پنجشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۷

ديشب داشتم داستان حسنك وزير رو مي خوندم
اونجايي كه

"چون حسنک بیامد، خواجه برپای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، برپای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام، و بر خویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: در همه ی کارها ناتمامی"

از صبح که بیدار شدم تا الان، ده بار جمله خواجه احمد رو به خودم گفتم. ولی هنوز دلم از دست خودم صاف نشده.
دائم توي سرم تكرار مي كنم: در همه ی کارها ناتمامی

زندگاني همين است انگار
گاهي چنان ذوق زده اي
از هجوم يك اتفاق خوب...
از انعكاسِ روياي درخشان و رنگيِ قرارهايي كه پسِ همه بي قراري هايت به جانت ريخته...
گاهي چنان سبك
گاهي چنان شادمان
كه احتمال يك نامراديِ بي هوايِ ناگزير را
هرگز-هرگز
نمي دهي
و هنگامي كه آن احتمال اتفاق شد،
غافگير
كز كرده گوشه اي
به تماشايِ اين خراب
در سكوت
شكسته

سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۷

- فکر کن توی این شرایط بحرانی تحریم و فیلتر شدن گوگل و تلگرام و گرون شدن دلار و شکست عشقی و شهریه دانشگاه و مسكن و كرايه تاكسي، استقلالي هم باشی!
= حالا بعد بوقي دوباره بردين، باز پررو شدين؟؟؟

پنجشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۷

این شوخیِ نامردان است که امید می‌دهند و سپس باز پس می‌گیرند و به نومید کنندگان از تهِ دل می‌خندند

بهرام بیضایی

دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۷

برای خاطر ناصر


هنوز هم فکر می کنم، وقتی عزیزی می میره، همه اطرافیانش هم به نوعی باهاش می میرن. حداقل اون بخشی ازشون می میره که به آینده فکر می کرده و برای هر لحظه در آینده نقشه می کشیده.

این چند روز حال خوبی نداشتم. چون خاطرات خوش گذشته رو مرور می کردم و برای تمام چیزهایی که از دست داده ام، دچار اندوه بزرگی شده ام که فقط خودم چرایی و سنگینیش رو درک می کنم. 

هنوز هم فکر می کنم، مراسم ختم و تدفین ما بی رحمانه ترین، غیر منصفانه ترین و شکنجه وارترین مراسمیه که هر کسی باهاش سرو کار داره. وقتی داخل ماجرا هستیم، زیاد متوجه نمی شیم؛ اما وقتی کمی فاصله می گیریم و آدما و عکس العمل ها رو تماشا می کنیم، تازه فکر وخیال و تحلیل های شخصیمون شروع میشه.

از مراسم دیروز آقای چشم آذر چیزی هست که بی نهایت اندوهگینم می کنه. چیزی ورای غصه بزرگی که توی قلبم احساس می کنم و افسوس بی نهایتی که هر لحظه تو وجودم می بینم.

خانمش جمله ای رو به زبون آورد که ذهنمو عمیقاً درگیر کرده. گفت: *متاسفم. ناصر چشم آذر همه عشق من بود.  عمر من بود. همه لحظه های من بود. خیلی مواظبش بودم. سعی کردم قدرشو بدونم...*
شبیه زنی صحبت می کرد که کسی انگشت اتهام به سمتش گرفته باشه و متهمش کرده به چیزی و اون جلوی این همه آدم لازم دونسته که به زبون بیاره و از خودش دفاع کنه.

شاید من اشتباه می کنم و این فقط احساس من بوده. شاید چون خودم نه دقیقاً تو چنین موقعیتی، ولی تو وضعیتی قرار گرفتم که باید از خودم دفاع می کردم و فقط سکوت کردم، این چند جمله منو متاثر کرد. 

به هر حال این اتفاق هم به یکی از چرای های بی جواب من اضافه شد... به یکی از اندوه های لحظه ایم... به یک بغض بزرگ...
آدم های زیادی هستن که یا برامون اهمیت ندارن یا مرگ و نبودنشون به نوعی خوشحالمون می کنه. اما آدم هایی هستن که برای همیشه تبدیل می شن به خاطره هایی پر از حسرت و اندوه از دست دادنشون. 
آدمایی که جای نبودنشون برای همیشه درد می کنه و زخم دوری ازشون همیشه تازه می مونه.

جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۷

اعتماد

*
باب اسفنجی : اگه یه روز اعتمادی که به من 
داری رو بشکونم چی میشه؟
پاتریک : اعتماد به تو تصمیمیه که گرفتم، اما اثبات غلط بودنش به انتخاب خودته.
*

دختره تو دو ماه گذشته از شب عید به این طرف، چنان كابوسى برام ساخته که نگو و نپرس. کابوسی که هنوزم درست و درمون جمع نشده. 
اونوقت من چی کار کردم؟؟؟ قراردادشو بستم و بعد فرستادمش یه واحد دیگه. در تصمیمم همه جور احساسی دخالت داشت: خشم؛ بی اعتمادی؛ فریب خوردگی؛ تو گل موندگی؛ حال به هم خوردگی؛ اولش می خواستم فقط جلوی چشمم نباشه. اما بعدش خیلی چیزا رو رو دلم گرفتم که این بحران کمترین آسیب رو به کسی وارد کنه.

داستان از این قراره که ما در سال حدود ۵۵ تا جلسه کمیسیون داریم كه ممكنه با جلسه هاى فوق العاده و در مواقع خاص كه اتفاق هاى خاص ميفته، اين جلسه ها بيشتر هم بشه. اما حالا شما بگيريد همون ٥٥ تا. تقريبا به هر كميسيونى ١١ جلسه ميرسه. پس بايد ٥٥ تا گزارش يا صورتجلسه هم تهيه بشه.
جداى ١٢ تا صورتجلسه عقب افتاده كه من خودم تو عید نوشتم، ۱۰ صورتجلسه هم کلا نیست.
یا نوشته شده، فایلش نیست؛ یا ننوشته شده اصلا؛ یا فایل یکی رو یکی دیگه سیو شده که نیست؛ یا داده به یکی دیگه پیاده کنه و متن پیاده شده، اصلاح و تایید گرفته نشده؛ یا تشخیص داده حرفای تو جلسه به درد نمی خوردن تا صورتجلسه بشن، پس کلا ننوشتتشون؛
خلاصه یه داستانی برای هرکدومش داشت. 
یعنی از ۵۵ تا جلسه ۲۰ تا جلسه ای رو پیچونده ؛ (البته تا الان که من تو فایلاش جوریدم و درآوردمشون؛ هیچ بعید نیست بشه ۳۰ تا). با این عملکردش تو سال گذشته هیئت مدیره بدون اینکه بدونن دلیل واقعیش چیه، به این نتیجه رسیدن که بدنه کارشناسی ما ضعیفه و ۴ًنفر استخدام کنن که کارای کمیسیونا رو انجام بدن.
من آگهی دادم و چندتایی هم مصاحبه کردم اما از قضا باید بیان رو سر من بشینن از بس که جا نداریم.

حالا تو این اوضاع بلبشو، می شنوم می ره پشت سرم میگه: من باهاش مشکل شخصی دارم. می ره پیش رئیسم میشینه به هار هار گریه کردن.

من چه احساسی دارم الان؟؟؟
فقط دلم می خواد دهنشو با خاک پرکنم. اما چی کار می کنم؟؟؟ در واقع هیچی. هر روز بین دو طبقه و این همه آدم که میان و می رن، در رفت و آمدم و کلی حرف میشنوم و گاهی که چشم تو چشمش میشم، سعی می کنم نبینمش.
و همین.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۷

توقع


کاش کمی اصرار می‌کردی
کاش کمی نازم را می خریدی
کاش می‌ماندی
این روزها نگاه تو بارها به خاطرم می‌آید و چه ای‌کاش‌هایی که زیر لب زمزمه نمی‌کنم؛
چه می‌شد اگر زمین و آسمان را به هم می‌دوختی تا بمانی؟!
چه می‌شد اگر برایم استدلال می‌کردی: چرا ماندنت باید اتفاق بیفتد نه رفتنت.
می‌بینی؟؟؟
رسم این روزگار همیشه همین‌گونه است.
همیشه وقتی انگشت اشاره‌ات را به‌سوی کسی می‌گیری، حواست از چهار انگشت دیگرت پرت می‌شود.
اما کاش دستم را می‌گرفتی و مشت می‌کردی.
دلم براى  تک‌واژه‌ای از تو تنگ‌شده است؛
براى نگاهت؛
ايهام سكوتت؛
حتی پذیرش و درک و تسلیمت.
ببين چه حجم از تأثیر يك نگاه را گذاشته‌ای و رفته‌ای!!!
ببين براى فهماندن مفهوم ادراک مشترک چه حجم از خالى نُمود اجبار را برایم باقى گذاشته‌ای!!!
و من كنار جاده‌ای كه تو از آن رفته‌ای، مستأصل مانده‌ام به‌احتمال يك چراى منصفانه.
چرا؟
چرا نماندی؟
کاش کمی اصرار می‌کردی.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۷

رئیسم گفت: یه کم سیاست داشته باش و هر چی رو که احساس می کنی مستقیم به زبون نیار
گفتم: من معمولا حرف نمی زنم اما فکر می کنم، روی ماها روش رضاخانی جواب می ده. ملایم که باشی آخرش مجبوری خودت بقیه رو کول کنی و کارتم پیش ببری.
پرسید: تو چی خوندی؟
گفتم: ترجمه آلمانی.
گفت: پس همینه که خلق و خوت شبیه نازی های آلمانی شده.
ها...ها...ها
من: 😶

پ ن.:
به نظر من آدم هم می تونه سختگیر باشه هم حامی. اما به محض اینکه میفته به ندید گرفتن و ول کردن اوضاع، تنها احساسی رو که تجربه می کنه، حماقته.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۷

ديروز عصر خاله ام زنگ زده:
=كمداتو جمع كردى؟
مامان: آره تموم شد
=فرشاتو شست؟
مامان:نه هنوز
=كتاباشو چيد تو كتابخونه؟
مامان:آره
=خرت و پرتاى زمان دانشگاهشو چى؟
مامان: آره خيلياشو
=اونايى رو كه نريخته دور، نگه داشته؟
مامان: حالا ببينم مى خواد چى كار كنه
=پرده هاتو چى كار كردى؟
مامان: دادم خشك شويى شست و اوتو كرد
=آويزون نكردى هنوز؟؟؟
مامان : فردا معين آويزون مى كنه

به مامان مى گم، نه خدايى اين كارو اگه خودمون نمى كرديم، اون ميومد برامون انجام مى داد؟ اينا چيه مى پرسه خو؟؟؟
ميگه: چى بگم والا

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۷

این روزها فکر می کنم، کسی که تنبیه می کنه به اندازه کسی که تنبیه می شه، رنج می کشه.

