونستیم پیدا کنیم که هر کدوم ساز خودشونو نزنن... هیچی کمک بزرگی به من یکی میشه.
از صبح دارم بین این کتاب ها و مقاله ها چرخ می زنم بفهمم:
چرا باید می (استمراری) جدا نوشته بشه
چرا نباید می (استمراری) جدا نوشته بشه.
همین مصیبت رو سر ها (علامت جمع) و تر و ترین (علامت صفت برتر و عالی) هم دارم.
دریغ از یک قانون منطقی
آخرش هم تا کم میارن، پای اصل زیبایی شناسانه زبان رو می کشن وسط که اینطوری خوشگل تره!!!
اسمش اینه دقیقاً: "اصل حفظ چهره خط فارسی و رعايت ذائقه فارسی زبانان"
یعنی ...
هیچی دیگه... من که شیرفهم شدم.
واقعاً مستفیض شدیم از مطالعه این حجم تتبعات متکثره!!!
از صبح دارم بین این کتاب ها و مقاله ها چرخ می زنم بفهمم:
چرا باید می (استمراری) جدا نوشته بشه
چرا نباید می (استمراری) جدا نوشته بشه.
همین مصیبت رو سر ها (علامت جمع) و تر و ترین (علامت صفت برتر و عالی) هم دارم.
دریغ از یک قانون منطقی
آخرش هم تا کم میارن، پای اصل زیبایی شناسانه زبان رو می کشن وسط که اینطوری خوشگل تره!!!
اسمش اینه دقیقاً: "اصل حفظ چهره خط فارسی و رعايت ذائقه فارسی زبانان"
یعنی ...
هیچی دیگه... من که شیرفهم شدم.
واقعاً مستفیض شدیم از مطالعه این حجم تتبعات متکثره!!!
http://www.persianacademy.ir/fa/pishvand.aspx
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۵
تغییر
عصری دخترخاله ام زنگ زد بهم. می خواست یه چیزی رو تو گوشی اش تنظیم کنه... و شارژ اینترنتشم براش چک کنم.
ظهری هم اس ام اس داده بود بهم، ولی من خواب بودم ندیده بودمش.
داشتم مسیر تنظیماتشو براش می نوشتم که خودش زنگ زد.
سلام و احوال پرسی و از این حرفا... گفت چی کار می کنی؟
گفتم: خوبم راستی صبحی رفتم موهامو کوتاه کردم.
گفت: یعنی زدیش؟؟؟ واقعاً؟؟؟ تو هیچوقت از این کارا نمی کردی؟
گفتم: تو که منو می شناسی... محتاط هستم، اما اراده کنم، در لحظه انجامش می دم.
گفت: حالا چقدر زدیش؟
گفتم: کوتاه کوتاه... یه ده سانتی شد...
گفت: وای!!!؟؟؟
گفتم: چهارشنبه با همکارم رفتم یه جایی که ناخناشو درست کنه، بعد از سالنش خوشم اومد همونجا وقت گرفتم و امروز رفتم. اصلا هم نمی شناختمشون.
گفت: الان به مامانم بگم چی کار کردی، میگه یاد بگیر ازش.
گفتم: خو یادبگیر... چی میشه مگه؟
دیگه نگفتم، زندگی و لذت زندگی به همین تغییرهای کوچک و ساده است. همین که احساس کنی، تغییر کردی و سعی کردی که بهتر بشی، ارزش داره.
بهش نگفتم، که هشت -نه ماه زمان زیادیه که آدم به حدی برسه که باور کنه (و قبول کنه) حالا که زنده است، باید زندگی کنه و مثل زنده ها رفتار کنه. باید مکان های جدید و آدم های جدید رو تجربه کنه و کارهایی بکنه که هرگز نکرده. باید ... باید... بتونه سیکل های معیوب زندگیش رو متوقف کنه، اگه که می خواد زندگی کنه.
استدلال سکوت
ازم پرسيد هنوزم مي خواي تنها باشي؟
خيلي حرف تو دلم بود و هست؛ اما گفتنشون ضرورتی نداره.
خیلی چیزها رو نباید گفت. وقتی می گی یا سعی می کنی که بگی، خراب میشن.
تنهابودن و تنها موندن يه انتخابه اما تنها نموندن چيزي فراي يك انتخابه... جزئي از فرديت يه آدمه... از طرز فكرش و احساسش
قبله عشق
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود
ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را
قلاشی: میخوارگی، باده پرستی
دردآشام: آشامنده درد؛ آنکه جام شرابی را تهی می کند و تا ته آن می آشامد
قطمیر: نام سگ اصحاب کهف
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود
ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را
قلاشی: میخوارگی، باده پرستی
دردآشام: آشامنده درد؛ آنکه جام شرابی را تهی می کند و تا ته آن می آشامد
قطمیر: نام سگ اصحاب کهف
بلعام: در کتاب مقدس، آمده است: بلعام(خداوند مردم) پسر بعور و از اهل قریه فتور بود؛ موآب از او میخواهد تا در ازای اجرتی اسرائیلیان(یا عبرانیان) را نفرین کند. بلعام برای این کار عازم میشود، اما خر او از راه رفتن امتناع میورزد و یا از راه منحرف میشود و هنر چند بلعام میکوشد تا خر را بهپیش راند سودی نمیبخشد.عاقبت فرشتهای بر او ظاهر میشود و از سوی خداوند به او پیام میدهد که بهجای لعنت بنیاسرائیل برای ایشان طلب برکت کند. در قصص قرآن مجید سورآبادی،91 و 90 آمده است: "بلعام امام شهر اریحا بود. هنگامیکه موسی عوج عُنُق، پهلوان ایشان را بکشت، همه به نزدیک بلعام آمدند و وی مردی بود کتابخوان و پایگاه دار و مستجاب الدعاء. از وی خواستند که دعا کن بر موسی و قوم او وی گفت:...از خدا بترسم. ایشان تدبیر کردند که...صواب آن است که زن او را به مال بفریبیم تا او را بر آن دارد که بر موسی دعای هلاکت کند...آنگه به فرمان زن برنشست سوی صومعه تا بر موسی دعا کند. درراه که میشد، وی را دریایی پیش آمد...دانست که عبرت است که خدای تعالی بدو نمود...دیگرباره بشد، دیوار عظیم او را پیش آمد...سه دیگربار بشد شیری وی را پیش آمد...بار دیگر بشد، راه گم کرد...تا آخر بشد و آن دعا بکرد...خدای تعالی موسی و قوم را در آن بیابان گرفتار کرد...موسی گفت یا رب دعای او را بر من اجابت کردی، دعای مرا نیز بر وی اجابت کن، پس گفت: بهترین چیزی که وی را دادهای از وی بازستان...کافر شد. گویند مرغ سپید از گلوی او برآمد و آن نور معرفت بود...چنانکه حق گفت عزّوجلّ:"آتیناهُ آیاتنا فَانسَلَخَ مِنها"(اعراف،174)، چون به دنیا میل کرد، خدای تعالی گفت:فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الکَلب (اعراف،175)، و آنگاه در باب تشبیه او به سگ وجوهی ذکر میکند"فرهنگ تلمیحات)
گاهي اين حرف خودمو مي ذارم پاي خشونت زنانه اي كه ما زن ها به هم داريم و حواسم هم هست جاي سوزن يه جوالدوز به خودم بزنم؛ اما واقعاً فكر مي كنم پشت دكور موجودي به اسم گوگوش هيچ چيزي پيدا نمي كنم كه با لذت بشنومش.
