جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

باید نگاه کنی! این یکی دیگر از مقررات ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم اینجور است آقای ناکاتا، چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد.


کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

مفاهيم صوري
مفاهيم دورني
مفاهيم اخلاقي
مفاهيم فلسفي
مفاهيم ...

گاهي فقط بايد از روي همه‌يشان پريد...از روي مفاهيم وتعاريف...از روي تجربه ها و خطرها...از روي زندگي... از روي خود، حتي؛ گاهي فقط بايد پريد؛

مفاهيم و تعاريف مثل تار عنكبوتند؛ چسبناك و سُست. اگر به آنها بچسبي، به تو مي‌چسبند...آنوقت با كوچكترين متغيري كه متزلزل شدند، فرومي‌ريزند...بعد تويي كه بايد آوار شدن بخشي از خودت را نظاره كني.
گاهي بايد نگاهت را از آن چيزي كه داري و مي‌پنداري كه خوب است و به غايت نيكو، از آنچه كه وقتي به آن مي‌نگري، برق غرور صورتت را مي‌پوشاند، عبور بدهي؛ انگار كه شيشه اي است. حتي به بهاي شكست نور در شيشه، بايد بگذري و نچسبي.
زندگي گاهي اينگونه مي‌طلبد؛

به جاي اينكه به اقتضاي سِنَ‌ات براي راه حل هايي كه بلدي، مشكل بتراشي، راه برو، عزيزجان.

آدم‌هایی هستند که معلوم نیست شوخی می‌کنند یا جدی می‌گویند. آن‌ها همیشه جدی را شوخی می‌انگارند و شوخی را جدی می‌گویند؛ نه خیالشان خیال است و نه واقعیتشان واقعیت؛ نه می‌شود به شوخی‌های جدی‌اشان خندید و نه با جدی‌های شوخی‌اشان گریه کرد.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹


آدم ها براي پيدا كردن معناي شورانگيزي براي زندگيشون ممكنه تا قعر جهنم هم برن
اما
حقيقت ايينه اِه  شكسته كه هر تكه اش رو كسي در دست داره

اينو اين روزها دارم مدام با خودم تكرار مي كنم. رخدادهاي اين روزهاي من مجموعه اي از علت معلول هايي شده اند كه پشت سر هم پيش مي‌ان و من فقط دارم از كنارشون مي‌گذرم. حوصله درگير شدن باهاشون رو ندارم. من مي‌خوام اين جاده رو برم، كاري ندارم كه ممكنه از اسمون سنگ بباره يا آتيش.
كسي چه مي دونه كه اگه چيزي از نظر ما بده، واقعاً بده يا نه، عين خوبيه؛ كسي چه مي‌دونه. ياد گرفتم كه گاهي ادم بايد چشم‌هاش رو ببينده و بگذره، غرولند خودم رو ميكنم ها، اما اينو خوب ياد گرفتم.

كمي سخت شد. دركش هم براي خودم هم سخته. الان چند وقتي هست كه دارم يه مجموعه داستان اپيزوديك رو تو خواب هام مي بينم. كه هر بار يك تكه اش تو واقعيت روزهام اتفاق مي افته و من مي‌دونم داره از كجا آب مي‌خوره. عناصري از جاده، كوه، ماه، درخت، كلبه، مبل، خاك، دره، مرتع، خونه، پنبه، بادام، سيب، انگور، نور، شيشه، آب، بوسه، ترس، جسد، چاي و خيلي چيزهاي ديگه به وفور توي اين  روياها پيدا ميشه. اين روزا دلم مي خواد كمتر فكر كنم. مي‌خوام اجازه بدم ببينم اخر اين سريال به كجا ختم ميشه. الان تو اپيزود پنجمم.

به قول يه بنده خدايي:

من به خدا ايمان دارم، اما حالا خسته تر از اونم كه ايمانم رو حفظ كنم.