چقدر سنگین و دردناکه که می دونی منطق برخوردت درسته اما روشت تو رو آرام نمی کنه؛ تصمیمت درسته اما چیزی به اقتدارت اضافه نمی کنه.خشمت هر لحظه به کوچکترین بهانه ای شعله می کشه و خودت بیشتر از هر کسی می سوزی.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۷

در كنار شيرها

نوشته كن فالت

پ ن.:
من كتاب رو بيشتر دوست داشتم، اما فيلم هم خوبه
نسخه زبان اصليشو بالاخره پيدا كردم😁



به دختره مى گم در مورد اتحاديه چى مى دونى؟
ميگه: هيچى
مى گم: يعنى اومدى مصاحبه جايى كه هيچى ازش نمى دونى؟
مى گه: من خيلى جاها رزومه مى فرستم؛ سه باره دارم ازتون مى پرسم تو آگهيتون چى نوشتين، جواب منو نمى دين؟
مى گم: اولش نوشتيم اتحاديه... دعوت به همكارى مى كند. مى خوايى ادامه بديم؟!!!
مى گه: نه فكر مى كنم اشتباه اومدم. تخصصم به شما نمى خوره

#همينقد_ داغون

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۷

خوددرگیری

دلم برای اون روزایی که یادداشت روزانه داشتم، تنگ شده. گاهی وقتا حتی وقتی از دست کسی عصبانی می شدم، کلی غر می زدم و فحشش می دادم، اما همه چی تو همون نوشته ها میومد و بعدش هم فروکش می کرد و تموم می شد... 

اما این دو سال آخر، به صورت موردی - هر چند روز یک بار شاید - هرچی به ذهنم رسیده، نوشتم. اما نه مثل گذشته... به مراتب مودب تر شدم... یه کم واقع گراتر ... یه کم اجتماعی تر ... کمی هم سعی می کنم خودمو جای طرف مقابل بذارم و از دید اون به ماجرا نگاه کنم ... نوشته هام هم بیشتر قالب داستان کوتاه به خودش گرفته... مقدمه و شرح و نقطه اوج و نتیجه گیری داره... کل ماجرا رو تو حداکثر 10 بند خلاصه می کنم (تازه اگه بخوام توضیحش بدم) و می بندمش. بیشتر هم سعی می کنم به شوخی بگیرمش و بهش بخندم تا اینکه جدی بگیرمش و باهاش دربیفتم. حتی گاهی هم همینقدر هم توضیح نمی دم... یه جمله اش می کنم و خلاص... جمله ای که اگه چند وقت بعدش برگردم و بخونمش، یادم نمیاد دلیل نوشتنش چی بوده.

فکرمی کنم، پیش ترها خیلی بهتر و دقیق تر اطرافمو می دیدم. آدما و رفتارهاشونو راحت تر پیش بینی و تحلیل می کردم. به طور عجیبی اون کاری رو که می خواستم، انجام بدم، همونطوری که تو ذهنم بود، انجام می دادم؛ بدون اینکه مجبور باشم به کسی جواب پس بدم. پای خوب و بدش هم می ایستادم. 
همین چند روز پیش داشتم می شمردم، تو این سالها چند تا اشتباه بد تو زندگیم انجام دادم که به خاطرش نتونم هیچوقت خودمو ببخشم... صادقانه به خودم جواب دادم که کمتر از ده تا بوده.

این چند روزه از تعطیلات تا این دو سه روزی که وسطش رفتم دفتر و یه سری برنامه ریزی های امسال رو انجام دادم، دارم از خودم می پرسم، چی تغییر کرده که احساس می کنم، یه فشار نامرئی روی من به وجود اومده؟؟؟ چه چیزی هست که فقط حسش می کنم اما نمی تونم بگم، ریشه اش دقیقاً کجاست؟؟؟

تنها چیزی که در این وضعیت به نظرم رسیده اینه: 
قبلاً مجبور نبودم چراییِ هر چی که تو ذهنم می چرخیده یا تصمیمی رو که می گرفتم یا عملی رو که به شیوه خودم انجام می دادم رو برای کسی توضیح بدم، اما الان احساس می کنم، هر تصمیمی که می گیرم، عواقبش فقط زندگی منو تحت تاثیر (نمی دونم چی جای تحت تاثیر بذارم) قرار نمی ده. احساس می کنم، محتاط شدم... یه وقتایی مستاصل حتی... خیلی به خودم می پیچم و بالا و پایینش می کنم. 
من اصولاً آدم حرف زدن و توضیح دادن نبودم... اما حالا که گاهی مجبورم استدلال و استنتاج رو برای اثبات فکرهای خودم به کار ببرم، حس می کنم، روش زندگی من یک تغییر اساسی کرده که با ذات من همخوانی نداره... انگار دارم خودمو لو می دم... بدتر اینکه زمان هایی که احساس می کنم ترسو شدم، همین موضوع بیشترعصبانیم می کنه.

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۷

دوسال پیش وقتی هنوز مدیر نبودم، با داشتن ۱۲ سال سابقه تو همین اداره، مجموعه اى از کارهای متفاوت از روابط عمومی تا اداری و هیئت مدیره زیر دستم میومد و من کوچکترین جزئیات کارهامو تو دفتر یادداشتم می نوشتم. شاید زمانی حدود یک یا دو ساعتم صرف توضیح و تحلیل روابط و موقعیت هایی می شد که به هنگام کار پیش میومد. برای همین پس و پیش اتفاق ها و کارها به خوبی تو ذهنم بود و اگر هم نیاز به یادآوری داشتم، به یادداشت های روزانه ام مراجعه می کردم. و البته اگر کسی هم از مدیرها یا مراجع ها نیاز به سابقه ای از سال های پیش پیدا می کرد یا حتی می خواست کار جدیدی رو شروع کنه، سراغ اولین کسی که میومد، بعد از رئیسم، من بودم.

چند روز قبل از عید امسال تصمیم گرفتم یه بک آپ از محتوای کامپیوترم بگیرم و یه نسخه از همه چیز رو بریزم تو لب تاپ جدیدم؛ این اواخر به دلیل اینکه دائم در حرکت از این جلسه به اون جلسه هستم، حجم کارهایی که نیاز دارم هر چند دقیقه یک بار کنترلشون کنم، روی هم تلنبار می شدن و برای انجام دادنشون استرس می گرفتم. اما خب فکر داشتن لب تاپ شاید یه بخشی از این استرس ها رو کم کنه.

اینو داشتم می گفتم، بک آپ من شامل طبقه بندی تمام اطلاعات و گزارش ها و طرح ها و ایمیل هایی میشه که تو این ۱۴ سال انجام دادم و به راحتی با حجم اطلاعاتی معقولی قابل انتقال به یه سیستم دیگه است. حالا مثلا وقتی می خوام یه گزارش مجمع در بیارم، فقط باید مشخص کنم، گزارشم شامل چه سرفصل هایی میشه.

تو این دوسال آخر یه سیستم اتوماسیون اداری رو راه اندازی کردم و همه به نوعی مجبور شدن باهاش کار کنن. حداقل برای ثبت نامه هاشون. امسال نتیجه این دو سال کار سیستمی رو به چشم دیدم. حالا به محض اینکه به گزارشی نیاز دارم، با یک گزارش ساز ظرف چند دقیقه اطلاعات میان بیرون و پرینت میشن. در شکل اجرای کار اگر تغییر ایجاد شده، اما در یک چیز نه؛ هنوز هم اگر کسی اطلاعاتی بخواد، بعد از رئیسم میاد سراغ من.

تا همین دو سه ماه پیش که یکی دو تا از جوون های جاه طلبِ تازه عضو هیئت مدیره شده، صحبت مکانیزه کردن اطلاعات رو پیش کشیدن، حتی نمی دونستن که من قبلا چنین سیستمی رو اجرا کردم و دارم تو كارهاى جاريشون استفاده مى كنم. انتظار داشتن که فكرشون با کلی به به و چه چه مورد تشویق و تقدیر قرار بگیره. از وقتی که فهمیدن پایه کار و ثبت و ضبط اطلاعات انجام شده و ديگه چيزى به اسم بايگانى فيزيكى وجود نداره، اومدن روی موضوع اپلیکیشن تمرکز کردن؛ اینجا هم يك اتفاقی که افتاد، این بود با شرکت پشتیبان از ابتدا صحبت داشتيم و نسخه تحت وب و اپلیکیشن پيش بينى شده بود؛ درست در وقتی كه نیاز به استفاده اش برای هیئت مدیره پیش اومد، اونو با تمام امکاناتش رو کردیم.