حتي بر فرض اينكه از يكي از كاراش خوشم بياد، يه چيزي توش هست كه نمي دونم چيه اما باعث مي شه با حس بدي پسش بزنم.
آخرشم واسه اينكه توجيهي واسش پيدا كنم، بي استثنا مي گم: " چقد اين جيغ مي زنه 😖" و كانال رو عوض مي كنم.
حالا اصلا اين احساس و حالت رو به هايده و دلكش و پوران و عهديه و مرضيه و حتي جديدتري ها مثل ليلا و هنگامه و هلن يا شكيلا و سپيده ندارم.
پ ن.:
خلاصه كه سعي مي كنم با گوگوش همخونه نشم؛ خطرناكه؛ كارمون به گيس و گيس كشي ميفته.
😕🤔
جنسيت زدگي
بياييم با خودمون رو راست باشيم؛ خب؟؟؟ حالا در موردش حرف نمي زنيم يا جراتشو نداريم يا نمي تونيم يا نمي خوايم، يه حرف ديگه است!
*جنسيت زدگي در تار و پود زندگي، تفكر، فرهنگ و نگرشمون به پديده ها هست طوري كه باي ديفالت اينطوري تنظيم شديم*
پس وقتي داريم از عدالت اجتماعي حرف مي زنيم، بهتره، بغلو بپايم. ضرر نداره؛
اومديم و يهو ناغافل يكي پيدا شد با پشت دست محكم كوبيد تو دهنمون.
هيچي ديگه؛
همين.
ديوانگي
عصري مامان خانم اومد بالا سرم وايستاد، گفت: "باز چشمت به لوازم تحريري افتاد شل شدي؟؟؟؟
حالا حتماً بايد همه مدادها رو از جعبه اش دربياري بذاري تو جامداديت، جلوي چشم؟؟؟ خوب يكيشو تموم كن، يكي ديگه وردار؛ چه كاريه اتاقو شلوغ مي كني؟؟؟!!!؛ شلخته!"
بهش گفتم: "چند وقت پيش دنبال يه خودكار آبي "بنويس" مي گشتم كه آقاهه گفت اينو ببر، پشيمون نميشي؛ بذاري رو كاغذ اصلاً خودش راه مي ره؛ راست مي گفتا. اصلاً عاشق خودكارم شدم. ده تا ازش گرفتم كه داشته باشم حالا حالاها. امروزم رفتم ماژيك وايت برد بگيرم واسه دوره آموزشي شنبه، ديدم از همون خودكار آبيه همه رنگشو داره، منم رنگايي كه نداشتمو گرفتم واسه تقويت روحيه ام."
گفت: "مدادا چي ؟؟؟ لابد دوپينگ مي كني باهاشون نه؟"
گفتم": "تو كه مي دوني مداد واسه من قوت قلبه... استرس كه مي گيرم فقط بوي مداده كه آرومم مي كنه. مامان جانم، بذار حالمونو ببريم. هر كي يه جور ديوونه است ديگه.
سرشو به حالت تاسف و نااميدي تكون داد و نفسشو با صدا بيرون داد و از اتاق رفت بيرون
😍😁
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۵
رابطه هاي مريض
ادوارد: می دونی فرق بین درد و رنج چیه؟
آنا: چه فرقی می کنه؟ وقتی دوتاشون بدن.
ادوارد: وقتایی که باهات حرف می زنم و حواست پیش یکی دیگه س، این میشه رنج.
آنا: خب درد چیه اونوقت؟
ادوارد: که با این حال باز دوستت دارم
سقوط عقابها
رابرت کیوساکی
پ ن.:
درك رابطه هاي مريض برام سخته؛
به خصوص وقتي شاهد يكيش هستي و راه حل هايي هم ارائه مي دم، بي نتيجه است.
اينكه آدمي غروري رو له كنه و اينكه آدمي بذاره غرورش له بشه؛ من اينو نمي فهمم.
اما اينو مي بينم :
دلي كه گير كرده تا خودشو له نكنه و نكُشه به تقلاش ادامه ميده؛ هزاري هم كه روانشناس ها چهارچوب رابطه درست و نادرست رو مشخص كرده باشن.
ببخشيد يكي به من كودن كمك كنه
من معني اين عبارت تو تيتراژ مجله اقتصادي روز آمد رو نمي فهمم
مي گه: "زنده بودن هنري ايراني است"
يعني بقيه دنياي غير ايراني چنين هنري ندارن؟؟؟
يا زنده نيستن يا زندگي رو بلد نيستن؟؟؟
ويژگي هنر زنده بودن ايراني چيه كه غير ايرانيش رو ازش جدا مي كنه؟؟؟
آخه شعرش هم مال عبدالجبار كاكاييه .
عجبا!!!
بعدش اسم برنامه روز آمده پس چرا شب پخش ميشه؟؟؟؟
بعضیا کاری رو که توش پول نباشه کار نمی دونن. دقیقاً به همین وضوحی که گفتم.
واقعاً بعضی مواقع ها فکر می کنم: راست می گن که خلایق هر چه لایق!
باید طرف واسه یه نامه معمولی سر کیسه رو شل کنه که بفهمه این کار و اون نامه مهمه؛ وگرنه اگر مثل بچه آدم در عرض 5 دقیقه با لبخند در آرامش حرفشو گوش بدی، دردشو بفهمی، کارشو انجام بدی و سعی کنی بهترین و کوتاه ترین راه رو بهش پیشنهاد بدی، زبونشم شیش متر سرت دراز می شه که: "مگه شما دارین چی کار می کنید؟؟؟" **
سوال: واقعاً وقتی اینطوری فکر می کنی، چرا اومدی اینجا؟؟؟
آقای محترم اسپورت پوشی امروز اومد یه نامه برای دارایی از ما بگیره، برگشته به من می گه شما قدرت اجرایی ندارین. گفتم: چند بار تو جلسه ها شرکت کردی؟ چند بار نامه نوشتی که من مشکلم اینه. چرا فلان ارگان دولتی الان فرستادت اینجا دنبال این نامه؟ چند بار اومدی گفتی به نظرم شما این جای کارتون مشکل داره و باید اصلاحش کنید.
برگشت گفت: حرفای منو بقیه تو جلسه ها می گن ولی تا الان مشکل حل نشده. گفتم شما مشکلتو بگو بعد اگه ما انجام ندادیم، بیا بشین بگو، شما کاری انجام نمی دین.
