سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

مست

تمام اضطرار و دلهره هايت
چنان جادويي را در خود دارد
كه اگر خودم هم نخواهم
در ميانه ي سكوت و پرده ي نمناك اشكي كه گاه و بي گاه رويشان پاشيده
از نو مي رويم
جادوي چشمانت از من نگاره اي مي سازد كه صاحبش تويي
نفس به نفس
تراشيده
پر از ترانه هايي كه حتي در سنگيني سكوتت سيال و جاريند
خيال من براي بودن تو چاره اي جز اشتياق ندارد
مست است و مست كاره مي طلبد پياپي
كاش صدايت را از من نگيري
صداي تو بهانه اي است
براي بازتاب نگاهي كه در آن زيباترينم
کاش دوباره به خوابم بیایی
گفت: وقتی تو مرضیه گوش میدی منو یاد پدرم میندازی، از پادگان که میومد خونه، فقط صفحه های مرضیه رو گوش می داد. من دختری ندیدم که تو این زمونه مرضیه دوست داشته باشه
گفتم: تو این ماجرا ایرادی می بینی؟
گفت: نه فقط نمیشه بهت نزدیک شد.

:/
جدی و واقعی 

صبحی ایرانسل زنگ زد به شماره ام گفت رو شماره خودت می خوایم سیم کارت 4Gتو بفرستیم، آدرس بده. گفتم بفرست.
یعنی هیچ احتمالی نمی دم که بعدش چی میشه. 
اما عاشق این مشتری مداریشون شدم که انقدر به فکر تسهیل ارتباطات اجتماعی مردمن. 
به نظرم باید بهشون پیشنهاد می دادم، مثل اتاق تهران اونا هم دوره آموزش زبان چینی بذارن. خیلی کاربرد داره.

دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۵

آخ آخ
دسته گل امروزمو نگفتم
رئیسم زنگ زده میگه چه خبر؟
می گم: تا سه شنبه دیگه هیچی؛ امن و امان
ميگه: سه شنبه چه خبره؟
ميگم: هيات مديره است ديگه

درس عبرت:
رئيساتونو سوژه نكنين؛ مخصوصاً وقتي هفت تان
معلوم نيست چي از تو دهنتون در مياد و به كي چي گفتين.

😁😀
هر وقت رو آمارهای صادراتی کار میکنم یاد حرف هویدا میفتم.

می گفت آمارها تو این مملکت مثل بیکینی می مونن
همه جا رو نشون میده جز اونجایی رو که باید.
درس چهارم
هم بلند سلام کنید و هم بلند جواب بدهید. چیزی از شما کم نمی شود. 

درس پنجم
در هر مقام و موقعیتی که هستید قبل از وارد شدن به هر محیط حتماً حضور خود را اعلام کنید یا در بزنید. حتی دستشویی.

پ ن.:
بعضی از جانداران هستند که در مواجهه با سلام دیگران پانتومیم بازی می کنند و این عملکرد را از عوارض سطح سازمانی خود می دانند و از عواقب این رفتار خود خبر ندارند.

Cleopatra Symphonic Suite

عید امسال مینی سریال کلئوپاترا رو چند بار دیدم. 
و دو تله تئاتر رو که در مورد زندگی مارک آنتونی و کلئوپاترا و بر اساس نمایشنامه ای از شکسپیر ساخته شده ...

امروز عصر خیلی اتفاقی دستم رفت رو دکمه پخش و قطعه اول مینی سریال پخش شد
قطعه عجیبیه... بدجور آدمو میگیره. از اون نوع موسيقيه كه ذهن آدمو درگير خودش مي كنه.
شنیدن تراک تيتراژ به تنهایی جذاب و نفس گيره. اصلاً انگار با آدم حرف مي زنه

مشخصات آلبوم:

Album: Cleopatra – miniseries – 1999
Composed By: Trevor Jones
Style: Soundtrack, Score
Released: May 11, 1999
Format, Bitrate: MP3 320/128 kbps
Size: 131/53 MB
Label: Contemporary
Total Duration: 00:55:01

ميكس موسيقي فيلم رو از اينجا مي تونيد گوش بديد:
پ ن.:
فیلم رو می تونید از اینجا تماشا کنید:

و تله تئاتر ها:
Antony and Cleopatra by William Shakespeare -1974:


Shakespeare's 'Antony and Cleopatra - 1974:


یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۵

هیولاهای درون

بعضی آدم ها رو ناامیدانه دوست داری و می دونی تهش هیچی نیست و هیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد. حتی بهش فکر هم نمی کنی که توقعی برات ایجاد نشه و شرش دامنت رو نگیره.
که آرامشت هم بهم نخوره.
و انقدر از چارچوب این وضعیت مطمئنی که از کل ماجرا حالت تهوع می گیری.
و اونوقته که وقتی بعد از مدت ها بهت پیغام می ده، بهت زنگ می زنه و باهاش حرف هم می زنی، اون از خودش و برنامه هاش می گه و تو هم، ته دلت یخ زده و مچاله می شه و از حرف زدن باهاش احساس گناه می کنی .
از اینکه باهاش انقدر راحتی که هر حرفی رو بهش می گی، شوخی می کنی و از قالب سرد خودت خارج می شی، ساعت ها خودتو سرزنش می کنی و دنبال بهانه می کردی برای مجازات کردن

خبرچینی

ماجرای چند روز پیش - داستان رئیس محترم هیات مدیره - همچنان ادامه داره و احتمالاً تا سه شنبه هفته دیگه که اولین جلسه هیات مدیره امساله هم کش میاد. حرفای چند روز پیش رئیس بزرگ گذاشته شده کف دست اون رئیسی که ایران نیس. وحالا باید منتظر جنگ تن به تن باشیم. قرار بود تا طرف میاد ایران هیشکی هیچی بهش نگه، به این یکی هم که اومد وسط راهرو گرد و خاک کرد، گفتیم اگه حرفی داری برو به خودش بگو. 

تو اين خراب شده همه اش بايد نگران اين باشي كه يه مشنگ دو دوزه بازی حرفای روزمره و اتفاقات رو وارونه و دل به خواه، تحويل روسای مشنگ تر از خودش بده و اونا هم اینجا یا تو چند هزارکیلومتر اونو تر بیفتن به استنتاج و تحلیل و جنگ سرد در بگیره. آخه یه قرون دو زار هم توش نیست که آدم بگه انگیزه مهم بوده واسه خبرچینی.

واقعاً نمی فهمم چه لذتی تو خبرچینی هست که تو رو در رو حرف زدن نیست!!!

تجربه 10-12 ساله من که میگه اوضاع به یارکشی و حذف آدم ها ختم می شه.

فقط اینجای ماجرا خوبه که شخصاً تمام راه های ارتباطی تلگرام و واتس آپ و وایبر و این آت و آشغال ها رو بستم و خلاص و تنها وسیله ارتباطیم ایمیل شرکته.

پ ن.:
من يه اشكال اساسي هم دارم، از هر كي خوشم نياد،‌ اولين نفر خود اون آدمه كه مي فهمه. اینه که می ترسم از روزی که فک طرف رو بچسبونم به سقف.

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۵

بلدِ شراب

ذهن تصویر ساز که داشته باشی، برایش فرقی نمی کند بشنوی، بخوانی، ببینی...
بهانه جویی است که تمام تصویرهای گذشته و آینده را کنار هم می گذارد.
دورانی در مسیرهر آدمیزاده هست، دور و دیر.
یاهنوز نیامده است یا گذشته .
باید بلدِ شراب باشی.
وگرنه یا تلخ می شود و یا زهر.

جمعه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۵

مهارت دوست داشتن

از بچه هایی که هیچوقت طعم عشق رو نچشیدند و عشق اطرافیانشون رو به هم ندیدند، نباید انتظار داشته باشیم که دوست داشتن رو بفهمند.

Secret Of The Wings

- خیلی وقت پیش وقتی پری هولو خیلی جوون بود، دو تا پری همدیگه رو دیدن و عاشق هم شدن. یکی از اونا از فصل گرما بود و اون یکی از فصل سرما. هر دو پری محو و سحر هم شده بودند. و هر غروب آفتاب اونا تو مرز همدیگه رو می دیدن. جایی که بهار زمستونو لمس می کنه. اما وقتی که عشق اونا قوی تر شد، اونا آرزو کردن که با هم باشن و جهانشونو با هم به اشتراک گذاشتن. پس اونا به خطر اعتنا نکردن و از مرز رد شدن. یکی از اونا بالش شکست. اتفاقی که درمان نداره. بعد از اون روز ملکه حکم کرد که پری ها نباید دوباره از مرز رد بشن و من موافقت کردم که هر دو جهان ما باید برای همیشه از هم جدا باشن.
= و دو پری؟ برای اونا چه اتفاقی افتاد؟
- اونا باید خداحافظی می کردن...

پری ها خیلی اتفاقی بالهاشونو روی هم می ذارن و یک فصل جدید ایجاد میشه.

عشق اگر عشق باشه؛ اجبار نمی شناسه. بهانه محکمی میشه برای ادامه راه و پیدا کردن راه حل ها.
داستان های بچه ها فقط یک داستان نیستند. اگه بهشون دقت کنیم، در واقع انتقال یک نگاه برای آینده ان.

موضوع انشاء: جمعه ها

امروز جمعه است.
تعطيل است اما من از ساعت 4:30 بيدارم.
با صداي زق - زق راديو بيدار شده ام؛ باكلي فحش كه توي دلم داده ام.
حالا... ساعت 6:30 بعد از ظهر است.
ناهار و عصرانه خورده ام.
لباس هايم را شسته ام.
ظرف هايم را هم.
موهايم را هم كوتاه كرده ام.
دوش هم گرفته ام.
اطلاعات ١٢٠ تا شركت را هم چك و براي هركدام كد كلاسه تعريف كرده ام.
يك فيلم مستند در مورد ثبت احوال ديده ام و دارم فكر مي كنم چه پيشينيان ناراستگوي نازنيني داشته ايم كه  فقط همين يك ارثشان را كه كامل و مخلصانه براي ما گذاشته اند، براي هفت پشتمان بس است.
در حال تماشاي يك فيلم داستاني در مورد كوكو شنل هستم. يك قسمتش به زور تمام شده است.
زبان انگليسي ام هنوز هم افتضاح است. فيلم زيرنويس انگليسي ندارد و گوش من كلمات را به زحمت تشخيص مي دهد.
حالا نااميدانه آمده ام روي تخت ولو شده ام، كتاب به دست... اسم کتاب را هم نمی دانم. همینطوری از روی دسته کتاب های نخوانده ام برداشتم. بين هر دوسه خطي كه مي خوانم، يك چرت مبسوط مي زنم .
لاك ناخن هايم را هنوز پاك نكرده ام، چاره اي نيست، باید انجام بشود. رئيس هيات مديره از ناخن هاي لاك زده خوشش نمي آيد.
همسايه بالايي دعوا مي كند. يكي يكي را محكم به زمين مي كوبد... شايد هم به ديوار. مامان مي گويد نمي دانم چكار كرده كه صداي دعوايشان ديگر زیاد پايين نمي آيد.
راديو همچنان به زق - زق خود ادامه مي دهد و روح آدم را از ملكوت به ناسوت مي كشاند و كسي نيست كه از اساس خفه اش كند؛ و نه فقط براي امروز بلكه براي هميشه.
زندگي جمعه هاي آدم به همين سادگي و بي هيجاني است.
انگار جمعه ها فقط براي اين ساخته شده اند كه بگذرند.
براي همين تو مقاومت چنداني نمي كني كه چيزي را اين وسط تغيير دهي.
جمعه ها كلا گندند. و تو به بوي گندشان عادت كرده اي و ته ذهنت مي گويي همين است كه هست.
درس دوم:
یاد بگیرید، لبخند بزنید. اینکار به طرف مقابلتون نشون می ده که اعتماد به نفس دارین و رفتارتون دوستانه است و نه صرفاً کاری و از روی اجبار. یک لبخند طبیعی هم به خودتون احساس خوبی می ده، هم برقراری رابطه رو برای فرد رو به روتون راحت تر می کنه. 

درس سوم: 
حتماً مسواک بزنید و خوش بو باشید.

پ ن.: 
وقتی با آقایان کار می کنی، به خوبی متوجه می شی که کدوم یکی ضمن داشتن اعتماد به نفس (واقعی - یا غیرواقعی حتی) از کاری که دارن انجام می دن لذت می برن و کدوم نه.
خانم ها به طور غریزی ابراز ارتباطی خاص خودشونو دارن و اکثراً بلدن که چطور ازش استفاده کنن. هر چند که وقتی تو این استفاده زیاده روی می کنن، در واقع گند می زنن به همه چیز.