اما چه اتفاقی بعدش افتاد؟
اون يكى - دو نفری که دنبال تغییر و تحول و سفت کردن جای پای خودشون بودن، از این نوع عملکرد خوششون که نیومد هیچ، شروع کردن به ایراد گیری و بهانه گرفتن و هر روز چیز جدیدی رو به این داستان اضافه کردن. به خیال خودشون دست گذاشتن رو نقطه ضعف های کارشناسی و اطلاعاتی سازمان؛ در واقع وقتی دیدن یک مجموعه ای قبل از خودشون به این موضوع فکر کرده و یه بخشی از راه رو رفتن، به جای تشویق کردن رسیدن به متلک پروندن که این سازمان چارت نداره و همه چیز تحت کنترل و نظارت یه نفره و بقیه که کار نمی کنن و فقط اجرا کننده صرف هستن و از این داستانا.

اینو می خواستم بگم:
در سازمان ها و اداره ها دو دسته آدم می بینیم. یه گروه که محیط کار براشون جاییه که وقتشونو بگذرونن تا شب بشه تازه برن سر وقت زندگیشون. یک گروه دیگه کار رو بخشی از زندگیشون می دونن. رشد می کنن، براش تلاش می کنن؛ به گذشته شون که نگاه می کنن، از کارشون لذت می برن.
عملکرد گروه دوم اگر چه رضایت شخصی و عمومی رو به همراه داره، اما خودش بزرگترین مشکل رو برای سازمان ایجاد می کنه. مشکل «معیار مقایسه».
این گروه دوم در طولانی مدت تبدیل می شن به معیار مقایسه با گروه اول و باید پاسخگوی هر چرا و چگونه ای که ریشه و علتش در عملکرد گروه اول قرار داره، باشن. حتى اون كارايى كه نمى كنن.

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۷

مدرسه که می رفتم چهارده فروردین برام عذاب بود. درد اینکه خودت درس نخون بودی به کنار، گیر معلم های عقده ای هم که میفتادی، دیگه شکنجه بود.

اما امروز ساعت ۷/۵ دفتر بودم. 
گزارش ۲۲ ساعت کارمو تو تعطیلات پرینت گرفتم... شامل ۵ تا آیین نامه... نه تا صورتجلسه عقب افتاده کارمند دروغگو و متقلبم (که به وقتش حسابشو می رسم)... تقویم جلسه های امسال تا اخر سال... قراردادهای جدید بچه ها... برنامه ریزی برای تغییرات شغلی و مسئولیت های امسال
ساعت ۸/۵ رفتم بالا کارتمو زدم و نشستم به چک کردن سایت های خبری و نامه ها و چند تا مصاحبه كاري و تا ساعت ۱۰ که رئیسم اومد، یه سری آت و آشغال رو هم از بایگانی ریختم بیرون...و بعدم نشستيم آيين نامه ها رو اديت كرديم دو تايي.

نمي دونم چي ميشد اگه اون سال ها يكي پيدا مي شد و جاي جبر و مثلثات و كلي درس هاي بي ربط و با ربط بهمون كمي اعتماد به نفس مي داد!!!
به اون سال ها كه فكر مي كنم، دلم نمي خواد حتي احتمال تكرارش هم به ذهنم بياد... 
اما اين سال ها كه بزرگ تر و پيرتر شدم، احساس بهتري دارم. اينكه فكر مي كنم و از فكري كه دارم، دفاع مي كنم و شنيده مي شم.

پ ن.:
به رئيسم مي گم، منو يه سيزده روز ديگه تعطيل كن، بشينم خونه سه چهارتا آيين نامه ديگه رو هم بنويسم.

خودش

اتفاقا آدم تو زندگیش دقیقا یه چیزو خیلی خوب می دونه:
اینکه داره تاوان کدوم بی راهه رفتنشو تو زندگی پس می ده.

مگه میشه که ندونه؟؟؟ آدم جلوی خودش که نمی تونه بازی کنه. دقیقا موقعی که داره تو چشمای خودش تو آیینه نگاه می کنه، خود واقعیشو با بی رحمی میاره جلوی چشماش. فاجعه تمام عیارش هم اونجاست که خودشو یه جوری بالا بیاره که نتونه توجیه منطقیش رو به احساس شکستش چیره کنه.

تو زندگی یه وقتایی هست دل آدم یه جایی گیر کرده و نتونسته خودشو از حسرت نشدنش خلاص کنه. یعنی دقیقا اونجاهایی که منفعت طلبی رو جای منطق به خودش قالب کرده... 
سال های بعد برای خلاصی از اون حسرت خفه کننده باید خودشو عادت بده به هیچی فکر نکردن و هیچیو ندیدن...

یکشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۷

يه نفر از فيلتر شدن تلگرام عميقاً خوشحال باشه، اون منم.
ديگه مجبورن مثل آدم نامه ها و درخواست هاشونو بنويسن و فكس يا ايميل كنن نه اينكه تِپ عكس بندازن و زرتى ول كنن تو گوشى مردم يا وُيس بفرستن دم به دقيقه و نصفه شب حتى

پ ن.: 
البته اينم بگم يك دليل كه مديراى اين دوره از من خوششون نمياد، اينه كه يا شماره موبايلمو ندادم بهشون، يا اگه دادم، يه مدت بلاك بودن تا ياد بگيرن، نمى شه گوشه خيابون وايستاد و نفت و فرآورده هاى نفتي معامله كرد. 
عميقاً متوچكريم. شخصاً دود سفيد رو روش موثرترى مى دانم. همچنين، اين روش از رشد آلزايمر هم جلوگيرى مى كنه.

جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۷

می دونی؟ فکر می کنم افسردگی زمان تولده

Danny Collins 2015

پ ن.:
فکر می کنم این حرف واقعیت داره. در واقع تو وضیعت الان خودم فکر می کنم که واقعیت داره.
این حالت رو می شناسم. بیشتر موقعی سراغ آدم میاد که نمی دونی با این همه شهرت و موفقیت چه خاکی تو سرت بریزی.

‏People I Know


یه نفر داشت در مورد کمک به چند نفر صحبت می کرد

داشت می گفت مردم (بعضیاشون البته) چشم ندارن ببینن که تو به چیزی غیر از اونا فکر کنی؛ به محض اینکه متوجه بشن که اولویتت نیستن، شروع می کنن به زیر آب زنی و فضولی و تجسس...
بهش گفتم، می خوای کمک کنی، کمک کن، اما درگیرشون نشو. دلسوزی و درگیر شدن شروع شکستن آدمه. اونوقت دیگه قدرتی نداری که بخوای ازش استفاده کنی.



بعد یاد فیلمی افتادم که جزو معدود فیلمایی بود که این اواخر دیدم و هنوز باهاش درگیرم. 
یه دیالوگی داره که خیلی وقته تو مناسبات شخصی و اجتماعیم بهش رسیدم؛ گاهی فکر می کنم، آدم تا چیزی رو با همه وجودش درک نکنه، نمی فهمتش...اما وقتی که فهمید یا بهتر بگم درک کرد...
قطعا دیگه اون آدم قبلی نیست.



"بدترین چیز در دنیا اینه که زیادی بدونی، بهتره که سعی کنی آدم ضعیفی باشی؛ اینطوری خیلی بهتره"


چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۷

جایی ابتدای فیلم مستند «در جستجوی ریچارد» آل پاچینو با جوانی صحبت می کنه . بعد ازش می پرسه، در مورد شکسپیر چی می دونی؟ پسر جواب می ده، یک بانکی در انگلستان هست که از عکس شکسپیر به عنوان هولوگرام آی دی روی کارت های بانکی استفاده کردند. آل پاچینو ازش می پرسه: در مورد شکسپیر چی فکر می کنی؟ پسر جواب می ده:

He’s a great export.


Looking for Richard 1996
Director: Al Pacino
یکی از دوستام یه جایی نوشته بود:
من دلم روشن است ؛ روزی از راه می رسد و ما برای یک روز هم که شده ، آنچنان که باید زندگی می کنیم.

نوشتم: 
به نظرم تو هم مثل من یه منقل گذاشتی اون ته مها که ذغال هاش داره از گل گرفتگی خارج میشن. ولی واقعیت اینه که جدای تاثیر ذغال خوب، اکسیژن هم باید بهشون برسه جانم

سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۷

چیزی به اسم حقیقت در قانون وجود نداره. همه دروغ می گن.
دنبالش نگرد! پیداش نمی کنی.

Misconduct 2016

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۷

اهل سریال دیدن نیستم؛ اونم سریال های فصلی و طولانی
اما این یکی فرق می کرد؛ کاملا فرق می کرد.

کنجکاو شدم که ببینم وقتی آل پاچینو حاضر می شه تو چند اپیزود از یه فصل یه سریال بازی کنه، یعنی چی؟؟؟!!!

کل بازیش شاید یک ساعت در شش قسمت هم نباشه، اما نمیشه از زل زدن بهش دست برداشت؛

تو یه صحنه ای دکتر داره سعی می کنه بیماریشو بهش توضیح بده. تو همین حال اونم داره لباس می پوشه و گوش می ده و دوباره دور خودش می چرخه و خرت و پرتاشو جمع می کنه و دوباره گوش میده...

