چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۶

دیشب تو جلسه هیئت مدیره اتفاق ناجوری افتاد؛ هفت نفر آدم چهار ساعت با هم ‌و در هم حرف زدن و متلک گفتن و روی همو کم کردن اما چشمتون روز بد نبینه !!!
من شدم وجه مثال متلک های آقایون.

تشنج توی تصمیم گیری های خودشون روپشت ایرادگیری های بی اساسشون مخفی می کردن.
بعضیام اصلا تلاشی نمی کردن
دو سه تا آدم متفرفه و بی حق رای هم هیزم بیار این آتیش بودن و دائم توش فوت می کردن.

به شخصیتم توهین شد؛ من شدم معیار مقایسه برای اثبات کم کاری بچه ها
از خودم بدم اومد که کار و انرژی اونا اصلا دیده نشد. اگه اونا دیده نشدن، قطعا یه جای کار من ایراد داره.

با بغض اومدم بیرون؛ همه شون هم فهمیدن. چند نفرشون اومدن دلجویی که ما منظورمون این نبود و اون بود... رئیس هیئت مدیره رو موبایلم زنگ زد... 
گفت تو بذار به حساب اینکه تلاش های تو رو می دونن.

صبح یه نامه نوشتم که دیگه تو جلسه های هیئت مدیره شرکت نمی کنم و خودشون یه فکری براش بکنن.
گاهی دلم تنگ میشه برای دوران دانشجویی ام
فکر می کنم اون وقتا 
چقدر همه چیز فرق می کرد!
چقدر همه چیز روشن بود!
چقدر همه چیز ساده بود!
اون وقتا که عاشق می شدیم و ساعت ها کنار دیوار می ایستادیم که شاید بیاد و یه لحظه- فقط یه لحظه ببینیمش
زیر درخت بید وسط محوطه می نشستیم و فکر می کردیم که چقدر رمزآلوده که دوستش داریم و اون نمی دونه.
نفس عمیق می کشیدیم که چقدر محشره که نمی دونه، چون اگه بفهمه دیگه نمی تونیم هر وقت که حواسش نیست نگاهش کنیم... بهش زل بزنیم... یا حتی برای دقیقه های متمادی گوشامونو تیز کنیم که فقط صداشو از فاصله دور بشنویم
چقدر خودمون بودیم
بی نقاب
بی رنگ و حاشیه

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۶

سنگ بزرگ علامت نزدنه

نامبرده پشت تلفن برگشت بهم گفت فلانی باید افتخار کنه که جواهری مثل «ف» (منظورش خودش بود) داره میاد تجربه بیست سال تخصص های بین رشته ایش رو در اختیارش میذاره. پس باید بفهمه و هزینه مشاوره های منو پرداخت کنه.
گفتم: من مدیر یک ساله، شما مدیر بیست ساله. وقتی مجمع بودجه رو مصوب کردن و گفتن تو حسابت n تومن پوله و اجازه داری n تومنشو خرج کنی، یعنی چی؟

پ ن.:
خلاصه که جواهر رفت فکراشو بکنه؛ فردا لابد یه داستان دیگه داره برامون
خداییش من اگه انقد اعتماد به نفس داشتم، الان حداقل نمیشستم پای این چرندیات، چون که بخشی از کارمه.
يه وخت به ساحت رفيع استاد جيرانى و طرفداراش بر نخوره ها!!!
(آخه اين روزا هر جا كه مى ريم يكى داره شاهكار جديدشو مى ستايد)
ديديم نميشه چيزي نگفت.

راستش به نظرِ منِ مخاطبِ عام، سينما اگه يه فلسفه (رسالت به عبارتى) داشته باشه، اون رويا پردازيه
چيزايى رو به آدما نشون بده كه تو دنياى واقعيشون نمى بينن
ديگه نگم از زق زق و زر زر و ...
(ياد شكيبايى افتادم كه تو خانه سبز داشت بازى ها شونو رو دكوپاژ مى كرد... آخر عشق يعنى)

پ ن.:
من همونطور كه همه چيز خوان هستم، خوشبختانه يا متاسفانه همه چيز بين هم هستم؛
اينكه بعضيا فكر مى كنن الفردهيچكاك هستن و بايد فيلمشونو هم سياه و سفيد بسازن، لزوما به اين معنى نيس كه تعليق رو خوب درآورده باشن
انصافا اسم فيلمشو خوب انتخاب كرده؛ چون آدم يا مي خواد خودشو خلاص كنه يا استاد رو.
نااميدش نكنم؛ گريم الناز شاكر دوست و نور پردازيش برام جالب بود

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۶

مدت زيادى بود كه احساس مى كرد، وقتى مى خوابد هم خواب برايش تكرارى و كارى از روى عادت شده است.
يك روز تصميم گرفت يك كار خاص بكند كه تا به حال انجام نداده است. 
كتابى هزار صفحه اى را از قفسه برداشت و روى زمين ولو شد. 
هنوز به انتهاى صفحه اول نرسيده بود كه خوابش برد.
داشتم فكر مى كردم از وقتى رئيس هفتاد ساله رفته سوژه هاى منم واسه نوشتن خيلى كم شده
يه كارى كنم، برگرده

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۶

شراب شیرازی

استاد فیزیک و مکانیک و شیمی تو دانشگاه پادربورن آلمانه.
دوست قدیمی با لهجه غلیط شیرازی که آلمانی رو به قول خودش فقط برای اینکه اونجا بره دانشگاه، یاد گرفته؛ درست برعکس من که عاشق زبان آلمانی بودم و کار و بار صادراتی نفتی اینجا نذاشت که تمومش کنم.

علایقمون کاملا برعکس همه و سر همین کلی با هم شوخی کردیم.

تقريبا ده سال پيش گاهى تا صبح با هم تو مسنجر از عشق و شراب و شيراز براى هم مى نوشتيم و آخرش هم هميشه به اين ختم مى شد كه بس كه تو از غذا گفتى دارم از گرسنگى مى ميرم؛ من از عشق واسه تو مى گم و تو از غذا؟؟؟ اونوقت منم تا كله سحر پاى حرفا تو مى شينم و سعى مى كنم، اون نوع عشق و عاشقى رو كه مى شناسم، برات تعريف كنم.
اون موقع ها كه مسنجر رايج تر بود خيلى شبا تا صبح سر به سر هم مى ذاشتيم


چند شب پيش تو مسنجر فيس بوك چند خط حال و احوال نوشته بود. 
تو جواب حال و احوالش نوشتم: «از صبح كه خورشيد در مياد تا دو سه ساعت بعد غروب سر كارم. وقت كنم يه چيزی بخورم و بخوابم تا فرداش. اصلا يه زندگى رويايى فكر كن»

ديشب تو بى خوابى هاى نصفه شبيم ديدم برام نوشته:
«سلام محبوب جان، خوشحالم كه خوبی
تو كه تو كار كردن از منم حسابی زدی جلو. اينجورى كه خيلى بده. يه مسافرتى ؟؟؟ شايد يه سفرى به شيراز. من واسه نوروز ايرانم. تونستى بيا شيراز»


چقدر یهو دلم خواست همون موقع همون جا شیراز باشم.
همه ذهنم رفت اونجا

ولی بعدش یه عالم فکر از دنیای واقعی اومد تو سرم که اصلا یادم رفت چه قدر منتظر چنین پیشنهادی بودم.
همه اون رویا به لحظه ای پُر از واقعیت و خاموش شد.
اراده ، انسان را آزاد می سازد.
فريدريش نیچه


چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۶

خشانت


الان كه دارم سعى مى كنم يه كم چشم رو هم بذارم، يهو يه سوالى برام پيش اومد:

چرا هرچى اسگول و جانور مشكل داره، صاف ميارن مى كننش مدير روابط عمومى ما؟؟؟

يعنى حاضرم خودمو حلق آويز كنم اما همكار مرد خاله زنك اونم از نوع خنگ و با رم پایین نشم
این جور موجودات رو باید هر چند وقت یک بار ریست کرد که خون به مغزشون برسه

پ ن.:
١)
مرد خاله زنك رو فقط بايد كشت؛
رفته پشت سرم گفته با من همراهی نمی کنه، همه کارای ما مونده
انتظار داره جواب پست و پیک و تحصیلدار رو هم من بدم؛
تو کل این چهار ماه که اومده من جمعا یک ساعت باهاش حرف نزدم؛ چی اصلا از من می دونه؟🤔
۲)
سمت مدیریتشو داره، اما دائما یکی مداوم باید فکر کنه و دنبال آقا راه بره که بحران های مدیریتیش يه وقت مانع دم نوش خوردنش نشه؛
ما گفتیم سیستممون مالشیه؛ اما دیگه دستمال یزدی که دستمون نمی گیریم که
😶😐
۳)
الان یهو یادم افتاد؛ تو شلوغی کارای خودم یه نیمچه دادی سرش زدم که نگو... برگشت گفت دی وی دی های همایش آماده است فقط باید یکی همه شو چک کنه، یه جور ماندگاری بهش فهموندم که حواست باشه نیایی طرف من که بگی «حالا چی کار کنیم» خودت فکرشو بکن😱 همین قدر هولناک!!!
یعنی اگه کسی همین رفتارو با من می کرد، با تمام محتویاتش درجا سوزونده بودمش

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۶

نجات زندگی انسان مثل عاشق شدن است؛ بهترین دارو در دنیا.
روزها و بعضی مواقع هفته ها پی در پی تو آواره خیابان ها می شوی و هر چیزی را که می بینی، بی انتها و نامعلوم است.
یک بار به مدت چند هفته نتوانستم زمین را حس کنم. به هر چیزی که دست می زدم، تابان تر می شد. بوق ها در کفشم نواخته می شد. از جیب هایم گل می ریخت.
با خود می اندیشیدم ای کاش فنا ناپذیر بودم.
انگار که زندگی خودت را نجات داده ای.
خدا از میان تو عبور می کند.
چرا انکار می کنی که برای یک لحظه آنجا تو خدا بودی؟


Bringing Out The Dead 1999


هر چه قوى تر بشوى، نرم تر خواهى شد.



دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۶

قيافه ام درست شبيه احمقاى بى احساسه (درست عين ساعت شماطه اى كه سر يه تايمى براى يه كار خاص كوك شده باشه) اما مطمئنم من بيشتر از خيليا معنى از دست دادن رو مى دونم و مى فهمم.

خيلى از آدماى اينجا ممكنه فكر كنن، خودمو تو يه قفس شيشه اى و رويايى قرار دادم و هيچى از غم بشريت نمى فهمم و نمى دونم. 
همونطور كه گاهى هم بهم مى گن.

اصلاً چرا اينا رو اينجا مى نويسم ؟؟؟!!!
شما مگه چقد از من مى دونين؟
چقد اصلا منو مى شناسين؟

راستش مى خوام يه روز اگه برگشتم و اينجا و اينا رو خوندم، يادم بياد كه منم يه روزى يه عاشق وحشى بود و حاضر بودم تمام دنيا رو به هر قيمتى به پاش بريزم ؛حتى با اينكه مى دونستم و مى ديدم كه روز به روز فاصله مون از هم بيشتر مى شه.

مى خوام يادم بمونه كه يه روز درست دوسال بعد از اينكه براى هميشه تموم شد، با خودم خلوت كردم و يه قرارى گذاشتم؛

به خودم گفتم، حالا كه نتونستى كه براى اون كارى بكنى، كارى كن ده نفر مثل اون كمى تو اين دنياى داغون آرامش نسبى رو حس كنن.
سعى كن زبونتو به كار بندازى؛ تو كه اصولاً زبون باز ماهرى هستى.

به خودم گفتم:
سعى كن آدم باشى و آدما رو به خاطر آدم بودنشون بفهمى

سعى كن قضاوتاتو واسه خودت نگه دارى و تو تصميم گيرى هات دخالت ندى

سعى كن به آدماى اطرافت بفهمونى كه 
مى شه غمگين بود اما اميدوار؛
مى شه نگران بود اما هشيار؛
مى شه جدي بود اما مواظب و همراه؛
مى شه با فاصله بود اما پشتيبان.

پ ن.:
كاش مى تونستم زمان رو به عقب برگردونم ... درست جايى كه دوست دارم، كاش مى تونستم، متوقفش كنم؛ درست تو همون شب بارونى ...
خيلى عجيبه
اين روزا خيلى پيش مياد تو اوج شلوغلى يهو به شوهرخاله ام فكر مى كنم. 
چند سال پيش هر وقت اين اتفاق ميفتاد، يا خودش ميومد دفترمون يا زنگ مى زد بهم 
تو اين دوماهى كه نيس، هر وقت اين وحشيا ميفتن به جون هم ، ناخودآگاه به دلم ميفته، همين الانه كه درو باز كنه و بياد تو...
چقد اين روزاى شلوغ دلتنگشم
چقد بودنش دلگرمى بود
چقد نگران چيزايى بود كه ساخته بود

گاهى اين دنيا يهو يه گندى به زندگى آدم مى زنه كه از همه اون ماجرا فقط حسرته كه به دلش مى مونه.

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۶

مترجم اخلاق مدار اونه که اول فیلم نوشته: تماشای این فیلم به همراه والدین توصیه نمی شود

عزیزم خیالت راحت؛ بنیان های خانواده با این چیزا نمی ریزه پایین که؛
فقط کافیه یه ماه حقوق ندی، می بینی چه تاثیر شگرفی بر مبانی و اصول خانواده بر جا می ذاره.
با این تفاسیر تو یه امشب شب راحت بخواب!

فقط یه سوال؟؟؟
انقدر ناجوره که والدین از راه به در می شن؟؟؟

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۶

ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﻳﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻟﻲ می گذﺭﻩ ﺗﺎ ﺁﺩﻡ ﻣﺮﺯ ﺑﻴﻦ ﺷﻮﺧﻲ رو ﺑﺎ ﺗﻤﺴﺨﺮ و ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺑﻔﻬﻤﻪ
و تازه اون موقع با یک مشکل جدی مواجه میشه:
این که دیگران اون مرز رو نمی فهمن.
اين چند روز كه فيلم Next رو ديدم و دارم بهش عمیقا فكر مى كنم، به اين نتيجه رسيدم كه ما كافيه فقط زمانى رو جلوتر از آينده ببينيم (تایمش هم مهم نیست؛ اصلا بگو یک ثانیه)؛ امكان نداره دست به تغيير جزيياتش نزنيم.

امكان نداره كه برابر سرنوشت خودمون مقاومت كنيم و بذاريم همه چى به روال خودش بره جلو؛

مطمئنم براش توجيهاتى داريم (يا بهتر بگم مى سازيم) كه از نظر خودمون منطقى ترين ماجراى دنياست.

چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۶

Achte auf deine Gedanken, denn Gedanken werden Worte. 
Achte auf deine Worte, denn sie werden zu deinen Taten. 
Achte auf deine Taten, denn diese werden deine Gewohnheiten. 
Achte auf deine Gewohnheiten, denn aus deinen Gewohnheiten formt sich dein Charakter. 
Achte auf deinen Charakter, denn er wird zu deiner Bestimmung.


~ Talmund ~


به افکارت توجه کن، زیرا افکار تبدیل به واژه ها می شوند.
به واژه هايت توجه کن، زیرا تبدیل به عملكردت می شوند.
به عملكردت توجه کن، زیرا كارهايت تبديل به عادت های تو مى شوند.
به عادت هايت توجه کن، زیرا شخصيتت از ميان عادت هاى تو شكل مى گيرد.
به شخصیتت توجه کن، زیرا شخصيت تو سرنوشت تو مى شود.

برادرم داره سر شام برام با هیجان میگه این عربا فقط ذوقشون اینه که ایرانو ببرن؛ هر اتفاقی تو زمین بیفته هیچ ری اکشن دیگه ای ندارن
میگم: من که اصلا نمی فهمم فوتبال یعنی چی؟ اصلا چه معنی داره این حرکات؟
می خنده ومیگه: آخه تو هم مثل این عربا می مونی
😁

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۶

یه چیزی که درباره آینده هست اینه که هر بار که بهش نگاه می کنی، تغییر می کنه؛ چون بهش نگاه کردی.
و این هر چیز دیگه ای رو هم تغییر می ده.

Next 2007

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۶

- مامان چرا باید ما رو اینطوری بترسونن؟
= چون ساخت ترس از ساخت دیوار راحت تره

The Humanity Bureau 2017

شروع فیلم منو شوک کرد. داشتم فکر می کردم در همه جای دنیا می شه رد پای فیلم سفارش شده رو تشخیص داد. و در مورد این یکی البته با یک تفاوت:
اصلاً اصراری نداره که پنهان کنه "من سفارشی ام". به طور آشکاری داره می گه: "من دارم سوال های شما رو از طریق این فیلم پاسخ می دم".
The Humanity Bureau 2017

فیلم با این جمله ها شروع میشه: 
"در آینده ای نزدیک پس از فاجعه اقتصادی و تغییرات اقلیمی و خشکسالی، مهاجرت زیاد و جنگ داخلی پدید آمد. جامعه فرو پاشید. ساخت و تولید صنعتی غذا و کالا متوقف شد. آمریکا اطراف خود و شهرهایش دیوار کشید. دولت قدرت عظیمی به سازمانی داد که وظیفه اش ارزیابی و جداسازی شهروندانی بود که باری بر سیستم تحمیل می کردند. نام آن سازمان این بود: اداره انسانیت"


یه نکته تبلیغاتی این روزا

سامسونگ مفت و مجانی کل ایران رو کرد ابزار تبلیغاتی محصولاتش
فکر کردین؟؟؟
انقدر که ما هشتگ و کامنت و پست برای سامسونگ گذاشتیم، چقدر صرفه جویی شد در هزینه های بازاری که شیفت کرده بود طرف اپل؟؟؟

بنده خدا هويدا مى گفت آمار تو ايران مثل بيكينى مى مونه؛ همه جا رو نشون ميده جز اونجايى رو كه بايد
حالا تو اين اوضاع كه از زور كاهش صادرات اصلا بى خيال اعلام آمار شدن و طبق بررسى ها از هم نقل قول مى كنن، به نظرم در واقع كلا بى خيال بيكينى شدن. فرهنگ استريپ تيز جايگزينش شده.