5 دقیقه کار من طول کشید، یک ساعت ناله کرد و نق زد و رفت.
پ ن.:
** خدایی نباید فک چنین موجودی رو پایین آورد؟؟؟
سهشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۵
هچل
ميگن كلاغ اومد راه رفتن كبك رو ياد بگيره راه رفتن خودشم يادش رفت؛ حالا حكايت اين روزاي من و ارتباطم با همكارامه.
این روزا از روي علاقه با موضوع "نحوه نگارش اداري" جدی تر درگير شدم و البته این درگیری موضوع امروز و ديروز هم نيست؛ در واقع دلمشغولي تمام سال هاي تحصيل و كارم تا الان بوده، اما همكارام هنوز ذهنيتي به این داستان و درجه اهمیتش ندارن؛
ديروز يه نامه از نامه هاي اين اواخر از يكي از واحدهاي اداري رو انتخاب كردم كه براي جمعبندي بحث سجاوندي و آيين نگارش بذارم، جلوي بچه ها كه هم اصلاح كنن و هم درباره اش صحبت كنيم؛ این نامه هم اشتباه مفهومی داشت، هم از جملات پيچيده و نارسا درش استفاده شده بود، هم نقل قول غير مستقيم داشت و هم اینکه علامت گذاري نشده بود.
در متني كه انتخاب كرده بودم، با چند دقيقه وقت صرف كردن نزدیک بيست تا اشكال بزرگ و كوچك پيدا كردم كه با همون شكل و بی دقت هم شماره شده بود، هم اطلاع رساني و هم روي وب سايت خبري مون قرار گرفته بود.
مديرم ذاتاً آدم محافظه كاريه؛ ترجيح مي ده، شَر به پا نشه تا اينكه كسي كار ياد بگيره؛ اين بود كه تا فهميد داستان نامه چيه و كي نامه رو تنظيم كرده، از پايه ردش كرد. و من مجبور شدم يكي از پيش نويس هاي خودشو انتخاب كنم كه افتادم تو اين هچل : "هچل نقل قول غير مستقيم" و علامت گذاریش در جمله.
خیلی عجیبه... مگه ميشه آدم سر یک مثال ساده به چه کنم چه کنم بیفته؟!!! لابد میشه دیگه!
ترس مديرم از بحث و مجادله افتاد به جونم؛ بر عكس او من اصلا آدم ملاحظه كاري نيستم؛ مخصوصاً وقتي پاي نوشتن وسط باشه. اما به طرز احمقانه اي از ترس اینکه ازم یه سوالی نپرسن که نتونم جواب بدم، دچار وسواس تو نگارش شدم.
تا چند روز قبل هرکی نوع نوشتن منو می دید، می گفت متفاوت از بقیه است؛ چه نوشتار اداري و چه يادداشت هاي شخصي؛ چه از نظر شکلی و چه از لحاظ سبک و انتخاب واژه ها؛ تاچند روز پیش کاملاً اتوماتیک و بدون فکر کردن در مورد جزئیات و آرايه هاش می نوشتم؛
استادی داشتم که می گفت، فقط كسي مي تونه اين كار رو بكنه كه مطلب و ضرورت هاش و حتی تاثیر روانشناسانه واژه ها توی ذهنش جا افتاده باشه. الان اگه بگم، ادعایی روی این ماجرا ندارم خودش ادعای بزرگیه اما درحال حاضر ته ذهنم، حس کلاغ بی دست و پایی رو دارم که تو کار روزانه اش گیر کرده.
امروز كه دنبال یه تیپ نامه بودم که بدم دست همکارام علامت گذاری روش انجام بدن، چشمتون روز بد نبینه... افتادم به اینکه خودمو بذارم جای اونا و هر چی سوال احتمالیه که ممکنه تو این زمینه ازم بپرسن رو در بیارم و جواب هاش رو آماده کنم. اما آخر این خود - درگیری به اين نتيجه رسيدم كه من اصلاً اعصاب یاد دادن ندارم و فقط اصولي رو كه فكر مي كنم، هر كسي در ارتباط با نامه اداري، بايد بدونه، جمع كنم و سر و شكلش بدم و بذارم جلوشون. شاید، اگر سوالی هم مطرح شد، درباره اش توضیحی ساده ای بدم. فقط همين و نه بيشتر؛
پ ن.:
١)
تا من باشم دیگه از این پیشنهادا ندم که خودم بلا نسبت " همون موجود عاقل و صبور" گیر کنم توش.
٢)
واقعاً فکر می کنم، 90 درصد توانايي نوشتن از کتاب خوندن و زیاد خوندن بیرون میاد. فرقی هم نمی کنه که چی بخونی و با چه کیفیتی بخونی.
3)
امروز تو راه شركت داشتم فكر مي كردم، بهشون یه موضوع انشا بدم؛ مثلاً اينكه: "وای دي ماه همايش داريم، حالا من چي بپوشم؟"
دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۵
حافظه خبيث
يكي از خباثت هاي حافظه اينه كه گاه و بي گاه به يادت مياره كه دقيقاً كدوم جمله بود كه با شنيدنش، مرگ ِ خودت و احساست رو ديدي، يا مثلاً تو كدوم كوچه يا خيابون بود كه يه دفعه تموم شدي يا مثلاً فلان آهنگ رو كه شنيدي چي شد يهو دلت هري ريخت پايين يا مثلاً... .
پ ن.:
حافظه ي عزيز
احتراما خودت مي دوني چي مي خوام بگم
پس انقدر چپ و راست دهن منو باز نكن !!!
عدالت و حقيقت
صداش هنوز تو گوشمه... روي تخت دراز كشيده بودم... تلفن زنگ زد... همونطور كه به سمت تلفن مي رفتم، از شكاف لاي پرده نگاهي به بيرون توي حياط انداختم... برگ هاي درخت كهنسال حياط سرخ سرخ بود...بوي خاك مرطوب تو اتاق پيچيده بود...گوشي رو برداشتم.
- "الو..."
صداي نفسش رو خوب مي شناختم. كشيده و ممتد...
- "الو...؟"
--"سلام"
-"سلام"
و باز هم صداي نفس كشيده و ممتد...چند لحظه اي گذشت.
-"چيزي نمي خواي بگي؟"
--" نه"
-"خب...پس..."
فهميد كه مي خوام قطع كنم. به تندي گفت:
--"نه...صبر كن..."
-خب؟...(كلافه تكرار كردم) خب؟"
--"چشماتو ببند..."
-"چي؟"
--بستي؟...(مكث) بستي؟"
-"آره"
--" حالا نگاه كن! چي مي بيني؟"
- "چي مي خواي بگي؟"
--(مصرانه)" چي مي بيني؟"
-(كلافه)"نمي دونم...نمي دونم"
--(موكد و دستوري)" فكر كن!..."