و بعد تو لحظه ای که مطمئن میشه همه چیز تکمیله:
همه اون چیزی رو که هست با قدرت تمام و با دلایل و منطق بی نقصش و با جمله هایی صریح و ساده انکار می کنه. 
دقیقا همون کاری همه ماها حتما در طول زندگیمون ( محصوصا برهه ها حساس) مرتکبش می شیم. و البته در همین مواقع تنها چیزی برامون اهمیت داره، تاثیر در باور طرف مقابلمونه نه اون چیزی که واقعا هستیم.

و چقدر این سکانس زیباست!!!

و نکته مهم: این کار موقعی ساخته شده که باید پیامی رو به تاثیرگذارترین شکل ممکن به جامعه می دادن؛ پیامی در این حد: مواظب باشید!!!

Angels in America 2003

پ ن.:
به ندرت کسی رو دیدم که یک حرکت بدن یا صورتش انقدر درگیرم کنه.
ولی این موجود ، موجود غریبه  



با هم قهر بودیم. یعنی من مدت ها بود که باهاش حرف نمی زدم. پیام می داد... زنگ می زد... اما جواب نمی دادم. آخرین بار که منو گذاشت و رفت قسم خوردم که طوری بشه که برای همیشه بره.
به خودم قبولوندم که موندن بهانه می خواد نه رفتن.

سال تحویل ساعت دوی نیمه شب بود. به عادت هر سال خودمو از شر مزخرفات تلویزیون و عکس و ژست های آب - دوغ خیاری و لبخندای زورکی راحت کرده بودم و داشتم سعی می کردم بخوابم.
یهو دیدم شماره اش افتاد رو گوشیم. اسمشو دیلیت کرده بودم؛ اما شماره اش رو می شناختم. 
نمی دونم چی شد که جواب دادم.
گاهي يك سلام ساده تمام سدهاي ذهني آدمو ميريزه پايين؛ گاهی یک سلام ساده همه چیو از یاد آدم می بره. همه دلخوریا رو... همه اون چیزایی که پر از خشم و ناامیدیت کرده بودن.
بهم گفت آرزو می کنه اوضاع درست بشه و با هم و کنار هم بمونیم. گفت یه نامه برات می نویسم و همه چیزو توضیح می دم...وقتی باهات حرف می زنم، همه چیز یادم می ره اما چیزایی هست که تو باید بدونی...

هیچوقت چنین نامه ای به دستم نرسید...
فرصت نشد.

الان سه سال از اون سال گذشته و تو این سه سال هر بار به خودم می گم، حرفای مهم رو هم با خودش برد.
کسی چه می دونه چی قراره واسه آدم پیش بیاد. اما فکر می کنم، بهتره حرفامونو در هر شرایطی به هم بگیم قبل از اینکه زمان رو از دست بدیم.
می دونی؟ فکر می کنم افسردگی زمان تولده

Danny Collins 2015



پ ن.:
فکر می کنم این حرف واقعیت داره. در واقع تو وضیعت الان خودم فکر می کنم که واقعیت داره. 
این حالت رو می شناسم. بیشتر موقعی سراغ آدم میاد که نمی دونی با این همه شهرت و موفقیت چه خاکی تو سرت بریزی.

چند روزه دل و دماغ ندارم
خودمو با کار و نوشتن و خوندن مشغول کردم
امروز که دیگه رکورد زدم. از ساعت ۲ تا ۱۰/۵ یه نفس نوشتم.
صدای مامان خانم آخرش در اومد. که این چه وضعشه آخه؟!!! گفتم اگه برات تعریف هم بکنم، متوجه نمیشی چقدر احساس بدی دارم.

مامان خانم نظرش اینه که دم سال تحویل هر کاری بکنیم، تا تهش همون طوری می ریم جلو. 
جالبه من پارسال خواب بودم و سر همین چند روز باهام قهر بود. امسال بهم گفت تا ته سال پای این کامپیوتر نشستی و خودتو آخرش فلج می کنی رو این صندلی.

دروغ چرا؟ دوبار هم از جام بلند شدم رفتم دم پنجره که ببینم این همه صدای تق و توق و دامب و دومب از کجاست که هیچی ندیدم. فقط صدا بود.

مطمئن نیستم این حالت خماری مال این داستان نوروز و تعطیلات و دید و بازدیدای مسخره واحمقانه اش باشه یا عصبانیت این چند روز آخر که همینطوری کش اومده و رسیده به خرخره ام.

گاهی به خودم می گم، مشکل تو درد بی دردیه؛ هیچ مشکل بزرگ و حل نشدنی تو زندگیت نداری ولی خوشحال هم نیستی؛
لااقل تکلیفتو با خودت مشخص کن که بفهمی اصلا چه مرگته و چی می خوای از جون خودت که انقد به این بدبخت گیر می دی
A casual stroll through the lunatic asylum shows that faith does not prove anything.

F. Nietzsche


یک گردش کوتاه در تیمارستان نشان میدهد که ایمان چیزی را ثابت نمیکند.

فريدريش نيچه

جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۷

از ماست که بر ماست


چهار-پنج سال پيش وقتي اولين زمزمه هاي خليج عربي داشت بالا مي گرفت،‌ من از طرف يكي از مديرانم كه اون موقع عضو هيات نمايندگان اتاق بازرگاني تهران بود، ايميلي دريافت كردم با اين مضمون كه ما ايراني ها فقط بلديم به چيزهايي كه داريم و براي داشتنش زحمت نكشيديم، افتخار كنيم و وقتي هم كه از دستشون مي ديم، با يه تظاهرات و نهايتش يه تق و توق و چهار-پنج تا پرچم سوزوندن و كلي هوار كشيدن جلوي اين سفارت و اون سفارت سر و ته قضيه رو هم به هم مي آريم. اما -همين ما_وقتي مي خوايم يه امضا جمع كنيم،‌ بايد به التماس و زاري بيفتيم. موضوع، تغيير اسم خليج فارس در گوگل بود كه اون روزا بحث داغي بود. يادمه اون موقع حدود يك ميليون امضاء لازم بود كه گوگل بي خيال خليج عربي بشه.
من در جواب اون آقا كه اون موقع رئيسم هم بود، نوشتم كه آقاي دكتر ظاهراً ما براي انجام هر كاري كه حالت گروهي و ملي داره، بايد به التماس بيفتيم و اين چيز غريبي نيست، ولي من يه پيشنهاد بهتر هم دارم و فكر مي كنم كه شما مي تونيد تو جلساتي كه با مسئولين در اتاق تهران بر گزار مي كنيد اونو مطرح كنيد.
پيشنهاد من اين بود: فقط كافيه اسم خيابان ظفر يا همون دستگردي رو بكنيم خليج فارس؛ اونوقت امارات متحده عربي مجبوره رو تمام مكاتبات رسمي اش و وب سايتش اسم خليج فارس رو تكرار كنه. اونقدر تكرار كنه از حفظ بشه.
بعداً نمي دونم چي شد كه من پيشنهاد خودم رو بارها و بارها از زبان هاي مختلف و حتي مكتوب در ايميل ها گروهي ياهو و جيميل شنيدم و خوندم؛ اما مي بينم هنوز بعد از چهار-پنج سال داريم التماس مي كنيم كه امضا جمع كنيم. و هنوزم تعطیلاتی که پیش میاد اولین و کم خرج ترین جایی که به ذهنمون میرسه، همونجاست.

:((

پ ن.:
1)
نظر این روزای شادمهردر مورد تحریم کنسرتش تو امارات منو یاد این یادداشت قدیمی خودم انداخت؛
ماها معمولاً خیلی خوب حرف می زنیم، اما پای عمل که میشه، واقعاً چند نفرمون، پای حرفمون می مونیم؟؟؟!!!
2)
این یادداشت مال 5 سال پیشه.

احساس حماقت


تلفنم رو خاموش كردم كه كسى بهم زنگ نزنه و پيغامى هم نده؛

از ديد مامان خانم تبديل شدم به يك مردم گريز واقعى كه چون الان تعطيلاته بايد صبر كنه تا اولين فرصت بفرستتم روان درمانى؛

پيشتر ها وقتى چيزى ناراحتم مى كرد، يه مدت گريه مى كردم و خلاص؛ الان ولي فرق كرده اوضاع. الان وقتى چيزى ناراحت يا خشمگينم مى كنه، سكوت مى كنم. 
راستش اين حالت دردسر كمترى داره؛ آيروريزى كمترى هم به بار مياره. اما نمى دونم چرا بعضيا مثل مامان خانم فكر مى كنن اين حالت ترسناكه.

خلاصه اينكه اين اوضاع دوره اى داره كم كم از بين مى ره. دارم بر مى گردم به دنياى آدم ها. می نویسم؛ فیلم می بینم و قراره چند تا کتاب خوب بخونم.

تو اين يك ماه اخير از چندتا بچه پولدار بی تربیت متلك هاي بدى تو جلسه هاى رسمى شنيدم كه به خاطر طبقه كارى ام نتونستم اونطورى كه بايد جوابشونو بدم و از خجالتشون دربيام؛ 
در واقع هدف اين متلك ها هم خود من نبودم؛ اما عملكردم در هر صورت احمقانه بوده... حمايتم از آدماى بى انگيزه و پرتوقع دور و برم احمقانه بوده. اونم فقط به خاطر اينكه فكر مى كردم تو اوضاع لنجن مال فعلى جامعه شايد كمى احساس امنيت بتونه کمی مقتصدانه و کمی نجات بخش باشه.
كارى كه هيچوقت كسى براى ما دهه پنجاهى ها (حداقل اونایی که من میشناسم) نكرده. ماها اگه به جايى رسيديم خودمون كرديم و اگه نرسیدیم هم خودمون کردیم. و اینو در هر صورت پذیرفتیم.

