جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۳

زمانی هست که نمی خواهی و می گذری
بایدی است که باید
تو مقهور یک اجباری
بعد درست آخرین دم
می سپاریش و دور می ایستی
تنها به یک دلیل
" خواسته من نه، هر آنچه تو می خواهی اتفاق بیفتد"

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۳

دلم يك لحظه بي تاب است
فقط يك لحظه ي كوتاه
و بعد
يك لحظه ي ديگر
و بعد
يك لحظه ي ديگر
...
نمي دانم چه اصراري است در تقويم اين روزهاي ما
اصرار است يا اجبار
يا انكار حتي...
نمي دانم
فقط يك لحظه بي تابي است انگار
و
يك تاريخ دلتنگي

و قطره اشك هايي كه با خود رودربايستي دارند، حتي
براي تمام نه هاي اين زندگي هزار دليل هم كه بتراشي
بازهم كم است
اما براي خواستن و شدن
تنها يكي
بس
گاهی هم می شود
تمام دلخوشی آدمی در نشنیدن یک صدا خلاصه می شود... 
تنها به یک امید
که نترسی از آنچه که نمی دانی
که دوباره اشتیاقش همانی باشد که روز اول

این سردی استخوان می شکند
حتی اگر تو تمام استدلال های دنیا را در کلامت جمع کنی... 
و شنیدنی نباشد.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۳


زن، زن زاده نمیشود. این فرهنگ است که او را زن میکند.
اگر روزی فرا برسد که زن، نه از سر ضعف، که با قدرت عشق بورزد، دوست داشتن برای او نیز، همچون مرد، سرچشمه ی زندگی خواهد بود و نه خطری مرگ‌بار...

سیمون دو بووار

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۳

پروردگارا
لطفا فردا
از روی آن یکی دنده ات بیدار شو
ما به کمی خوشبختی نیاز داریم
تو به کمی تنوع
مرز باریکی است بین عشق و نیاز
آنقدر که بتوانی
به خودت هم دروغ بگویی
...

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳

این روز ها
بسیار
دلم برای دلی که تنگ نیستتنگ می شودحسرت به دلپر از حسادتی دم به دمای کاش می شد دمی بی سوال از غرورت گذر کنموقتی سکوت می کنی و ميداني که ناچارم...من اجبار را به جان خریده اماماآیا کسی هست پشت این همه درشتی و سنگینی، "چیستی" را برایم معنا کند جز خودت؟می توان مگر به واژه پناه برد؟جایی است آخر این درنگ بی یک آه حتیتنهاتنهاهم توهم منکاش این همه شراره که در جانم ریخته ایمی سوخت به يکبار و تمام می شد...اما نمی شود...روزی هزار بار تکرار می شود...روزی هزار بار قوی ترپر از چراهزار بار...هزار بار...


پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۳

مرا به خاطرت بسپار
كه اين تنها حقي است كه به گردنت دارم
به پاس تمام قطره هاي اشكي
كه شباهنگام فرو مي ريخت و تو نبودي كه ببيني
كاش مي دانستي
كه اميد تنها بهانه است كه باور آدمي را نگه مي دارد
و تو چه كردي با من؟

و حالا بيا و ببين چه بر سر اين باور آمده است...

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

گاهی هست كه احساس می‌کني همه روزهای سختت تموم شدن؛
چه دلخوشي اين روزا، شايدم سر خوش.
تو اوج بي خبري و سرخوشي اما
می‌بینی اوضاع سخت‌تراز سخت شده،
سخت تر از اون چيزي كه تو فكر مي كردي؛
و فقط يه چيزي شبيه يه شوك ... يك هجوم ناگهاني تو رو به خودت مياره و مي فهمي همه چیز بهتر كه نشده هيچ که بدتر و سخت تر و بغرنج‌تر هم شده.
اونوقته كه دوباره کابوس‌هات شروع مي شن، دوباره تو خودت مچاله شدنا، دوباره عرق سردكردنا، دوباره لرز كردنا، دوباره نیمه شب بیدار شدن‌ها، بغض كردنا…
خوش شانس كه باشيگريه كردنا...
براي مني كه هميشه سعي كردم اون چيزي رو كه فكر مي كنم، همونطوري كه هست بگم و همونطوري كه فكر ميكنم رفتار كنم، خيلي سخته كه يه چيزي از خودم پيدا بشه و بيفته تو زندگيم و نتونم حلش كنم
اين كه خودت يهو بشي مشكل خودت... همين خودت... كه تا ديروز تحسين مي شدي...پرستيده مي شدي...همين خودت...
اونوقت فقط ساعت ها و ساعت ها از خودت مي پرسي من چيو حل كنم؟؟؟
در من مدام
من
فریاد میکشد ...
باشد كه روزي اين سكوت بشكند

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

پرودگار من؛
دستم به آسمانت نمی رسد؛
اما تو که عظمتت بر زمین سایه است،
بلندم کن...
برایم بخواه آنچه را که می خواهم؛
که خواسته ام با خواسته توست.
و مرا آگاهی ده که ارزش آنچه که خواسته ام، را بدانم و قدر نهم.

برای دوست داشتن فقط باید خواست و همین.
می شود.
به همین سادگی.

چهارشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۳

نگاهم به گم شدنت عادت ندارد
مي داني
به نبودنت عادتم دادي
يادت هست؟
يادت هست،
خواستم
كه به نخواستنت عادتم ندهي؟؟؟
و گوش هايم را به نشنيدن صدايت؟؟؟
اين روزها فهميده ام كه تو
استعداد عجيبي در "نه"شدن ها داري
مي گويند
فاصله اولين چيزي را كه از بين مي برد
عطر يك صداست.
بگو كه هميشه
همين حوالي چشم هايم مي ماني...
من با دلتنگي صدايت مي مانم.

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۳

Doppelleben

Erst bin ich dir untreu
Mit meinen Gedanken und Träumen
Dann bin ich meinen Gedanken
Und Träumen untreu mit dir

Erich Fried

زندگي دوگانه

نخست به تو بي وفا مي شوم
با انديشه ها و روياهايم
سپس با تو به انديشه ها و روياهايم
وفادار نمي مانم

اريش فريد
براي زندگي
لازم نيست فلسفه بافي كرد
براي زندگي بايد يك جرعه دل خوش داشت و بس
مرز خوبي و بدي را آدميان تعريف كرده اند
اما كداميك از اين همه فيلسوف
طعم ياد يك بوسه و لرزش دلي در غروب يك جمعه فهميده اند
يا تلخي دلواپسي يه سكوت ممتد
يا اشتياق قدم هايي كه زير دانه هاي باران فاصله ها را پر مي كنند
فقط به عشق رسيدن
؟؟؟
چرا هراس ِ گفتن داری ؟
تو شعری
که دیگران خواهند گفت
و سینه به سینه می روی
بی آنکه برای کسی خوانده شوی
لازم نیست چیزی ببینی
مثل خوابی تو
که دیگران می بینند
خوابی که نه تعبیری دارد
و نه حتی می شود برای کسی باز گفت
در فکر راز ها نباش
چشم های تو کتاب ِ گشایش ِ همه ی رازهاست ؛
مردمان
بعد از چشم های تو
دیگر از پی استعاره و کنایه نمی روند ؛
بعد از تو دیگر
هیچ رازی در میان نیست

شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۳


زمانی هست که آدمی از روی نادانی دست به کارهایی می زند که نه آن لحظه بلکه زمانی بعدتر می فهمد که چقدر ظالم است 
و چه ظلمی نابخشودنی تر از ظلم به خود
گاهی پناه بردن به خدا به این دلیل است که او تنها دستاویز آدمی است برای رهایی از عذاب وجدان
واقعیت تلخی است که ما تنها زمانی به یاد خدا می افتیم که گند بزرگی به بار آورده ایم

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳

تنها بودن آدمو بالغ می‌کنه
بزرگ ميشيدرست تر مي بيني
دقيق تر مي شناسييه جورايي رشد می‌کنی با سکوتت...يه جورايي حال مي كني با خودت...حتي اگه سالها هم اينطوري فكر كني،‌ آخرش يه جايي به اين نتيجه مي رسي كه دوست داشتن يه انسان دیگه از تو آدم بهتری می‌سازهتو اين بهتر بودن كلي حرف هست، اما حداقلش اينه كه دست از يه سري خودخواهي هاي راديكاليت بر مي داري و سعي مي كني در عين اجتماعي شدن خودتو جمعو جور كنيچي ميشه اگه از اين كپكي كه رو زندگيمون كشيده شده، يه جايي پنسيلين در بياد...

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

چرا آدما به جاي اينكه افكارشون رو تو زندگي خودشون تجربه كنن، تجربه هاشون رو به افكار ديگران تبديل مي كنن؟؟؟

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۳


چه اتفاقی می‌تواند در زندگی یک آدم‌آهنی بیفتد
جز این‌که
در نهايت زنگ بزند
آدم
باش
خلقتي از تفكر و احساس
كه خود مي تواند خالق فكر ها و حس هاي تازه باشد

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۳

عمری است خبر مرگ عزیزان آنی غوغا می کند و بعد نسیان ما سر بر می آورد
نمی دانم درد سنگين است یا ما مردمی فراموشکار و بی مرام...
نمی دانم اگر روزی تاریخ نویس منصفی پیدا شود درباره ما چه بنویسد اما این چند خط فقط برای کسی که در انتظار و التهاب دو چشم رفت...

❇❇❇
چه ساده می کشند مرا ...
گاهی به رنگ ، گاهی در عقیده ای بی رنگ ..
برای سهمی بیشتر از بهشت ...
چه ساده معامله می کنند مرا ...
و چه زود فراموش می شود پیاده ...
هیچ می دانی ...
پیاده که به آخر برسد وزیر است ...
و چه سنگین است این درد ...
دوست داشتنِ خانه ای که وزیر ندارد ...
یک دقیقه سکوت ...
نه برای او ...
برای سرزمینی که سالش اسب بود و ما پیاده ...
** برگرفته از نوشته هاي گوگل پلاس

جمعه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۳

سهم من
از عاشقی
همین بوده ست
التهاب یک نگاه...
یک نگاه که تمام هراسش را و تمام بی قراریش را پشت هر چه که در لحظه به آن چنگ بزند‍، پنهان می کند...
و بغضی که گاه و بی گاه
می آید و می رود
...
"Somewhere in space hangs my heart,
sparks fly from it, shaking the air,
to other reckless hearts."