داشتم فکر می کردم یه دوره مخ زنی کاربردی واسه پسرها بذارم، انقدر الکی و بی نتیجه دور خودشون نپیچن...

اجالتاً

درس اول : یه کم خلاقیت داشته باشین. شما چوب خشک نیستین خو 
:D

مديريت باز

دیروز سر اون بحثم با رئیس هیات مدیره بر سر جای نشستن پرسنل تو دفتر، یاد یه چیزی افتادم.

چهارسال پیش که اومديم این دفتر جديدمون، تابستون بود و همه ذوق زده بوديم كه واي خدا، اين مديران متفكر و خلاق ما بعد دو سال و نيم فسفر سوزوندن چي از خودشون در كردن.

از اونجايي كه من وارد هر جايي مي شم اولين كاري كه مي كنم مي رم سراغ دستشويي و آشپزخونه اش، يادمه اولين بار كه پامو گذاشتم تو دفتر جذب سيستم بهداشتي و توالت هاش شدم. چرا خشك كن نداره، چرا هواكشش كار نمي كنه، چرا از در دفتر كه مياي تو صاف تو در توالتي بعد ميز منشي... چرا ... چرا ... چرا ...
سه تا دستشويي 2 تا فرنگي و يه ايراني و يه پاگرد و آيينه مشترك واسه آرايشات احتمالي و اينا؛ و البته اين موقعيت اصلا در دفتر ما پيش نمي اد كه يه خانم و يه آقا همزمان از دستشويي استفاده كنن چه برسه وقتي كه جلسه داريم و اتاق كنفرانس پَره...
خلاصه ... عصر اون روز مجمع عمومي اتحاديه بود و نماينده هاي 100 تا شركت مي اومدن اونجا و ما فقط 60 جاي نشستن داشتيم...
 زحمت چيدن ميز و صندلي ها رو كه كشيديم، جدا و خريد لوازم بهداشتي و تي و سطل آب و ليوان يه بار مصرف  و ظروف كرايه اي هم جدا.
آب و برق جدا و چيلر ها و هواكش هايي هم كه كار نمي كردن جدا.
همه اين تاريخچه رو گفتم كه به اينجا برسم ...
طراحی داخلی دفتر ما به «فضای باز»ه. نه اينكه قبلا بسته بود، الان بازه، كاملا بازه. و چه سخنراني هايي كه نشنيديم در مورد اين فضاي باز و صابون يه گل كوچيك دبش كه به دلمون زده بوديم با اين همه توصيفات و تريدي هايي كه پاورپوينت كرده بوديم  و نشون خلق و الله داده بوديم.
ایده اصلی طرح «فضای باز» مال  یک معمار معروفه که قبل از معمار شدن چوپون بوده و صبحها گله گوسفندانش رو از آغل به چراگاه میبُرده و عصرها هم به آغل بر میگردونده.
اينه كه وقتي مدير شده واسه اينكه گهگاه هواي آغل و گوسفنداشو مي كرده اينقدر بقيه رو با تشعشعاتش خجالت داده .
يك آغل شيك و پيك؛ یک سالن بزرگ که ما گوسفندا ببخشيد كارمندا، توش حریم شخصی نداریم و همینطور کنار هم چپيديم و سرمون هم تو کامپیوترهامون و بعضا تو كامپيوترهاي بقيه تا 5 بشه، بزنيم بيرون.
يه بنده خدايي اون سال رئیس بود که تا بهش حرف می زدی، می گفت "مديرا فكر نمي كنن، فقط كار مي خوان". گاهي هم مي گفت: "حتما بايد مدير باشي كه كار انجام بدي"؟
تا همین الان هم نفهميدم كه مدير چي كاره است و مدیریت چیست. اما اثرات طرز تفکرش تا همین الان باقیه.
تو سازمان کوچکی مثل ما چهارسال پيش تصمیماتی  -درست یا غلط - گرفته شده که امروز داره به شدت کوبیده میشه (و  نه نقد سازنده) اونم به وسیله کسانی که خودشونم اون موقع تصمیم گیرنده بودند. اما نکته مهم فراموش شده در تحلیل این شیوه مدیریتی اینه که یکی اون موقع برگشت به یکی از همون مدیرا گفت:

شما مديران سيستم باز كه مهمترين تصميماتتونو تو توالت مي گيرين و اغلب مذاكرات خصوصي تون رو اونجا برگزار مي كنين، لااقل مراقب آرامش روان و خروجي تون باشين و يه جوري كار انجام بدين كه بوش همه جا رو ور نداره.

پ ن.:
مدیونید اگه  فکر کنید، اون یکی  من بودم.

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۵

تناقض

هشت ساله بودم که با مقوله مرگ آشنا شدم. برای یک بچه هشت ساله که خیلی درکی از زندگی نداره، خیلی هم درک مقوله مرگ سخت نیست. تقصیری نداره... چیزی نمی دونه ازش.
اما اگر تو خمیره اون بچه چیزی باشه که مثل دوربین فیلم برداری همه اتفاقات و عواطف و روابط رو ضبط که بعد که بزرگ شد بشه ابزار شناختش نسبت به آدم های  مرتبط با خودش، اوضاع خیلی پیچیده تر میشه. 
شاید برای همه بچه ها اینطور باشه. من خیلی نمی دونم که بتونم تعمیم بدمش به همه. اما برای خودم اینجوری بوده. 
آقاجون (پدر پدرم) مریض بود و همه  ماجرا از تشخیص اولین دکترها تا بستری شدن و جراحی و اومدن به خونه و مرگش تو خونه ما ، همه چهل تا پنجاه روز طول کشید. 
الان که فکر می کنم، من حتی تو مراسم دفن و ختمش هم نبودم، اما انقدر اوضاع تا سال ها بعد از این ماجرا متشنج بود، که واقعاً هنوز هم نمی تونم بهش به عنوان یک اتفاق طبیعی و عادی که برای همه آدم ها میفته، نگاه کنم.
دختر بچه هشت ساله که طعم نفرت ناشی از تبعیض و تفاوت دید یک پدربزرگ نسبت به پسر بزرگش رو می چشید، قاعدتاً باید موجودی بشه مثل من. بریده از کسانی که اسمشون فامیله.
امسال که مادربزرگم بعد از بیست و شش سال از داستان قبلی فوت کرد و به این بهانه با آدم هایی که به دلایل اختلافات شخصی و تربیتیشون با هم قطع رابطه کرده بودن، رو به رو شدم و فهمیدم زمان نمی تونه نگرش و خاطرات آدم ها رو نسبت به هم تغییر یا حتی تعدیل کنه.
مقوله مرگ یک اتفاق حتمی و ساده تو زندگی هر آدمیه، اما چیزی که اونو پیچیده، هراسناک و رنج آور می کنه، در روابط آدم های اطراف در مواجهه با مرگ یک آدمه. 
بعد از اتفاق هشت سالگیم نگاهم به مرگ تغییر کرد. آدم هایی که دوستشون داشتم و برام مهم بودند، یکی یکی و تو زمان های مختلف می رفتند و من کاری از دستم بر نمیومد.
و من فهمیدم که چقدر ناتوانم در مورد این همه قطعیت.
با این حال چیزی که این روزها برام اندوهناکه، اینه که حدس می زنم نفر بعدی کیه و نمی تونم که بهش فکر نکنم. 
آدمی که رفته رفته... اما آدمی که داره می ره...
و من سی و چند ساله کاملاً فهمیدم که نه برای اونی که رفته می شه کاری کرد و نه برای اینی که داره می ره.
اما
آدم هایی توی زندگی ما هستند که به طرز عجیبی تاثیرگذارند... پر از خاطره، پر از زندگی... پر از اتفاق های کاری خوب... آدمهایی که بهمون جهت دادند، فکر دادند، نگاه دادند، کلی چیز ازشون یاد گرفتیم و حالا ناچاری و ساکت شدی و می دونی که تو نوبتند.

برای منی که ادعا می کنم، زندگیم قاعده و قانون داره و همه چیزش رو نظم و زمان بندیه، پیش بینی چنین چیزی باعث شده که دچار تناقض با خودم بشم.
هنوز هم ناامیدانه ته دلم می گم، کاش بشه کاری کرد...

مرض شنيدن

دیروز صبح خواهرش برام تو واتس آپ پیغام گذاشت. 
نوشت: " سلام. چرا خبری از شما نیست. چند باری زنگ زدم، یا جواب ندادید یا خاموشه".
زنگ زدم بهش.
براش توضیح دادم که جایی که من تو شرکت می شینم، نقطه کوره و انتن ندارم. بعد یادم افتاد اول سال تو تعطیلات یه شب یکی دوبار با شماره کرمان بهم زنگ زده بود و من به خیال اینکه تو کرمان آشنایی ندارم، جواب نداده بودم. 
واقعیت رو صادقانه بهش گفتم. بعد از "او" دیگه کسی نیست که منتظر ارتباط تلفنی اش باشم. اینم همه می دونن که تلفن و موبایل برای من بیشتر تزیینیه تا وسیله کاربردی. تا حالا پیش نیومده گوشی رو بردارم، به هوای احوال پرسی به کسی زنگ بزنم مگر اینکه کاری داشته باشم یا باهام کاری داشته باشن.
اینو اما نگفتم که تو این هفت ماه هم عمداً ازشون فاصله گرفتم که حتی اسم من همه جوونی، اشتیاق و آرزوهای اونو یادشون نندازه. اوضاع اونا هم بهتر از من نیست. شاید هم بدتر... هر کسی برای خودش غم های خودشو داره؛ بهتره که زیادترش نکنیم. اونم منی که خودم به هر بهانه ای اشک هام سرازیر میشه و بغضم می شکنه.

بین حرفامون بهم گفت که اون اوایل همدیگه رو مقصر می دونستن که اگه اون شب تنهاش نمی ذاشتن، اگه نذاشته بودن تنهایی بره پشت بام، اگه ... اگه... اگه... این اتفاق نمی فتاد (دقیقاً مثل من که هنوزم عذاب وجدان دارم که چرا اون شب خوابم برد) اما قسمتش همین بود و عمرش باید اون شب و تو اون ساعت تموم می شد. 
بهم گفت: یک سال قبلش دقیقاً خواب دیده بود که چطوری می میره. 
گفتم چطور؟
گفت: یه شب خواب دیده بود که از پله های پشت بام بالا رفته و ماه هم تو آسمون بوده بعد داشته سعی می کرده که به سمت ماه بره و اونو تو دستش بگیره.
از چند نفر تعبیر خوابشو پرسیده بوده و بهش گفته بودن که تعبیرش چیه. بعد از اون هم چند باری اشاره هایی کرده بود که داره یه چیزایی بهش الهام میشه... که با جار و جنجال خواهر کوچکش دیگه حرفی در این مورد نمی زنه. با منم که اصلاً در مورد این داستانا حرف نمی زد. به قول خودش رنج فاصله خودش کم نبود.
الان یادم میاد که چقدر دعواش مي كردم كه چرا انقدر مقوله مرگ رو جدي مي گيري... وقتش که برسه خودش میاد، برای زندگیت تلاش کن.

از دیروز دارم فکر می کنم، چقدر حرف نگفته و نشنیده در مورد آدم ها - نه همه  - اونایی که نزدیکترند- داریم. و آدم منتظر مرضی داره به اندازه تمام لحظه های گذشته و پیش روش. 
مرض شنیدن.
و حال آدم تنها قربانی این داستانه.

چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۵

ناز

فقط كافيه به روم بيارم معده ام درد مي كنه
اولين چيزي كه مي شنوم اينه:
چشمت كور... مي خواستي اون همه فلفلو خالي خالي نبلعي!!!
اين كه ميگن "نازكش داري ناز كن، نداري پاتو رو به قبله دراز كن"  رو واسه من گفتن
ترجيحاً سنگين باشم، بهتر از اينه كه از رو برم.
🤐😁

چيلي

از تاثیرات تحقیقات مامان خانم در زمینه آشپزی چینی
بعد از مصاحبت تخصصی با رئیسم انقدر که هیجانم زده بود بالا، رفتم یک کیلو ترشی چیلی قرمز خریدم با خودم بردم خونه. علی الاصول در مواقع بحرانی هیچی مثل چیلی حال آدمو جا نمیاره.
یعنی چنان تنده که در جا احساس می کنی تبدیل شدی به اون اژدهائه تو بامزی که فقط کوفته قل قلی دوست داشت تا آتیشش بخوابه.
کنارش زیتون پروده با تمشک جنگلی هم گرفتم... که زیاد تمشیت نشم.
مامان خانم همینطوری که داشت جا به جاشون می کرد، نگامم می کرد و سرشو جوری تکون می داد که انگار هیچ امیدی به این موجود چِلِ جلوی روش نداره؛ اما کمی بعد طی یک عملیات فی البداهه ترشی نازنین منو با زیتون پروده مخلوط کرد و اینطوری مزه جدید و محشری کشف شد. 
یعنی عاشقشم با این خلاقیت
گفت: حالا میشه اینو خورد. تندی زیاد برای من خوب نیس. اما زیتونه شیرین و ملسه، تندی اینو ملایم می کنه.