نيستين كه ببينين كسى كه بيشترين سهم رو تو ايجاد اين وضعيت سكوت اونم تو بحران روزای آخر سال و بلاتکلیفی روزای ایتدای سال برام داشته، هرروز چه پيام هايى كه واسم مى فرسته تو تلگرام. 
چه فايده داره دهنمو باز كنم و اون چيزى كه فكر مى كنم رو بريزم بيرون. واقعا مى فهمه؟؟؟ 

پ ن.:
اینا تو پچ پچه هاشون چیزایی رو می گن که من تو واقعیت زندگیم حتی بهشون فکر هم نمی کنم؛
اینکه من کار کردن رو تو زندگیم یه اصل قرار دادم فقط به خاطر اینکه فراموش کنم که یه دختر تهرونی ترشیده ام، چیزی نیس که واقعا برام مهم باشه، اما شنیدنش ناراحتم می کنه.

امثال همینا وقتی وظایفی رو که براشون تعیین کردم و انجام ندادن و مچشونو یه جایی گرفتم که راه در رو ندارن، اولین چیزی که به ذهنشون می رسه اینه که الان بهانه داره که تمام عقده های زندگیشو خالی کنه سرم. 
مامان خانم حق داره؛ سکوت من راه رو برای خیال بافی و پچ پچه باز می کنه. 
من باید همه اون چیزی که ناراحتم کرده و تو ذهنم می گذره، بریزم بیرون. یا نه، یه کار بهتر؛ دست از حمایت کردنشون بردارم.

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۷

مسئله بزرگ زندگی خیلی از ما اینه که « ما » مسئول رخداد بسیاری از این اتفاق های درک نشدنی زندگیمون نیستیم. 
‎ما فقط تو مسیر اونا قرار گرفتیم ؛
‎اینجاست که اگه نتونیم ضرورت (یا بهتر بگم اجبار) بودن خودمونو تو اون وضعیت درک کنیم، هرگز هم نمی پذیریم که این ماییم که باید برای چگونه روبه رو شدن با اون اتفاق ها «و زنده موندن و ادامه دادن » راه حل بسازیم.
دقت کردین امشب یک ساعتمون گم شد
یهو از دوازده پریدیم رو یک
🤭
دیشبم که سه چهار ساعتمون معلوم نبود با خودش چند چنده
اسفنده یا فروردین

چه وعضیه اصلا

چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۷

آدما وقتى پير مى شن، حوصله خودشونم به زور دارن؛ چه برسه ديگرانو
بايد با خودم روراست باشم
تو اين سه سال آخر يه چيزو خوب فهميدم؛ اينكه:
وقتى تاثير وجودت روى اتفاق هاى زندگيت چيزى شبيه تاثير باد روى سطح يه درياچه متروكه و هرلحظه ممكنه سر و كله چيزى از بيرون پيدا بشه و تو و شرايطتت رو يك جا به هم بريزه، پس بهتره كاريو بكنى كه تو يك لحظه مى خواى انجامش بدى. و خودتم درگير خوب و بدش نكنى.

بعد از اين همه سال براى اولين بار يك "نه" ى محكم به عيد ديدنى نوروز گفتم و خودمو خلاص كردم. تو آيينه به خودم نگاه كردم و گفتم:
" كاريو كه فكر مى كنى درسته انجام بده. به خودت فرصت بده برگردى به دنياى آدم ها... الان تنها چيزى كه ازت مونده، همين چشم هاى بي درخششه كه يه روزى همه دنيا رو با سختياش زيبا مي ديد و حالا ديگه نه".

والبته اين" نه گفتن" صد البته تبعات خواهد داشت چون من زشتى شكستن شان خانواده رو اصلاً نفهميدم؛ اصلاً!!!
نه اينكه اين نفهميدن مال الان باشه ها!!! نه؛ اين نفهميدن مال همون وقتاييه كه زورشون به من مى رسيد وگرنه الان فقط نشون دادم كه نفهميدم... كه به توپ و تشر و اخم و تخم و نهايتاً اتهام نافهميدگى ختم شد.

خيلى وقته به اين نتيجه رسيدم، وقتى كه آدم حالش خوب نيس، حداقل مي تونه زير بار فشار و اجبار ديگران نره... (يه مدت گم و گور بشه حتى) اين تنها كاريه كه مى تونه واسه حال خودش بكنه. البته اگه بتونه.

دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۶


برای تغییر ذائقه جانورای روانی خوبه؛
مخصوصاً برای همانندهای لهی (مثل من) که بدجور افتادن رو اون دنده لج و تمام روز به زمین و زمان فحش دادن و سر آخر چون که نمی خواستن به هیچی فکر کنن، نشستن به فیلم دیدن؛
و در نهایت هم شوک شدن از کشف شبانه شون

و ن.:
خاص، نادر و با نمک بود و البته به نظرم هیچکدوم ندیده باشینش
و تصورشم نمی کنین
که چنین کاری از آل پاچینو حتی وجود داره

درواقع از ته اینترنت درش آوردم😁


آخر سال که میشه هیشکی اعصاب نداره
از هر کسی هم بپرسی: «چه مرگته؟»، نمی دونه چه مرگشه. ولی می دونه قطعا یه مرگش هست

پارسال سر رنگ کردن تخم مرغ ها مامان خانم باهام قهر کرد
چون همون موقع که بهم گفت، حال نداشتم بشینم پای تخم مرغ ها و کاغذ کشی بچسبونم بهشون.

امروز از عصری که اومدم گیر داده می گه بیا موهاتو رنگ کن
می گم گیر نده؛ حال ندارم
بذار یه موقع که حالش باشه.
کلی غرولند کرده سر اون
کلی سر اینکه تو چرا کاراتو برداشتی و آوردی خونه
کلی سر اینکه بیا لباس زمستونیاتو جمع کن و لباسایی رو هم نمی پوشی، بریز بیرون جای من باز بشه.
بهش می گم، مگه قرار نیس چند روز دیگه بریم میز کامپیوتر و کمد و کتابخونه بگیریم؛ بذار همشو همون موقع جا به جا کنیم یهو
ظاهرا رضایت داد😌

نمی فهمم این همه عجله و بدو زود باش رو؛
خب که چی اصلا؟؟؟
قراره مگه چی بشه انقد همه رو مخ همن؟؟!!!

یعنی من هرسال سر نوروز عزا می گیرم تا تموم بشه و برگردم سر زندگی روتین و بی سروصدای خودم.
دق دل منم که یکی دو تا نیس آخه😞
🔹خونه تکونی اونم وقتی همه چیز تمیز و مرتبه
🔹خالی کردن کمد و کشوهای لباس های تابستونی و زمستونی
🔹عید دیدنی های زورکی و از روی عادت
و هزار تا کوفت کاری دیگه...

پ ن.:
از دیروز تا حالا این شرکت قیری ها زورشون به بورس سر خوراک وکیوم باتومشون نرسیده، ما (منو) رو رسما آسفالت کردن. 
انگار با غلتک از روم رد شده باشن. همینقد له... 
بعد مامان خانم داره سر تخم مرغ و سفره هفت سین با من چک چونه می زنه

عمله بِپّا


بچه تهرونى كه باشى دم رفتن جاى چراغ ها و جعبه مينياتوري ساختمونو نشونت ميدن؛ شيلنگ جديد حياط رو مى ذارن پشت در اتاقت؛ قبض هاى آب و برق و شارژ ساختمونم مى چسبونن رو تخته وايت بورد و روش مى نويسن: "يادت نره!!!"؛ يه دونه از همه كليدا رو هم دسته مي كنن و ميذارن كف دستت؛ ليست همه كاراى نكرده و صورتجلسه هاى ننوشته شونم مى چسبونن به شيشه مونيتورت و تو تلگرام مي نويسن:
اگه تونستى بيا دفتر يه سر بزن!
وقت نكردى جمعشون كنى، خودم انجامش مى دم!
ماشين تو پاركينگ رو هم استارت بدن باترى خالى نكنه!
اومديم، قراردادامونم رو ميزمون باشه!

همينقد بدبخت
همينقد بدنام

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۶

بعضى آدما هستن كه اگه دنيا رو هم بهشون بدى، براشون كمه و بازم ازت توقع دارن؛
اما همين ها دقيقاً هميشه كاراى نيمه تموم و كسرياشونو برات به ارث مي ذارن
برادرم به یه بهانه ای اومد تو اتاق؛ یه نگاه به مونیتورم کرد و گفت: زدی تو کار آل پاچینو؟؟؟!!!
خودمو زدم به نشنیدن.

امروز سه تا از آخرین فیلماشو دیدم
وسطشم کلی کار دیگه هم کردم
ولی راستش اگه آل پاچینو نبود، هرگز نمی نشستم پای این حجم خشونت و بی نظمی
تو گیج و ویجی خودم داشتم فکر می کردم، خاصیت غبار کرفته و نامطمئن دنیای امروز کم کم داره تصویر زیبای گذشته ها ر‌و کمرنگ می کنه.