—Edith Södergran

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۳

گاهي دلم مي خواهد
برگردم به همان روزي كه اولين بار بود و سرشار از حس تازگي و عطر خاك نمناك
باران بهانه بود
يا من
يا تو
نمي دانم
اما چيزي هست پر از نا آگاهي كه حالا اين روزها آگاهانه دلتنگش مي شوم
حسي كه برايش هيچ توجيهي ندارم...
هست.
درست مثل يك نقطه خالي شايد هم پر؛
هست؛
و من در لحظه
درست جايي كه انتظارش را ندارم
دلتنگش مي شوم

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳

وقتي دلت از خيلي چيزا پره، فقط سكوت مي كني
گاهي وقتا حتي حرف زدن معمولي هم كمكي بهت نمي كنه، چه برسه استدلال كردن
گاهي وقتا تو با روزگار كنار مياي،‌اما روزگار تو سكوت تو جبر خودشو بهت نشون ميده
سفت
سخت
دردناك
ناگزير
بي راهي براي گريز
...

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۲

نمي دونم چقدر ممكنه طول بكشه كه آدم يه مفهومي رو خوب و كامل بفهمه،
بفهمه كه وقتي قولي ميده، بايد هر جوري هست، پاس وايسته...
به خصوص وقتي به خودش قول ميده...

فكر كنم، بهاي سنگينيه كه آدم هميشه واسه فهميدن بايد بپردازه.

بهاي فهميدن، هميشه عمريه كه بايد بگذرونه...

اين روزا
دلم مي خواد، بازم بارون بياد...
دلم مي خواد، خيس بشم...

****

گوشه اى از ذهنم ، فریادیست ...
بغضى خاموش شايد...
مجال نيافته و نارس

...
اغلب
دمي كه آدمي سرخوش است، با واژه بيگانه مي شود...
واژه رفيق گرمابه و گلستان درد است
و شعر

تبلور اين دوستي

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۲

آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند. در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته باشد. در یک لحظه‌ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که شخص احساس می‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده است. در یک لحظه ی حساس حضور ما، وجود شخص را طوری کامل می‌‌کند که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد. آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده‌اند. آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند. آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند. آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند …
آدم‌ها در واقع مجذوب ما می شوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد، متوجه می‌‌شوند که چقدر جایی عشق در زندگی‌‌شان خالیست. می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند.
تمام حرف من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که عشق پدیده‌ای حس کردنی‌ست نه فکر کردنی و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان، عشقی‌ را که فکر میکرده اند دارند چه می‌کند با کسانی‌ که حس میکرده‌اند این عشق واقعی‌‌ست

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۲

مي رن آدما؛ ازونا فقط خاطره هاشون، به جا مي مونه...

امروز با مامانم رفتيم خريد.
يه چرخي زديم...
يه كم خرت و پرت خريديم.
يه كم حرف زديم.

برگشتني يه چند لحظه منتظر يه ماشين سواري- دربيستي بوديم كه راننده ي جووني اومد جلو گفت كه مسير شما كجاس؟ مامانم كه داشت جوابشو مي داد، منم تو خودم بودم و زياد يادم نيست كه چي گفتن و سر چه مبلغي توافق كردن؛ اما شنيدم كه گفت: اين پدر مسيرش سبلانه، اشكالي نداره كه اول اينو برسونيم بعد بريم مسير شما رو؟؟؟
تازه چشمام پيرمرد نحيفي رو ديد كه يه كت نازك پوشيده بود و يه كلاه بافتني مشكي كه لبشو تا كرده بود، تا بالاي گوشاش. به سختي روي پاهاش ايستاده بود. اما تمام سعيشو مي كرد، كه ناتواني اش و لرزش پيري‌اش واسه كسي مزاحمتي ايجاد نكنه.

وسايل خودمونو كه تو صندوق عقب گذاشتيم، اونم جلو رو صندلي شاگرد نشست و باز هم با تمام وجود سعي كرد، خودش تمام وسايلشو جمع و جور كنه و اونا رو با دستايي كه مي لرزيدند، روي پاهاي خودش نگه داره...
حركت كه كرديم، راننده جوون پرسيد، پدر نوه اي - بچه اي نداري كه بياد كمكت؟؟؟
با صداي بلند به حالت دفاع كردن دوبار محكم گفت: هميشه مي اومد، هميشه مي اومد... اما دختره ديگه... آدم نمي‌تونه يه حرفايي رو بزنه...

آره هميشه حرفايي هست كه نميشه گفت، اما هست و سنگيه... انقدر سنگينه كه آدم تو اون لحظه نمي فهمه... بايد چند سالي بگذره، قوام كه اومد، اونوقت تمام وجود آدم دركش مي كنه...