نفسم رو با فشار بيرون دادم.
-"نمي بينم...اما حس مي كنم تو..."
نذاشت حرفمو كامل كنم
--"حس مي كنم...حس مي كنم...(عصبي)حس نكن...(آمرانه)فكر كن..."
-"به چي؟ بازيت گرفته اين وقت شب؟" (شب نبود، نزديك غروب بود).
--"فكر كن...به عدالت...به حقيقت... بهم بگو ...عدالت و حقيقت كجا همديگه رو قطع مي كنن؟
تا اومدم جواب بدم قطع كرد.
پ ن: زمان باعث التيام درد نمي شه...در بخشنده ترين حالتش درد رو كمتر و كمتر مي كنه.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۵
غلط كردم
كانال مامان خانم بعضي وقتا وحشتناك برفكي ميشه؛ در حد رو مخ يعني.
خدا اون روزو نياره كه من سر يه چيزي پكر باشم يا اصلاً چند ساعتي نخوام "معاشرت" كنم؛
دقيقاً به محض اينكه احساس مي كنه، من خزيدم تو قفس تنهاييم يا مثلاً داراز كشيدم رو تخت و دارم كتاب مي خونم اما يك صفحه هم جلو نمي رم يا نه، دارم زبان مي خونم اما تراك هاي زبان خارجي جلو و عقب نمي شن و يك تك و پشت سر هم دارن مي رن جلو، شروع مي كنه:
اولش اينجوري كه "بيا چايي بخور"، " بيا هندونه بريدم"، " بيا ميوه درست كردم" بعد فقط كافيه من بگم الان ميل ندارم، ميفته به گير دادن و متلك گفتن؛
يعني طوري كه ديگه چيزي پيدا نمي كني كه بهش گير نده؛
انقد ميگه...ميگه تا اون روي سگت بالا بياد؛
بعد كه صدات در مياد، تازه مي فهمي كه تمام اعتراضش به اين بوده كه چرا از سر كار برگشتي رفتي تو اتاق بيرون نيومدي كه با من حرف بزني.
و البته من انقد كودنم كه هر دفه اين بلا سرم مياد و آخرش مي فهمم كه همه ماجرا عمدي بوده واسه درآوردن صداي من.
و بدبختانه تو خونه ما اين يك قانون بلاشرطه كه: "هيچكس حق نداره هيچ دري رو ببنده (مگر در دستشويي اونم بنا به ملاحظات) و همه داستان بايد لايو و فول اچ دي اتفاق بيفته؛ پانتوميم يا حتي نمايش راديويي بازي كني، دقيقاً آسفالتي به علاوه داستان بالا و "غلط كردم" پايان بنديش
😕
هيات چيني
سال ٢٠١٠ يه هيات تجاري ٣٠ نفره از ايران رفتن چين براي بازيد از نمايشگاه شانگهاي و مذاكره با فدراسيون صادرات چين و شركت در يك همايش مشترك.
رئيس من، رئيس اون هيات تجاري و تخصصي نفت و گاز هم بود. امسال بعد از شش سال هياتي از همون فدراسيون اومدن ايران و امروز تو نمايشگاه بين المللي سمينار مشترك داشتيم.
ظاهراً از نظر اين "رئيس خاص" تنها كسي ميشه بهش يه كاري سپرد و اطمينان داشت، يك "واو" جا نميندازه، منم. معمولاً اگر سخنراني داشته باشه يا بخواد مقاله بنويسه، تو دفتر با هيچكس جز من كار نمي كنه.
تقريبا يك ماه پيش رئيس جان زنگ زد، عيد رو بهم تبريك گفت و آرزوي سال خوب و شادي و از اين حرفا...
بعد هم بهم گفت سمينار آرگوس مي خواد تو ايران برگزار بشه و اونم هم سخنراني داره و بايد چند تا چيز براش تهيه كنم:
- آمار صادرات قير از سال ٧٣ تا ٩٥
- سال راه اندازي بورس انرژي
- تاريخ عرضه قير در بورس
- آمار صادرات غير نفتي
- وضيت توليد و ظرفيت شركت هاي توليدي عمده قير
و چند تا خرت و پرت ديگه
مثل هميشه ازش پرسيدم تا كي وقت دارم؟
گفت: عجله اي نيس يه ده روزي وقت هست.
شاخ در آوردم؛ چون مثلا داره ميره مصاحبه تلويزيوني، ٥ دقيقه هم با جام جم فاصله داره، بعد از پشت چراغ قرمز زنگ ميزنه به من، مثلاً فلان آمار يا اطلاعات رو مي خواد. منم بايد تو همون فاصله كه برسه به محل مصاحبه، براش اس ام اس كنم.
رو اين حساب هميشه سعي مي كنم به روز باشم. اين بار هم چيزايي رو كه ازم خواست، يك روز بعدش با جزئيات براش ايميل كردم.
امروز بعد از يك ماه صبح روز همايش برام اس ام اس زده: "سلام چه سالي ما با هيات رفتيم چين؟ 2010؟"
نوشتم: "سلام 2010. ١٣٨٩"
صبحي بعد از اين اس ام اس داشتم فكر مي كردم اگه الان زنده بود، امسال مي شد، سال هفتم آشناييمون. آشنايي كه همين رئيسم و همين هيات چيني واسطه اش شدند...خيلي سخته آدم بخواد كارشو از احساسش جدا كنه...من كه نتونستم. هر چيزي ممكنه منو ياد يه چيزي تو گذشته بندازه. حتي يه هيات تجاري چيني؛
پ ن.:
گمان نمیکنم كه روزي بيايد و من بفهمم، «خاطره» چیزی است که به دست آوردهام یا چیزی است که از دست دادهام. اين روزها تنها مي دانم، جاي خالي آدم هایی که به هزار و یک خاطره، دلبسته شان شده ام، براي هميشه درد مي كند.
حسادت
دیشب تو پرسه های الکی شبانه برخوردم به صحبت های امیر قاسمی و شهبال شب پره در مورد کنسرت های خواننده های داخلی ایران در اروپا و امریکا...
کاری به درست غلط حرف هاشون ندارم اصلاً
اما این حجم از بغض و حسادت رو که اسمش رو میذارن دلسوزی برای هنر نمی فهمم.
واقعاً چه سودی می بری از اینکه برگردی، بگی احسان خواجه امیری با مجوز دولت ایرانه که داره اونجا برنامه اجرا می کنه، یا روزبه بمانی با اجازه دولت ایرانه که داره شعر میده به داریوش یا سالار عقیلی خواننده وابسته به دولته...
حالا کاش فقط همین بود... آخه اینایی هم که امریکا و اروپا زندگی می کنن، آبشون با هم تو یه جوب (ی) نمی ره که بگیم لااقل هوای همو تو غربت دارن.
آقای محترم، به جای وقت تلف کردن، ببین طرفت - چه اینوری چه اونوری - حرفی واسه گفتن داره یا نه. اگر داره بهش گوش بده، اگر هم نه که خب نه.