محرمان عشق خود دانند كه عشق چه حالت است،
اما نامردان و مخنثان را از عشق جز ملامتي و ملالتي نباشد؛
خلعت عشق، خود، هر كسي را ندهد
و هر كسي، خود، لايق عشق نباشد...
عشق با عاشق توان گفت
و قدر عشق، خودِ عاشق داند؛
فارغ از عشق جز افسانه نداند؛
و او را
نامِ عشق
و
دعويِ عشق
خود حرام باشد.

عين القضات همداني


دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹


آخرين تير تركش خود را
تا فراسوي حسرتي ديرين
تا نياز يك رويش از اندرون ما در خاك
رها كن زنبور روياها!
خاك من، خاك تو بايد
سرزميني به وسعت يك گلدان
كه زندگي در آن جوانه اي باشد
به سبزي يك خشم، به سرخي يك فرياد.

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

خلاق بودن...

اينم موضوعيه براي خودش‌ها ... اي بابا! چه بساطي داريم ما با اين روشنفكري كپك زدمون و كلي مفهوم فلسفي كوفتي تو زندگيمون؛ يعني يه روز نيست كه ما سرمون تو كار خودمون باشه و ماستمون رو بخوريم؟

نميشه انگار... من اينكاره نيستم كه از كنار پديده ها بي اعتنا بگذرم...امروز اتفاقاً اتفاق خاصي نيفتاد كه باعث بشه من جذب اين موضوع بشم. ولي گاهي روند عادي زندگي آدمو وادار مي‌كنه، دست به يه كارايي بزنه كه مدتي بوده مي‌خواسته كنارشون بذاره... مرضه ديگه!
 اين عادت رو دارم هر چند وقت يكبار با تمام مشغله فكري و كاري‌ام دور و برم رو از همه چيز خالي مي‌كنم...-يعني در حد سكوت مطلق ها!- اونوقت اون كاري رو مي‌كنم كه واقعاً دلم مي‌خواد؛ امروز هم از اون روزا بود.

امروز بعد از مدت‌ها بيشتر وقتمو گذاشتم براي درس خوندن. اين شايد تنها اتفاق خوبي بود كه توي حداقل يك ماه  گذشته برام افتاده. بعد از مدت‌ها اين حس لذت‌بخشيه كه دست به كاري متفاوت از نوع دلي زده‌ام، هم نوشته‌ام، هم صحبت كرده‌ام، هم گوش داده‌ام و هم ياد داده‌ام.

اما دليلي كه باعث شد كه امروز محو واژه "خلاقيت" بشم، يك ربع زماني بود كه داشتم صحبت هاي همكلاسي هايم را مي‌شنيدم تا  كلاس شروع بشه.
گاهي اين سوال برام پيش مياد كه اصلا ضرورت ياد گرفتن چيه وقتي كه بعضي ادم ها حتي 30-40 سالشون هم كه ميشه، دركي از ياد گرفتن و فهميدن ندارن چه برسه به اينكه چرايي‌اش رو بتونن توضيح بدن. من معمولاً تو جمع زياد صحبت نمي كنم، بيشتر گوش مي‌دم. امروز خيلي اتفاقي در فضايي قرار گرفتم كه مجبور شدم حرفهاي يك مشت بچه مدرسه اي رو از زبون تعدادي آدم 30-40 ساله بشنوم.

فضاي سورئال باحالي ساخته بودند اينا!

اِ...اِ...اِ... انگار نه انگار كه اينا براي خودشون كار دارن، مهندسن... معلمن يا هنرمند... زن و بچه دارن اصلاً ...نشسته بودند پشت سر استادي حرف مي‌زدن كه اگه خودشو نمي شناسم، ولي ترجمه هاشو خوندم و مي‌دونم جزء معدود آدم هايي هست كه به معني واقعي اينكاره است و بدتر از اون اين همه سال فعاليتشو با نادوني زير سوال و عيب‌جويي هاي بچگانه‌شون مي‌بردن. كه خوب درس نمي‌ده، خوب كار نمي كنه، بين بچه ها فرق مي‌ذاره، با فلاني و بيساري لجه و از اين حرفا.