مسير پيرمرد مسير خونه پدر بزرگم بود... همون خيابون... همون كوچه... مسيري كه من و همه بچه هاي فاميل بارها و بارها از تنگي كوچه هاش و شلوغي و نبودن جاي پاركش گله كرده بوديم... اما حالا كه ديگه پدر بزرگ و مادربزرگم نيستند،‌ حداقل واسه من، هر وقتي كه از اون طرف رد ميشم، فقط يه بغض مي مونه و يه حسرت بزرگ...
فقط يه بار ديگه برم توي اون خونه...
اون كوچه...
كنار اون حوض سيماني كه به زحمت مي رفتيم درپوششو از توي كابينت مامان بزرگ كِِش مي رفتيم كه آبش كنيم و بريم آبتنيو كلي غرغر كنه كه سرده بچه...
از درختاش بالا بريم و به زحمت پرتقال و انجير بچينيم، عصر كه شد ديوارهاي آجر بهمنيشو آب پاشي كنيم و بوي خاك مرطوب بلند شه... چهارشنبه سوري ها بوته بياريم از روش بپريم، زمستوناش آدم برفي درست كنيم...
فقط يه بار ديگه برم توي اون خونه و همه چيزش سرجاش باشه...
بوي قرمه سبزي و پلوي كته... باقالي قاتوق و ميرزا قاسمي اي كه هميشه روي بخاري داغ مي موند تا تا ما برسيم... دلمه برگ و كلمايي كه من ديگه هيچ جايي مثل اونو نخوردم...
فقط يه بار ديگه برم توي اون خونه...
مامان بزرگ باشه...
بابا بزرگ باشه...
ببينن كه چراغ خونه اشون هنوز روشنه...
دم در خونه اشون عصر به عصر آب پاشي ميشه...

بغض تو گلوم پيچيد...

پيرمرد رو برديم تا دم در خونه اش...
باز خودش پياده شد...صبر نكرد كمكش كنيم وسايلشو براش ببريم، خودش به زحمت اون چند قدم رو برد...
بعد كه زنگ زد، يه مرد گردن كلفت با چشاي پف كرده و زيرشلواري راه راه اومد جلوي در و اون دوتا كيسه خريد و از پيرمرد گرفت.
پيرمرد موقع رفتن توي خونه به علامت تشكر دستشو برامون بلند كرد و رفت داخل...

مامانم يه چند تا كلمه درشت بار اون مرد گردن كلفت كرد كه مي فهميدم از كجا بيرون ميومد... از بي مهري پسرايي كه يه عمري مي خواد كه بفهمن چه كردن با اين پيرزن و پيرمرد و يه عمر ديگه بايد جواب همه بي مهري هاشونو بدن...
ما هم اين روزا رو داشتيم... اما مامان و خاله هاي من مردونه وايستادن تا وقتي كه پدر و مادرشون زنده ان، چراغ اون خونه خاموش نشه...

بغضم عجيب تركيد...
تا دم در خونه همينطور اشكام اومد و سعي نمي كردم كه كسي اونا رو نبينه...

كاش مي شد، اون روزا دوباره بر مي گشت

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۲

براي بعضي آدم ها
یک جایی...
يك گوشه ای ...
هست دست نخورده و نهان؛
وجود دارد، گاهي آن را مي بينند و هست
و گاهي گمش كردند و با تمام وجود دنبالش مي گردند...
اين آدم ها این مکان خاص را خوب - خيلي خوب- می شناسند؛
مکانی که گل‌ها و داستان ها و آدم‌ها و صداها به گونه ای عجیب، در دل هم رشد می کنند...
در هم تنيده و پيچيده...
گاهي شبيه يك پيچك شاداب...
گاهي شبيه يك ويرانه ي خشكيده ...
گاه می‌رسد که خاطره این باغچه، تبسمي بر لب مي آورد و گاهي نمناكي اشك هاي غلتان را.
رویا و واقعیت گاه با فاصله ای حتی کمتر از مویي به هم نزدیک هستند.
گاهي با صبوری و امید، سنگ‌های به ظاهر بی ارزش ساحل، به زمرد و مروارید تبدیل خواهند شد و گاهي تمام گنج دنيا هم اگر باشند، دلتنگي يك عصر جمعه -در آن خلوت تنهايي- را تاب نمي آورند.

اين آدم ها بي قرار كه مي شوند، تمام قرارهايشان را يك به يك به ياد مي آورند.
اين روزها همه بي دليل و بادليل مي گريند... با اين تفاوت كه شيشه ترك خورده راهي براي چكيدن باز كرده...

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۲

وقتي دلت از خيلي چيزا پره، فقط سكوت مي كني
گاهي وقتا حتي حرف زدن معمولي هم كمكي بهت نمي كنه، چه برسه استدلال كردن
گاهي وقتا تو با روزگار كنار مياي،‌اما روزگار تو سكوت تو جبر خودشو بهت نشون ميده
سفت
سخت
دردناك
ناگزير
بي راهي براي گريز

...

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۲

هر كسي تو زندگيش اشتباهاتي داره كه وقتي بهشون فكر مي كنه، اولين چيزي كه از خودش مي پرسه،‌ اينه كه واقعاً اين من بودم كه اين كار رو كردم؟؟؟
حس خيلي بديه كه نتوني در موردش با كسي حرف بزني.
حس خيلي بديه كه وقتي ترس از قضاوت بيفته به جونت.

حس خيلي بديه كه نتوني خودتو ببخشي.

پنجشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۲

و باران بهانه بود
براي اولين بوسه
براي اولين گرماي نوازش
براي اولين زمزمه هاي عاشقانه
...