كارواش

رئیس هیات مدیره اومد.
رسماً هممونو شست... در حد کارواش.

دو ساعت تو لابی همه سر پا وایستادیم، حرف زد...
گیر داد به تحلیل بازارها که تایید امور بین الملل رو نداره... چرا ایمیلش کردید برای اعضاء باید به هیات مدیره می دادید... چرا خبرهای اتحادیه رو محدود کردید به اون  (منظور دبیرکل و مدیر اجرایی مون بود که الان نیست)... چرا خودتون کارشناس نیستید و تحلیل نمی کنید مسائل رو ... چرا منتظرید مدیرتون ایده بده شما اجرا کنید... چرا وقتی چیزی ازتون می خواییم، مستقیم جواب هیات مدیره رو نمی دید... 
بعدش به چیدمان میز و صندلی ها گیر داد (چیدمان دفتر ما چیدمان آمریکاییه و پارتیشن های کوتاه بخش ها رو از هم جدا کرده): هر کی از در بیاد تو می گه همه علاف و بی کارن و لاک و رژ لبشون از کار مردم مهمتره، من گفتم برید لباس فرم بگیرید واسه خودتون، همه تون یه دست مشکی و سرمه ای شدید... دیگه وسط این همه کار باید خیاط زنونه هم براتون پیدا کنم... پوشیدگی به رنگ نیست که همتون سیاه می پوشید (و از این حرفا)... (همه ساکت بودیم و نمی دونستیم چی بگیم... یه نفس کشید و گفت) رک و راست بگم، سیستم اینجا پیرمردیه... من خودم پنجاه سالمه... اینجا باید بشه یه سیستم سی چهل ساله. اگه یه روز من تو هواپیما بودم، سقوط کردم، افتادم، مُردم، اینجا باید یک ماه بدون من نوعی جلو بره.
همینجوری شصت تیری داشت می رفت جلو... 
مسئول دفترمون گفت: آقای دکتر اینا رو باید به اونی که نیست بگین. ما کاری رو که بهمون می گن، انجام می دیم. اینایی که شما می گین، مسائل مدیریتیه نه اجرایی.
گفت: اونی که نیست، مسئول اجرایی اینجاست. دو سه Level از شماها بالاتره... اما اینجا رو شما دارین می گردونید. دارین روزی هشت - نه ساعت اینجا زندگی می کنید.
گفتم: دکتر یه سوال منو جواب می دیدین؟؟؟ (یه عضو دیگه هیات مدیره هم اونطرف تر وایستاده بود گوش می داد) گفت بگو.
گفتم: چند بار پیش اومده به من زنگ زدید، چیزی ... گزارشی، نامه ای خواستید، پنج دقیقه بعد رو میزتون نبوده؟؟؟
گفت: هیچوقت.
گفتم: پس اون کسی که میاد تو و میبینه من کنار پنجره آفتاب گرفتم و هدفون تو گوشمه، بره نگاهشو عوض کنه.

یه کم مکث کرد و گفت: برو تا سی و یکم چارتو بخون تیک بزن بگو کجا می خوای قرار بگیری. یه کپی هم بده دست به بقیه. 

آخرشم داشت می رفت، گفت تا سی و یکم هرکی نخواست با این وضعیت بمونه، خودش بره.

پ ن.:
- اگه شما فهمیدید که چی شد، منم فهمیدم.
- حدس زیاد میشه زد... اما یکی نبود به من بگه، تو جواب نده، نمی میری.
- جانوران بادمجون دور قاپ چین همیشه اونایی هستند که بعد از ماجرا درست کردن، زنگ می زنن، ببینن، "اوه چه خبر؟؟؟"

مردم

یه روشنفکری می گفت:
روی این مردم -خودمم جزو همین مردمم - خیلی کار باید انجام بشه تا بشه اسمشونو گذاشت مردم. 
اما واقعیت اینه که یک "چیز"هایی ربطی به ماهیت مردمی یک جامعه نداره. هرچند که تبعاتش مستقیم به مردم، طرز فکر و روابطشون با هم برمی گرده. 
این "چیز"ها ارتباط مستقیم با شعور اجتماعی و سیاست اجرایی داره، اما جهت تصور و تلاش عده اندکی سمتِ سودیه که در گل آلوده کردن آب نهفته است.

دیروز داشتم از سمت خیابون ملک می رفتم سمت دفتر کارم... بعد چشمم خورد به تابلوی بزرگ بالای شعبه 29 بیمه تامین اجتماعی.
روش بزرگ - خیلی بزرگ- نوشته شده بود:

"دفترچه درمانی خود را تحویل هیچ کس ندهید"

درد اونجاییه که دفترچه بیمه درمان هنوز برای عده ای ویژگی و امکان محسوب می شه. و این درد رو کجا- روی کدوم تابلو- می شه نوشت؟؟؟

مولوی خوانی

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

دیروز داشتم یه جمله ای از تیموتی دالتون در مورد شکسپیر می خوندم؛ گفته بود:

I can't think of anything worse than callings "Shakespeare" highbrow, because on the on hand, it’s brilliant writing. But his plays were popular. People went to see them. 

هیچی دیگه. مردم مولوی بخونید... حتی بشنوید.

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۵

ترس


‘Is the danger you apprehended last night gone by now, sir?’

‘I  cannot  vouch  for  that  till  Mason  is  out  of  England: nor  even  then.  To live, for me, Jane, is to stand on a crater-crust which may crack and spue fire any day.’ 

یه جایی هست که جین به راچستر می گه :
- آیا خطری که دیشب از اون می ترسیدید، حالا 
برطرف شده، آقا؟

و راچستر پاسخ ميده:
= تا وقتی که میسون از انگلستان خارج نشده، نمی تونم با قاطعیت چنین چیزی بگم. حتی اون موقع هم نمی تونم بگم. جین زندگی برای من مثل ایستادن روی پوسته دهانه آتشفشانه که هر روز احتمال داره دهان باز کنه و گدازه های آتش از اون بیرون بزنه...

من خیلی روی این جمله آخر فکر کردم... راستش هنوز هم ته ذهنم گیر کرده... 
خیلی از ماها تو گذشته کارهایی کردیم که الان هر لحظه ممکنه منفجر بشه ... ته وجود هر کدوم از ما چنین ترس هایی هست و تا اتفاق نیفتن، نه بلدیم باهاشون رو به رو بشیم و نه می دونیم تو اون موقعیت باید چه کار بکنیم. 
بیشترین رکود هر آدمی اونجایی اتفاق میفته که می خواد آینده رو پیش بینی کنه و نمی تونه و بیشترین و هولناک ترین ترس هاش از ندونستنه.

موضوع انشاء: اول صبح خود را چگونه گذراندید؟

این مجری برنامه صبح به خیر ایران یعنی آخر ادعاست. در واقع هر وقت دیدمش غرولند کردم و سعی کردم نشنومش بس که یک بند و بی فاصله و فکر حرف می زنه.

صبحی که داشتم سعی می کردم به زور آب یخی که به صورتم پاشیده بودم و خشکش هم نکرده بودم، لود بشم و به عشق خدمت به خلق خدا کرکره رو بدم بالا که گوشم به خورد به صدای این تحفه.

یعنی ادعاش میشه که ادبیات نمایشی رو می شناسه و تو کانون بوده و جایزه گرفته و فیلم کار می کنه و خلاصه کلی خفنه واسه خودش. بعد مدیر کانون پرورش رو امروز آورده، داره باش حرف می زنه با این لحن:
" آره کانون از اولش کلی کار کرده... کیارستمی و پوراحمد اولش تو کانون بودن بعدش مطرح شدن، قبلاً واسه خودش سالن اختصاصی و شعبه های شهرستانی داشته (و از این داستانا)"...

یهو وسط صبحتش برگشته میگه: "اما بعد تو یه مقطعی کانون "تلپی" از اون بالا میفته پایین..."

یعنی داغ کردم...
یعنی حتی شعورش نمی رسه، ببینه تو چه سطحی و داره با کی صحبت می کنه و باید چه کلماتی رو به کار ببره.
یعنی هرچی از فضاحت این تلویزیون و اوضاعش بگی و حتی نخوای که تماشاش کنی، بازم داستان داری باهاش.

حالا هی برن تو 20:30 خودشونو خفه کنن که بی بی سی ال و بل...
لااقل چهارتا سریال درست و درمون داره که هنوز که هنوزه بعد چهل - پنجاه سال بری نگاه کنی وحس نکنی دارن به شعورت توهین می کنن.
تو چی داری با این لات و لوتها که آوردی کردی مجری؟؟؟

:/

نامه چهارم


= چند وقت پیش یه فالگیر تو خیابون بهم گفت، من يک ذهن ثروتمند دارم. شنیدن این حرف از یک فالگیر کمی بعیده نه؟ شنیدنش همون قدر بعیده که کسی مثل من بشینه پای حرف یک دوره گرد و بعدش یک عدد اسکناس درشت هم بذاره کف دستش، چون خودپسندیشو ارضا کرده. اما گاهی که به این موضوع فکر می کنم، خودخواهیم منو به اين نتیجه می رسونه که اینی که بهم گفت، يک واقعيت بوده یا دست کم رگه هایی از واقعیت توش به چشم مي خوره. یک واقعیت که اغلب دردناكه و البته گاهي هم عجیب و لذتبخش. 
راستش تو زندگیم برای اینکه بهش جهت بدم، هم کار زیادی نکردم. بیشتر غریزی بوده تا عقلانی، اما باعث شده كه هر جا خواستم کاری بکنم یا حتی نکنم، در کمترین زمان تصمیم بگیرم و درست هم پيش برم. گاهی فکر می کنم من یک دزد دریایی تو وجودم دارم که گاه گاهی این اتفاق رو یادم میاره تا تحریکم کنه که واسه پروژه بعدی نقشه بکشم. و باور کن دقیقاً همین موقع هاست که از فکر کردن به حرف فالگيره تا حد مرگ ذوق زده مي شم.
خیلی قبل تر ها جایی خوندم، آغاز و پايان  هر چيزه كه هيجان داره و میان هرچيزي، ملالانگيزترين بخش اونه. می دونستی من با این موقعیتم، از همه پایان ها می ترسم؟؟؟ شاید به خاطر همین ترسه که دیگران هم ازم می ترسند.  بگذریم...
راستی یک سوال ... نظرت در مورد موجودی که نصفه شب بی خوابی می زنه به سرش و زیر رگبار باران میره یک بار درجه سه تا نزدیک صبج خودشو با هرچی آت و آشغال که دم دستشه، خفه می کنه و بعد پای پیاده مست و پاتیل برمی گرده خونه و تنها چیزی که یادشه اینه که چند ساعت دیگه یک جلسه عمومی با سهامدارا داره، چیه؟؟؟ به نظرت چنین جانوري قابل اعتماده؟؟؟