آدم وقتي اين انتقادها رو از كسايي مي‌شنوه كه حالا...يه جايگاهي تو جامعه دارن، در وهله اول -با نهايت خوشبيني و البته تحير-  فكر مي‌كنه كه خَب طرفاش يه چيزي بارشونه ديگه، يا يه چيزي ميدونن حتماً كه من نمي‌دونم. اما چند دقيقه كافيه كه بگذره كه يه آدم معمولي (نه با هوش بالا) هم متوجه بشه همين موجودات منتقد حتي تكاليفشون رو انجام ندادند و همراه خودشون نياوردند چه برسه به اينكه بخوان درباره‌اش صحبت هم بكنن.
حالا حال كسي رو تصور كنيد كه يه صبح تا عصر سر كار نرفته كه وقت بذاره روي چيزي كه علاقه‌اشه و بعد مجبوره كه به تشخيص معلمش بشينه كنار همون موجودات و باهاشون ديالوگ كنه. حس كسي رو داشتم كه بايد با بازيگرهاي يك فيلم كمدي كه قبلاً ديدم تو يه موقعيت جدي قرار بگيرم و نخندم.

يعني واقعاً مي‌خواستم موهامو دونه دونه بكنم.

اينجاست كه تازه مفهوم خلاقيت معلوم ميشه... اصولا از نظر...چي چي شناسي(!) خلاقيت تقریبا همیشه در مواجه با یک پدیده یا چالش خارجی اتفاق می افته. مثلا یک نوشته ای رو می خوني و بعد حس می کني طرف حق مطلبشو ادا نکرده و ناگهان ...خلاقیت بشريه كه پرتاش می‌کنه به در و ديوار و هر چي كه دور و برشه رنگي مي كنه. بعد اگه تو آدم خوش شانسي باشي، به يه بينش جديد مي‌رسي يا يه تئوري جديد كشف مي كني در حد كريستف كلمب كه ميخواست يه جا ديگه بره از يه جا ديگه سردرآورد. اما امان از اون روزي كه تو تو قحطي يه پديده بيروني -يا چه مي‌دونم يه انگيزه دروني- (يه چيزي كه توي تو جرقه ايجاد كنه) بموني... اينجاست كه خلاقيت كه سهله، تفكر هم غير ممكنه مي‌شه.

امروز از موقعي كه برگشتم خونه تمام مدت داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چرا آدم ها به جاي اينكه به روي تابلويي نگاه كنند، به پشتش نگاه نمي‌كنن...آدم وقتي به روي تابلويي نگاه مي كنه ، خَب فقط نگاه مي‌كنه، اما وقتي به پشتش نگاه مي‌كنه، بهش فكر مي‌كنه.

پ.ن: انتظار فكر كردن از بعضي ها خودش به خودي خود انتظار زيادي هست، بار اين آدم ها رو با درخواست حرف نزدن سنگين‌ترنمي‌كنم.

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹


هر آنچه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود.

كارل ماركس

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹


بارها به صداي خطوط قلم روي كاغذ گوش داده‌ام؛
هيچ صدايي مثل صداي انفجار يك نقطه خواب كاغذ را نمي پراند.


چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹


ديگر وقتي گريه مي كنم، خجالت نمي‌كشم
و نمي‌پرسم
كلاغ پير چرا شاهد صميمانه ترين اشك‌هاي من بوده
و نمي‌پرسم
چرا من در نهايت سادگي‌ام
گم شده‌ام
وچرا وقتي به ايينه مي‌نگرم
خطوط خراشيده بر شيشه را مي‌فهمم.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹


آدم‌های باهوش و جالبِ زیادی را می‌شناسم که اغلب تمایل دارند وکیل مدافعِ شیطان باشند

به همين سادگي

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹


در زندگی هدفهايی هست که فقط با جهشی دانسته به قطب مخالف می‌توان به آنها رسيد. بايد به غربت بروی تا بتوانی موطنی را که ترک کرده‌ای بازبشناسی.