جذبه ای داشت همچون چشمه
وقتی که تب آلود پای در آن می گذاری.
....

و عشق
می بارید.
و
تمام دلش باران بود.
...

آرام قدم بر می داشت
چنگ باد در موهایش
...

و عشق
می بارید.
و
تمام وجودش دل بود.

...
يه روزي مياد كه به اين چيزي كه الان هستيم، نه باور داريم و نه اعتماد. با عقل اون روزمون شايد تنها چيزي كه نداريم، سلامتي و شادابي جسمي هست و تنها چيزي كه داريم، يه خاطره محو از گذشته...

ديروز داشتم تو خيابون، تو مسيري كه مي رفتم، دفتر، به اين فكر مي كردم كه مگه واسه من از حس و حال دو سال پيشم چيزي غير از خاطره اي خاكستري باقي مونده كه اون موقع از امروزم باقي بمونه. الان فقط مي تونم، كاري كنم كه در حد امكان عصباني نشم ... اگر شد، آروم باشم و از چيزاي خيلي خيلي كوچيك لذت ببرم.

داشتم فكر مي كردم، تو روابط اجتماعي و حتي خصوصي ام قائل به خودم هستم. فقط خودم. و كسي تو هيچ جزئي از زندگيم دخالت نمي كنه.

اما از يه چيزي نگرانم:
از اينكه يه روزي يه غريبه اي يا حتي يه آشنايي _مثلاً مامانم يا حتي نزديكترين دوستم_ از يه جايگاه قضاوتي با تصميمات مهم زندگي من برخورد كنه و من يا دروغ بگم يا اينكه از اون چيزي كه بودم و اون چيزي كه عمل كردم، شرمنده بشم.


در روابط آدم ها به اندازه تعداد آدم هاي دنيا روش زندگي وجود داره، اما قضاوت چه از نظر اخلاقي و چه از هر نظر ديگه اي، ماهيت اصلي اون روش زندگي رو اول زير سوال مي بره و بعد هم اگه نابود نكنه، تغيير ميده.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۲

فكر نمي كردم يه روزي برسه كه چون نمي خوام ذهنمو درگير فكر يا حرفهاي آدما كنم، گوشي موبايلمو خاموش كنم و عمداً جايي جا بذارم كه براي مدت ها دستم بهش نرسه.
جالبه...
آدم گاهي چيزايي تو خودش كشف مي كنه كه يك زماني هرگز فكر نمي كرده، حتي ذره اي از اون چيزاها تو وجودش باشه
آدم گاهي از شدت وحشت، وحشي ميشه.
يه جايي خوندم
گاهي

سخت ترين كار در زندگي اينه كه تصميم بگيري، كه بايد از روي كدام پل رد بشي و كدام پل رو بايد خراب كني

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲


منم و يك باور كهن
...
كه پنجشنبه ها كه مي شود
زخمي سرباز كرده و داغي از نو است.
گاهي
نگاهي
تنها يك نگاه نيست
آتشي است كه
حتي اگر زير خاكستر،
غمي داغ و تپنده است، براي ابد.

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۲

آنقدر
گاهي
درگير و داري يك دوست داشتني
كه در يادت نمي ماند
دل كجاست،
راه كجاست،
نام چيست...
تنها چيزي كه به ياد مي ماند
سنگيني يك بار است
باري كه تنها به دوش مي كشي



مي روم... مي روي ... مي رود... تمام زندگي در صرف فعل رفتن است... با مقصد يا بي مقصد...

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۲


درد هايي در اين دنيا هست، به آن عظمت كه ديگر در برابر آن ها از اشك كاري ساخته نيست!
قطار به موقع رسيد
هاينريش بل

سقوط كردم
به معني كامل كلمه سقوط كردم. شدم يه عروسك كوكي كه صبح تا شب كوك ميشه و هر روز يه كاراي مشخص رو انجام مي ده و روز بعد دوباره از نو كوك ميشه.
از دست خودم خسته ام
نمي تونم به خاطر چيزايي كه تو زندگيم دارم، خوشحال باشم و سپاسگزار و اين بدترين اتفاقيه كه تا حالا تو عمرم برام افتاده
درد هست... اما ديگه گريه امم نمياد...

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۲

بعضي وقتا حتي اگه كسي علني به شعورت توهين كنه،
فقط دلت مي خواد راهتو كج كني و بري
هر جا كه شد
كه نبيني
كه نشنوي
ديگه حتي سعي هم نمي كني، بهش بفهموني كه مي فهمي، داره، چه كار مي كنه

درد كه سنگين باشه، از يه حدي كه بگذره، آدم فقط سِر مي شه.

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۲

مي خوام دوباره نوشتنو شروع كنم.
اينكه خسته ام و به اين دنيا و روزاي خوشش اميدي ندارم، چيز تازه اي نيست.
اينكه فكر مي كنم، اينجا... تو اين كشور دارم خفه مي شم، چيز تازه اي نيست.
اينكه دلم مي خواد برم... هر جا كه شد... فقط برم... چيز تازه اين ميست.
اما نوشتن شايد بتونه يه كم ارومم كنه
قلبم درد مي كنه
همه چيز زندگيم ريخته بهم
انگار كليد مغزم و خاموش كرده باشن
درست شدم شبيه اين اينترنت تو اين روزا كه هر وقت دلشون مي خواد بازه و هر وقت دلشون مي خواد شلنگشو مي بندن
امروز اينو نوشتم
مي خوام سعي كنم زبانم قوي بشه

There is no freedom in the world, except in the mind

هيچ آزادي در دنيا نيست، مگر در ذهن انسان باشد

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۲

گاهي فقط يك "جواب سلام" ساده ي ساده ي ساده، تمام رشته هايي رو كه ريسيدي،‌ جلوي چشمات پنبه مي كنه.