-دیروز روز اول نمایشگاه بود. قرار بود تو افتتاحیه باشم، اما نبودم... نرفتم اصلاً. چشم باز کردم سر از پشت بام درآوردم... به نظرت آدمی که وسط تابستون زیر آفتاب به لرز بیفته و دندوناش به هم بخوره آدم سالمیه؟؟؟  نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که رفتم اونجا؛ شاید فکر می کردم هوای اونجا رو راحت تر میشه فرو داد. حتی نفهمیدم کی برگشتم به آپارتمانم. فقط یادمه که وقتی بیدار شدم، ساعت 2 نیمه شب بود.
صاحبخونه و چند تا از شاگردها و همکلاسی های دانشگاه و کارشناس گالری بیشتر از ده بار زنگ زده و پیغام گذاشته بودن. ولی من فقط آخریشو شنیدم. باور نمی کنی، اگه بهت بگم، پیغام خپل از همه پیغام هایی که تا حالا شنیدم جالب تر بود. پیرمرد خپل با اون موهای وزی و رنگ کرده اش... همون که هفته پیش اومد تا روی کارام قیمت بذاره و من قوطی ماست رو خیلی اتفاقی موقع حرف زدن با تلفن پاشیدم رو کت و شلوار خوش دوختش... آره همون برام پیغام گذاشته و هرچی فحش تو عمرش یاد گرفته، تو پنج دقیقه به زبون آورده و آخرش هم گفته، می نمی دونم کدوم احمق پست فطرتی واسه سه تا تابلوی توی آشغال این همه پول داده... کلی فحش شنیدم و خندیدم. بعد رفتم سر یخچال یه بطری آب برداشتم و همونجا رو سرم خالی کردم. بعدم خیس و چروک اومدم و دوباره رو زمین کنار پنجره ولو شدم تا همین حالا. تقریباً دو روزه بدون ارتباط با دنیای بیرون پشت سر هم خوابیدم.
الان رفتم دوش گرفتم و اومدم کنار پنجره و دارم به آسمون نگاه می کنم و می تونم حدس بزنم از دیروز چه مرگم بوده. هر وقت ماه کامله یا داره کامل میشه، من هم یک طوریم میشه. نمی دونم چی، اما خودم نیستم... "هولناک" ... تنها توصیفی که می تونم بکنم از این وضعیت...
می دونی يه چيزي تو سرم وول ميزنه... مثل كرم سر قلاب ... اينكه بعضی ها رو نمی شه دوست نداشت. ناچاری از دوست داشتنشون يا حتي فكر كردن بهشون. من اسمشو دقيق نمي دونم. شاید هم یک حس گذرا و لحظه ای باشه و دیر یازود تموم بشه... یه دیوونگی... یه جنون آنی که همه اش زیر سر یک نگاه بوده. از دیروز كه چیز زیادی یادم نمیاد. امروز هم كه همه اش خواب بودم. اما يك نگاه... كه حتی درست هم یادم نمیاد کجا ديدمش... داشتم می گفتم، بعضی نگاه ها خیلی عجیبند... زیبا نیستند ... نه اونطوری که خیلی ها موقعی که عاشقند، توصیف می کنند. بعضی نگاه ها سردند... هیچی توشون نمی بینی... هیچی انعکاسی از ذهن صاحبش یا حتی تصویری از خودت در اونها... هیچی نمی بینی... بعد اما تو یک لحظه... یه چیزی تهش شعله می کشه... و در همون لحظه تو اون شعله رو می بینی... يك جور بی قراری شاید... و تو دقيقاً همون رو می بینی... همه اش برای یک لحظه... و بعدش تو دوباره سردی... و بعدش اون نگاه دوباره سرده يا با صاحبش رفته.

#نامه-ها

مردان جذاب

پسر داییم الان تو فیس بوکش نوشته :

عمو همیشه بلند صحبت می کرد. زود عصبانی می شد و زود خوشحال می شد. عاشق زن عمو بود اینو از ترانه هایی که فی البداهه میخوند میشد حدس زد. 
دایی همیشه آروم صحبت می کرد. اونقدر آروم که وقتی باهات حرف میزد باید گوش هات رو بهش نزدیک میکردی. احساساتش رو به سادگی بروز نمی داد. 
وقتی بچه بودم برای رفتن به خونه شون لحظه شماری میکردم. بعدها که بزرگتر شدم کمتر میدیدم شون. شاید سالی نیم ساعت. ولی با اون نیم ساعت مدت مدیدی زندگی میکردم.
عمو حدود 2 ماه پیش رفت. دایی هم دیروز.
دلم برای هر دوشون تنگه امشب.

برای من مردهایی که با احساسشون مشکل ندارند و اونو همون طوری که هست بروز می دن، به طرز عجیبی جذاب و قابل احترام هستند.

بازي عاشقي

=هیج وقت دلت خواسته کسی رو بغل کنی که نمی شناسی؟
- خوب كه چي؟
=دلت خواسته يا نه؟
...
سكوت
...
=جواب منو بده!
-نه... نمي دونم...به تو چه؟
=من همیشه عاشق بودم. عاشق یکی واقعی یا یکی خیالی، اوني كه خيالي بوده كه خيالم بوده، اما اوني كه واقعي بوده رو دلم خواسته كه اول و بي هوا و يهويي بغلش كنم كه ببينم حس اعتماد بهم ميده يا نه.
-كه چي بشه؟
=كه ببينم اون حس گرمایی كه هميشه دنبالش بودم رو زیر پوستم حس مي كنم يا نه
-تو حال عادي نداري... باز زيادي خوردي؟
=مي دوني تو خيلي بچه اي، بچه تر از اوني كه اين چيزا رو بفهمي.
-من بچه ام... پس تو اينجا چه غلطي مي كني؟
=كوچولوي من با من اينطوري حرف نزن...دارم اينا رو برات مي گم كه هفت هشت ده سال ديگه به سن من رسيدي يادت بياد كه يه بدبختي بود كه بدون اينكه ازت انتظاري داشته باشه، تجربه هاشو برات تعريف مي كرده.
-من نيازي به تجربه هاي تو ندارم.
=مي دوني...من هميشه عاشق "عاشقی" بودم. در مرز باریک و مبهم خیال و واقعیت زندگی میکردم و مي كنم. بدون هیچ اعتراضی. دوم ارديبهشت تولدمه. براي يه آدم سي و هفت ساله يه كم سخته كه بخواد تو خيالاتش غرق بمونه. مي دوني كوچولو... وقتی شب چشمامو روی رویاهای عاشقانهام میبندم پر از استرس مي شم. ترس از تمام جاهاي خالی بین رویایم میزنه بیرون، بعد همهچیز واقعی میشه، تلخ میشه، سخت میشه، درد میشه، بعد از ته دلم مي خوام اولين كسي رو كه مي بينم تو بغلم بگيرم، حتي اگه نشناسمش.

پ ن.: 
1)
چقدر آدمها می تونن در یک رابطه عاطفی متفاوت باشن با اونچه که كه در روابط دیگرشون هستن. و اين خيلي ترسناکه. ديدن روي واقعي هذياني كه با كلمات زيبا بيان بشه، روح آدم رو از درون مي سوزنه. داريم هي عقب عقب ميريم ... تا حالا اين همه سال داشتيم از حقوقمون حرف ميزديم كه چه بايد باشد و چه نبايد باشد؛ ولي انقدر گرم اين بحث بوديم، فراموش كرديم و نديديم اصل حرف سر موجوديت ماست.
2)
این صحبت مربوط به 6-7 سال پیشه. و من هنوز معتقدم فاتحه عاشقیتی رو که تبدیل به عادت شده، باید خوند.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۵

آیینه دق

این محسن چاوشی تا منو دق مرگ نکنه، رضایت نمیده.
آیینه دق یعنی!!!

این روزها به شدت مقاومت می کنم، تا صداشو نشنوم
اما اگر بر حسب اتفاق یا کنجکاوی به گوشم بیاد، یعنی زندگیم تعطیله. 
لعنتی خاطرات آدمو مثل فیلم از ته آرشیو می کشه بیرون و تا چند روز بی خود و با خود زار نزنی، دست از سرت بر نمیداره.

كوفت

اصلاً مثالی رو که می خوام به کار ببرم دوست ندارم اما انگار چاره ای نیست
تیره ای از جانداران هستند که مصداق بارز این تمثیلند که می گه:

"همسایه ها یاری کنن تا من شوهر داری کنم"

و چقدر این دسته موجودات حرص درآر و اصلاح ناشدنی هستند.

دختره فیزیک خونده، بعد از 6 سال یه فایل آمار دوازه ماهه می خواد دربیاره و تو اکسل تحلیلش کنه، شونصد نفر دستیار از آبدارچی تا طراح و مهندس کامپیوتر و مدیرامور بین الملل رو به کار می گیره، آخر سرش هم داخلی منو می گیره. درستش کردم، فرمولاشو چک کن خروجی بگیر...

یعنی حتی نمی دونه زیگما تو اکسل خوردنیه یا عنصر آخر جدول مندلیف.

اون یکی، فوق لیسانس شیمی داره، بعد نامه تایپ کرده... رفتم سروقت سیستمش فریم ورکشو چک کنم، می بینم واییییی... نامه آماده کرده واسه رئیس هیات مدیره پر از غلط نگارشی... یه سر و دستی به سر نامه کشیدم تا اومدم این طرف تلفن جواب بدم و برگشتم سر میزش، دیدم فایل رو سیو نکرده بسته. 
بهش گفتم من روز بیست هشتم همه اینا رو یه بار برات توضیح ندادم، نه؟؟؟
میگه نه کی ؟؟؟
گفتم: کی و کوفت!!! من اصلاً معلم خوبی نیستم ها!!! هر چیزی رو یه بار می گم.

:/

پ ن.:
الان مامان خانم بود می گفت: خب نمی میری که، چی ازت کم میشه مگه. درست یاد بده بهشون خو.

یکشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۵

خودخواهی

امروز کسی برام نوشت: تو وقتی ازین عشق حرف می زنی چه قدر دلنشین تر میشی

نوشتم: در واقع نوشتن من يه جور ارضاي خودخواهيه. راستش فكر مي كنم، خيلي از ماها ارزش اون چيزايي رو كه داريم نمي دونيم. سركشي مي كنيم و بالقوه موجودات خودخواه و زورگويي هستيم. حتي وقتي فكر مي كنيم كه عاشقيم، طرف رو واسه دل خودمون ... حال خوب خودمون... رابطه خاص خودمون باهاش مي خوايم نه اون چيزي كه واقعاً بوده و هست. 
اما وقتي از دستشون مي ديم يه حفره بزرگ تو دلمون باز ميشه و مي فهميم كه جاش براي هميشه درد مي كنه.
به قدمت تاريخ، سالهاست از اين جوراتفاق ها ميفته و هميشه كسي فكر نمي كنه كه جدایی یا ضرورت مرگ -اسمش هر چی که هست- براي خودشم ممكنه كه پيش بياد. 
اگه گاه و بي گاه ازعشق مي گم، چون منم عشق رو نمي شناختم و هنوز هم نمی شناسم. فقط الان كه دیگه اون چیزی که قبلاً بوده نيست، دلتنگيش برام مونده. 
و وقتي دلتنگي يعني چيزي رو مي خواستي كه ديگه نداريش و اين همون خوددخواهيه.

پ ن.: 
با کمی تغییرات

بازنده

هميشه مي گفت تو چقد وحشي هستي دختر!!! آدم ازت مي ترسه. جز تو هر كسي حرفايي رو كه تو بار من مي كني ،بهم مي گفت، زنده اش نمي ذاشتم اما وقتي تو مي گي و درشت بارم مي كني من سرمم بلند نمي كنم. پيش تو گردنمم از مو باريكتره. ببُر... من از ته دل جون مي دم.

زبونشم مثل آدميزاد نبود. انگار نه انگار از صبح تا نيمه شب با خاك و سنگ و كلوخ و ماشين سر و كار داشت... اراده مي كرد، با دو سه تا جمله كار طرف رو در جا مي ساخت.

اما اين اواخر باهاش حرف نمي زدم.
يعني دقيقاً از موقعي كه تصميم گرفت كه براي هميشه بره و گفت كه همه برنامه ها بهم خورده. عصرش قرار بود با هم بريم خونه ببينيم اما ...
صبح زود به جاي دفتر يكراست رفتم دم آپارتمانش... اما در رو به روم باز نكرد... تلفن هم جواب نمي داد... گذاشته بودم رو رديال اما همه اش بي جواب...
نمي دونم چقدر تو خيابونا پرسه زدم اما آخرش يه ماشين گرفتم و همونطور گريان برگشتم دفتر...  حدود ٣ از توي هواپيما زنگ زد و عذرخواهي كرد و گفت داره مي ره و ديگه بر نمي گرده. 

بار اولش نبود... عصباني كه مي شد ديگه منطقش كار نمي كرد و بايد هياهوي اطرافشو مي خوابوند كه شرش گردن كسي رو نگيره. يعني خودش كه اينطوري مي گفت. 
هميشه به خودم مي گفتم بار اولش نيست كه . و مي دونستم بر مي گرده... اما اين بار...
همه وسايلشو برد... همه لباس ها... كتاب هاش ... همه چي ... همه چي....

بعد از اون روز انقدر خشمگين بودم كه فقط راه مي رفتم و به خودم مي گفتم "كسي كه رفته، رفته؛ حتي اگه برگشت هم در رو روش باز نمي كني؛ چنين حقي نداري". 