فرانتس کافکا



And this is love:
two souls that freely meet, and have no need of proving anything.

Paula Reingold

و عشق این است: برخورد آزادانه دو روح بدون نیاز به اصلاح چیزي

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹


وضعیت ما انسان‌ها به وضعیت جوجه‌تیغی‌ها در فصل سرما می‌ماند؛ اگر به هم نزدیک شوند، تیغ‌هایشان در تن یکدیگر فرو می‌رود و اگر از هم دور شوند، از سرما می‌میرند.

آرتور شوپنهاور ‏
 

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

به اين چند خط كه رسيدم، از چرخيدن و گشتن تو كتاب‌هاي نيم‌خونده و وبلاگ‌ها و ايميل‌هاي بر و بچه هاي دور و نزديك دست برداشتم و چند ساعتي شايد مكث كردم تا پرهيب اين چند خطِ زنگدار رو درك كنم. چند جور ميشه برداشت كرد از اون؛ شوخي و جدي ذهن نويسنده رو نمي دونم، ادم رو به فكر وامي‌داره. اما به هر حال اين جملات بعد از يه خواب ذهني نسبتا طولاني و البته خودخواسته يه برق عجيبي تو ذهنم زدند كه...كه در واقع ريشه در يه فكر قديمي داشت.  اون چيزي كه از ذهنم گذشت شايد از نظر نويسنده ربط زيادي به موضوع نداشته باشه. اينجوري بگم: حالت كسي رو تصور كنيد كه به يه چيزي برخورد كرده يا تصويري رو ديده ولي ياد يه چيز ديگه‌اي افتاده باشه.

واين جملات مرموز:
مردم آزار باشيد و كمي پيچيده بنويسيد؛ آنوقت بنشينيد و دستتان را بگذاريد زير چانه و نگاه كنيد كه چطور آنهمه آدم عاقل و بالغ، هر كدامشان دار(نـ)د گمان مي بر(نـ)د كه اشاره تان به او بوده است. مردم آزار باشيد!