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۶

من دوستش داشتم
کسی چه می دونه
شاید یه وقتایی آدم خودش باید عدالت رو جاری کنه


چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۶

‎‏Und dann gibt es diese Menschen, 
‎‏die gar nicht wissen oder ahnen, dass sie etwas in dir verändert haben. 
‎‏Sei es ein zauberhaftes Lächeln im Vorbeigehen, 
‎‏ein nettes Wort zum richtigen Zeitpunkt, 
‎‏eine liebevolle Geste aus dem Moment heraus oder einfach nur ihre Art, mit etwas umzugehen. 

‎‏Es sind oft nur diese kurzen Momente; 
‎‏so unerwartet, überraschend und einprägsam; 
‎‏kleine Begebenheiten, die im Herzen bleiben,
‎‏dich nachdenken lassen und dich so ganz im Stillen ein bisschen fröhlicher machen und verändern. 

‏~ Erika Flickinger ~

و هستند آدم هايی كه اصلا نمی دانند یا شك هم نمى كنند که چیزی در درون تو تغییر کرده است.

ممكن است یک لبخند جادویی باشد در هنگام عبور؛
یک واژه شيرين در یک زمان مناسب؛
یک حرکت عاشقانه بیرون آمده از یک لحظه یا شکلی از آن حرکت که به سادگی با چیزی برخورد کرده باشد.
اغلب اين لحظه هاى كوتاه وجود دارند،
بسيار غيرمنتظره، شگفت انگيز و به ياد ماندنى؛

رويدادهاى کوچکی که در قلب باقى مى مانند؛ كه مى گذارند به خودت بينديشى؛
خودت را در سكوت محض کمی شادتر كنى 
و حس و حالت را تغییر دهى.
نمی دونم درسته یا غلط؛ اما گاهی اوقات مثل امروز که مریضم و تو خونه خوابیدم و اینا هی از شرکت زنگ می زنن شیطونه میگه گوشیو بردارم و یه داد اساسی سرشون بزنم

دیروز به بروس لی گفتم همه شیرهای دستشویی ها و سرویسا رو عوض کنه و از این شیرای سنسوری بذاره. سر همین داستان ده بار بیشتر اومده سراغم که برقی یا باتری ای نذاریم چون فلان میشه و بهمان...
دیروز یکی دیگه از بچه ها رو واسطه کرده بود که بیاد بهم بگه این شیرا هم گرونه هم برق بره یا باتری اش تموم بشه گیر می کنیم
بهش گفتم، همه سینماها ... مجتمع های تجاری ... مرکزهای همایشی ... همه برج های اداری عمومی ... همه از این شیرا استفاده می کنن؛ چون بهداشتی تره، واسه قیمتش هم که می گین که رئیستون خودش موافقه. شما چی میگین این وسط؟؟؟ 

پ ن.:
۱)
کار کردن با موجوداتی که اولویت ها رو نمی فهمن، زجرآوره.
الان اگه بهشون بگیم ظهر ناهار به خرج ما، كمِ کم دومیلیون خرج رو دستمون می ذارن و به هیچ جاشونم نیست. 
۲) 
گاهی وقتا به خودم می گم:
برگرد بهشون بگو همون کاری رو انجام بدید که بهتون گفتم، اجازه می دی که نظر بدن، همین میشه دیگه؛ نیروی خدماتیتم رو گوشیت زنگ می زنه و نظر کارشناسی می ده بهت
۳) 
همه عالم مشکل دارن؛ مشکل ما هم رفع بحران شیر توالته. اونم از راه دور

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۶

نون حروم اتفاقا گوارا ترين لقمه ي ممكن است. اون لقمه ي حلاله كه آدم واسه قورت دادنش بايد تن و بدنش بلرزه.

رئیس هفتاد ساله رو با یه حکم مشاوره ای زور چپوندنی رسما انداختن بیرون.
بعد این همون آدمی بود که سر یه قرون حقوق ماهیانه خون به دل همه می کرد که اموال بیت الماله و من دارم با صرفه جویی آینده شما جوونای ابله رو سیو می کنم.

نکته اش اش اینجاست :
حالا که مطمئن شده برگشتنی نیست، روزی چند بار زنگ می زنه به کارمند مالی که بیمه و حق سنوات و سابقه اشو از اول ۹۵ از اموال بیت المال بگیره.

هیشکی هم روش نمیشه بهش بگه، مردک!!! قرارداد مشاوره ای با مبلغ ثابت سنوات داره آخه؟؟؟ بازنشسته بیمه داره؟؟؟

پ ن.: 
۱)
به نظرم خیلی پول لازمه، احتمالا خونشو تو کانادا حراج گذاشتن که انقد پیگیر حق و حقوقشه و هر روز عصا به دست میاد اونجا بسط میشینه
۲)
از این جور جانورای جا نماز آب بکش ِ مفت خور متنفرم
بیشتر از همه احساس حماقت می کنم از این همه وقت و انرژی که همه مون می ذاریم و اينا لب گورن و هنوزم فكر مى كنن، مى تونن لفت و ليساى زمان كارمنديشونو تو بخش خصوصى هم بكنن. لابد پیش خودشون می گن، يه مشت گوساله بلاتكليف كه قانون رو نمى دون، تا بيان بفهمن، من پول مفت رو گرفتم و خرج كفن و دفنمم تو فلان ایالت زیر درخت آلبالوی شماره فلان در آوردم
۳) 
عصبانیم؛ ولی نمی تونم نشون بدم. اگرم ننویسم، خفه میشم.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۶

به مامان خانم می گم یه روش سوزن نخ کردن یاد گرفتم توووپ! فردا بهت یاد می دم
این همه سال عین ابله ها سر نخو تف می زدیم و می پیچوندیم تازه آخرشم که نمی رفت تو، میذاشتیم به حساب ضعیف شدن چشمامون
می خنده.
می گم: نخند!!! باور کن ؛ آدم می تونه مهارت های زندگی رو از تو اینترنت یاد بگیره.
می گه: گمشو

از میان اتفاقی های زندگی من

امشب دیدمش
از اون کارایی بود جملاتش برای یه بار دیدن (برای من البته) سنگین بود


captain corelli‘s mandolin 2001


از صبح پنج خط از خطوط تلفن رو مخابرات به طور خودجوش قطع کرده است
خلاصه که سکوت دلپذیری حکمفرماست

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۶


به این نتیجه رسیدم روی مصلحت اندیشی هامون نباید عنوان «عشق» بگذاریم.
واقعیت اینه که خاصیت عشق در جدایی و حسرتشه.
عشق لبه تیغ جسارت و خودخواهیه؛ کفه هر کدوم سنگین تر بشه، سرنوشت این به اصطلاح عشق رو مشخص می کنه.

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۹۶

جای دردناک قضیه اینه که تو کانال گردی های روز جمعه صبح یه فیلم پیدا کنی که بخوای ببینیش اما چون نمی تونی حدس بزنی که میشه با خانواده دید یا نه، آخرش ترجیح می دیدی بی خیال نیکلاس کیج بشی و بشینی پای جم فود
همینقدر داغون و بیچاره

دوسال و نیم پیش یه شب بهم گفت، حاضری خانواده و کارتو ول کنی و با من بیایی تو رفسنجان یه گوشه دنج با هم زندگی کنیم؟؟؟
گفتم: یعنی همه چیو؟؟؟ دوازده سال سابقه کاری و مامانمو همه چی؟؟؟
گفت: همه چیو؟؟؟ به خاطر من حاضری؟؟؟
گفتم، نه... نه محکمی هم گفتم. نه ای که یه خط پررنگ روی یه عشق و انتظار شش ساله کشید. قرارمون این بود که اون بیاد نه اینکه من همه چیو ول کنم.

نه گفتم و رفت و دیگه هیچوقت برنگشت.

این روزا خیلی به اون حرفا فکر نمی کنم. وقتشو ندارم... اما گاهی مثل الان عذاب وجدان می گیرم و به خودم می گم، اگر همون موقع رفته بودم، شاید دق نمی کرد... شاید.. شاید الان زنده بود
به نظر من يه آدمو بايد به صورت كلي ديد و قضاوت كرد (اگر كه قراره قضاوت بشه)
وارد جزئيات زندگي هر آدمي اگر بشيم - هرچقدر هم خوب يا بد -هميشه نقطه اي پيدا ميشه كه بشه از منظري در موردش حرف زد.

چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۶


دیروز تو جلسه هیئت مدیره براش نوشتم: با این گزارشتون برای حاج آقا کل همایشو که منهدم کردین😁
نوشت: دیدی؟ تازه بخشیش رو پاک کرده
نوشتم: آورد، داد دستم گفت بلند بخون برای همه هیئت مدیره
نوشت: آخه این کارا که اینجوری نیست. آدم دلش می سوزه
نوشتم: دلتون نسوزه. اگر همینم برگزار شده از صدقه سر ما بوده
نوشت: تو موافقی یا مخالفی؟
نوشتم: فکر نداشت پشتش. مشکل اصلیش این بود. کاری کردن که کرده باشن. همین
نوشت: می‌خوام ببینم نظر تو در مورد انتقادها چیه. وارد هست یا نه.
نوشتم: در مورد اسپانسر ها به نظرم تند رفتین. بقیه شو قبول دارم. ما باید نیاز تبلیغ رو برای همه ایجاد کنیم. بحث درامدش هست؛ بحث بنیه مالی ما هست. بحث حرف حساب تو قالب اتحادیه هم هست که هیشکی بهش توجه نکرده و نمی کنه. کی دغدغه اش صادراته؟؟؟ کی در مورد صادرات برنامه داره؟؟؟ کی در مورد صادرات حرف داره اصلا؟؟؟
نوشت: به هرحال همایش نفتیه و انتظار ازش بالاست. راستش من خیلی تو ذوقم خورد. به قول تو فکر پشتش نیست.
نوشتم: حق دارید؛ اما به نظرم باید باد یه سریا رو که فکر می کنن خیلی می فهمن می ترکوندیم.
نوشت: درستش همینه. چون نباید فشارش به بچه های دبیرخونه بیاد

چند دقیقه بعد نوشت: آدمای بی مصرف و مدعی
نوشتم: مغزهای متفکر 😁 یعنی؟ من که تصمیم گرفتم بخندم بهشون تا به فنا برن. جونم مهم تره
نوشت: صد در صد. مملکت همینه دیگه. کتاب خود برتر پنداری نوشته دانینگ‌کروگر رو بخون.
نوشتم: من همیشه سعی کردم آدما رو حمایت کنم. حداقل شرم به کسی نرسه؛ به خودم سخت گرفتم اما بقیه رو تا جایی که تونستم حمایت کردم؛ اما راستش چی شده؟هیچی ؛ چهل سالم داره میشه زندگی نکردم. آدمایی مثل من اکثرا وقتی می فهمن که دیگه زمان ندارن. درست انگار تو ساعت سه بعد از ظهر گیر کرده باشی؛ ساعت سه بعد از ظهر یا برای یه سری کارا خیلی زوده یا خیلی دیره
نوشت: بله این خودش درس بزرگیه. به هر حال حالا که نگاهت به صورت‌کلی به موضوع عوض شده بد نیست نیمه پر لیوان رو ببینی و اصلا به بخش منفیش توجه نکنی. یه شعری هست از مارگوت بیگل که شاملو ترجمه و دکلمه کرده توی فکر می کنم چیدن سپیده دم. اونو گوش کن.
نوشتم: مشکل اینجاست که دلم می خواد اگه خوش نمیگذره اما خوب بگذره؛ من آدما رو دوست دارم. ممکنه مثلا پیش خودم بگم طرف اسگل به تمام معنیه ؛ اما نمی تونم خودخواه باشم به قیمت بی اعتنایی. سعی می کنم به آدما و حرفاشون گوش کنم حتی اگه نتونم کاری براشون انجام بدم... امشب عجیب شده؛ نمی دونم چرا اینا رو به شما گفتم؛ بگذریم
نوشت: چه اشکالی داره. من درک می کنم.
نوشتم: به هر حال زمان هر کسی اهمیت داره. آدمی که یه بار همه زندگیشو از دست داده و زنده مونده، بهانه ای برای ترسیدن نداره؛ خود واقعیشه
نوشت: این آدم تویی؟ که زندگیشو از دست داده؟
نوشتم:
Die Stille ist das 
was uerbrig bleibt von den Schreien
Die Stille ist die Stille
Die Stille ist meine Zukunft

Erich Fried

سكوت آن چيزي است كه از فرياد باقی می ماند
سكوت سكوت است
سكوت آينده ی من است

اريش فريد

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۶

از دوشنبه پيش به حالت افقى تو خونه افتاده بودم. حتى يكيشون زنگ نمى زد بگه خرت به چند من. 
از ديروز زرت و زرت زنگ و پى ام مى دادن و آخرش مى پرسيدن حقوق كى مى دى.
امروز صبح درب و داغون و لهيده رفتم دفتر حقوق و اضافه كار و پاداشا و قبضاشونو پرداخت كردم و برگشتم خونه. 

صبحى به رئيس هيئت مديره گفتم، نمي دونم چرا كسى باورش نمى شه منم ممكنه مريض بشم. همه پشت سرم گفتن، قهر كرده. 
خنديد و گفت: دختر جان خيلى اتفاقى نميفته اگه حقوقشون يه روز اينور و اونور بيفته. يه كم درد اون كارگراى بيچاره رو كه سه ماه - سه ماه حقوق نمى گيرن رو بفهمن، بد نيس. 
گفتم، آخه دلم نمياد. سيستم ما همه چيزش حساب كتاب داره و درسته. من هميشه بيست و هشتم حقوقاشونو ميدادم. اما يه ماه اينطور شده، بازم مى بينم ازم هم توقع دارن، هم كلى حرف مى زنن.
گفت: تو يه كم بد عادتشون كردى.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۶

به رئيسم داشتم مي گفتم، من خيلى خنگم تو روابط دختر و پسرى؛ راستش جلوى خودمو خيلى گرفتم اون روي پسره رو بالا نيارم كه شر نشه واسه دختره وگرنه زنگ مى زدم پليس بيان ببرنش كه خوب ياد بگيره چاقو كشيدن چه معنى اى داره...

بعد يهو ياد دعواهاى خودم افتادم
ساعت ها بحث و جدل مى كرديم سر يه تلفن... دوخط چت...يه به اسم كوچك صدا شدن تو دفتر كار...

نفس عميقى كشيدم و تو دلم گفتم، اگه دوست داشتن و وابستگى اينه، همون بهتر كه تموم شد؛ من كه ديگه تحمل اين مسخره بازيا رو ندارم.
صبح کله سحر رو با جیغ و داد شروع کردم. دویدم بیرون دم در شرکت، دیدم دختره منشیه گریان به پسره میگه گوشیمو بده. اونم لج کرده بود و کُردی حرف می زد که منم نمی فهمیدم.
پسره رو من روز مصاحبه دختره دیده بودم؛ اما حسم این بود که بعدا مشکل درست می کنه. این حس لعنتی من هیچوقت اشتباه نمی کنه. از همون ماه اول که دختره پیش ما مشغول به کار شده بود، گیر داده بود که چون من کار ندارم، تو هم باید کارتو ول کنی برگردی سنندج.

خلاصه از اونجایی که این اواخر من به وضوح تو زندگیم تغییر نقش دادم و چندصباحیه که نقش مادربزرگ دفترمون رو بازی می کنم، بعد‌ِ کلی رفت و آمد و تلفن زدن و فوت شنیدن و کمین کردن دم درِ شرکت و خفت شدنِ گوشه راهرو، جفتشونو راضی کردم بیان تو اتاق من بشینن با هم حرف بزنن.
تنها چیزی که از زیر زبون پسره درآوردم این بود که این (یعنی دختره) واسه تفریح منو ول کرده اومده تهران.
راستش به عنوان یه دختر تهرانی بهم عجيب برخورد. به پسره گفتم، والا من که سی و چند سالمه و همه اش هم همينجا بودم، تو تهران جایی برای تفریح سراغ ندارم. از کله سحر تا بوق سگ همه چهارده تامون اینجا دنبال یه لقمه نون و قسط و اجاره خونه و این چیزاییم. اگه تو تهران جایی واسه تفریح سراغ داری، به مام بگو.

پ ن.:
۱)
می دونم دست اونایی که باید، نمی رسه. ولى پدر و مادرایی که بچه هاشون کار درست و درمون ندارن اما به زور غیرت و یه مشت چرندیات خانوادگی که اسمشو می ذارن «رسم و رسوم» می خوان اونا رو بهم بچسبونن، بزرگترین خیانت رو بهشون می کنن.
۲) 
این موضوع ربطی به قوم و تبار خاصی نداره. اتفاقی بود که امروز برام افتاد.
مامان خانم می گه، از همایش چیزی نگفتن؟؟؟
مي گم: چرا چيزي كه اونجا زياده حرفه... يكى ميگفت عالى بود؛ حرف نداشت... يكى ميگفت، افتضاح عظمى بود... يك مشت خل و چل ِ مشنگ تشكيل اتحاديه دادن

صبح رفتم دفتر؛ یک عالم کار برای همایش فردا مونده بود. بدتر از همه این بی شعورایی بودن که می دونستن صدا و سیما تا اسم ندی و کارت ورود نداشته باشن، راه نمیده، اما تا دقیقه آخر مدام اسم اعوان و انصارشونو می چپوندن تو لیست های بسته شده واسه شام.