نمي دونم من بلد نيستم مثل آدم بزرگا رفتار كنم يا آدم بزرگا قانوني يا تبصره اي براي پذيرش من تو جمع خودشون ندارن

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۲

ما را به سخت جانی خویش این گمان نبود...
 
یه وقتایی وقتي عرصه بهت تنگ مي‌شه،‌ ديگه نه دست و پا می زنی نه تلاشی می کنی، نه تقلا مي كني كه به يه ریسمونی، شاخه اي، علفي، چيزي، چنگ بزني كه لااقل از اين وضعيت بيرون بيايي....فقط نفس بریدی دیگه.
زمان برات بي معني مي شه... چشم باز مي كني، مي بيني در جا زدي. سِر شدي... حتي ديگه خودتم - اون چيزي كه قبلا بودي- نمي شناسي... يادت نيست اصلا.
بعد يهو يكي اين وسط پيدا مي‌شه و حرفاي چند سال قبل خودتو از زبونش تو قالب استدلال و طرز تفكر و حكم قطعي اش مي شنوي... اونوقته كه فقط حال الان منو پيدا مي كني.
خنده دارش (يا نمي دونم چي اش) اينجاست كه تو كلي ليچار و شِر و وِرِش رو به جونت خريدي، اما از شدت قحطي آدم سنگ صبورش هم هستي تو اين وضعيت.

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۲

بعد از سالها كه سكوت مي كني و راه خودت را مي روي،‌ درد بزرگي است كه به خاطر دلت مجبور به اثبات هر آنچه بشوي كه هستي و نيستي
فكر مي كنم
مشكل اين روزهاي ما اين است كه
گوش شنوايي نيستيم
جاي همديگر فكر مي كنيم
جاي همديگر حكم مي كنيم
جاي همديگر تصميم مي گيريم
جاي همديگر ...
نسل بدبختي هستيم كه زورمان به تقدير و سرنوشتمان نمي رسد و عرضه ي تغييرش را نداريم و از هم انتقام مي گيريم.

به قول عليرضا روشن
در ِ قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد

بر شانه‌هايت مي‌نشيند!

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۲

پر از بغضم
انگار اين حال و هوا چيز تازه اي براي من نيست
بيشتر از اينكه غمگين و شكست خورده باشم، خجلت زده ام
امروز عصري مامان يه چيزي گفت كه خيس عرق شدم. حرف عروسي و عقد يكي از مجري هاي تلويزيون شد، زير لب گفت طفلكي بچه هاي ما شانس ندارن... گير آدمايي مي افتن كه فقط زبون بازن
راست مي گفت...
يهو بغضم شكست... فقط پاشدم رفتم تو دستشويي كه اشكهامو نبينه.
كاش يه كم حال و هوام بهتر بود و يا پولي تو دستم بود، برش مي داشتم مي بردمش مسافرت
دارم اينجا خفه مي شم
حالم خوب نيست
يه فرياد تو گلوم گير كرده، اما نبايد نميشه رها بشه
گريه هم آرومم نمي كنه
گفتنش به كسي هم آرومم نمي كنه
اينكه رهام كرده، بي دليل، يا حتي با يه دليل مسخره انقدر مهم نيست كه دوباره اومد نا اميدم كرد ... من بهش گفتم ككه باهام بازي نكنه... اما بازيچه اش شدم...
دلمو بد سوزوند.
هزاري هم بگه يا بخواد كه ببخشمش... نمي تونم
الان نمي تونم
فقط بهش گفتم برو

خسته ام، مثل يه كوه خسته ام... يه كوه كه داره مي ريزه پايين... مي ترسم... مي ترسم از ريزش خودم... مي ترسم خرابي به بار بيارم

وقتي عشق به چيزي يا كسي زياد از حد ميشه، ديگه حرمت روز اولشو نداره
 اتفاقي كه براي من افتاد همين بود

جايي خوندم:
عادت ماهانه خودم را با همه دل درد هایش هزار بار به عادت دم به دقیقه ای مرد هایی که خونریزی و ورم مغز می گیرند و بعد از یک حالت عاشقانه " قوربونت برم" تبدیل به "هیولای کم محلی" می شوند ترجیح می دهم!

كم محلي؟؟؟

كاش فقط اين بود. اينا دچار پريود مغزي دائمي ان. 

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

گاهي وقت‌ها كه شب که سرمو رو می‌ذارم رو بالش، یه لحظه به خودم می‌گم: 
«می‌شه صبح که پا شدم ببینم اینا همه‌ش یه خوابه؟»
خيلي وقته كه ديگه شبا با لذت نمي خوابم. اگه خوابي هم باشه، با رضايت من نيست. 
يه مشت تصوير پشت سر هم ... يه مشت سايه ي حرافِ پر از همهمه... نمي دونم؛ نمي دونم چرا شب كه مي شه، اينا يادشون ميفته كه حرف نزده دارن!!! انگار تو سرم شب چهارشنبه سوري راه انداختن...