رو عادت شبانه چندين ساله كه باهم حرف مي زديم، كار مي كرديم، طرح مي زديم. ساعت ها بيدار بوديم... وسطاش كه من از شدت خواب بيهوش مي شدم، چشم كه باز مي كردم مي ديدم يك عالم تكست فرستاده. به خصوص وقتايي بحثمون ميشد و هيچكدوم كوتاه نميومديم. اما اين اواخر حتي يك كلمه باهاش حرف نمي زدم؛ و او هم چيزي نمي نوشت. ساكت بود. كاملاً ساكت.

الان كه دارم فكر مي كنم، برزخ وحشتناكي بود. اينكه تمام اشتياق و هراس نبودنش رو در ناديده گرفتنش خلاصه كرده بودم، شده بود شمشير دو لب روي گلوي هر دومون. اما اگر او خشمگين و مچاله بود و دنيا و واقعيت دنيا بهش سخت گرفته بود "من مقصر نبودم". گناه من چي بود جز اينكه نزديكترين بودم بهش؟؟؟ اين شد كه اگر او خشمگين و شعله ور بود من هم اين حق رو براي خودم ايجاد كرده بودم. 
اما اشتباه مي كردم. منطق هرچقدر هم قوي باشه پيش پاي دل لنگ مي زنه. فقط يه جرفه مي خواد كه شعله ور بشه.
يه شب برادرم ترانه "آشوبم" گروه چارتار رو برام فرستاد... 
ديوانه شدم. نفهميدم چي شد اما تراك رو براش ايميل كرده بودم... بي سابجكت ... بي متن...

نصفه شب ديدم برام نوشته:

"من دوست دارم خره
بفهم
تو خودِ خودِ نفس منی نه بهانهِ نفس کشیدنم...
من عجیب دعای تو رو
بهتره بگم درد دل کردنت با خدا رو قبول دارم
دعا کن شرایط اونطور که دوست داریم پیش بره..."

و شرايط هيچوقت اونطوري پيش نرفت كه  ما مي خواستيم.

عشق مثل زهره با طعم عسل؛ هرلحظه مي بيني و مي پذيري كه تهش مرگه و باز از نو مي چشيش. دوباره و دوباره.
و هر بغض و گريه ي بي بهانه و با بهانه
كاري باهات مي كنه كه هرگز نتوني نه اون چيزي كه بودي رو باور كني و نه اون چيزي كه هستي.
اين همه انكار و اصرار، اين همه جنگ و جدال، بي فايده است در واقع؛ 
تو حتي اگر بخواهي هم نمي توني. چيزي درون روحت تغيير كرده و اختيارش با تو نيست.
تو عشق فقط اوني كه عاشقه، درست مي جنگه چون بقيه مي جنگن كه چيزي به دست بيارن اما عاشق مي جنگه كه چيزي رو به ديگري ببخشه.
و من بازنده اين داستان بودم چون از جنگيدن خسته شدم و كم آوردم.

شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۵

اين روزها فكر مي كنم، غربت شايد دلتنگي صدايي باشد كه روياهايت را ساخته، اما براي هميشه خاموش شده است
عشق زبان حال ساده اي است كه  آينده را تاب نمي آورد.

غربت

سال ها شاهد لحظه هاي پراكنده اي بودم از خلوت مردي كه سنگيني بغض هاشو پشت جوك هاي به قول خودش خُنُك و خنده هاي پر سر و صداش پنهان مي كرد، به هواي لبخندي روي لبهاي من؛
مردي كه شب هاي زيادي تا صبح توي جاده ها و كوچه ها راه مي رفت و دنيا رو جوري برام به تصوير مي كشيد كه من هيچوقت خوابشم نمي ديدم؛
مردي كه فقط زماني مي فهميدم كه يه چيزيش هست كه يا براي مدت متمادي ساكت مي شد و يا يكباره سكوتشو مي شكست.
مردي كه به جز يك بار هيچوقت گريه شو نديدم.

بار سنگيني روي دوشته، وقتي شاهد فروريختن دم به دم كسي بودي كه همه دلخوشيش توي اين دنيا چند خط درددل شبانه با تو بوده؛
و حالا كه نيست، باز اين تويي كه نمي دوني، اما حدس مي زني، پشت اون ظاهر مطمئن و مهربان چه اندوه و رنج بزرگي پنهان شده بود.

جايي خوندم، هر چيزي در زمان مرگ بوي اونجايي رو مي ده كه دلتنگشه.
زخم عميقيه كه به وقت رفتن نام تو روي لبهاش بوده و تو ... خواب بودي و نشنيديش.

اين روزا فكر مي كنم، غربت شايد دلتنگي صداييه كه روياهاتو ساخته اما براي هميشه خاموش شده.

جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۵

جذابيت

بنام پروردگار مهرآفرين 
سلام عزيزم     
سال نوتون، روز اول كارتون مبارك 
انشااله كه دلخوري هاتون رو از زندگي، از آدم ها، از من و از سال هاى گذشته تو سال كهنه كنار گذاشته باشيد و با آرامش و به نام خدا، خداي مهربان، وارد سا ل جديد شويد.

همچين رئيس رمانتيك و چرمينگي دارم من
😁😍😍😍

پنجشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۵

باید کتاب خوندن رو یاد بگیرم

=سلام. هستی؟
-سلام بله هستم

=خوبه. در چه حالی؟
-خوب. دارم فضولی می کنم. البته اگه این اینترنت اجازه بده.

=در چه موردی؟
-دنبال دو سه تا فیلم می گردم؛ پیدا نمی کنم

=دیگه؟
-دیگه غصه ام اینه که شنبه باید برم سر کار، دیگه نمی تونم شیطونی کنم

=چه تعطیلات کسالت آوری بود
-خدایی اش من امسال تنها سالی بود که هر کاری دلم خواست کردم؛ صدای همه رو هم درآوردم

=خوش به حالت
-سه چهارتا کتاب خوندم؛ چهار پنج تا سریال و هفت هشت تایی هم فیلم دیدم

=مفید بوده پس برات
-خوب بود؛ چون دارم سعی می کنم با فیلم و کتاب زبان یاد بگیرم؛ یعنی تیموتی دالتون نمی دونه با صداش چه بلایی سر من آورده

=نامه ها در چه حالن؟
-فعلا سه تاشو نوشتم. فقط یه مشکلی هست

=چی؟
-خوب بود اگر این تعامل دو تا ذهن بود

=متوجه نشدم
-اینکه در یک آن جای دو نفر فکر کنی و یا زندگی، خیلی سخته. در واقع زندگی رو باید از دو تا دیدگاه ببینی

=نویسنده های رمان گاهی جای ده ها آدم فکر می کنن و از زبانشون می نویسن
-این دو تا آدم از نظر سنی و سطح تجربه یکی نیستند. مشکل اینه که من نمی خوام رمان بنویسم؛ خودم وقتی رمان می خونم خوابم می گیره. چون توصیفیه

=مهم اینه که هر کدوم به نوبه خودشون محق باشن
-من می خوام یه جور مینی مال ایجاد کنم. مشکلم اینه که چارچوب شخصی دو تا آدم تو ذهنمه. اما خروجی ام فقط واژه است. یعنی هر کدوم باید با واژه ها خودشونو معرفی کنند. می دونید مثل چی می مونه؟ مثل یه صحبت که مثلاً تو چت یا پشت تلفن یا توی نامه انجام می شه... بعد راه تخیل رو باز می کنه.

= باید قبلش این دو تا آدمو خوب شناسایی کنی. بیوگرافی داشته باشن. گذشته شون. تحصیلات. پایگاه اجتماعی. تربیت. شکست ها... اصطلاحا هر کدوم باید پرونده ای داشته باشن برات با جزییات
-بدیش اینه که من اطلاعاتم از یک سری محیط ها کمه. ممکنه دیالوگ نویسی بتونم بکنم اما پرهیب داستانه که مخاطب رو جذب می کنه.

=چه محیط هایی؟
-در واقع من سعی کردم مرز جغرافیایی رو ندید بگیرم. اما چون تو چنین فضایی زندگی نکردم مشکل اولم ایجاد شده. فضای سیاسی و مذهبی رو حذف کردم و اصل رو گذاشتم رو تعامل فکری. اما کدوم جامعه ای هست که قضاوت شخصی نسبت به جامعه دیگه نداشته باشه

=ولی باید برای خودت روشن باشه عقاید و علایقشون. وگرنه ممکنه دچار تناقض بشن
-همین یه کم سخت کرده کار رو. داشتم فکر می کردم موضوعی اش کنم...مثلا هر نامه یه موضوع داشته باشه.

=بی خود نیست که می گن نویسندگی عرق ریزان روحه
-من واقعا قصدم نویسندگی نیست.
=ولی داری می نویسی. میان بر نداره.
-فقط دارم سعی می کنم پراکنده گویی هامو سر و سامون بدم. بی نظمم. ذهنم شلوغه. یک دفه خوابم، بعد بیدار می شم، میریزه بیرون. یعنی به همین شدت. کاغذ قلم دم دستم نباشه، همه اش پریده.

=تکنیک هم مهمه. بهش به عنوان یه سرگرمی نگاه کنی زود خسته می شی.
-نه دلم می خواد واقعاً سرانجام داشته باشه. اما بابا لنگ دراز نمی خوام بنویسم.

=نظم بسیار مهمه. برای نتیجه بخش شدن فعالیت ذهنی. تکنیک نوشتنو یاد بگیر همزمان.
-شاید امسال مجبور بشم برم کلاس. تازه یه مشکل دیگه ام شروع می شه اونوقت. اصلا تو جمع لال می شم. تجربه کار کارگاهی ام واقعاً اسف بار بوده. چون پررو نیستم.

=تکنیک مثل ابزاره. وقتی یاد گرفتی هر جور خواستی می نویسی. با این تفاوت که از حالت غریزی بیرون میاد و هدفمند می شه. نویسندگی نیاز به پررو بودن نداره و همینطور حراف بودن. اونایی که شلوغ می کنن این کاره نیستن
-من الان دو هفته است دارم فیلم و کتاب رو هم زمان با هم می بینم و می خونم. منی که از انگلیسی فراری بودم... الان فرق بین لهجه ها رو می تونم یه کم تشخیص بدم.

=خوبه. ولی کافی نیست. بیشتر از فیلم دیدن کتاب خوندن به کارت میاد. از رمان فراری نباش. مثل یه خواننده معمولی صرفا برای سرگرمی نخون. هر نویسنده ای تکنیک خاص خودشو داره.
- خیلی سخته چون نمی دونم آخرش چی می شه. مثل بچه ای هستم که داره زبان یاد می گیره. تو مرحله تک کلمه ای حرف زدنه. مشکلم تمرکزه

=نترس. بزرگ می شه بچه
-نوع کتاب خوندنم درست نیست. کتاب تو دستم می چرخه. از ته... از وسط...از پایین صفحه...سر و ته
=درستش کن خب. نذار انرژیت به هر طرف دلش خواست بره. افسار لازم داره خلاقیت. مارکز گفته من مثل یه کارمند خودمو 
مجبور می کردم هر روز بشینم پشت ماشین تحریر و بنوسیم. ساعت ها. حتی اگه همه شو روز بعد دور می ریختم
-تاحالا این اتفاق براتون افتاده، دارید به یه کل نگاه می کنید اما جذب یه جزء بشید؟

=زیاد
-من این مشکل رو دارم. تو یک صفحه جذب یک کلمه می شم. بعد دیگه رهام نمی کنه
=باید تمرین نگاه تحلیلی کنی. از کل به جزء. کشف ساختارها... کشف شکل گیری روابط
-چطور؟ نمودار بکشم؟

=نه. اول خودتو مجبور کن رمانو کامل بخونی و بعد ازش یه خلاصه تهیه کنی.
-مثال بزنم براتون

=بزن
-من سه تا ترجمه ای رمان اسکارلت رو خوندم. تو فاصله زمانی های مختلف؛ الان دارم یه ترجمه جدید رو می خونم. دقیقاً جایی که مفهوم آزادی توی رابطه تو داستان نمایان می شه، من با داستان همراه می شم. با جزئیات و کلمات ریز به ریز... اما جاهای دیگه ... بقیه شخصیت ها و فضاها نه. از روشون می پرم. این وحشتناکه. ذهن من داره انتخاب می کنه. نباید اینجوری باشه. بعد تازه می رم فیلم رو ببینم... بازیگرا انگلیسی... لهجه آمریکایی... پایان بندی داستان تو فیلم و کتاب کاملاً متفاوته. حتی به این فکر کردم مترجم تو ترجمه تو داستان دست برده.