وسط این همه کار، ناز و نوز دخترا که عوض تمرکز رو کارشون فکر قر و فر فرداشونن هم رواعصاب من بود.

یهو دیدم دختره - حسابدارمون - داخلیمو گرفت و گفت، بچه ها می گن اضافه کارا رو بذار فردا حساب کن که مال همایش هم بیاد روش. چی کار کنم؟
یادم نیس دقیقا چی گفتم؛ یه چیزی تو مایه های «بچه ها خیلی بی جا کردن».
رفتم بالا، رئیسمم بود... بلند گفتم، کدومتون در مورد حقوق اظهار نظر کرده؟؟؟
هیشکی جواب نداد.
گفتم: من بهتون لطف کردم گفتم بذار بیست و هشتم اضافه کارا حساب بشه که تا یکم بیاد تو حسابتون. از این به بعد همون یکم حساب میشه، سوم میاد تو حساب.

رئیسم چند دقیقه بعد اومد پایین، گفت چی شده؟
گفتم: فضولی کردن؛ منم امکانی که در اختیارشون گذاشتم ازشون گرفتم. حق ندارن تو تصمیم من دخالت کنن. 
گفت، هر تصمیمی که می گیری، بذار بعد از همایش. بذار شر نشه.
گفتم: بیست و هشتم پنجشنبه بود من فقط گفتم، امضای چک حقوق رو بگیره که نیفته به تعطیلی. حالا دیگه نمی تونم تصمیممو عوض کنم.
وقتی جنگی در حال وقوع است، برای آدم های اندوهگین مناسب است که ساکت و محتاط بمانند.
عموماً انتظار داریم که قواعد این دنیا مبنای عقلانی داشته باشند. در این زندگی اما گاهی قواعد احمقانه ای وجود دارند که مرزهای باید و نباید را می سازند و جا به جا می کنند. 
در جنگ قدرت کسی که قدرتمند است، این توانایی را دارد تا به سمت کسی برود که ضعیف است، اما کسی که بی قدرت است، فقط می تواند تسلیم شود.

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۶

اين روزها واقعيت ها بيشتر از هر روز ديگه ای واقعي هستن؛ 
خوب كه به دور وبر نگاه مي كني، متوجه می شی که كلاغ‌هاي خيس همیشه سنگين مي‌پرن.

یک جایی از کتابِ تهوع ِ سارتر خوندم:
"ساعتِ سهِ بعد از ظهر برای هر کاری که آدم می‌خواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر"

به نظرم سي و چند سالگی هم همین طوره... خیلی نمی شه انتظار داشت، مثل گذشته مودب و سر به زیر و صبور و حرف گوش کن و بچه مثبت باقی مونده باشی.

به من گفت: اصلا از تو انتظار نداشتم. 
كلافه و داغون بودم. 
يهو از دهنم بيرون بريد: به جهنم! مگه قراره من با انتظارات شما زندگی کنم؟

:\
‎با تو
‎امید
‎عطر گلی ارغوانی است که هر هزار سال یک بار می روید.
‎معجزه را باور می کنم
‎اگر که به خوابم بیایی.

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۶

وصیت کرده بود هر جا می میره، همونجا خاکش کنن. به پسرش گفته بود، خاک خاکه. چه فرقی می کنه آدم کجا خاک بشه! خودتونو تو دردسر نندازین.
امروز یکی از مدیرا ازم پرسید، آخه این چه کاری بود ؟
فقط گفتم، وصیت خودش بود.
تو دلم گفتم، تف تو روی متظاهر تون کنن که همه کارتون فقط واسه نگه داشت ظاهر و مقامتونه. بدبختا!!! آخرتون همونجاست؛ کی می خوایین بفهمین؟

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۶


مامان خانم ميگه: كار مفيد كردي اصلا امروز؟؟؟ همه اش افتادي يه گوشه 
ميگم: اصلا نرفتم كه هيچ كاري نكنم.
ميگه: بذار زنگ بزنم، بگم اين دختره كجاست هر چي زنگ مي زنم، بر نميداره
ميگم: كلاً آزار داري ديگه... كم حرف مفت مي زنن، تو هم خوراك بده بهشون خودشونو خفه كنن
ميگه: من بفهمم تو چرا از صبح ولويي ...
ميگم: نمي توني ببيني؟
مي گه: بودن و نبودنت فرقي براي من نمي كنه كه... از صبح هيچ كاري نكردي، منم به كارام نرسيدم
من: 😶😑
يكی از مدیرا می گفت وقتی تعداد شکایت های شرکت ها از هم زیاد بشه، بدون اوضاع خیلی خرابه.
دیروز داشتم در موردش با رئیس هیئت مدیره صحبت می کردم، همینو بهش گفتم.
گفت دختر جان تا جایی که من یادمه تو این پنجاه - شصت سال اوضاع به این خرابی نبوده. اما اینم بدون !!! گوشتو رو حرف مردم ببیند و کار خودتو بکن.
In den Momenten, 
in denen es uns gelingt, 
zu sein, was wir sind, 
ohne viel zu fragen, 
was wir sein sollten, 
funkelt unser Lebenslicht 
wie ein heller Stern.

~ Jochen Marris ~

(درست) در لحظاتی که موفق می شویم خودمان باشیم، بدون پرسش از آنچه که باید باشیم، نور زندگی ما همانند ستاره روشنی می درخشد.

یوخن ماریس

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۶

به ندرت عصبانى میشم؛ بهتره بگم خشممو هضم می کنم. طرفم می فهمه یه چیزی ناراحتم کرده ... فقط همین؛ نه بیشتر
دیروز دیگه فقط منفجر نشدم؛ آخر وقت وسایلمو جمع کردم و بی حرف اومدم خونه. 
گوشی خاموش
تلفن قطع
به خودم گفتم، آدمایی که نق می زنن فقط و حاضر نیستن ذره ای از خودخواهی خودشون بگذرن، هیچ آسیبی بهت نزن، باعث می شن حالت تهوع بگیری و توی صورتشون بالا بیاری

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۶

غرور و تعصب

دارسی: دفعه ديگه که با خانم جواني درباره تيراندازي حرف می‌زنم این‌قدر تشويق نمی‌کنم. بله! به خاطر اين درس ممنونم.
الیزابت: ممنونم که این‌قدر خوب توضيح داديد. بيشتر آقايون دلخور ميشند و درست هم هست.
دارسی: ميشه بهم ميگيد چرا؟ مصممید منو برنجونيد؟
الیزابت: بگم، آقاي دارسي؟ چون به نظرم آسیب‌ناپذیرید. به نظر مياد خيلي خونسرديد. شايد چون به‌قدر کافي نمی‌خندید.
دارسی: ممکنه حق با شما باشه؛ اما سوال منو جواب نداديد.
بینگلی: دارسی! به من قول داديد. دارت زدن رو يادم بديد.
دارسی: ديگه هيچ راهنمايي به خانم‌های جوان نمی‌کنم. اونا بايد بمن درس بدند ... شما چي ميگي ميس بينگلي؟ ميس اليزابت فکر می کنه به‌اندازه کافي نمی‌خندم.
بینگلی: متأسفم که می‌بینم شما بيشتر از قبل می‌خندید... به نظرم، خنده زيادي... جلفه
الیزابت: اوه! اگر واقعاً مي خوايد باوقار باشيد، مجبوريد، بميريد. هيچي باوقارتر از يه موميايي نيست.

غرور و تعصب
نوشته جین آستن

اینو بگم اجالتا و برم سراغ امور اقتصادی 
دیشب داشتم فیلم غرور و تعصب رو می دیدم
هر لحظه که سکانس های لارنس الیویه میومد، تو دلم می گفتم موجوداتی مثل تو نباید حتی پیر بشن چه برسه به اینکه ...
یکی از حالت های روانی من اینه که تو اوج شلوغی بی خیال همه چی بشینم و یه گوشه دور از هیاهو گیر بیارم و برای چنین آدمایی دلتنگ بشم
 






پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۶

داشتم يادداشت هاي ٥ سال پيشم رو ورق مي زدم؛ ديدم جايي نوشتم:

"روابط انسانی به وسیله روابط تجاری ازبین میرن ولی روابط تجاری باروابط انسانی قوی و قویتر میشن!"

وقتي هم كه اينو مي خوندم، ياد اتفاقي افتادم كه مدتي پيش برام افتاد و شرح دلخوري تلفني يكي از مديراي سابقم (كه برام خيلي محترمه؛ هم از نظر اخلاقي و هم از نظر علمي) بعد از همايش اتحاديه. 
شخصا در اين دلخوري نقشي نداشتم ؛ كاري هم واقعاً نمي تونستم انجام بدم؛ فقط شنيدم.
او ماجرا رو به كم لطفي همكاران قديمي اش تعبير مي كرد، اما من به سياسي بازي و شانتاژ فكر مي كردم.

