امروز کسی برام نوشت: تو وقتی ازین عشق حرف می زنی چه قدر دلنشین تر میشی
نوشتم: در واقع نوشتن من يه جور ارضاي خودخواهيه. راستش فكر مي كنم، خيلي از ماها ارزش اون چيزايي رو كه داريم نمي دونيم. سركشي مي كنيم و بالقوه موجودات خودخواه و زورگويي هستيم. حتي وقتي فكر مي كنيم كه عاشقيم، طرف رو واسه دل خودمون ... حال خوب خودمون... رابطه خاص خودمون باهاش مي خوايم نه اون چيزي كه واقعاً بوده و هست.
اما وقتي از دستشون مي ديم يه حفره بزرگ تو دلمون باز ميشه و مي فهميم كه جاش براي هميشه درد مي كنه.
به قدمت تاريخ، سالهاست از اين جوراتفاق ها ميفته و هميشه كسي فكر نمي كنه كه جدایی یا ضرورت مرگ -اسمش هر چی که هست- براي خودشم ممكنه كه پيش بياد.
اگه گاه و بي گاه ازعشق مي گم، چون منم عشق رو نمي شناختم و هنوز هم نمی شناسم. فقط الان كه دیگه اون چیزی که قبلاً بوده نيست، دلتنگيش برام مونده.
و وقتي دلتنگي يعني چيزي رو مي خواستي كه ديگه نداريش و اين همون خوددخواهيه.
پ ن.:
با کمی تغییرات