=این حالت برای همه خواننده ها پیش میاد. ولی نویسنده وقتی خوندن یک اثر رو شروع می کنه فرض میکنه وارد یک ساختمونی شده که باید همه جاشو بشناسه و کشف کنه. حتی دستشویی متعفن رو. یک راست نمی ره تو پذیرایی بشینه. مقوله تبدیل کتاب به فیلم داستانش کاملا جداست. هیچ فیلمی عین کتاب ساخته نمی شه. نباید مقایسه کرد.
-رفتم سراغ فیلم چون یکی از شخصیت ها رو نمی تونستم تو کتاب دنبال کنم... گمش می کردم.

= منبع اصلی خود کتابه. چون توی فیلمنامه بعضی شخصیت ها پررنگ تر می شن یا بعضی ها کاملا حذف می شن. حتی وقایع و رویدادها
-خودم قبول دارم کتاب خوندم مشکل داره.دقیقاً همینه. انگار توی فیلم برای یک شخصیت داستان نوشته می شه. حالا اینش خیلی مسئله نیست. من مثلا دارم همین کتاب رو می خونم می گم خوب 7-8 تا کاراکتر داره. نمیام همه رو با هم و همراه کتاب پیش ببرم. ناخودآگاه به این سمت می رم که هرکدوم رو جدا جدا دنبال کنم و بعد کنار هم بذارم. باور می کنید 7-8 ساله دارم بلندی های بادگیر رو می خونم؟؟؟

=ببین از روی جنایت و مکافات چند فیلم و سریال ساخته شده ولی کتاب همچنان هویتشو حفظ کرده. اشکال اینه که موقع خوندن غرقش می شی و قضاوت می کنی. می رینی تو تکنیک نویسنده.
-خیلی باحال بود. آره آره... دقیقا همینه

= همونجور که اون نوشته دنبال کن اثر رو. بعد آخر سر دوباره بشین تفکیک کن. تو همزمان با خوندن تحلیل می کنی. اشتباهه. تحلیل مال پروسه بعد خوندنه. اول ببین طرف چیکار کرده و چه جوری حرفشو زده. تا زمانی که نخوای وارد حیطه نوشتن بشی اینطور خوندن اشکالی نداره. الان بحث سر یک پله بالاتر از خواننده صرف بودنه. از ایرانی ها بیشتر بخون
-من از شعار بدم میاد. تو ایرانی ها چیزی که زیاد می بینیم شعاره. شاید هم خودمم همینطوری پر از ادعا و شعار گونه یه جاهایی می نویسم

=قضاوت نکن. فقط بخون. بخصوص قدیمی ها رو. احمد محمود...دولت آبادی...بزرگ علوی...جمالزاده... هدایت... بهبهانی... میر صادقی. باید بخونی...گذشته ادبی سرزمین ما هستن. نون نوشتن از دولت آبادی رو خوندی؟
-نه کلیدرش رو تا جلد سوم خوندم ول کردم

=اینی رو که گقتم از شام شبتم واجب تره. پیداش کن بخون
-باشه. رمان مصیبت بزرگ زندگی منه

=رمان نیست این. درباره نوشتنه
-آهان

=وقتتو نگیرم دیگه
-الان ببینم می تونم سفارش بدم بیارن برام... این حرفو نزنین

=خوش گذشت. تا بعد
پ ن.:

نتیجه منطقی : یاد بگیرم مثل بچه آدم کتاب بخونم نه اینکه تو تکنیک نویسنده بر..م.
نتیجه غیرمنطقی: خیلی خوبه آدم یه دوست کارگردان کم حرف داشته باشه که صداش محشره و هراز چندگاهی حالتو می پرسه. اونم اینجوری.
اين روزها همه يا شاعراني بي كتاب شعريم  يا پيامبراني بي رهرو 
پر از خشم و اندوه ندانستن چراهايمان
پر از ترس و همهمه
زيرا كه معشوقمان از راه ديگري رفته است.
چه تفاوت مي كند 
از سر تقدير يا اختيار؛
چنان سنگيني اي براين رفتن خيمه زده است كه واژه ها زبان در كام گرفته اند
دريغا از عشق
عجوزه افسونگري كه شيشه عمر ندارد تا بشكند.

آزادی


زندگي همه آن چيزي است كه جريان دارد، وگرنه چه كشف و هيجاني در سكون تل آب مي توان تجربه كرد؟!!!
ماهي هاي آزاد براي زندگي بايد از مرزها عبور می کنند و من براي تداوم زندگي می خواهم هنرم را به فراسوی فضا و زمانی ببرم که در آن زندگی می کنم.

مرزهایی که در آن زندگی می کنند، من را تعیین نمی کنند، من سعی می کنم مرزهایم را تعمیم دهم.

دوست دارم همانند آب جاری باشم. آب ساکن طعم خوبی ندارد. آب جاری میتواند تطهیر شود و پاک تر است.

کباب تابه ای

مامان خانم داره کباب تابه ای درست می کنه. یواشکی می رم سروقتش.
عین گربه شرک دارم نگاش می کنم. در یک فرصت طلایی یه ناخنک اساسی به گوشت و پیاز آماده اش می زنم.
بی انصافی نمی کنه، قایم می زنه رو دستم.
با حرص می گه: نخور گوشت خام
می گم: خوشمزه اس خو.
می گه: کرمک می شی بچه.
می گم: عوضش عمه ام ذوق مرگ میشه من بهش رفتم نه؟
می گه: آره واقعاً
می گم: خداییش من هیچیم شبیه شماها نیست؟؟؟
می گه: نه اصلاً
می گم: هیچی ِ هیچی؟
می گه: نه
می گم: خب خوشحال باش؛ چیه این مایه آبروریزی ... خوبه که به شما نرفته
می گه: چی کار کنیم دیگه؟؟؟ باید بسوزیم و بسازیم.

پ ن.:
- می میرم براش با این سطح صداقتش.
- من که غذاخور نیستم اما ناخنک زدن رو دوست می دارم.
:D

رنج فهمیدگی

26 اسفند 92 تو یادداشت های روزانه ام نوشته بودم:

نمي دونم چقدر ممكنه طول بكشه كه آدم يه مفهومي رو خوب و كامل بفهمه،
بفهمه كه وقتي قولي ميده، بايد هر جوري هست، پاس وايسته...
به خصوص وقتي به خودش قول ميده...
فكر كنم، بهاي سنگينيه كه آدم هميشه واسه فهميدن بايد بپردازه.
و بهاي فهميدن، هميشه عمريه كه بايد بگذرونه...

پ ن.:
1)
هنوز هم همینطور فکر می کنم. با این تفاوت که اون روزا به شدت هراسان و غمگین بودم؛ اما الان نه. الان آرومم و بهای سختی برای این آرامش پرداختم.
2)
شاید الان که به این موضوع فکرمی کنم، اینم بهش اضافه کنم: فکر کردن مال قبل از قول دادنه. وقتی قولی دادی یعنی فکراتو کردی و تبعاتشم پذیرفتی.

Aller Anfang ist schwer

توي زندگي امكان خيلي چيزها هست
خيلي روياها
خيلي فكر ها
خيلي آرزوها
امكان خيلي چيزا
اما
شايد
شروع سخت ترين كاري باشه كه يه آدم تصميم مي گيره انجامش بده
امكان يك شروع چيزي هست كه نصيب هر كسي نمي شه

پ ن.:
يه ضرب المثل آلماني هست كه ميگه:

Aller Anfang ist schwer. 

"هر شروعي سخته."

خيلي وقت بود كه تو سرم وول ميزد
شايد... شايد 10 سال... شايد بيشتر...
درست از زماني كه از دانشگاه اومدم بيرون...
اما این روزها که دارم سعی می کنم چیزهای تازه بخونم و یاد بگیرم، لمس كردم كه چه حقيقتي توي همين يه جمله است...

امروز اين جمله رو بهش اضافه مي كنم

und vieles fängt klein an, um aber dann ständig zu wachsen und zu gedeihen.

و خيلي از شروع ها از چيزاي كوچك شروع ميشن كه بعداً به رشد و شكوفايي برسن

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۵

Come to me in my dreams

Come to me in my dreams, and then 
By day I shall be well again! 
For so the night will more than pay 
The hopeless longing of the day.
Come, as thou cam'st a thousand times, 
A messenger from radiant climes, 
And smile on thy new world, and be 
As kind to others as to me!
Or, as thou never cam'st in sooth, 
Come now, and let me dream it truth, 
And part my hair, and kiss my brow, 
And say, My love why sufferest thou?
Come to me in my dreams, and then 
By day I shall be well again! 
For so the night will more than pay 
The hopeless longing of the day. 
Matthew Arnold

Poems by Matthew Arnold


یک نظر کاملاً غیر ناسیونالیستی

ايران رو دوست دارم.
خيلي 
خيلي

زماني اينو فهميدم كه موقعيتشو داشتم كه به هواي يك تجربه تازه – اما بی سر و ته و نامعلوم- ازش جدا بشم.  درست همون زماني كه موج رفتن ها شروع شده بود.

يادم هست، حتي سر طرز تفكرم با خيلي ها -يي كه با قهر رفتند و دوباره برگشتند طرفم - جر و بحث هم مي كردم. به یکیشون حتی گفتم، تو اینجا هیچی نشدی، اونورم نمی شی.
اما اسمش روشه: "جر و بحث" و فایده ای نداره جز سر درد.
یادمه، اون موقع هركسي هم براي خودش بهانه و دليل محكمي داشت؛ 

الان خيلي هاشونو که نگاه مي كنم، از پشت عكس هاي با شلوار كوتاه و لميدن های كنار درياهاشون تنهايي هاشونو می تونم ببینم.  لازم نیست که حرفی بینمون رد و بدل بشه.
اینم بگم: بعضی هاشونم، درست و با فکر رفتند و باید که می رفتند.

"خوش باشن. اميدوارم دنيا اونجوري بشه كه اونا مي خوان".
توجيحي كه در واقع خودمو باهاش آروم كردم که دیگه دنبال جواب سوال نگردم؛
با این حال، هيچوقت – هيچوقت - نفهميدم كه اگر هدف (نه برای همه اما برای همون خیلی هایی که می شناختم) "رفتن" بود، آيا بايد حتماً به دروغ آلوده می شد ؟؟؟

همون موقع هم از خودم مي پرسيدم :
واقعاً چندتاشون، جونشون در خطر بود؟؟؟
چندتاشون برای فرار از حرف مردم رفتند؟؟؟
چندتاشون دلايلشونو راست و صادقانه گفتند و مهاجرت كردند؟؟؟
چند تاشون تو بازي ازدواج هاي بدون عشق و معامله اي نيفتادند؟؟؟

بعد تر هم كه دوباره و دوباره پيشنهاد شد كه به رفتن فكر كنم، فكر كردم؛ جدی تر حتی.

ايندفعه با اين ديد: 
"من اينجا به دنيا اومدم، بزرگ شدم، درس خوندم، تو بهترين دانشگاهش با تمام كمبودها يكي از بهترين ها بودم و الان تو كارم يكي از بهترين هام؛ دليل من واسه رفتن چيه؟؟؟"

پ ن.: 
ایران اگر دل تو را شکستند 
تو را به بند کینه بستند
چه عاشقانه بی نشانی 
که پای درد تو نشستند 

الان داشتم شعر ايران افشين يداللهي رو مي خوندم به اين فكر مي كردم: 
"رفتن دليل نمي خواد. اين موندنه كه دليل مي خواد"


روز زن

به مامانم می گم تبریک چی داری بفرستم واسه اینا.
یه چند تایی پیشنهاد می ده و چند تایی هم تو وایبر و واتس آپ برام می فرسته.
همه اش خوب بود اما به درد کار من نمی خورد.

گفتم: " یه چیزی بگو مردا خوششون بیاد، دستمون نندازن".