خوددرگیری

بچه كه بودم يكى از تفريحاتم اين بود كه بشينم يه گوشه اى و دست خط يكيو بذارم جلوم و از روش بنويسم... بهتر بگم از روش نقاشى كنم. 
بعد جاهایی رو هم که فکر می کردم، یه خط شکسته یا یه نقطه ناقص، نقاشی منو خراب کرده، اصلاح می کردم... (البته جداى مواقعى كه به صورت نامحسوس آتيش مى سوزوندم و معمولاً كسى هم نمى فهميد و اگر هم مى فهميد، باور نمى كرد كه زير سر اين دخترك بداخلاق و ناسازگار با جمع باشه) 

بعد ها که خوندن و نوشتن یاد گرفتم، بچه های مدرسه متن های درب و داغونشونو می دادن به من که قبل از زنگ انشا اصلاح کنم و بخونن و نمره بگیرن...جعل امضای مامان و بابام هم یکی از مهارت های همون موقع های من بود.
😁

(البته الان سگ درونم نمی ذاره یه ذره از قانون تخطی کنم... چه دروغ باشه... چه وسوسه خلاف و سوسه اومدن؛ تا جایی هم که زورم برسه، بقیه رو هم وادار به همینکار می کنم) 

امروز بعد از يه هفته داشتم، پيشنويس نامه اى رو كه مدير روابط عمومى مون براى اتاق ايران نوشته بود، مى خوندم...رئيسم گفته بود، بخونمش و نظرمو كنارش يادداشت كنم.
راستش تو اين هفته - به خصوص بعد از اون جلسه هيئت مديره كذايى- مغزم شلوغ بود و به عبارتی قاطی کرده بود... کلی سوال و خشم فروخورده ریخته بود توش که نمی تونستم تو این اوضاع داغون رو نامهه تمرکز کنم. (درستش اینه که حالشو نداشتم)؛ نه اينكه نخوام روش كار كنم، نه... فقط هروقت به نامهه فکر می کردم، به خودم می گفتم، نامه روابط عمومی رو هم من باید چک کنم؟؟؟ به من چه اصلا؟؟؟
من یه عادتی رو مخی دارم... اگه یه کاری ۱۰۰ مرحله داشته باشه، من ۹۹/۵ مرحله بهش فکر می کنم و تو نیم مرحله انجامش می دم. تو این سال ها هیچوقت این عادت تغییر نکرده...اینه که کارای بی برنامه قبلی من همیشه بیشتر از حد معمول طول می کشه، و کارهای با برنامه ام حداقل دو سه روز قبل از زمانی که براش تعیین کردم، تموم میشه.
اینم بگم ها! سوتی و اشکال تو این روش حداقله. همیشه زمان کافی برای جابه جا کردن دارم.
اما این موضوع رو فقط کسایی که از نزدیک با من کار می کنن، می دونن و تا حد زیادی هم قبولش کردن؛ اما خب یه داستانایی هم دارم سر همین عادتم. 
مثلا یکی از درگیری های اخیر من با هیئت مدیره جدید اینه که من کاراشونو با فاصله و مکث زیادی انجام می دم که همینو گذاشتن به حساب بی لیاقتی و وقت کشی و مقاومت سیستماتیک من.
اصلا چی شد که اینا رو نوشتم؟؟؟
هیچی... نامه رو در واقع از اول نوشتم و با سه تا نامه دیگه خودم یه جا فرستادم برای رئیسم. به نظرم یادش نیاد، مدیر روابط عمومیش اصلا چی نوشته بود که الان شده این.
الان داشتم به خودم نق می زدم که:
کل این کار نیمساعت وقتتو گرفته؛ می مردی زودتر انجامش می دادی و خلاص می شدی؟؟؟😡😠

جوابم این بود: من باید برای کارهام چک لیست درست کنم؛ نمی تونم خارج از چک لیست و برنامه قبلی کاری رو به عهده بگیرم که زمانی براش تعریف نکردم. بفهم!!!🤨😶
خدا رو شکر این 15 روز آخر سال تموم شد
دیگه هرکی هرکیو خواست سر اين سررسيد دوزاري ها داغون کنه، کرده
و هرکی چشم و چال هر کیو هم که خواسته در بیاره، در آورده؛
از فردا صبح منتظر اس ام اس های تبریک کپی نشده و دست اول ملت حماسه ساز و ماچ محور خواهیم بود.
مي دونيد معمولي بودن خيلي كار سختيه و اينكه سعي كنيد كه يه آدم معمولي باشيد، از اون هم سخت تره. آدم معموليا خوبن، قابل اعتمادن، رفيقن حتي؛ اما عموما كسالت بارن... جذابيت ندارن... آدما فقط زماني سراغ آدم معموليا ميان كه از همه جا واموندن... فقط زماني سراغشون ميان كه ديگه گوشي براي شنيدن و فهميدن حرفا و درددلشون براشون نمونده... آدم معمولیا خودشونن؛ به ندرت پیش میاد کسی برای خاطر خودشون بخوادشون.

چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۶

امروز به یکی از مدیرا صبح زنگ زدم برای یه کاری
پیگیریی که انجام دادم براش توضیح دادم 
بعد دیگه می خواستم خدافظی کنم، ازم پرسید، خوبی؟
(داشت به جر و بحثاى هيئت مديره اشاره مى كرد)
گفتم: خوبم.
گفت: صدات که اینو نمی گه.
گفتم: راستش من اصولاً عادت دارم بزنم، عادت ندارم بخورم.
مواقعی که مجبورم خانم بمونم و جلوی خودمو بگیرم، نتیجه اش میشه همین که می بینین

پ ن.:
حرف من خیلی جدی بود؛ ولی مُرد گمونم از خنده؛ فقط گفت: درست ميشه... درست ميشه

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

ديشب حال دو نفر رو تو جلسه هيئت مديره جلوى بقيه شون گرفتم.
انگار تا صبح جلز و ولز كرده باشن، امروز صبح يكيشون زنگ زده بود به رئيسم؛ 
داشت چوقولى منو مى كرد كه چرا تو جلسه رسمى جواب منو داده. منم براى كارى رفتم تو اتاقش و شنيدم رئيسمم برگشت بهش گفت :تو از حرفى كه تو يه مورد مشورتى بهت گفته ، شاهد گرفتى براى يه مورد مديريتى. اونم جلوى جمع گفت، من اينو نگفتم. شماها يه مسيرى رو شروع كردين از تحقير پرسنل و بى كفايت نشون دادنشون تا الان كه مى خوايين حذفشون كنين و آدماى خودتونو بيارين. اين كاملا آشكاره.

ديگه بقيه شو گوش ندادم. من چيزايى رو مى دونم كه نبايد بدونم و چون زياد مى دونم، كار دست خودم دادم.

اين دومين باريه كه من و عملكردم تو جلسه رسمى مورد حمله قرار مى گيره. من تا الان كاملا با مدرك و سند جلو رفتم و نمى تونن حرفى بهم نسبت بدن كه جوابى براش نداشته باشم. همه شونم اينو مى دونن كه كى داره اين موج رو هدايت مى كنه.

منتهى اين تلگرام و حساسيت و تاكيد من رو ناامن بودنش انگار بیشتر كار دستم داده. بهشون تو جلسه هفته قبل گفتم كه شماها پياماى خصوصي كانال هيئت مديره رو مى فرستين بيرون و چيزى رو كه بايد ١٠-١٢ نفر ببينن، يهو ٦٠-٧٠ نفر مي بينن. 

همين حرف من ديشب ساعت ١١/٥ شب تبديل شد به پيامى از طرف گربه دزده ؛ ديدم اون يكى كه بهش برخورده بود، نوشته:
"اين كانال خصوصى هيئت مديره است و پرسنل دبيرخانه حذف بشوند تا امنيت كانال بالا برود."

هفته پيش سر اين بحثا بغضم تركيد و گريه كردم ؛
اين هفته ولى يه جورى جواب دادم كه تا يه جاى طرف "بد" سوخت.
هفته ديگه به نظرم به گيس و گيس كشى برسيم.

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۶

استراتژى نخواستن

تو يه جلسه دوساعت و نيمىِ رسمى نشسته بودم و دقيق گوش مى دادم؛ يه جاهايى هم يه چيزايى رو يادداشت مى كردم.
چاره اى نبود.
نمى شد، در رفت.

گاهى وسط جر و بحث ها - همون وقتا كه كسى حواسش نبود - به صورت هاشون نگاه مى كردم.
همه شون حق به جانب 
همه شون تو لاك دفاعى

از جلسه كه بيرون اومدم به يه چيز فكر مى كردم:
دولتيه تو ذهنش به خصوصيه ميگه قاچاقچى و سعى مى كنه گاف نده دستش؛
خصوصيه تو دلش به دولتيه فحش مي ده و لبخند مى زنه و از جلسه كه مياد بيرون اولين چيزى كه به زبون مياره اينه كه همه قاچاق زير دست خودشونه

نگاه اين آدما اصلاً نگاه كسانى نيست كه مى خوان يه كار اصولى انجام بدن. 
اينا دقيقا دارن به كارايى فكر مى كنن كه به هيچ عنوان نمى خوان انجام بدن.

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۶

مشکل جنگ اسلحه فروش ها اینه که هیچوقت مهماتشون تموم نمیشه.
*
مي دونين کي زمين رو به ارث مي بره؟ تاجرين اسلحه. براي اين که بقيه سرگرم کشتن بقيه هستن.
اين رمز زنده موندنه که هيچ وقت به جنگ نري؛ مخصوصاً با خودت

Lord of War 2005
Director: Andrew Niccol
Box office: 72.6 million USD
Budget: 42 million USD
Stars: Nicolas Cage, Ethan Hawke, Jared Leto



رئيسم امشب همه بچه هاى دفتر رو دعوت كرده بود به يه رستوان سلف سرويس حوالى شهرك غرب (حتى اسمشم نمى دونم؛ حتى جاشو هم).