واژه سياست معنايي غير از اون چيزي داره كه ما مي شناسيم و در دنياي ما ازش مي گن.
سياست يعني تدبیر واصلاح امور؛ مراقبت و اداره مملکت، مردم‌ داری. 
قانون نشانه سیاسته و هیچ سیاستی بدون قانون اجرا نمی شه؛ وسیاستمداری يعني عمل نمودن بر اساس مصلحت، تدبیر و دوراندیشی.
اما روزي كه تبديل به بازي ميشه، بايد احتمال هر اتفاق و چراي بي جوابي رو داد.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۶

شوهر خاله ام از بچگي منو محبوبه نازي صدا مي كرد؛ طوري كه اين اسم از طرف همه فاميل مادريم رو من مونده؛ هنوزم هم تو خصوصي ترين و احساسي ترين موقعيت ها اسمم همينه.
بعدها وقتي با معرفيش رفتم سر كار، جذبه و قدرت تصميم گيريش و جايگاه تشكيلاتيش چنان منو احاطه كرد كه جرات نمي كردم، چيزي نه بيشتر از قالب خانم آشوري باشم و بمونم؛ در واقع نه او چنين اجازه اي به من مي داد و نه من پامو از حيطه رابطه كاريمون جلوتر مي ذاشتم. چنان براي من تصويري ذهني نه بيشتر از يك رئيس مقتدر و به روز رو ساخته كه همه اين سال ها به معني واقعي كلمه مجذوبش شده ام. جالبه انقد اين شكل از رابطه بين ما قوي شده كه چند باري خودش صداش به اعتراض بلند شده كه تو خودتو كنار مي كشي.

امروز هفت روزه که برای همیشه رفت.
خوابید. خسته بود؛ خسته، اما نگران...
نگران همه چیزهایی که پشت سر گذاشت

پ ن.:
بعضي آدم هاي خاص زندگي با تو كاري مي كنن كه تاثيرش براي هميشه تو وجودت مي مونه؛ جوري كه دوست داري بتي كه برات از خودشون ساختن، همينطور عجيب، جذاب و دست نيافتني باشه.

خواب ديدم زلزله اومده
تو دفتر كارم بودم و چشمم به كليد زير ميز بود كه داشت مي لرزيد
بعد انگار خونه و دفتر يه جا بود يا به هم نزديك بود؛ دوستاي زمان مدرسه ام هم بودن، حتي پدر و مادر و خواهر و برادرشون
صداي پدر پژمان رو شنيدم كه گفت، بريم تو حياط مسجد. اونم بهش گفت، آخه به قيافه من مياد پامو تو مسجد بذارم؟؟؟
ولي من همونطوري وايستاده بودم كليد رو نگاه مي كردم
بعد كه به خودم اومدم تنها كاري كه تونستم اين بود كه يه جوراب بردارم و به يكي بگم كاپشنمو برام بياره. جوراب، اما هر كاري مي كردم پام نمي رفت.
يكي از يه طرف گفت شوفاژو ببند. گفتم، سرد ميشه.
همه دور هم تو حال خونه قديميمون نشسته بوديم و منتظر بوديم سقف بياد رو سرمون. 
به ساعت نگاه كردم. شش و ده دقيقه صبح بود و هوا هنوز تاريك بود.

من برگشتم تو دفترم. از شدت دلشوره فقط گفتم، خدايا يا همه مون بميريم يا هم زنده بمونيم. اينطور نشه كه يكيمون باشه و يكي نه. 
بعد تصوير رفت روي مامانم كه روي تخت خواب بود...

از خواب كه بيدار شدم، تازه ترس همه وجودمو گرفت. تازه لرزه ها و نگراني ها يادم اومد... بلاتكليفي و انتظار... رنگ ها و صداها... احتمال نبودن مامانم...درگيري هميشگي من با جوراب و كليد و پيچ شوفاژ و سرماي هوا...

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۶

(ف) به یکی از بچه ها گفته بود ، زنگ بزن لیست شرکت های عضو انجمن بازیافت رو بگیر و دعوتنامه دوره آموزشی تجزیه تحلیل فرایندهای صادراتی رو براشون بفرست.
دختره اومد حرف (ف) رو بهم گفت.
از قضا (ف) مشاور انجمن و مدیر اجرایی دوره آموزشی ما هم هست.

تو یه هفته گذشته هروقت باهاش صحبت کردم، کل حرفش این بوده:
نمیشه... بی فایده است... ولش کن...وقتتو سر این کار نذار...

موضوع دوره و انجمن اما دو تا قضیه جدا از همه، البته غیر از اینکه یه پای (ف) تو هردوش هست.

گرفتن لیست از انجمن برام کاری نداشت.
چاره اش یه تلفن بود.

ذاتا متنفرم از اینکه دائم “نه” بشنوم “نخواستن” ببینم. واسه همین خودم دو هفته است دارم چراغ خاموش هر چی مطلبه در مورد مالیات و بازیافت روغن کارکرده و تولید و آمار تولید و صادرات روغن پایه می خونم.
نکته رنج آورش اینه که شونصد تا آدم مدعی تو این صنف هستن، به جرات می تونم بگم به ندرت دوتاشون سر به چیزی یه نظر مشترک داشته باشن؛ بعد اونوقت من این وسط ویرم گرفته برای اینا طرح توجیهی بنویسم که صنفشون به فنا نره.

تو این حجم شلوغی اطلاعات پراکنده و مسئولیت های خودم، به عقلم نرسیده بود، برم ببینم اصلا نابغه های این انجمن فکسنی کیا هستن. لیست رو که دیدم، ناخودآگاه برای (ف) نوشتم: “من ليست انجمن رو گرفتم. اينا كه همه اش ٢٢ تا شركت هستن!!!”
چند دقیقه بعد دیدم نوشت: “می‌شه‌زنگ‌بزنی”

بچه های دفتر در گیر سفارش روسری و کفش و ست کردنش برای همایش بودن. تا کارم باهاشون تموم شد، طول کشید. بالاخره بهش زنگ زدم.

ناغافل و یهو گفت: “تو چرا زنگ نمی زنی بهم؟”
گفتم: “چی شده مگه؟”
گفت:”آخه باید بشینیم حرف بزنیم، ولی همه حرف من و تو خلاصه شده به چند خط نوشتن کوتاه”
گفتم: “من معمولا زنگ نمی زنم به موبایل کسی، بعدم شما معمولا شلوغید یا تو جلسه... من کارمو با چند کلمه راه می ندازم”
گفت:”الانم تو یه جلسه ام، تموم شد، زنگ می زنم بهت، باید مفصل با هم صحبت کنیم”

پ ن.:
دلم می خواد اشتباه کنم. اما از عصری دارم فکر می کنم کاری رو که میشه با یه جمله سوال پرسید و جواب گرفت، چرا باید با صحبت تلفنی کشش داد که تهش هم بهمون بگن: « ولش کن، این کار شدنی نیست؟؟؟»

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۶

موجود هولناکی به اسم فرید و شورانداز ژنتیکی که منم😑

امروز گویا تهران تعطیل بود ولی من یه ربع به هشت دفتر بودم. 
بیست و شش دی ماه همایش سالانه مونه و چون از مدیر محترم روابط عمومی شانس میاریم همیشه و ایندفه قهر کرد و دست همه رو گذاشت تو پوست گردو، مجبوریم که به صورت هیئتی آب خورش رو زیاد کنیم که غذا به همه برسه.
خلاصه که اینجوری...
تا بچه ها برسن دفتر، شد حدود ٩/٥ -١٠ 
بگذريم كه غير از خودم كه ديشب تخت گرفتم خوابيدم، همه شون تا صبح تو خيابون بودن.😶

حدود ساعت يك باهاش قرار داشتم. اين روزا داريم يه پروژه اي رو شروع مي كنيم كه به بازيافت روغن کارکرده و حفظ محيط زيست مربوط ميشه. 
براي اينكه مطمئن بشم، مياد، تو تلگرام براش نوشتم: سلام، شما مطلبی در مورد سامانه برام فرستادید؟
نوشت: سلام. كجایی؟
نوشتم: دفتر
نوشت: نذاشتن بخوابیم که. تا صبح بیدار بودیم. تا کی هستی؟
نوشتم: فعلا هستم. من که دیشب خوابیدم
تخت.
نوشت: از جنس نیمایی دیگه. می گه چرا نخوابیدی؟ کدوم زلزله؟ 😂😂
(نیما رئیس سابق من و دوست صمیمی و شریکشه) اوکی. منم بلند شم جم و جور شم. اول میام پیش تو.

خلاصه که تا بیاد من دو تا صورتجلسه نوشتم. 

از در اومد تو جواب سلام نداده، برگشت بهم گفت، تو ول کن نیستیاااا... برو بگیر تو خونه ات بشین؛ چی می خوای از جون این بدبختا تو این هوا کشوندیشون اینجا؟؟؟

فرید کلا شخصیت راحت و هولناکی داره. بسیار احتیاط می کنم که از یه حدی باهاش جلوتر نرم. 
کارایی رو که تا الان کرده بودم، بخشنامه های محیط زیست و بازیافت رو که خونده بودم، نتیجه اکتشافاتم تو قوانین مالیاتی رو همه براش توضیح دادم. گفتم نگرانم. باید یه کاری کنیم که اساسی باشه و بشه ازش دفاع کرد. همه رو گوش داد. آخر صحبت های امروز بهم گفت که هیچ کاری نکن. من تا یکشنبه دموی کارو برات می فرستم.