هیچی دیگه همینطوری نگام می کنه.
دقت كردم تو اين فيلم و سريالاي ايراني چه همه دست بازيگرا رو باز مي ذارن واسه جيغ و داد و ضجه هاي جانسوز

پيشنهاد مي كنم توي سال جديد دستشونو واسه بوسه باز بذارن؛ كلي پتانسيل نهفته و سركوب شده است كه يهويي آزاد بشه 😁
مطمئنم آمار بيماري هاي رواني سر سه ماه زير صفر بشه و روانشناسا از نيم ساعت مشاوره هشتاد -نود تومن بيفتن تو كار حمل و نقل عمومي و خدمت واقعي به خلق 

ما هم دو خط كتاب بي آشوب و بلوا و سرخر بخونيم
رئيسم ديشب ساعت ٤:٣٠ از ينگه دنيا ايميل زده با اين مضمون:

"بسمه تعالى
سلام مبارك باشه 
انشااله سال خوبى در پيش داشته باشى از خدا ميخواهم و دعا ميكنم سال تحقق ارزوهات باشه خدا توفيق بده ما هم در كنار شما باشيم 
ضمن تبريك تولد حضرت فاطمه سلام عليها محبت كن يك متن تبريك براى أعضاء ارسال كن "

نكات مستتر در ايميل به قرار ذيل مي باشد:
١)
با گندي كه روز اول عيدي من و تلگرام يهويي زديم، هنوز هم جاي اميدواريه كه اخراج نشدم
٢)
بچه تهرون يعني ... 
هيچي نگم بهتره
😕
٣)
گهي زين به پشت و گهي پشت به زين

ديروز نوشته بودم روز زن و پذيرفتن ماهيت آدميت و قص عليهذا... حالا بايد تبريك بفرستم واسه جماعت" ذكور" و بهشون يك سري اصول اخلاقي رو يادآوري كنم. باشد كه در سال جديد ملايم تر سر هم كلاه بذارن،  كمتر پشت هم حرف بزنن و صفحه بچينن و فحش هاي چيزدار و تو گلو گيركرده شون رو كمتر پشت ماچ و بوس و چاكرم - مخلصم و قربونت برم پنهان كنن و خارج از فرم اصل محتوا رو صادقانه به زبون بيارن (مام اين وسط يه چيزي ياد بگيريم)
٤)
ما كه بخيل نيستيم، اوضاع نفت بهتر بشه، شايد يه فرجي شد.
٥)
خدا به همه توفيق بده به منم ... هيچي صبر همين
تلويزيون يه فيلم گذاشته، بعد شاهرخ خان بازي مي كنه
بعدش بيست سال مثلاً انداختنش زندان و
بعد از بيست سال مي فهمن اشتباه كردن
(كل داستان همينه با كلي اهنگ حذف شده و بغض و اشك مضاعف)
قاضي بهش مي گه اگه صحبتي داري مي توني بگي...

من جاش جواب دادم: فقط فحش خارپشتي. الان اصلاً صحبتم نمياد

همچين فرهنگي و تاثيرگذار
😍

#بيايم-باهم-فيلم-ببينيم
اصن يه وعضي
"زمان" وفاداری آدمارو ثابت میکنه نه "زبان"...

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۵

نامه سوم

- امروز همینطور که توی تختم ولو شده بودم به این فکر می کردم که زندگی یک ماجراجویی عجیبه. خیلی از داستان ها تازه اونجایی اتفاق می افتن که ما چیزهایی رو می خوایم که هرگز نمی تونیم اونا رو داشته باشیم. نمی دونم کجای این عادلانه است یا حتی درست، اما این تِمِ اصلی داستان خیلی از ما آدمهاست.

=دوست ناشناس و عزیزمن...واقعیت انکار ناپذیر تو زندگی اینه که هميشه انجام كاردرست سخت ترين كار دنياست. می دونی مثل چی می مونه؟؟؟ مثل عاشق شدن... وقتي كه آدم عاشقه، بايد نه فقط در چشم معشوقش بلكه در چشم خودش كامل و بي نقص باشه. اگر حتي ذره اي به خودش شك داشته باشه، عاقبت اون عشق معلومه كه چي ميشه. تازه عاشق شدن حرف اوله. اینکه چطورعاشق بمونی خودش یک داستان دیگه است. می دونی این روزها یک چیزی رو متوجه شدم. اینکه پایان هر نامه شروع یک نامه دیگه است. کاش در بند واژه ها نبودیم. کاش هیچ آدمی دربند واژه ها نبود. کاش می شد، دید، شنید، لمس کرد، بوسید، چشید، اما تغییر نکرد. بهتر بگم، کاش می شد، با تغییر همراه شد، نه فقط اینکه اونو از روی اجبار و قطعیت پذیرفت.


#نامه-ها

باقلوا

يعني امداد غيبي كه مي كن همينه ها!!!
چند روز پيش داشتم به يكي مي گفتم نگاه نكن ساكت نشستم سر جام صدامم در نمياد. چيزي كه بخوام بشه، "بايد" بشه. چاره اي نداره.

يه هفته است داشتم سعي مي كردم نسخه زبان اصلي يه سريال چهار قسمتي رو پيدا كنم، نمي شد
جايي نبود كه نگشته باشم.
اسپانيوليش بود كه به دردم نمي خورد.
الان نصف شبي از iDownloader خيلي اتفاقي رفتم تو يه سايتي همچين راحت و باقلوا و با كيفيت تو گوشيم دانلود شد كه نگو.
ذوق مرگ شدم 
به زور جلوي خودمو گرفتم جيغ نزنم
😁😍😍😍

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۵

شاید سخت ترین کار دنیا این است که بفهميم اين اندیشه است که باید برجسته دیده شود نه اندام!

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۵

سهم من
از عاشقی 
همین بوده ست
التهاب یک نگاه... 
یک نگاه که تمام هراسش را و تمام بی قراریش را پشت هر چه که در لحظه به آن چنگ بزند،  پنهان می کند... 
و بغضی که گاه و بی گاه 
می آید و می رود
... 

دلالت دل

هر آنکس که بی دل شود، مراقبت را شاید.
بی دلی معجون بی دلیل است؛
از همین رو صبر را باید.

مهار

در سری اول سریال Penny Dreadful دیالوگی هست بین ایتان و سرمالکوم

** فضای صحنه فضاییه که هر کدام از شخصیت ها دارن دنبال یک راه حل برای مشکل می گردن.

ایتان به سر مالکوم می گه:
چیزهایی در هرکدوممون هست که نمیشه بدون کنترل باشن... که باید مهار بشن... که اگر مهار نشن، از پا درمون میارن... جامونو می گیرن... بدون داشتن هیچ کنترلی... بدون محدودیت
در زندگی چیزهایی هست که نمیشه کنترلشون کرد. جنگ هایی هست که نمیشه تو اونها برنده شد. و سر انجام می فهمی تنها چیزی که داری، آدمهایی هستن که بهشون اعتماد داری و بعد... می فهمی که باید بهشون اعتماد کنی وگرنه جنگ های زیادی پیش رو داری که می بازی.

دمل

بعضی آدما تخصصشون خراب کردن حال آدمه. استعداد عجیبی دارن تو زق زق و نک و نال.
این جور موجودات رو باید که از متن زندگی حذف کرد، و گرنه خودخواهی شون چنگ می دازه دور گلوت و در نهایت خوکامگیشون راه نفست رو می بنده.
حالا 
اگر 
به دلایلی 
نشه که حذف بشن، 
برای همیشه زخمشون رو دل آدم می مونن و تبدیل می شن به دمل چرکی که با کوچکترین تلنگری می ترکه و زهرش رو به جونت می ریزه.

و چقدر این جنگ دردناک و تلخه.

چکار می تونی بکنی وقتی وجود سرکشت در حال طغیانه و "باید" آروم بمونی؟؟؟
:/
واقعاً نمي فهمم اينو
طرف سال تا سال يه سر نميزد به پدر و مادرش
حالا كه مردن دقه اي يه بار سر از قبرستون درمياره
از صبح تا حالا هم گير سنگ قبر ننه باباشه
در حد سرويسكاري

مصداق واقعي زنده بودم كاه و جوام ندادي و توبره و اين داستانا

اعتیاد

مدتی هست که یک چیزی رو متوجه شدم:
قلم رو نمی تونم خوب و محکم توی دستم بگیرم. از بین انگشت هام لیز می خوره و خطوط بهم می ریزن.

فکر می کنم، از تاثیرات اعتیاد به کیبرد باشه.
خیلی ترسناکه آدم سنش که بالا میره، توانایی هاش رو از دست بده.

واقعیت اینه که دوست ندارم ماشین جزئی از وجودم بشه.
صبح ها يه نيمساعتي طول مي كشه تا ويندوز من بياد بالا. تو همين فاصله زماني اگه كسي گير بده و بخواد برنامه ها رو اجرا كنه مغز بدبخت من هنگ مي كنه يا بدتر، يهو همه پنجره هاش باهم باز مي شن.
و معمولاً كسي هم اينجا گير نميده جز مامان خانم؛

اول صبحي داره از من در مورد جنس رو تختي و پرده هاي بروجرد و لايكو مي پرسه😖
تو يه لحظه ي طلايي بهش مي گم: "باز چشمت به من خورد؟؟؟ انگار من نيستم خو"
مي زنه نو صورتم و ميگه: "گمشو! سوال مي پرسم جواب بده؛ نمي ميري كه"
هيچي ديگه كلاً مجبوري بگي حق با شماست.

پ ن.: 
امروز بي خيال من و غذاي ظهر شده. 😇 خودش خوراك ماكاروني درست كرده.

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۵

دایناسورانه

مامانم هر چند دقیقه یک بار صدام می کنه؛ مثلاً میگه:
" بیا چایی، بیا شام، بیا میوه... بیا در مورد فلان چیز نظر بده ... فلان تابلو رو کجا بزنیم... "
گاهی وقتا هم که حرصش می گیره می گه:
"مُردی بدبخت بسکه پای اون کامپیوتر نشستی...اَه"

همه این ماجراها در طول روز ادامه داره
بارها و بارها به شکل های مختلف
بعد که مثلاً دارم بر می گردم تو اتاقم با دلخوری و از سر ناچاری می گه: "آره خو... برو... تو که اصن با ما نمی جوشی..." یا چیزی بدتر از این که نمی شه گفت ...

امروز صبح تو بارون با هم رفتیم خرید ... پیاده روی... سبزی خریدیم با یک عالم چوکولات... حالش خوب بود.

سر میز شام به شوخی داشت می گفت: "سیروس مقدم بهمون می خنده ومی گه دیدین یه سال پایتخت نساختم، حوصله همتون سر رفته و افسردگی گرفتین؟؟؟ ایرج طهماسب هم همینطور"
گفتم: "حیف پول که صرف ساختن برنامه های آدمایی مثل ورزی و مقدم می شه. من که خودمو خلاص کردم و راحت..."
همینطوری جدی نگام می کنه.

می گم: "مامان جانم تو همین یه هفته سه تا رمان خوندم و پنج تا فیلم دیدم و سه تا هم سریال... موقعی که شما دارین این تلویزیون رو می بینین، ترجیح می دم برگردم تو پستوم کارتون ببینم".
می گه: "چرا اونوقت؟؟؟"
گفتم: "باور نمی کنی دارم مثلاً باگزبانی می بینم، بعد وقت اون همه شلوغ بازی و خرابکاری یهو یه دیالوگی از دهنش در میاد، که زمینو گاز می گیرم و تا یه هفته دور خودم می پیچم که واییییی این چی گفت؟؟؟!!!! اونوقت انتظار داری بشینم پای تلویزیون خودمون فحش های بزرگ آقا به شهرزاد و دامادشو ببینم و دل بالایی نیارم؟؟؟"

هیچی دیگه سکوت کرد.

پ ن.:
1)
از تبعات ماجرا خبر ندارم. فقط امیدوارم یک قدم فرهنگی برداشته باشم برای تیلیت نشدن مغزهای آیندگان.
2)
خودمونیم ها. فی الواقع دیگه آیندگانی نمونده. دایناسورانی هستیم در حال انقراض و شاید کمی امیدوار واسه خالی نبودن عریضه.
اسکارلت - جلد دوم- فصل برج
صفحه 683
نوشته ی الكساندرا ريپلي
ترجمه ی پرتو اشراق

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۵

شعر پایان

وقتی شاعران از مرگ می نویسند،
آن را بسیار آرام و زیبا توصیف می کنند.
نمی دانم که آیا در واقع چنین است یا نه؛
اما پایان هر چیزی همیشه همینگونه است.
آرامشی دارد وسیع و فروبرنده؛ گمان می کنم.
پایان شاید
تغییر باشد؛
تغییر یک ماهیت
یک مکان
...
و چه کسی می داند که هست یا نیست.

گناه

سکانسی هست در ابتدای فیلم possessed که خیلی وقته ذهنم رو به خودش مشغول کرده. در واقع یک تجربه مشترک که برای هرکسی ممکنه پیش اومده باشه.

داشتم فکر می کردم، ما با گناهانمون زندگی می کنیم و این اصلی از زندگی همه ما آدم هاست. در واقع متوجه می شیم که دیگه تو زندگی شکارچی نیستیم، بلکه طعمه ایم. وقتی سنمون بالا می ره یک چیز رو خوب می فهمیم:

اینکه هر کدام از ما تو زندگیمون کاری کردیم که باعث شرمساریمون شده و مجبوریم تا آخر عمر باهاش زندگی کنیم و هیچ راه چاره ای هم براش نداریم.