چه مرضی داری که بیایی ادای حق پایمال شده ها رو در بیاری و دم از هنر برای هنر و هنر سیاسی و غیرسیاسی بزنی؟؟؟
یعنی همینقدر نمی فهمی که حرفی که داری می گی کاملاً سیاسیه و از روی حسادت محض!!!
مگه تعریف *حسادت* چیه؟؟؟
*یعنی امکانی هست که دیگری داره و تو نداری و تو دلت نمی خواد دیگری اون امکان رو داشته باشه...*
حالا این امکان می تونه، حمایت باشه، می تونه منابع مالی باشه، می تونه، استعداد باشه، می تونه فضای فکری جدید باشه، می تونه هر چیزی باشه که تو نداری و نمی خوای که اون یکی داشته باشه.
کاش می شد به اینا فهموند، مشکل در عدم توانایی در گفتگوئه... یعنی همه دارن حرف می زنن، اما نه مبتنی بر دیالوگ و فهم متقابل؛ هر کی داره ساز خودشو می زنه و واسه توجیهش شعار میده.
شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۵
نيچه ميگه كسي كه جنگجوئه بايد هميشه درحال جنگ باشه وگرنه درحال صلح باخودش درگير ميشه(نقل به مضمون)
فكرمي كنم آدم فقط موقعي مي تونه آرامش رو براي خودش پيش بياره اول سعي كنه با درونش كنار بياد
باذهنش
بالذت هاش
باعشقش
بااون چيزي كه اشتياق و حركت رو در درونش ايجاد كنه
حتي با غم هاش
درزندگي مفهوم ساختن و درك اون پايه آرامشه
اينكه تو هر لحظه حتي تو خستگي هات، دلخوري هات، دلتنگي هات به دنبال انگيزه اي براي يه شروع دوباره باشي، يه ساختن دوباره، يعني هنوز هستي و وجودت نياز داره به حركت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز داره به تلاش براي وجود خودش و ديگري
جمعه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۵
قانون زندگی
سال ها پیش وقتی تازه کتاب جین ایر رو به دست گرفته بودم و داشتم فصل های موسسه لوود رو می خوندم، با اکراه و کاملاً منقبض اینکار رو می کردم. درک فضای ورود به داستان برام سخت بود. شروع تلخی داره و آدمو وادار می کنه، جای شخصیت اصلی اتفاقات رو احساس کنه. اما شکل روایی و دیالوگ های داستان مجذوبم کرده بود. جمله ها کوتاه و کامل هستند و آدم توشون گم نمی شه.
همین اواخر هم که مجموعه ای از متن اصلی و ترجمه ها و فیلم های ساخته شده رو می دیدم، همون احساس قدیمیمو داشتم. راستش من جین رو خیلی خوب می فهمم. از نظر احساسی کاملاً به من شبیهه و از نظر خلق و خو کاملاً بهش نزدیکم.
من هم مثل جین معتقدم، نمی تونم، در این دنیا در تنهایی و با احساس نفرت زندگی کنم. اما مرزها و حدود خودم رو می شناسم و قوانین خودمو دارم.
داشتم می گفتم که واژه های این فصل از داستانو به سختی جلو می بردم؛ گاهی فقط چند خط می خوندم و بعد کتاب رو می بستم و دنبال کار دیگه ای می رفتم. اما، خودمو مجبور کردم که این فضای داستان رو دوباره و دوباره احساس کنم... با این همه فکر می کنم، بین این همه سردی و تاریکی، یک جمله هلن برنز به اندازه تمام دنیا ارزشمنده؛
جایی در داستان جین به خاطر اینکه حساب کار دست بقیه بچه ها بیاد، تنبیه میشه و بقیه اونو به دستور رئیس موسسه طرد می کنن، بدون اینکه حتی بپرسن، چرا. شب، هلن براش غذا می بره. جین از هلن می پرسه که تو چرا برخلاف بقیه با دختری که همه باور کردن که یه دروغگوئه، دوستانه رفتار می کنی؟
هلن به جین میگه:
Besides, Jane, if all the world hated you, you would not be without friends.
و جین میگه:
But i cannot bear to be alone and hated.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۵
سرنوشت
نمی دونم طبیعیه یا نه؛ ولی به تازگی متوجه شدم، تمایل عجیبی به پریدن از روی ثانیه ها دارم. به خصوص وقتی کتابی می خونم یا فیلمی می بینم. بار اول همه چیز کامل و یک دست و یک سره جلو میره. اما در بارهای بعد پریدن و انتخاب به داستان اضافه میشه. شاید هم قضاوت.
امشب داشتم قسمت اول فصل سوم داستان های عامه پسند (Penny Dreadful) رو می دیدم و دقیقاً همین اتفاق افتاد. تم داستان در تمام دو فصل گذشته نبرد درونی آدم ها برای بقا و حفظ ماهیت، استقلال فکری و انسانیتشون بوده، اما نکته ای که در تمام صحنه ها مشهوده، غم عجیبیه که همه شخصیت ها - چه زنده و چه مرده - به اون مبتلا هستن و اگر شادی و سرخوشی ای از زندگیشون میگذره، یا هوسه و یا کاملاً به گذشته مربوط میشه.
در گیر و دار این مفاهیم، گاهی چندین ساعت درگیر یک جمله می شم و یادم می ره، دارم فقط یه فیلم می بینم. و گاهی چندین صحنه از داستانو در چند دقیقه رد می کنم.
و اما جمله عجیبی که امشب شنیدم:
You know you have a further destiny. Let this be it. Where is your heart? Be how you are.
می دونی سرنوشت جلو تر از ماست. بذار اتفاق بیفته. قلبت کجاست؟ همونی باش که هستی.
پ ن.:
داستان های عامه پسند (Penny Dreadful):
فصل سوم
قسمت اول: روز مرگ تنیسون (The Day Tennyson Died)
براي بعضي آدم ها یک جایی، يك گوشه ای هست دست نخورده و نهان؛
وجود دارد؛ گاهي آن را مي بينند و هست
و گاهي گمش كرده اند و با تمام وجود دنبالش مي گردند.
اين آدم ها این مکان خاص را خوب - خيلي خوب- می شناسند؛
مکانی که گلها و داستان ها و آدمها و صداها به گونه ای عجیب، در دل هم رشد می کنند...
درهم تنيده و پيچيده...
گاهي شبيه يك پيچك شاداب...
گاهي شبيه يك ويرانه ي خشكيده ...
گاه میرسد که خاطره این باغچه، تبسمي بر لب مي آورد و گاهي نمناكي اشك هاي غلتان را.
رویا و واقعیت گاه با فاصله ای حتی کمتر از مویي به هم نزدیک هستند.
گاهي با صبوری و امید، سنگهای به ظاهر بی ارزش ساحل، به زمرد و مروارید تبدیل خواهند شد و گاهي تمام گنج دنيا هم اگر باشد، دلتنگي يك عصر جمعه -در آن خلوت تنهايي- را تاب نمي آورند.
