‏نمایش پست‌ها با برچسب روياها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روياها. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۶

مدت زيادى بود كه احساس مى كرد، وقتى مى خوابد هم خواب برايش تكرارى و كارى از روى عادت شده است.
يك روز تصميم گرفت يك كار خاص بكند كه تا به حال انجام نداده است. 
كتابى هزار صفحه اى را از قفسه برداشت و روى زمين ولو شد. 
هنوز به انتهاى صفحه اول نرسيده بود كه خوابش برد.

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۶

خداحافظي


داشتم تو فضاي كاشي شده سفيد رنگ اما نامتقارني شبيه يه حمام اينطرف و اونطرف مي رفتم. از بالا كه به كاشي ها و شيرها و آينه ها نگاه مي كردم معلوم بود كه به تازگي شسته شده اند. اما هنوز چند تا كاشي هم كف زمين بود كه زردرنگ بودن و بايد خوب سابيده مي شدن. دوش رو باز كردم و مشغول شدم.

چند دقيقه بعد ديدم در باز شد و وارد فضاي جلويي حمام شد. يك دست كت و شلوار شيك خاكستري رنگ و كراوات به تن داشت. از ديدنش شوك شده بودم... فكر كنم جيغ هم زدم و پريدم طرفش. بهم گفت: اون دوشو ببيند. دوش رو بستم. دوباره برگشتم طرفش. 
يه چيزي بهش گفتم؛ شايد جمله اي شبيه اين:
اينجا چه كار مي كنين؟
يا
كي اومدين؟
اما يادمه كه گفت: دارم مي رم.
باز يادم نيست چي گفتم؛ اما اون گفت: چيز عجيبي نيس. همه يه روز ميان و مي رن
انگار واسه كاري رفتم يه گوشه ديگه حمام اما وقتي برگشتم، نبود؛ رفته بود.

از خواب كه بيدار شدم، به خودم گفتم، داره زمانش نزديك ميشه؛ اومده بود خداحافظي.