Possessed -2000
Director: Steven E. de Souza



فرسایش مغزی

یک چیزی رو باید اعتراف کنم.
به نظرم یک اتفاق بیولوژیکی می تونه باشه حتی یک جهش چه می دونم ژنتیکی

اما خودم هم دقیقاً نمی دونم چیه

به طور عجیبی به داستان هایی گرایش دارم که یک یا دو کاراکتر بیشتر نداشته باشند (والبته تعداد این ماجراها زیاد نیستند و شخصیت ها عموماً علاقه مفرطی به حرافی و معما ساختن دارن)
راه حلم برای سایر موارد بسیار فرسایشیه.
در این به اصطلاح سایر موارد، چون کاراکترها که شروع می کنند به حرف زدن، با هم قاطیشون می کنم، پس مجبورم بیفتم به ورطه آنالیز و تجزیه.
مثلاً توی یک فیلم یا کتاب سکانس های مربوط به هر کدوم رو جدا جدا می بینم یا می خونم. تازه بعدش تحلیل و پازل ساختن شروع می شه.
اینجاست که یک داستان یا یک فیلم می تونه ماه ها طول بکشه تا به پایان برسه. 

این روزا بیشتر وقتمو تو اتاقم می گذرونم و صداي همه در اومده
اما خوب برای یک سری تغییرات لازمه
متوجه شدم که یک سری از فیلم ها و سریال ها رو انگار نه کسی دیده و نه ازشون جایی نوشته شده.
هیچی ازشون نمیشه پیدا کرد. شاید خلاصه ای از IMDb یا چند تا ویدئوی کوتاه در حد تبلیغش تو یوتیوب
واقعا یعنی فقط برای ندیده شدن ساخته شدن؟؟؟
روزگاري است شقايق 
ديگر
تعبير عاشقانه يك زخم نيست...

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

داستان خیالی

امروز دوبار از کرمان به گوشیم زنگ زدن.
گوشیم سایلنت بود و داشتم تماشاش می کردم وقتی زنگ می خورد.
دوست داشتم جرات می کردم و دستم رو می بردم روی تاچ و جواب می دادم و تو پشت خط بودی.
اما من جواب ندادم و اونم دیگه زنگ نزد.
مسخره است نه؟؟؟
اینکه هنوز هم امیدوارم همه این داستانای چند ماه پیش، مثل داستانای تو فیلم های پلیسی - جنایی باشه و وقتی دارم بین گریه ها و فریاد هام خودمو جمع و جور می کنم، که بفهمم چه اتفاقی افتاده، تو با همون خنده های همیشگی بهم بگی مصلحت این بوده که تو فکر کنی من زنده نیستم. اما حالا می بینی که زنده ام و سالمم و دارم بر می گردم پیشت.
خیلی خیال بافم نه؟؟؟
دیوانه حتی؟؟؟
اسمشو هر چی می خوای بذار.
اما واقعاً دلم می خواست این اتفاق بیفته و تو باشی
هر جوری که خودت می خواستی 
فقط باشی

شبیخون

نوشتن کار عجیبیه

یه وقتایی هست که داری، روی طرح داستانت فکر می کنی و سعی می کنی خلاق باشی وشخصیت هاتو تحلیل کنی و مکان ها رو اونجوری که می خوای به تصویر بکشی و خلاصه همه چی رو درست و روی اصول کنار هم بچینی، اما حتی یک کلمه هم نمی تونی بنویسی.
حتی یک کلمه.
شاید تنها چیزی که نصیبت بشه، یه کاغذ پر از خط خطی باشه که خودتم توش گم شدی.
اما گاهی مثلا داری زیر بار کارهای روزمره له می شی، داری جواب تلفن می دی، مراجع داری، رفتی فروشگاه و داری خرید می کنی، داری از خیابون رد می شی، تو دستشویی هستی حتی، یا نصف شبه و می دونی که خوابی و دلت می خواد بیشتر پتو رو دور خودت بپیچی اما یهو کلمات هم بهت هجوم میارن... پر از سر و صدا و با بی رحمی ... شبیخون می زنن بهت در واقع.
اونوقه که اگه بی عرضگی به خرج بدی و خیلی زود از یه جایی کاغذ و قلم پیدا نکنی، همه اش در لحظه به باد می ره.
و فقط تأسفش می مونه.
عید دیدنی با چاشنی متلک
بزرگترینش این بود که:
" اگه دوست داشتی خونه ما هم بیا؛ البته اگه دوست داشتی"

یعنی فقط دهنمو بستم.
همین

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۵

وقتي به كسي مي‌گي "به فيل ها فكر نكن"، اون چي كار مي كنه؟
فقط به فيل ها فكر مي كنه.
رسماً دچار افسردگی می شی 
وقتی 
تو این دید و بازدیدهای عید 
یک عد وروجک نیم وجبی تپل رو که تو بغلت می گرفتی و می چلوندیش 
بعد از چند سال میبینیش و حالا تبدیل شده به یک مرد جوان خوشتیپ با 188 سانت قد.
:/
متوجه يك عدد نكته تكنولوجيكالي شدم اين چند روز🤔
من اكانت تلگرامم رو حذف كردم خو؟؟؟
الان رفتم تو گوشي مامان خانم ببينم منو چطور نشون ميده؛ ديدم بعله :
سبز عينهو هالك ( بلا نسبت البته) بعدم جلوش زده ديليت اكانت - لست تايم ئه لانگ تايم ئه گو- يك ستاره هم گذاشته كنارش؛ ضايع!!!
حالا بگذريم از اين داغون بازي كه شبيه قهر و آشتي هاي زمان دبيرستانه، اما اون نكته هه: گروهي كه من ادمينش بودم، همچنان  داره كار مي كنه و فك و فاميل توش فعالن و رئيسشونم يه ستاره سبز ديليت شده است.

پ ن.: نكبت؛ روز اول سالي فقط مي خواست آبرو حيثيت ما رو ببره كه برد؛ حالا هم كه ئه لانگ تايم چسبونده بهمون.
ديوانه ام و فقط تو ميداني كه چرا

سه‌شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۵

پسر داييم با زن و پسرش اومده عيد ديدني 
بعد پسرش ميگه بابا بريم ديگه
ميگه باشه يه كم صبر كن بارون بند بياد خيس ميشيم هممون
گفتم بارون خوبه؛ اونم اين بارون.
برگشته به من جلوي زنش مي گه تو هنوزم رمانتيك فكر مي كني؟؟؟
موندم بهش چي بگم. گفتم آره خوب ذهن من رياضي فكر نمي كنه.

راستش الان كه رفتن داشتم فكر مي كردم چي شد ته اين داستان دوخطي، به اين نتيجه رسيدم كه منم دوست نداشتم در قالب يه مرد متاهل جلوي چشم خانمم با لباس عيدام شبيه موش آب كشيده بشم، اما در قالب خودم ترجيح مي دم تا خود صبح زير اين شرشر راه برم؛ كي به كيه؟
تفكيك اينكه چقدرش مربوط به رمانس وجودي آدمه و چقدرش به عقل، در مورد مجردا يا مجرد مونده ها صدق نمي كنه.

مار بوآي هولناك من

من اصولا خيلي به ندرت دست از پا خطا مي كنم
يعني تو ده سال گذشته كمتر از ده مورد پيش اومده كه خودمو هنوز كه هنوزه  سر اون موضوع سرزنش كنم و نبخشم؛ البته گند هم كه به بار آوردم به همون نسبت "به ندرت بودنش" خيلي بزرگ بوده، انقدر كه خودم شوك زده ترين ناظر ماجرام.
اما يك چيزي رو خيلي خوب فهميدم، بي رحمانه ترين نوع قضاوت، قضاوت هر كسي نسبت به خودشه. درست شبيه مار بوآيي كه پيچيده بهت و هر لحظه حلقه رو تنگ تر مي كنه و نمي ذاره تكون بخوري
راستش اين همه آدم تو دنيا زندگي مي كنن، آيا همه سر اشتباهاتشون انقدر هولناك، دست نيافتني، مچاله و به فنارفته مي شن؟؟؟

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۵

بهم گفت: تو خیلی خوبی... میدونی؟؟؟ 
گفتم: تعریف کنی می زنم داغونت می کنما پس حواست باشه داری چی می گی
گفت: الاااااغ مرض ندارم که تعارف تیکه پاره کنم... لعنت به تو. چرا آدمو مجبور می کنی یه چیزایی رو بگه که جزء حرفای مگوئه
عصبانی بودم. 
گفتم: چرندیات تو تمومی نداره. پاشدم و کیفم رو از روی مبل برداشتم. گوشی رو برداشتم و به نگهبان برج گفتم برام آژانس بگیره. 
گفت: حرفم تموم نشد. نذاشتی. همیشه یه حرف ساده با تو تهش میشه یه جنجال بزرگ. لعنتی! 

پوزخند زدم بهش. 

اومد طرفم منو نشوند. نمی دونم شایدم پرتم کرد. 
ادامه داد: تو خیلی خوبی... انقدر که حد نداره. بزرگترین شانس زندگی من بودی. اما اشکال اساسیت اینه که اهل تحمل کردنی. هر اخلاق گند و مزخرف منو به راحتی می پذیری و براش توجیه منطقی داری. اونم چیزایی که خودمم نمی تونم بپذیرمشون... اما توی احمق به راحتی تحمل می کنی. انقدر که آدم روانش از هم می پاشه وقتی به عمقش فکر می کنه...

این گفتگوی چند سال پیش تو همین روزا بود و حالا درست تو همون حس حالا یهو همه اش مثه فیلم تو ذهنم تکرار شد... 

تجربه ها ثابت کردن کنار اومدن اختیار نیست اجباره حتی اگر از ته دل و با رغبت باشه.

پ ن.:
کاش بود؛
کاش بود.

یکی از تله فیلم هایی که قبل از تعطیلات تصمیم گرفته بود ببینم این بود:
Mistral's Daughter
(TV Mini-Series)
1984

تا اینجای کار دو تا نکته ذهنمو به خودش مشغول کرده:
1)
خشونت زن ها نسبت به هم ریشه تاریخی داره و به یک اقلیم و نژاد و قاره خلاصه نمی شه. در واقع خدا نکنه از هم خوششون نیاد، تا به خاک سیاه ننشونن همو رضایت نمی دن.
2)
اما تفاوت "از زیر صفر شروع کردن" در جامعه های مختلف قطعاً ریشه در طرز تفکر و نوع تربیت آدم ها داره. اینکه کسی -زن یا مرد فرقی نمی کنه- چندین بار تو زندگیش - چه اجتماعی و چه شخصی - شکست بخوره، اتفاقیه ممکنه برای هر کسی بیش بیاد، اما اینکه با چه کیفیت، استدلال و اعتماد به نفسی دوباره شروع کنه بحث کاملا مهم و قابل توجهیه.

پ ن.:
توصیه می کنم فیلمی رو ببنید که همه شخصیت هاش نقش اول و مستقل هستند:


#بیایم-با-هم-فیلم-ببینیم
من هیچ لذتی از حرف زدن نمی برم
بهم می گن از دماغ فیل افتاده ام و نجوشم و از موضع بالا به بقیه نگاه می کنم و (یه کم بی پرده و گستاخانه ترش) اصولاً دور از آدمیزادم.
چه می دونم... لابد سکته - مکته کردم و یه جایی یه چیزی تو مغز من از کار افتاده دیگه
یا خیلی قبل تر تو بیمارستان سرم به چایی خورده معیوب شده.
اما واقعاً اینو نمی فهمم آدم به بهانه عید مبارکی از ته آمریکا زنگ بزنه بعد کل استیج رو از پشت تلفن نقد و بررسی کنه، یعنی چی؟؟؟
اصلاً نمی فهمم این موجودات چه لذتی می برن از حرف زدن...از چی و چرا؟؟؟

دچار

هميشه فاصله اي هست
و گاهي آدمي به بي چارگي دچار و سازگار؛
گاهي تنها راه دوست داشتن فاصله است

خونه تكوني

خونه تكوني كردم
هر چي اپ درب و داغون و مصداق جاسوسي بود ديليت كردم و خلاص
يه قدم مونده تا ريست فكتوري
مي دونيد مال دنيا ارزش دلبستگي نداره
قبل از اين كه به باد بره خودت بذار بره پي كارش
فقط در اين حد خوبه كه اطلاعات آدمو بالا ببره
همين
شخصاً وبلاگم رو ترجيح مي دم
خيلي امن و دنجه