گاهي وقتي دارم خودمو آماده مي كنم كه به زور چند دقيقه بخوابم، به خودم مي گم كاش بشه فردا همه چیز فرق داشته باشه... اصلا زندگی اینی نباشه که تا حالا دیدم و شناختم... صبح ولی باز هیچ‌چی هیچ فرقی نکرده. زندگی، آدم‌ها، كار، شركت...خودم، هیچ‌کدوم هیچ فرقی نکردیم. دوباره باید از جام بلند بشم... برم سراغ همين بازی تکراریِ بی‌هیجان، مثل همیشه.

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

18:41
آدم‌‌هاي زموناي قديمو نديدم، اما آدماي زمونه ي ما خیلی عجیبن. گاهي وقتي كه فكر مي كنم، منم جزئي از همينام، دلم مي گيره.
آدماي اين زمونه به ندرت دلتنگ هم مي شن... اما وقتي هم كه دلتنگ مي شن، به قول نيچه* اگه بخواي برعكس اونا رفتار كني، خودت تبديل يه بيمار و يه جزء ناهنجار مي شي.

اينطوري بگم: آدما يا احساسشون رو به ديگران نشون ميدن و يا نميدن. در هر صورت يه برچسبي مي خورن كه تا ابد رو دل آدم مي مونه. اگه نشون بدي، مهر طلب و حريصي، اگه نشون ندي، سرد و بي احساسي .
بدي قضيه اينه كه وقتي كسي پيدا مي شه و تو احساست رو بهش نشون مي دي، ازت دور ميشه. به همين سادگي و دشواري. بدتر اينكه وقتي اينو هم بهش مي گي، به شدت انكار ميشه، طوري كه خودت قانع مي شي كه اشتباهه و برداشت تو غلط بوده .

آدماي اين زمونه سراغتو که می‌گیرن برای اینه که از زنده بودن و مرده بودنت خبردار بشن.  تماشای زندگي يا مردگی تو...
فقط واسه همينه كه سراغت ميان. تازه وقتي كه خبري ازت نيست، مي فهمن كه نيستي و سركي كه مي شن واسه فقط مطمئن شدن از چگونگي وضعيت توئه.

روابط اجتماعی ما خود تئاتره.
تو اين زمونه آدما با عاشقن یا معشوق يا هر دو... اما فقط براي خودشون... فقط تو ذهن خودشون. به ندرت پيش مياد كه كسي هزينه كنه يا هزينه بده.
آدم‌هاي اين زمونه خیلی عجیب‌ن. می‌خوان مفت و مجانی تو رو ببینن.



* فریدریش نیچه: در یک جامعه بیمار، سالم‌ها بیمار محسوب می‌شوند.

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۲

دلي هست كه سعي مي كند آرام باشد
بي تپش
بي اوج و فرود
بي گريه حتي
...
ساده ي ساده است
اما گاهي فراموش مي كند
ساكت كه باشد
چشم غمازي مي كند
...
رسم دنيا همين است

چشم رازي براي دل نمي گذارد

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۲

روان شناساي گشتالت يه اصل كلي دارن كه ميگه:
" كل اغلب چيزي بيشتر از حاصل جمع اجزاي آن است"
تو رابطه با آدما به صورت اعم و يه آدم ديگه به صورت اخص اين اصل خيلي نمود داره
در واقع چيزي كه ما ادراك مي كنيم، اغلب چيزي بيش از حاصل جمع احساس هاي انفرادي ماست. درست مثل تماشاي يه تابلوي نقاشي... 
اگه يه آدم رو يه تابلوي نقاشي فرض كنيم، چيزي بيشتر از حضور رنگ ها و حركت و فشار قلمو روي بوم به ما ميده. چيزي كه شايد نشه توصيفش كرد، اما قطعاً ميشه حسش كرد. اينجاست كه اولين برداشت هاي ذهني كه ايجاد مي شه، پايدارترين برداشت هاست و به سختي ميشه تغييرشون داد.

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۹۲

دلم براي بوسيدنت تنگ شده.
همه چيزي كه برايم مانده، همين دلتنگي است.

و هر بار كه فريب مي خورم دوباره عاشق مي شوم...
دوباره گدارهايي كه بي گدار مي شوند...

دوباره بغض هايي كه اشك…
برام پسته فرستاد.
چند روز پيش بهم گفت كه مي خواد اين كار و بكنه.
پسته باغ خودشون بود.  بهم مي گفت معني نداره من اينجا پسته بخورم و تو نخوري
يا يه همچين چيزي
امروز يكي از دوستاش برام آورد دم خونه.

دلم گرفته.
دلم گرفته چون نمي دونه من چي رو حس مي كنم و منم كه مي دونم احساسم چيه، هر لحظه بايد به روي خودم نيارم كه چيو مي دونم

لحنش باروزاي جنجالي چند وقت پيش يه كم فرق كرده... يه كم مهربونتر... يه كم محبت آميزتر
اما اينم آرومم نمي كنه.