همه شونو يه ساعت زودتر مرخص كردم كه برن خونه به سر و وضعشون برسن و لباس عوض كنن و مرتب برن اونجا.
بهشون گفتم، اگه دوست دارن، شوهرا و دوست دخترا و دوست پسرا و زناشونم ببرن.

تقريباً همه شون هم بهم اصرار (شايدم تعارف) كردن كه منم برم و چرا نمى رم و اصلاً بيان دنبالم.
گفتم برنامه ام مشخص نيس؛ كار دارم. راستش نه برنامه اى داشتم نه كارى. 

الان دو ساعته كف اتاق دراز كشيدم، گوشيمو خاموش كردم؛ سلن ديون داره تو گوشم مى خونه و من عملاً به هيچى هم فكر نمى كنم جز اينكه: من واقعاً چم شده؟؟؟ واقعاً براى شلوغى و وقت گذرونى هاى اينطورى زيادى پير شدم؟؟؟

بعد تنها جوابى كه به خودم دادم، فقط اين بوده كه: حوصله ندارم.
اس ام اس داده: محبوب به نظرم در گرفتن تاییدیه از حاج آقا به موضوع تاریخ قرارداد در صورت امکان اشاره نکنین. کلی تایید بده که بتونیم قرارداد ببندیم. وگرنه حاج آقا پشت دیوار نیما گیر می کنه
نوشتم: نیما... انجمن... تعاونی...روغن... قیر... به نظرم اگه کوفت بخوریم، بهتر از قاطی شدن با داستان شماهاست...🙄
نوشت: یا علی

پ ن.:
۱)
نیما پسر حاج آقا است.
۲)
بچه مون اعصاب ندارد

سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۶

صبح به مامان خانم ميگم اين عسله از قبليا روشننتره.
ميگه مزه اش چطوره؟
ميگم شيرينه.
(اينجورى 😶)نگام مي كنه و ميگه شدي عين بعضيا كه چهارتا رنگ بيشتر تو زندگيشون نمى شناسن؟؟؟
ميگم نه خداييش كله سحر چه انتظارى دارى از من؟؟؟'!!!!😴😴😴
گفتي مزه اش چطوره؟ گفتم شيرينه؛ منم چهارتا مزه بيشتر نمى شناسم كه.
😁

يعنى خودم خوراك دستش دادم همينو تا مدت ها دست بگيره برام
مى خوايين مشكل كمبود بارندگى و خشكسالى برطرف بشه؟؟؟
شيشه هاتونو تميز كنين

صد در صد تضمينى

پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۶


مامان خانم بازرسيا و كاراش كه تموم شد، اومد تو اتاق خواب ... ديدم چند دقيقه تو تاريكى و سكوت همينطورى نشسته و هيچ كارى نمى كنه.
بهش مي گم: چيه؟
ميگه: عصرى كى بود بهت زنگ زد رو گوشيت باهاش حرف مى زدى؟؟؟
خنده ام گرفت. گفتم: دوستم.
گفت: آخه تو از اين عرضه هام ندارى.

هيييع...
😑

از بدبختیای مدیریت

چند روز پيش يكى از بچه های گوگل پلاس از داد و بى داد سوپروايزر آزمايشگاهشون نوشته بود.

قصدم توجیه اون رفتار نیس، چون منم گاهی اینکارو می کنم، مثلا امسال سه بار این اتفاق برای من افتاده...

اما امروز داشتم به یه موضوعی فکر می کردم که یاد اون نوشته بالا افتادم. داستان از اینجا شروع شد که ما داریم با یه نفر قرارداد مشاوره توسعه و آموزش و تحقیقات می بندیم که... 
راستش تو اینکه کارشو بلده حرفی ندارم، اما حرف بزن و حرف ببره... شیوه رفتارش اینه که طرفش خودشو که درست تخلیه اطلاعاتی کرد، یهو از همون ناحیه از نظر شخصیتی و جایگاه منهدمش می کنه؛ این بلا رو هم بیشتر سر دخترا میاره.
منم اصولا تو کار دختر نیستم. 
همینه که با مردا کمترین مسئله و حاشیه رو دارم اما با دخترا تا دلتون بخواد...

من دیروز پایین بودم؛ بعد از تموم شدن جلسه اش اومد پایین و بی مقدمه برگشت گفت:
« این دخترا برگشتن گفتن بیا برات زن پیدا کردیم؛ منم بهشون گفتم یا نباید پای اون ورقه رو امضا کنین یا وفادار بمونین و فیلان...اینا اسمش اینه که ازدواج کردن ولی چشماشون دنبال جنس مذکره... من بهشون گفتم خود من ده سال پای زنم موندم... با اینکه جدا شدم اما آدم حتی نباید تو حرف و رفتار هم به طرفش خیانت کنه...»
خلاصه کلی از اینجور حرفا.

فقط بهش گفتم: شما خودتون نباید وارد این بحثا بشید... من قبلا هم بهتون گفته بودم رفتارتونو عوض کنید

این داستان تموم شد و مام رفتیم سر بحث قرارداد و برنامه ریزی و این چیزا...

دیشب تو خواب دقیقا همه این داستان و حرفا دائم تو سرم تکرار می شد... طوری که خودمم اونجا بودم... 
تا صبح خوابشو می دیدم.

امروز از یکی از دخترا و یکی از پسرا پرسیدم داستان چی بوده... راستش انتظار داشتم بگن یارو حرف رو از خودش درآورده که یه بهانه درست و حسابی بدن دستم و منم از اساس بزنم زیر ریشه و قرارداد و کاسه و کوزه اش... 
اما وقتی داستان رو تایید کردن... فقط گفتم دیگه نشنوم وارد این بحثا با غریبه ها بشین. من به اندازه کافی حرف می شنوم... کاری نکنین که جواب نداشته باشم بدم.

اینا رو گفتم که به اینجا برسم... بعضی وقتا تو قضاوتامون فقط خودمونو و احساس خودمونو از ماجرا تعریف می کنیم... اما از این ور داستان وقتی مسئولیت یه جمعی رو داریم، جدای کار و عملکردشون خواسته - ناخواسته وارد مسائل اخلاقی و تربیتیشون هم میشیم. که ای کاش همه چیز توی کار محدود می شد به مسائل کاری... وقتی وارد ارتباطات آدما می شیم و راهی برای کنترلش نداریم، فرسایش واقعی همونجا رخ می ده.
سر حرفایی که از اطراف می شنویم نه صرف کار.

چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۶

دیشب تو جلسه هیئت مدیره اتفاق ناجوری افتاد؛ هفت نفر آدم چهار ساعت با هم ‌و در هم حرف زدن و متلک گفتن و روی همو کم کردن اما چشمتون روز بد نبینه !!!
من شدم وجه مثال متلک های آقایون.

تشنج توی تصمیم گیری های خودشون روپشت ایرادگیری های بی اساسشون مخفی می کردن.
بعضیام اصلا تلاشی نمی کردن
دو سه تا آدم متفرفه و بی حق رای هم هیزم بیار این آتیش بودن و دائم توش فوت می کردن.

به شخصیتم توهین شد؛ من شدم معیار مقایسه برای اثبات کم کاری بچه ها
از خودم بدم اومد که کار و انرژی اونا اصلا دیده نشد. اگه اونا دیده نشدن، قطعا یه جای کار من ایراد داره.

با بغض اومدم بیرون؛ همه شون هم فهمیدن. چند نفرشون اومدن دلجویی که ما منظورمون این نبود و اون بود... رئیس هیئت مدیره رو موبایلم زنگ زد... 
گفت تو بذار به حساب اینکه تلاش های تو رو می دونن.

صبح یه نامه نوشتم که دیگه تو جلسه های هیئت مدیره شرکت نمی کنم و خودشون یه فکری براش بکنن.
گاهی دلم تنگ میشه برای دوران دانشجویی ام
فکر می کنم اون وقتا 
چقدر همه چیز فرق می کرد!
چقدر همه چیز روشن بود!
چقدر همه چیز ساده بود!
اون وقتا که عاشق می شدیم و ساعت ها کنار دیوار می ایستادیم که شاید بیاد و یه لحظه- فقط یه لحظه ببینیمش
زیر درخت بید وسط محوطه می نشستیم و فکر می کردیم که چقدر رمزآلوده که دوستش داریم و اون نمی دونه.
نفس عمیق می کشیدیم که چقدر محشره که نمی دونه، چون اگه بفهمه دیگه نمی تونیم هر وقت که حواسش نیست نگاهش کنیم... بهش زل بزنیم... یا حتی برای دقیقه های متمادی گوشامونو تیز کنیم که فقط صداشو از فاصله دور بشنویم
چقدر خودمون بودیم
بی نقاب
بی رنگ و حاشیه

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۶

سنگ بزرگ علامت نزدنه

نامبرده پشت تلفن برگشت بهم گفت فلانی باید افتخار کنه که جواهری مثل «ف» (منظورش خودش بود) داره میاد تجربه بیست سال تخصص های بین رشته ایش رو در اختیارش میذاره. پس باید بفهمه و هزینه مشاوره های منو پرداخت کنه.
گفتم: من مدیر یک ساله، شما مدیر بیست ساله. وقتی مجمع بودجه رو مصوب کردن و گفتن تو حسابت n تومن پوله و اجازه داری n تومنشو خرج کنی، یعنی چی؟

پ ن.:
خلاصه که جواهر رفت فکراشو بکنه؛ فردا لابد یه داستان دیگه داره برامون
خداییش من اگه انقد اعتماد به نفس داشتم، الان حداقل نمیشستم پای این چرندیات، چون که بخشی از کارمه.
يه وخت به ساحت رفيع استاد جيرانى و طرفداراش بر نخوره ها!!!
(آخه اين روزا هر جا كه مى ريم يكى داره شاهكار جديدشو مى ستايد)
ديديم نميشه چيزي نگفت.