اين آدم ها بي قرار كه مي شوند، تمام قرارهايشان را يك به يك به ياد مي آورند.
لذت قانونمندی
پشت خط عابر ايستادم تا چراغ سبز بشه
يه دفه ديدم دستمو محكم گرفت و كشيد دنبال خودش
اعتراض کردم: ئه داري چكار مي كني؟
بلند خنديد و گفت: تمام لذت داشتن قانون به قانونشكنياشه
گفتم: اين حرف از يه وكيل بعيده
دوباره خنديد و گفت: اتفاقا بيشتر كيفش به اينه كه يه وكيل داره اينو بهت ميگه
يه دفه ديدم دستمو محكم گرفت و كشيد دنبال خودش
اعتراض کردم: ئه داري چكار مي كني؟
بلند خنديد و گفت: تمام لذت داشتن قانون به قانونشكنياشه
گفتم: اين حرف از يه وكيل بعيده
دوباره خنديد و گفت: اتفاقا بيشتر كيفش به اينه كه يه وكيل داره اينو بهت ميگه
سهشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۵
تو را دوست دارم
و همين حالا كه نيستي
به خاطرش سرزنش مي شوم
گاهي فكر مي كنم تو آمدي و رفتي تا من تفاوت
گمشدن و گمگشتكي را بفهمم
گاهي همين است تمام دليل يك زندگي
مفهوم يك واژه
درك يك پيچش عميق
پذيرش يك درد ريشه دار و پيوسته
تو را دوست دارم
و همين غمگين ترم مي كند
چون مي دانم بال پرواز تو نبودم
و تو با درد پريدي
جين اير
اين روزا خودمو با فيلم ديدن مشغول كردم؛
**اما يك نوع خاص از فيلم ديدن....
فيلم هايي رو انتخاب مي كنم كه ريشه در ادبيات دارن؛ اول متن اصلي رو مي خونم؛ بعد ترجمه هاشو (هر چند تايي كه در دسترسم باشند)؛ بعد نسخه های فيلم رو می بینم (به هر زباني كه موجود باشند و هر تعدادی كه باشند و حتي دوبله های بعضاً قلع و قمع شده ي فارسي رو)؛ بعد از همه این ها تازه درگيري ذهني من با داستان شروع مي شه. و اين درست جاي دلپذير ماجراست.
=====================
و اما جين اير...
شايد براي خيلي ها يك داستان صرفاً عاشقانه باشه كه به درد دختربچه هاي دبيرستاني مي خوره، اما براي من فقط يك داستان عاشقانه نيست؛ بلكه "يه تابلوي نقاشيه از همه ي دنياي آدم ها با مرزبندی ها و احساسات و تعقلاتشون؛ از اون چيزي كه مي خوان به دستش بیارن و اون چيزي كه نميخوان از دستش بدن؛ از اون چيزي كه با وجودش شاد و راضي مي شن و اون چيزي كه بدون وجودش به موجودي افسرده و نااميد بدل ميشن؛ از اون چیزهایی که با داشتنش و نداشتنش رنج می کشن".
به نظر من يك روايت اصيل و درسته از ماهیت انسان با تمام ابعاد انسانيش...
و تازه وقتي لكچرهاي دانشگاهيش رو (که چهارموردش رو براتون می ذارم) مي بينيم يا مي خونيم، مي فهميم كه چه جايگاهي - نه فقط در ادبيات - بلكه در تحليل و تفسير روابط انسانی داره؛ انقدر كه اگر روزها و ساعت ها همه زندگيمونو بذاريم كنار و فقط بخونيم و بشنويم و ببينيمش، باز هم در نوبت ديگه نكته ي جديدتر و ناب تري درون واژه هاش پيدا خواهيم كرد...
پ ن.:
١) در اينجا دوست دارم تجربه شيرين سه - چهار هفته اخيرم رو با شما به اشتراك بذارم؛ مطمئنم ارزش وقت گذاشتن رو داره.
** جين اير متن كتاب به زبان اصلی (انگليسي):
مسعود برزين ١٣٢٩، پرويز نجم الديني ١٣٦٢، ناظر نعمتي ١٣٦٤، مهدي افشار ١٣٦٦، پروين قائمي ١٣٧٠، زهره بكويي ١٣٧٨، آیت طبسیان ١٣٨٥، رضا رضايي ١٣٨٩، نوشین ابراهیمی ١٣٩٠، مرضيه خسروي ١٣٩١، سروش حبيبي ١٣٩١
(پیشنهاد: ترجمه مناسب از ديد يك خواننده و نه یک منتقد ادبي- به هر حال نظر شخصی منه و اینکه سعی کردم هنگام مطالعه، متن اصلی و ترجمه رو با هم و کنار هم پیش ببرم)
توضيح:
- به نسبت ترجمه هاي موجود اين ترجمه به متن اصلي وفاداره و هرجا كه لازم مي دونه، توضيحات تكميلي مناسبي هم در پانويس کتاب مياره ؛
- لينك نسخه هاي آنلاين ترجمه هاي ديگه وجود نداره يا رايگان نيست يا مدت زمان زيادي از انتشارشون گذشته و فعال نيستن، اما نسخ قديمي چاپي در كتابخانه هاي معتبر از جمله كتابخانه مركزي دانشگاه تهران و كتابخانه ملي در دسترس هست.
** نسخه هاي سينمايي:
• جین ایر (فیلم ۱۹۳۴) به کارگردانی کریستی کابان
• جین ایر (فیلم ۱۹۴۳) به کارگردانی رابرت استیونسون
• جین ایر (فیلم ۱۹۴۹) به کارگردانی فرانکلین جی شافنر
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی دلبرت من
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی فریدریک اچ. بروگر
• جین ایر (فیلم ۱۹۷۰) به کارگردانی پاول بسون با زیرنویس اسپانیایی
• جین ایر (فیلم ۱۹۹۶) به کارگردانی فرانکو زفیرلی
• جین ایر (فیلم ۱۹۹۷) به کارگردانی رابرت یونگ
• جین ایر (فیلم ۲۰۱۱) به کارگردانی کری فوکوناگا
اما پيشنهاد خاص من، تماشاي دو نسخه مختلف از BBC هست كه مي دونم انقدر جذاب و خوش ساخت هستن كه حتماً ارزش يك بار ديدن رو دارن؛ به خصوص لهجه بريتيش اين دو ميني سريال اونها رو از بقيه ی كارها و اقتباس هاي سينمايي متمايز مي كنه.