كاش بهم زنگ نمي زد. كاش دوباره نميومد سراغم.  كاش تمومش مي كرد.
كاش واقعاً تمومش مي كرد.

دلم مي خواد فقط يه كم بنويسم كه آروم بشم. نمي دونم چي تو اين جمعه هاست كه انقدر آزار دهنده است... هم سكوتش، هم شلوغي اش. يه چيزي دائم تو وجودم بهم مي گه:‌خسته اي حواست هست؟ مي دوني داري با خودت چه مي كني؟؟؟
چند دقيقه پيش كه داشتم ظرف هاي شام رو مي شستم، از خودم پرسيدم ادامه مي دي كه چي بشه؟ مي خواي چي به دست بياري؟؟؟ وقتي داري به چشم مي بيني كه تو رابطه تو هم فرار هست و هم بي تعهدي... بس نيست؟؟؟ وقتي مي دوني و باز ادامه مي دي؟؟؟
فقط يه جواب به خودم دادم. اينكه: مي خوام مطمئن بشم كه من اشتباه نكردم. مي خوام يه نفر بهم بگه كه من جايي تو اين رابطه تقصيري نداشتم. من اين رابطه رو به اينجا نرسوندم كه حالا فقط تنهايي واسم بمونه و بغض و اينكه نمي تونم به كس ديگه يا يه رابطه ديگه اي فكر كنم.

فقط همين.

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۲

ازم پرسيد هنوزم مي خواي تنها باشي؟ 
خيلي حرف تو دلم بود و هست اما چه فايده گفتنشون 
تنهابودن و تنها موندن يه انتخابه اما تنها نموندن چيزي وراي يك انتخابه... جزئي از فرديت يه آدمه... از طرز فكرش و احساسش

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۲

بعد از جنجال چند روز پيش تو دفتر و اينكه سعي كردم، اول از همه و بيشتر خودمو آروم كنم و بعد محيط اطرافمو، اين چند روزه ي تعطيلات مشغول خوندن يه كتاب بودم كه به بررسي رفتارهاي مختلف آدم ها مي پردازه.
تو يه بخشي اش تحت عنوان "راهكارهاي مديريت برداشت" اومده كه اكثر آدم ها از دو روش خودافزايي(self-enhancement) و دگر افزايي(other-enhancement) برداشت هاي ديگران نسبت به خودشون رو مي سازن و تعيير مي دن.
در خودافزايي جذابيت و مقبوليت خودشون رو براي ديگران بالا مي برن (مثلا خوب و مرتب لباس مي پوشن و قشنگ و منطقي حرف مي زنن) و در دگر افزايي كاري مي كنن كه ديگران احساس خوبي نسبت بهشون پيدا كنند (مثلا چاپلوسي طرف رو مي كنن).
اما يه جايي بدشانسي ميارن و كارشون در برداشت ديگران اثر عكس ايجاد مي كنه كه به اثر لجن مالي (slime effect) معروفه. اين جور آدما از بالا ليس مي زنن و به پايين لگد. مثلا در محيط كار تملق بالادستي ها رو مي گن و با پايين دستي ها با تحقير و بي حرمتي رفتار مي كنن. اتفاقي كه افتاد دقيقا همين بود.

پ ن.:

دلم براي اين دسته آخر خيلي مي سوزه. عبارت بهتري از دلسوزي واسشون پيدا نكردم

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲

آدم های معمولی

18:06
عباس معروفي در جايي از كتاب سال بلوا مي گه:

چه مي دانستم هر چه زمان بيش تر مي گذرد من عاشق تر مي شوم ؟ عاشق مردي كه تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شايد نمي خواست يا نمي توانست مرا به چنگ بياورد .

من مصداق كامل و روشن اين نوشته ام
و اين حقيقتيه كه نمي تونم باهاش كنار بيام
هرگز نمي تونم
دارم خودمو گول مي زنم
دارم خودمو گول مي زنم

عصري خواب بودم
داشتم خوابشو مي ديدم. يهو روي تخت پيچيدم. اگه پام به صندلي نخورده بود، افتاده بودم، پايين و البته نه به همين راحتي ... قطعا دستم خورد شده بود. يعني از فكرشم دردم مي گيره.

دنیا جای خوبی برای آدم های معمولی نیست
جای خوبی برای آدم های شبیه من نیست
برای آدم هایی که نمی دانند کجای دنیا را گرفته اند

میخواهند گورشان را گم کنند یا نه؟

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۲

كسي چه ميدونه كه ياد يه نامه عاشقانه با ادم چه ميكنه
يا يك كلمه
يا يك نگاه
چه فرقي مي كنه كه آ‌دم اصلا چي بوده و حالا چي هست
اما اينو مطمئنم
بعد از اينكه تو خراب خراب شدي
اگه همه عالم هم دست به دست هم بدن

نمي تونن تو رو بسازن

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

خيلي از فاصله ها رو نمي شه با سفر پر كرد...
مقصد كه باشي، به سويت مي ايند و بر مي گردند
هميشه فاصله اي هست
مي داني
اين روزها فهميده ام
فاصله ها از انچه به نظر مي ايند، بي رحم ترند
مقصد كسي نباش
مي آيد و بر مي گردد
بعد تو مي ماني و تنهايي

بعد تنهايي مي ماند و تو