چند ماه پيش كسي داشت برام از فلسفه و تاريخ و زندگي و روابط اجتماعي متاثر از نيازهاي اقتصادي صحبت مي كرد. بعد از يه دوري چند ساله از فضاي بحث تخصصي كه البته اونم خودخواسته بود، موجي از تئوري هاي علمي و نقد و نظريه بود كه جلوي خودم مي ديدم  و چيزي كه سخت ترش مي‌كرد اين بود كه ازم خواسته شده بود نظرشخصي‌ام رو بگم. و چون برام مهم هم بود كه دستم بياد كه مصاحب من چي داره بهم ميگه و چي داره تو ذهنش ميگذره، تا من هم بتونم جمع و جورش كنم و بفهممش، خوب و دقيق هم گوش مي دادم. آخرش كه شد، من همچنان ساكت بودم. جالب بود به هيچي هم فكر نمي كردم. نه اينكه ذهنم خالي باشه، نه... خالي نبود؛ حس كسي رو داشتم كه تو موقعيتي قرار گرفته كه خودش براي خودش پيش نياورده و حالا تو شوك اون موقعيت به جاي اينكه سعي كنه اختيار اين وضعيت جديد رو دستش بگيره، فقط از خودش مي‌پرسه: " من اين جا چه مي‌كنم؟"
تو همين عوالم (يهو) ازم پرسيد: "خوب؟ نظرت چيه؟"
يه كم مكث كردم، يه كم طفره رفتم ولي فايده نداشت...
...يادمه كه اولين چيزي كه از دهنم بيرون اومد، اين بود كه: "سخته".
و نفسي رو كه حبس كرده بودم بيرون دادم.
پرسيد: "من سخت حرف مي زنم يعني؟ من با همه كه اينطور صحبت نمي كنم. من فقط با كسي اينطور حرف مي زنم كه مي دونم مي‌فهمه"
بهش گفتم:" بحثِ "فهميدن" نيست... (يه لحظه مكث كردم...يادم اومد كه هميشه از بحث كردن فراري بوده‌ام... قرار نبود من چيزي رو بفهمونم يا بهم فهمونده بشه؛ فقط داشتيم حرف مي‌زديم، يه حرف ساده كه به يه بحث علمي رسيده بود و ايراد كار هم همينجا بود...اينطوري توضيح بدم... گاهي آدم‌ها در مواجهه با يه موقعيتي كه توش قرار مي‌گيرن دو جور متفاوت عمل مي‌كنن؛ منظورم موقعيتي هست كه خودشون  اونو نخواسته‌اند؛ حالا بايد با توجه به حضورشون در اون موقعيت و جايگاهشون، يا بايد خودشون رو با اون تطبيق بدن يا حضورخودشون رو از اون حذف كنن؛ تكليف اون دسته آدم هايي كه تصميم مي گيرن حذف بشن و ادامه ندن، كه مشخصه. اما اگه اون وضعيت جذاب باشه، بايد يه اطلاعات پايه‌اي داشته باشن كه بتونن از پس اين جذابيت بر بيان و گرنه ممكنه از شدت جذابيت زياد  و ذوق‌زدگي درحد ارشميدس، رسماً رو دل كنن. اينا رو كه به اون دوستم نگفتم، اما همه اين‌ها مثل برق از ذهنم گذشت. از خودم پرسيدم اصلاً اينايي رو كه داره برام توضيح ميده، مي‌فهمم كه بخوام درباره‌شون اظهارنظر كنم يا نه فقط بايد مثل خيلي‌ها كلمات قلمبه-سلمبه اي رو كه بلدم به زبون بيارم يا حتي بسازم؟ طرف من كسي نيست كه اگه كج و بيراه حرف بزنم، نفهمه. بعد اين درد قديمي‌ام دوباره يادم اومد...درد كه نه... بهتره بگم زخم قديمي‌ام سر باز كرد. راستش وضعيت جامعه ما خيلي وقته اينطوريه كه جذابيت پديده‌هايي كه نمي‌شناسيم يا نمي‌فهميم، خيلي بيشتر از اون چيزايي هست كه مي‌شناسيم يا مي‌فهميم و به خودمون هم زحمت نمي‌ديم كه وقت بذاريم و نافهميده‌ها و ناشناخته‌هامون رو به چيزي از خودمون و از جنس فكر خودمون تبديل كنيم و چون اينكار رو نمي كنيم، تو توري كه خودمون براي خودمون بافتيم بدجوري گير كرديم و هنوز هم درك نكرديم كه اين قضيه داره تبديل ميشه به يه معضل فرهنگيِ مخرب و ريشه دار. اينا كه از ذهنم گذشت، فقط و فقط سكوت كردم. اصرار كرد. بهش گفتم: "چرا مي‌خواي بدوني كه من چي فكر مي‌‌كنم؟" پاسخ خيلي ساده و قانع‌كننده اش هم اين بود كه "مي خوام بدونم". صلاح دونستم با يه سوال بحث رو از مسير خودش منحرف كنم، هراس اين رو داشتم كه اظهارنظري خارج از عقل بكنم كه نتيجه اين جور اظهار‌نظرها در دراز مدت و كوتاه مدت مشخصه، فقط آدم به طرفش مي‌گه كه من هويت و شخصيت مستقل فكري ندارم و تنها دوست دارم يه چيزي بگم كه گفته باشم.  با يه لحن اعتراضي به دوستم گفتم) اصلاٌ نمي فهمم چرا وقتي آدما مي تونن جوري حرف بزنن كه همه بفهمن، اونو هزار و يك جور دور خودشون و بقيه مي‌پيچونن، از واژه‌هايي استفاده مي‌كنن كه تا آدم يه خطش رو مي خونه، ذهنش رو واژه اولش قفل مي كنه و به زور دگنك هم جلو نمي‌ره. بعد يهو به خودش مي‌اد و مي‌بينه ساعت‌ها گذشته و داري فكر مي‌كني كه طرفت چي گفته اصلاً. اينجور حرف زدن به آدم اجازه نفس كشيدن نميده؛ تو درفاصله ويرگول‌هاش يا مكث‌هاش اجازه نداري فكر كني، تحليل كني، نتيجه بگيري، به نظر من اگه آدم حتي مي خواد از فلسفه يه چيزي صحبت كنه، بايد انقدر اونو ساده‌اش كنه كه بشه تو متن زندگي حسش كرد، در غير اين صورت فقط و فقط چيزي رو كه گفته يه مشت واژه پراكنده است، بدون پس زمينه فكري ".