تا عصری به فاصله های مختلف تو تلگرام سر طرح سامانه صحبت می کردیم. خوشم میاد وقتی که بهم می گه درستش می کنیم... راه حل داره...نگران نباش...فلان کارو می کنم، نتیجه رو بهت میگم... 

شخصیت این آدم اصلا شخصیت بسته ای نیست. اما هولناکه، چون نمی دونم چطوری فکر می کنه. امروز بین حرفاش می گفت، من عاشق اینم که بهم حمله بشه... خدا رو چه دیدی... بهو دیدی هوس کردم اومدم دبیرکلتون شدم.

خلاصه این همه حرف و جلسه این شد که یکشنبه دموی سامانه رو بهم بده. 

آخرش برام نوشت: مراقب خودت باش. شب یلدای خوبی داشته باشی.

نوشتم: زمانی که همه خانواده به هوای هم دور هم جمع می شدن، گذشته. به هر حال مرسی

غیر منتظره نوشت: باز هم دم رو غنیمت بشمریم و پناه ببریم به حضرت حافظ ببینیم پندش برای امروز ما چیه. صبح سلام می کنیم به خورشید و تولد دوبارش رو بهش تبریک می گیم. ازش می خوایم مثل قبل گرماش رو ازمون دریغ نکنه هر چند که ما ناسپاس بودیم و لطفش رو ندیدیم. آرزو کنیم بختمون هم مثل روزای زمستون اگر سردم هست روشنتر باشه و بلندتر و با امید به رسیدن بهار و دیدن دوباره غنچه های گیلاس روزا رو یکی یکی بشمریم و منتظر بخت بلندمون بشینیم.

نوشتم: Nicht mein Wille, der Deine geshehe!
خواسته من نه، آنچه تو مي خواهي اتفاق بيفتد

یه ربع بعد دیدم فایل صوتی رئیس سابق هیئت مدیره رو برام فرستاد که به فرید می گفت امروز با من صحبت کرده و می خواد که کار سامانه رو اجرایی کنه و در این مورد شنبه یه جلسه بذاره باهاش.
(من امروز صبح زنگ زده بودم به دکتر و گفته بودم که اوضاع چقد ضخیمه و محیط زیست که به فنا رفته، شما و تشکلتونم داره به همون سمت میره و فقط یه نفره می تونه از پس این داستان بربیاد و از این داستانا)

براش نوشتم: Denn bis jetzt geschehe es, was ich will
پس تا الان اون چیزی اتفاق افتاد که من می خواستم
😁

تو تمام شلوغی و حرفای امروز این نکته اش خیلی برام جالب بود... 

برام نوشت: 😁😁😁
نمی دونم خودت خبر داری یا نه اما یه طنز زیر پوستی باحالی داری. خیلی هم پخته و جا افتاده است. منو یه وقتایی واقعا از ته دل می خندونه حرفات.
نوشتم: دنیا نویسنده بزرگی رو از دست داد سر اتحادیه.
نوشت: 😁😁😁آره موافقم.

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۶

بزرگترین درسی که تا الان یاد گرفتم اینه:
*تو نمی تونی تو زندگی رو هیچکس حساب کنی، جز خودت*

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۶

داشتيم با هم در مورد اتحاديه حرف می زديم و اينكه من از اينكه می تونم بعضی رابطه ها و زير آبی ها رو حس كنم و رد بعضی ديگه رو هم بگیرم و به سرنخ های دیگه برسم، هم ناراحتم و هم رنج می کشم.

برام نوشت: اتحادیه باید یک فضای سالم در اختیار افراد بگذاره تا بر پایه تصمیم و برنامه خودشون رو نشون بدن. نه اینکه پشت پرده زد و بند کنن. و این فرصت باید به صورت برابر در اختیار اشخاص قرار بگیره. بدون هیچگونه رانتی. منی که وقت می ذارم‌ مطالعه می کنم و نقطه نظرات قابل قبولی دارم، باید فرق داشته باشم با یه لمپن.
براش نوشتم: حرفاتونو قبول دارم
چون درسته؛ اما نمي دونم ميشه بهتون اعتماد كرد يا نه؛ چون خيلي نمي شناسمتون. با اين حال من فكر مي كنم سياست داشتن يه بحثه براي منفعت بردن، اما سياست بازي يه بحث ديگه است. آدم اگه می خواد بازی کنه، بکنه، اما بازی کثیف فقط یه جنگ فرسایشی راه میندازه.
نوشت: ببین محبوب پیشرفت یک مسیر استاندارد داره. طبیعتا باور پذیری همه ما نسبت به ادعاهای هم به شدت دچار خدشه شده. زمان حلال مشکلات و نشوندهنده واقعیت هاست.

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۶

من تو را بهتر از خودم می شناسم. همانقدر كه آرامی، همانقدر وحشی و بكری.
برای نخواستنت بهانه بیاور؛ قبول
برای دل نبستنت بهانه بیاور؛ قبول
برای اعتماد نکردنت بهانه بیاور؛ قبول
اما به عمد تصویر خودت را نشکن
اگر تو بشکنی، چه کسی دیگر عشق را باور خواهد کرد؟

پ ن.:
چقدر باور این واژه ها دشوار است

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۶

خيلی به این موضوع فکر نمی کنم؛ اما گاهی میاد سراغم. اینکه چرا وقتی بهم اعتماد می کنن، خوشحال نمی شم؛ می ترسم.
بعضی وقتا هم تو ذهنم از طرفم می پرسم: تو واقعا در مورد من چی فکر کردی؟؟؟
بعد از خودم می پرسم: تو واقعا استعداد خلاف کاری نداری یا اینطوری وانمود می کنی؟؟؟

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۶

خیال و خواب را چه کنم
که خواب خوشی بودی؛ بدخواهی تو را ربود.
خیال تو نیز دیگر اقتضای من نیست.
تنها رفته ای.
بغض فروخورده ای و اشک نریخته
ببار!

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۶

خواهر کوچکش بعد از يك سال حتی بیشتر یه پیام برام تو تلگرام گذاشت. از همینایی که همه واسه هم فوروارد می کنن. 
اما همین بهانه ای شد برای چند خط احوال پرسی. 
اصل حرفش این بود که عید هفته دیگه عروسیشه و اگه دوست دارم برم کرمان.
ازم پرسید، هنوز به خوابت میاد؟ 
گفتم نه.
ساکت شدم. تو اوج اون همه شلوغی و تلفن و آدمی که میومدن تو دفترم و می رفتن بیرون، نمی دونم چی شد که یهو حس کردم دارم سکته می کنم و نفسم بالا نمیاد.
خیلی سخت گذشت.

گاهی آدم حسرت چیزایی رو می خوره که ساخته خودشه و تا اومده نتیجه شو بگیره، یه اتفاق بی هوا از اساس زده زیر کاسه کوزه اش. بعدش تا مدت ها زمین و زمان رو می جوره که بفهمه:«چرا؟؟؟چرا واسه من؟؟؟»
آخرش هم تنها چیزی رو که خیلی خوب می فهمه اینه: «همینه که هست؛ واسه خیلیا پیش میاد، تو هم یکیش»
همه ما گناهكاريم
از همان گاهي جاي كلام و سكوت را تغيير داده ايم

دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۶

بهم گفت: می خوام یه چیزی بهت بگم ...
حس کردم داره سبک سنگینش می کنه. نگاهش کردم.
گفت: بیین همیشه که من اینجا نیستم، اما تو حالا حالاها زمان داری و باید کار کنی. پس باید یه کم سیاست داشته باشی.
گفتم: دارید در مورد امروز می گید که زدم تو برجک فلانی؟
نگام کرد. هر وقت که احساس می کنه، الانه که بریم تو فاز پشت سر گویی یا سکوت می کنه یا حرف رو عوض می کنه. این بار سکوت کرد. 
ادامه دادم: می دونید من بدم میاد طرف منو بکنه ابزار اطلاعاتیش برای منافع خودش. احساس کنم پاشو داره از گلیمش جلوتر میذاره، دمشو می چینم.اگر هیچی نگم اما ناخودآگاه از صورتم می فهمه غلط زیادی کرده. زنگ زده به کارمند من زیر زبون کشی کرده، انتظار داره، بهش بخندم؟؟؟
گفت: اینطوری پیشرفت نمی کنی.
گفتم: من روزی ۱۴ ساعت دارم کار می کنم، اونم تو مملکتی که میانگین ساعت کاری ۲ ساعت هم نیس. اصلا اعصاب کسی که انگشت کنه تو جایی که بهش مربوط نیس رو ندارم. حداقلش اینه که گوش شنواش نمی شم.
گفت: اتفاقا زمانی که بتونی همین آدمو مدیریت کنی، می تونی باور کنی که مدیر موفقی شدی.
Und wenn wir uns irgendwann sehen, schenke ich dir alle Küsse, die ich dir geben wollte, als ich dich vermisst habe.
و اگر زمانی (دوباره) همدیگر را ببینیم، تو را به اندازه تمام زمان هایی که دلتنگت بوده ام، خواهم بوسید.

یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۶

دنياي اين روزها
دنياي قول و قرارها نيست
دنياي لحظه هاست
در لحظه همه چيز تغيير مي كند
نه فقط تغيير،
گاهي انقدر همه چيز در هم مي پيچد كه فقط مي داني
تو هيچ چيز نيستي، جز ذره اي گمشده... در نوسان
و در اين دنيا همين دانسته تنها دارايي توست.
گاهي همه چيز دست به دست هم ميدن تا
بي گناه باشي
اما
مقصر
بعضی ها تو فضاهای مجازی آدمو بدجور از خودشون ناامید می کنن
آدم یه حساب دیگه روشون وا می کنه. فکر می کنه، سطحشون یه کم بیشتر از بقیه هست؛ یه کم باشعور ترن از بقیه... یه کم با مرام تر
یه کم متفاوت تر
اما یهو سر یه کامنت ... یه اظهار نظار نظر مخالف... حتی یه بی محلی و ندید گرفتن عمدی اون روی خودشونو نشون می دن.

دقیقا همینان که ذهن آدمو ساعت ها مشغول می کنن و دائم به خودش می گه، آخه این دیگه چرا.

چقد این جور جاها براشون مهمه!!!
چقد محتاج تایید و به به چه چه هستن!!!
چقد کمبود دارن که با چهارتا کلمه و باید و نباید خودشونو خالی می کنن و سر یه خط چنان زمین و زمان رو بهم می دوزن و داد وامصیبتاشون بالا می ره، بیا و ببین!!!

پ ن.:
دیدم بچه هایی رو که کلی فحش خاف دار و کاف دار از سر و روی صفحه شون می باره، اما یه وقتایی چیزایی ازشون می بینیم و می شنویم که به با مرام بودنشون ایمان میاریم
نوشت: من تو کار شبیه خودتم. برادر و پسر خاله و دوست نمی فهمم. طرف باید تو کارش جدی باشه. به هیچکس رحم نمی کنم. حتي به خودم.
نوشتم: جنگ نداریم آخه. ولی باید بتونی همونقد که اختیار میخوای پاسخگو هم باشی
نوشت: درسته. اتفاقا من می گم جنگم داریم.
نوشتم: کار یه جور بده بستانه. حالا تو زندگی شخصی هم همینه؛ ولی واقعا سعی کردم اسیب و ازار نرسونم. زندگی به اندازه کافی مسخره هست گاهی آدم مسخره ترش مي کنه با این بازیا. بعدم یه چیزی هست: من خیلی درگیر پول نیستم، واسه همین همونقد که خوب درمیارم.خوب هم خرج می کنم. حتی گاهی تا ته حسابم. اما راضیم
نوشت: محبوب کوتاه نیا.
نوشتم: :ِ)
نوشت: یا بخند یا اخم‌کن. بلاتكليفيم.

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۶

فحش و فیلان و فضیحت بار مرد جماعت نکنین از چیزی که می خوام بگمااا

شخصا با مردا راحتترم تا زن ها؛
اما این چیزی که امروز شنیدم تا همین الان ناراحتم کرده.
یکی از سه تا دخترایی که استخدام کردیم تازه نامزد کرده و اصالتا اهل سنندجه.

یکی از اعضای هیئت مدیره خودمونم معرفیش کرده بود. منم ازش خوشم اومد. دختر آروم و بی سروصداییه و کارشم تا الان خوب و کامل انجام داده.

روز اول موقع مصاحبه دیدم یه پسره موخرمایی باهاش اومد و صاف نشست جلوی در اتاق من. عادت ندارم در اتاق رو ببندم. هر کی هروقت بخواد، میاد تو. 
حواسم به حرکت های پسره بود.
حتی با مدیرم هم صحبت کردم و بهش گفتم، درسته که شرایط دفتر ما تو اوضاع کاری این مملکت ایده آله، ولی پسره یه کم نگرانم کرده. گفت نه خیالت راحت؛ بچه های آروم و بی حاشیه ای هستن. دختره حقوق خونده و پسره فوق لیسانس میکروبیولوژی.

خلاصه که امروز یه ماه از اومدنشون گذشت و فردا اولین حقوقشونو می گیرن.
امروز بعد از چند روز تعطیلی برام از سنندج یه کم شیرینی سوغاتی آورده بود.
بین حرفاش بهم حرفی زد که حالمو تا الان بد کرده. 
گفت یه مدت با پسره درگیره سر اینکه ما دو تایی اومدیم تهران واسه کار. حالا که من کار پیدا نکردم تو هم باید کارتو ول کنی برگردی سنندج.

دلم می خواد که شرایط پسره رو بفهمم
دلم می خواد که شرایط متاهلی رو بفهمم
دلم می خواد که مفهوم تعهد رو بفهمم
دلم می خواد که قضاوت یه طرفه نکنم
اما آخه خودخواهی تا این حد؟؟؟ اونم با این لفظ؟؟؟
چرا انقد که انتظار فهمیدگی داره، از خودش چیزی بروز نمی ده که آدم دلش خوش بشه؟
بعد از تو ...
بعدي نيست.
تمام تو خلاصه مي شد در باران و جاده
حالا ديگر مدت هاست كه باران نباريده است و جاده ...
ديگر چه اهميت دارد كه مي رود يا مي آيد؛
مي داني چه اتفاقي افتاده است ؟
بعد از تو تمام جاده هاي دنيا بي انتها مانده اند.
و من دیگر نمی خواهم این اتفاق بیفتد...

مثل رویایی هستی که هرگز فراموش نمی شود، اما بر مداري مدام و بي وقفه خودش را تكرار و پايان بندي اجباريش را برايم تعبير مي كند.

می دانی چگونه؟ 
تصور يك تكرار كار خيلي دشواري نيست. 
هوش زيادي نمي خواهد
حتي حافظه قوي
از پس تمام آن تكرار ها مي توانم تمام جزئياتش را از پيش مرور كنم و حدس بزنم.

درست مثل گاهی است كه
جایی در انتهای ذهنم يك روياي قديمي را براي بار چندم ديده ام و باور دارم، اين بار هم همه چیز فقط یک خواب بوده است؛
و قرار است مثل هر هر بار پس از تماشای آن بیدار شوم...
و کمی در رختخواب بغلتم
و خودم را راضی کنم که از جایم بلند شوم
و صورتم را بشویم
و لباس بپوشم
و پشت میز کارم کنار پنجره بنشینم
و با نامه ها و واژه هایم سرگرم شوم،
همان وقت ها که دوباره به خانه بر می گردم
و دور خودم می چرخم
و شب هنگام سعی که می کنم که به خوابی بی خیال فرو بروم؛
و تو قرار است هر بار پس از تماشای آن باشي و زندگی کنی...

آري؛ همين تو
همين تو
مثل رویایی هستی که هرگز فراموش نمی شود؛
رويايي كه درست در همان انتهای ذهنم
هر روز، هر روز و هر روز با آن زندگی می کنم
و هر روز، هر روز و هر روز به آن فکر می کنم
و هر روز، هر روز و هر روز با فکر آن به خواب می روم
و هر روز، هر روز و هر روز با فکر آن بیدار می شوم
و هر روز، هر روز و هر روز آرزوي مي كنم پايان اين رويا تغيير كند؛
اما نمي كند.

آري؛ همين تو مثل رویایی هستی که هرگز فراموش نمی شود؛
و خودت می دانی که این رویا یا اتفاق هر چه که هست، هر روز اتفاق می افتد؛
هر بار بي تغيير؛

و من 
هر روز که از خواب بیدار می شوم به خودم مي گويم دیگر نمی خواهم حادثه تو از نو اتفاق بیفتد.

پنجشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۶

ديروز رفتم تئاتر
اجراي اول بود. صبح همون روز تازه دكور زده بودن. صدا تنظيم نبود. 
موسيقي بلندتر از حدي بود كه بشه صداشونو واضح شنيد.

با ديد منتقدانه ولي جلو نرفتم. دلم مي خواست همه حواسم بهش باشه. مثل قديما. داستانشونو دوست داشتم.

تمام مدت تو چشمام نگاه مي كرد و ديالوگ هاشو مي گفت. 
نمي تونستم مستقيم نگاهش كنم. 
حتي نمي تونستم نگاهش نكنم.

براش نوشتم، بهتر نبود از ميكروفون پرتابل استفاده مي كردين؟
نوشت: میکروفن در تیاتر غلطه
نوشتم: تكنولوژي بده؟؟؟ صداتون آسيب ببينه درسته نه؟
نوشت: نه. تیاتر آداب خودشو داره. مشکل باید طور دیگه ای رفع بشه

پ ن.:
مشكل اينجاست كه پول همه جا حرف اولو مي زنه.