راستش به نظرِ منِ مخاطبِ عام، سينما اگه يه فلسفه (رسالت به عبارتى) داشته باشه، اون رويا پردازيه
چيزايى رو به آدما نشون بده كه تو دنياى واقعيشون نمى بينن
ديگه نگم از زق زق و زر زر و ...
(ياد شكيبايى افتادم كه تو خانه سبز داشت بازى ها شونو رو دكوپاژ مى كرد... آخر عشق يعنى)

پ ن.:
من همونطور كه همه چيز خوان هستم، خوشبختانه يا متاسفانه همه چيز بين هم هستم؛
اينكه بعضيا فكر مى كنن الفردهيچكاك هستن و بايد فيلمشونو هم سياه و سفيد بسازن، لزوما به اين معنى نيس كه تعليق رو خوب درآورده باشن
انصافا اسم فيلمشو خوب انتخاب كرده؛ چون آدم يا مي خواد خودشو خلاص كنه يا استاد رو.
نااميدش نكنم؛ گريم الناز شاكر دوست و نور پردازيش برام جالب بود

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۶

مدت زيادى بود كه احساس مى كرد، وقتى مى خوابد هم خواب برايش تكرارى و كارى از روى عادت شده است.
يك روز تصميم گرفت يك كار خاص بكند كه تا به حال انجام نداده است. 
كتابى هزار صفحه اى را از قفسه برداشت و روى زمين ولو شد. 
هنوز به انتهاى صفحه اول نرسيده بود كه خوابش برد.
داشتم فكر مى كردم از وقتى رئيس هفتاد ساله رفته سوژه هاى منم واسه نوشتن خيلى كم شده
يه كارى كنم، برگرده

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۶

شراب شیرازی

استاد فیزیک و مکانیک و شیمی تو دانشگاه پادربورن آلمانه.
دوست قدیمی با لهجه غلیط شیرازی که آلمانی رو به قول خودش فقط برای اینکه اونجا بره دانشگاه، یاد گرفته؛ درست برعکس من که عاشق زبان آلمانی بودم و کار و بار صادراتی نفتی اینجا نذاشت که تمومش کنم.

علایقمون کاملا برعکس همه و سر همین کلی با هم شوخی کردیم.

تقريبا ده سال پيش گاهى تا صبح با هم تو مسنجر از عشق و شراب و شيراز براى هم مى نوشتيم و آخرش هم هميشه به اين ختم مى شد كه بس كه تو از غذا گفتى دارم از گرسنگى مى ميرم؛ من از عشق واسه تو مى گم و تو از غذا؟؟؟ اونوقت منم تا كله سحر پاى حرفا تو مى شينم و سعى مى كنم، اون نوع عشق و عاشقى رو كه مى شناسم، برات تعريف كنم.
اون موقع ها كه مسنجر رايج تر بود خيلى شبا تا صبح سر به سر هم مى ذاشتيم


چند شب پيش تو مسنجر فيس بوك چند خط حال و احوال نوشته بود. 
تو جواب حال و احوالش نوشتم: «از صبح كه خورشيد در مياد تا دو سه ساعت بعد غروب سر كارم. وقت كنم يه چيزی بخورم و بخوابم تا فرداش. اصلا يه زندگى رويايى فكر كن»

ديشب تو بى خوابى هاى نصفه شبيم ديدم برام نوشته:
«سلام محبوب جان، خوشحالم كه خوبی
تو كه تو كار كردن از منم حسابی زدی جلو. اينجورى كه خيلى بده. يه مسافرتى ؟؟؟ شايد يه سفرى به شيراز. من واسه نوروز ايرانم. تونستى بيا شيراز»


چقدر یهو دلم خواست همون موقع همون جا شیراز باشم.
همه ذهنم رفت اونجا

ولی بعدش یه عالم فکر از دنیای واقعی اومد تو سرم که اصلا یادم رفت چه قدر منتظر چنین پیشنهادی بودم.
همه اون رویا به لحظه ای پُر از واقعیت و خاموش شد.
اراده ، انسان را آزاد می سازد.
فريدريش نیچه


چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۶

خشانت


الان كه دارم سعى مى كنم يه كم چشم رو هم بذارم، يهو يه سوالى برام پيش اومد:

چرا هرچى اسگول و جانور مشكل داره، صاف ميارن مى كننش مدير روابط عمومى ما؟؟؟

يعنى حاضرم خودمو حلق آويز كنم اما همكار مرد خاله زنك اونم از نوع خنگ و با رم پایین نشم
این جور موجودات رو باید هر چند وقت یک بار ریست کرد که خون به مغزشون برسه

پ ن.:
١)
مرد خاله زنك رو فقط بايد كشت؛
رفته پشت سرم گفته با من همراهی نمی کنه، همه کارای ما مونده
انتظار داره جواب پست و پیک و تحصیلدار رو هم من بدم؛
تو کل این چهار ماه که اومده من جمعا یک ساعت باهاش حرف نزدم؛ چی اصلا از من می دونه؟🤔
۲)
سمت مدیریتشو داره، اما دائما یکی مداوم باید فکر کنه و دنبال آقا راه بره که بحران های مدیریتیش يه وقت مانع دم نوش خوردنش نشه؛
ما گفتیم سیستممون مالشیه؛ اما دیگه دستمال یزدی که دستمون نمی گیریم که
😶😐
۳)
الان یهو یادم افتاد؛ تو شلوغی کارای خودم یه نیمچه دادی سرش زدم که نگو... برگشت گفت دی وی دی های همایش آماده است فقط باید یکی همه شو چک کنه، یه جور ماندگاری بهش فهموندم که حواست باشه نیایی طرف من که بگی «حالا چی کار کنیم» خودت فکرشو بکن😱 همین قدر هولناک!!!
یعنی اگه کسی همین رفتارو با من می کرد، با تمام محتویاتش درجا سوزونده بودمش

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۶

نجات زندگی انسان مثل عاشق شدن است؛ بهترین دارو در دنیا.
روزها و بعضی مواقع هفته ها پی در پی تو آواره خیابان ها می شوی و هر چیزی را که می بینی، بی انتها و نامعلوم است.
یک بار به مدت چند هفته نتوانستم زمین را حس کنم. به هر چیزی که دست می زدم، تابان تر می شد. بوق ها در کفشم نواخته می شد. از جیب هایم گل می ریخت.
با خود می اندیشیدم ای کاش فنا ناپذیر بودم.
انگار که زندگی خودت را نجات داده ای.
خدا از میان تو عبور می کند.
چرا انکار می کنی که برای یک لحظه آنجا تو خدا بودی؟


Bringing Out The Dead 1999


هر چه قوى تر بشوى، نرم تر خواهى شد.



دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۶

قيافه ام درست شبيه احمقاى بى احساسه (درست عين ساعت شماطه اى كه سر يه تايمى براى يه كار خاص كوك شده باشه) اما مطمئنم من بيشتر از خيليا معنى از دست دادن رو مى دونم و مى فهمم.

خيلى از آدماى اينجا ممكنه فكر كنن، خودمو تو يه قفس شيشه اى و رويايى قرار دادم و هيچى از غم بشريت نمى فهمم و نمى دونم. 
همونطور كه گاهى هم بهم مى گن.

اصلاً چرا اينا رو اينجا مى نويسم ؟؟؟!!!
شما مگه چقد از من مى دونين؟
چقد اصلا منو مى شناسين؟

راستش مى خوام يه روز اگه برگشتم و اينجا و اينا رو خوندم، يادم بياد كه منم يه روزى يه عاشق وحشى بود و حاضر بودم تمام دنيا رو به هر قيمتى به پاش بريزم ؛حتى با اينكه مى دونستم و مى ديدم كه روز به روز فاصله مون از هم بيشتر مى شه.

مى خوام يادم بمونه كه يه روز درست دوسال بعد از اينكه براى هميشه تموم شد، با خودم خلوت كردم و يه قرارى گذاشتم؛

به خودم گفتم، حالا كه نتونستى كه براى اون كارى بكنى، كارى كن ده نفر مثل اون كمى تو اين دنياى داغون آرامش نسبى رو حس كنن.
سعى كن زبونتو به كار بندازى؛ تو كه اصولاً زبون باز ماهرى هستى.

به خودم گفتم:
سعى كن آدم باشى و آدما رو به خاطر آدم بودنشون بفهمى

سعى كن قضاوتاتو واسه خودت نگه دارى و تو تصميم گيرى هات دخالت ندى

سعى كن به آدماى اطرافت بفهمونى كه 
مى شه غمگين بود اما اميدوار؛
مى شه نگران بود اما هشيار؛
مى شه جدي بود اما مواظب و همراه؛
مى شه با فاصله بود اما پشتيبان.

پ ن.:
كاش مى تونستم زمان رو به عقب برگردونم ... درست جايى كه دوست دارم، كاش مى تونستم، متوقفش كنم؛ درست تو همون شب بارونى ...