بازي هاي زيباي تيموتي دالتون (Timothy Dalton) در نسخه ١٩٨٣ و توبي استيفنس (Toby Stephens) در نسخه ٢٠٠٦ مجذوب كننده است. شخصاً نسخه اول رو بسیار مي پسندم، چون به خط روايي كتاب نزديك تره و داستان و اتفاق هاش با همون تركيب بندی و بر اساس ديالوگ چيده شده. اما نسخه ٢٠٠٦ هم زيبايي ها و ظرافت هاي خودشو داره، به خصوص كه كارگردانش يك خانم هست و از متن داستان به يك نگاه حساس و ریزبین زنانه و تحليلگر در برابر اتفاق ها نزديك شده.
• Jane Eyre; BBC (1983, TV series)
• Jane Eyre 2006; BBC (Mini TV series)
٢)
براي من كه ذاتاً آدم هيجان زده اي هستم، تو اين مواقع (در حد ارشميدس حتي) نوشتن از جين اير خيلي دشواره؛ بايد روزها و ساعت ها بنشينم و در مورد تجربيات و شور غريبي كه هنوز پس از سالها و بارها خوندن و دیدن و شنیدن در من ايجاد مي كنه، بنويسم. و الان – درست همين الان - نزديك يك ماهه كه به شدت باهاش درگيرم؛
با اين حال، اين روزها چيزي كه بيشتر از همه ذهنمو درگير كرده بحث "قضاوت"ه؛
اينكه "وقتي كسي در مورد موضوعي تخصص يا حتي اطلاعات نداره، درستش اينه كه سعي كنه قضاوت نكنه؛ يا بهتربگم، قضاوت هاي شخصيشو براي خودش نگه داره" چون تجربه اي كه در جريانش قرار گرفته، تجربه خودش نيست و فقط و فقط يك ناظر براي اون ماجراست (موضوع بحثم جنبه حقوقي، اخلاقي و حتي اجتماعي ماجرا نيست؛ اگرچه مي شه، از اين لحاظ هم اونو بررسي كرد).
نوشتن اونم تو فضاي مجازي و درك فاصله ها و قوانين و حريم ها مساله بغرنجي شده ... سنگين شده در واقع.
چون از يك طرف چهارچوب خاصي نداره و از طرف ديگه مرزبندي ها رو تغيير ميده.
اگر مثلاً سعي مي كردي كه نوشتن رو به عنوان شفل انتخاب كني، خوب جور ديگه هم تفسيرش مي كردي؛ اما در اينجا نوشتن مسلماً شغل نيست. صرفاً فضاي خالي بين بخش هايي از يك روز از زندگيه كه مياد تو قالب واژه ها.
اينجا با خواننده هايي در ارتباطي كه مي دوني وجود دارن، مي دوني كه تو رو مي خونن و مي دوني كه هر لحظه ممكنه نظري برات بنويسن، اما درنهايت تو اونا رو نميشناسي، اما اونا تكه هايي از پازل تو رو مي دونن.
اينجاست كه وقتي داري مي نويسي، بايد بپذيري كه قضاوت ميشي و اگرنه، بايد از اساس بذاريش كنار.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۵
اعتراف : درگیر صدایی که منم
یک اعتراف هم بکنم، تو دلم نمونه : من اصلاً از بازی حامد بهداد خوشم نمیومد. الان هم ... :/
رو مخمه یه جوری
یه چیزی تو حرکاتش هست که جدای نقش با روحیات من جور در نمیاد.
اما بی انصاف عجب صدایی داره.
آدم نمی تونه گوشش نده.
#دندون-طلا
رو مخمه یه جوری
یه چیزی تو حرکاتش هست که جدای نقش با روحیات من جور در نمیاد.
اما بی انصاف عجب صدایی داره.
آدم نمی تونه گوشش نده.
#دندون-طلا
قطعيت تلخ
اين دنيا اگر بهت لبخند هم بزنه، هميشه بهانه اي هم ميده دستت كه بگي تف بهت!!!
دوهفته پيش پنجشنبه با مامانم رفته بوديم واسه خريد هفتگي... بهش گفتم، حالشو داري يه كم پياده بريم؟ گفت، بريم. همينطور كه تو خيابون حرف مي زديم و مغازه ها رو نگاه مي كرديم، چشمم افتاد به ويترين يه مغازه و دلم خواست اون روسري رو كه خوشم اومده بود براي مامانم بگيرم. خيلي وقت بود دنبال يه رنگي بودم كه به شلوار جين و كفش اسپرتش بخوره. حالا اونجا پيداش كرده بودم. عادتمه تصميم به خريد كه مي گيرم، مكث نمي كنم و چونه هم نمي زنم.
فروشنده يه دختر جوون بود و خوش صحبت. فهميد مادر و دختريم، يه كم راحت تر برخورد كرد.
تو فاصله اي كه مامان خانم داشت روسري رو امتحان مي كرد، من و اون گرم صحبت شديم.
اون از خودش گفت، از اينكه كارمند قراردادي بانك ملت بوده و بانك ديگه قراردادشو تمديد نكرده ... اينكه شش ساله ازدواج كرده... اينكه وقتي بچه بوده هرچي مي خواسته پدرش براش فراهم مي كرده ...
منم از اينكه وقتي سر كار ميريم، لباس پوشيدن آدم محدود ميشه فقط به خاطر اينكه حرف كمتر بشنويم و اينكه برآورده كردن نظر اطرافيان تو محيط كار خيلي سخت تر از برآورده كردن انتظار شخصيه...
و از اين چيزا
مامان انتخاب منو پسنديد و منم ذوق زده يه شال واسه خودم انتخاب كردم و اومديم بيرون.
الان كه اومدم خونه مامان بين تعريف اتفاق هاي امروز بهم گفت، دختر ديروز تو خواب سكته كرده و تمام.
😕
شنيدم مامان گفت: " من ديگه دلم نمياد اون روسري رو سرم كنم"
تو يك لحظه و با يه جمله پر از بغض شده م. به همين سادگي. انگار اين داستان مرگ تمومي نداره و نمي خواد دست از سر من برداره. فقط تو دلم تونستم بگم: "منم همينطور"
Aber
Zuerst habe ich mich verliebt
in den Glanz deiner Augen
in dein Lachen
in deine Lebensfreude
Jetzt liebe ich auch dein Weinen
und deine Lebensangst
und die Hilflosigkeit
in deinen Augen
Aber gegen die Angst
will ich dir helfen
denn meine Lebensfreude
ist noch immer der Glanz deiner Augen
Erich Fried
اما
اول دلباخته
برق چشمهايت شدم
دلباخته خنده ات
دلباخته شور زندگيت
حالا هم عاشق گريه هايت هستم
و عاشق ترست از زندگي
و عاشق بي پناهي چشمهايت
اما مي خواهم
در برابر اين ترس ياري ات كنم
زيرا كه شور زندگيم
هنوز هم برق چشمهاي توست
اريش فريد
والا یه رئیسی دارم که میاد اینجا رعشه به تن همه میفته.
اصولاً فقط دنبال بهانه گیریه، از همه چی؛ مهم هم نیست از چی و چرا.
شخصاً کاری هم با من نداشته باشه، اسمش میاد، دل پیچه می گیرم.
چند وقت پیش همه رو تو لابی سر پا نگه داشته بود، داشت در مورد اصول و نظم اداری و چارت سازمانی و شرح وظایف و این جور چیزا سخنرانی می کرد - نظامی طور - بعد منم تکیه داده بودم به دیواره پارتیشن لبخند تحویلش می دادم.
حرفاش که تموم شد، برگشتم بهش گفتم: " آقای دکتر، راستشو بگم؟ شما اینطوری دارید صحبت می کنید، من یکی استرس می گیرم".
شوک شد فکر کنم. برگشت گفت: :من که تو رو با صد تای اینا عوض نمی کنم تو دیگه چرا؟"
بعد یه کم فکر کرد و گفت: "اتفاقاً خانم و پسرم هم همین حرف تو رو می زنن. فقط دخترمه که بلده چطور با من کنار بیاد. همینطوری نگام می کنه و لبخند می زنه و آخرش هم کار خودشو می کنه"
پ ن.:
1- :D
2- یک ده سال دیگه مثلاً تو نت سرچ می کنید، می بینید، یه چیزی میاد تحت عنوان "خاطرات دوره اول یا هفتم یا دوازدهم یا ... ایکس اُم هیات مدیره"؛ بعد یهو می بینید کنار سفرنامه ناصر خسرو و ناصرالدین شاه و برو بچس، اینا رو هم دارن تو گجت هاشون واسه هم می فرستن.
3- الان نمی تونم خیلی تصور کنم، گوشی ها و تبلت های ده سال آینده مون به چه موجوداتی هولناکی قراره تبدیل بشن. اما تو همین مقطع اگه یه روز مشارالیه اینا رو بخونه نمی دونم چه اتفاقی میفته.
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۵
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است، تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادانهزارساله برخاستم
دارم سعی می کنم، ذهنمو جمع و جور کنم تا یه چک لیست واسه جلسه های دو روز آینده ام بنویسم مبادا چیزی از قلم بیفته. اما انگار همیشه وقتی خودتو مجبور می کنی، تو یه قالب تنگ و بسته فروبری، به طرز عجیبی تمایل درونی پیدا می کنی واسه شکستن قالب. الان زمانیه که باید متمرکز بشم، اما ناخودآگاه این شعر سید علی صالحی توی سرم تکرار می شه که:
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
*تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم*
انگار یه چیزی از ته ذهنم بیدار شده که اختیارش دست من نیست.
امروز واسه جلسه ای رفته بودم طبقه پایین. برعکس همیشه، اتاق جلسه خیلی شلوغ بود. در واقع یک جای نشستن اونجا غنیمتی شده بود. برای همین از خدا خواسته برای چند لحظه از اتاق اومدم بیرون.
همینطور که داشتم، به صحبت های داخل اتاق گوش می دادم، قدم هم می زدم.
به ندرت با کسی صحبت غیرکاری دارم، اما دیدم از توی اتاق شیشه ای و از پشت میزش بلند شد و اومد تو چارچوب در ایستاد به حرف زدن. حتی یادم نیست که چطور شروع کرد و از کجا. اما از همه حرفاش فقط اینو یادمه که خیلی آروم گفت: "می دونی ارشد قبول شدم؟ رتبه ام شده 5... فکرشو هم نمی کردم، اما دیروز از سازمان سنجش زنگ زدن، گفتن که یه جشن برای رتبه های تک رقمی ترتیب دادن..." بقیه حرفشم یادم نیست.
تو این این روزها تو صورت هر کسی نگاه می کنی، انگار به اندازه هزارسال غمگینه... حالا وقتی کسی پیدا می شه تو ازدحام کاریت چنین خبری بهت می ده، فکر می کنی اشتباه شنیدی.
بهش گفتم: " واقعاً؟"
گفت: " راستش خیلی زحمت کشیدم براش... تمام این دو سه ماه قبل تعطيلات رو براش وقت گذاشتم"
گفتم: " واییی !!! یادته دو سه ماه پیش بهت گفتم ارشد شرکت کن... این خیلی عالیه... چی قبول شدی؟"
گفت: "MBA، فکر می کردم می دونی... کارنامه مو برات ایمیل کرده بود"
من اما ایمیلی نگرفته بودم. نمی دونم چرا خودش این موضوع رو به من گفت... بعداً فهمیدم همه بچه ها داستان رو می دونن، اما فکر نمی کنم، کسی به اندازه من خوشحال شده باشه. حداقل من که نشونه ای از این احساس در این موجودات ندیده بودم.
به خودم گفتم، یعنی تاثیر صحبت های چند ماه پیش من باهاش بوده که ترغیب شده درس رو شروع کنه؟؟؟ بعید می دونم.
وقتی برگشتم، بالا تو اتاقم، دیدم کارنامه اش رو تو واتس آپ برام فرستاد. نمرات درس ها همه بالای 17 بود.
داشتم می رفتم خونه، تو خیابون براش نوشتم:
" برات بهترین آرزوها رو دارم. تو لیاقت بالاتر از اینجا رو داری. و تشکر از اینکه خودت این خبر عالی رو بهم دادی. و همین برام ارزشمنده. باور کن دنیا همیشه اونجوری برای ما تداعی میشه که ما بهش نگاه می کنیم"
الان – این وقت شب - در حالیکه سعی می کنم، چک لیستمو بنویسم، حس می کنم، هزار سالمه. هیچ دلیلی هم برای این احساسم ندارم.
پ ن.:
"آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست
میتوانيم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شويم
میتوانيم دمی در برابر جهان به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده ای از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم "
تقابل مفاهیم
بسیاری از آدمها خیلی حرف ها را از روی کلیشه و در میانه چهارچوب های قانونمند ذهنیشان به زبان می آورند.
ساعت ها از مفاهیم و واقعیت های ریشه دار در روابطشان می گویند...
ساعت ها در مورد موضوعات ملموس و یا انتزاعی زندگیشان داستان سرایی می کنند...
بی آن که واقعا لمسشان کرده باشند.
آدم های دنیای ما ساعت از عشق می گویند، می خوانند و می نویسند؛ اما چند نفرشان واقعاً می دانند که نتیجه تقابل عشق و مصلحت طلبی چه مزه گسی دارد.
تهدید
ما ایرانیا لطفا و خواهش می کنم و اینا سرمون نمیشه که نمیشه
حتما باید زور و تهدید سرمون باشه
حتی واسه نوشتن یه نامه ساده ی اداری
امروز یه اس ام اس تهدید آمیز هشت صفحه ای نوشتم کل صنف یه کم ویبره رفتن از چرت دراومدن
پاسکال میگه:اگه جایی که ایستاده اید نمیپسندید، عوضش کنید شما درخت نیستید.درخت نیستیم ولی (روم به دیوار ببخشید دیگه از خودمونین) گشاد که هستیم
اشتراک در:
پستها (Atom)