حالا با اينكه توپ تو زمين من بود و اختيار بحث هم با من بود و اينبار اون داشت فكر مي كرد كه من چي دارم ميگم،  زياد بحث رو كش ندادم، نه جاش بود و نه خوب ضرورتي براي هم به وجود اورده بوديم  كه بخوايم به توجيه كردن و ثابت كردن و قبولوندن موضوع صحبتمون برسيم. مسلم وبديهي بود كه درك و تسلطي كه او روي موضوع صحبت داره، من ندارم و به همين دليل ساده مباحثه من فقط حماقت من رو مي‌رسوند. با توجه به اصراري كه كرد، خيلي كوتاه نظرمو  بيان كردم، اونم فقط در مورد وضعيتي كه با توجه به شنيده‌هام درش قرار گرفته‌بودم-يا بهتر بگم او منو توي اون وضعيت انداخته بود.
اخرش هم گفتم: "اطلاعاتم در حد تو نيست اما به نظر من آدم هر چي رو كه مي‌خواد به كسي بگه، بايد يه جوري بهش بگه كه انگار مي‌خواد اونو به مادر بزرگش بفهمونه. اگه تونست اينكار رو بكنه، حالا ميشه اميدوار بود كه حرفي براي گفتن داره. بقيه ماجرا هم ديگه به خود طرف مقابل ربط داره كه مي‌خواد بيشتر بدونه يا نه، مي‌خواد بيشتر بفهمه يانه".

خيلي وقت از اين بحث ميگذره... اما همونطور كه گفتم واقعيت جامعه ما يه كم بيشتر از "دردناك" شده...دچار يه جور خوره فرهنگي شديم كه هنوز هم نفهميديم ريشه‌اش چيه و فاجعه انگيزتر از اين "نفهميدن" رسيدن به يه جور زندگي "همزيستي" از نوع زندگي خزه و گلسنگ هست كه دير يا زود به ازهم‌پاشيدگي گلسنگ خواهد انجاميد.

اون قديما وقتي پيگير جدي مقوله ادبيات نمايشي و تئاترهاي صحنه و نمايش‌هاي راديويي و تئوري هاي سينما و نقدهاي جور و واجور ادبي و فرهنگي بودم و كمد و كتابخونه‌ام پر بود از مجلات و كتاب هاي مرتبط و... بعدش هم گهگاهي ناشناس يه جاهايي سرك مي‌كشيدم، يه بنده خدايي بود كه يه "استانسيلاوسكي" از دهانش بيرون مي‌اومد كه بيا و ببين... بماند بقيه چه حالي پيدا مي‌كردن از اون همه بار فرهنگي كه بهشون ارزوني مي‌كرد.

بيچاره دانشجوهاش برق سه فاز مي‌پروندن و يكي دو ترم طول مي كشيد كه بفهمن قطعاً "استانسيلاوسكي" مثلاً مارك كيف يه اسم يه نوع بستني نيست. نمي‌دونم چند تا از اون دانشجوهاي بدبخت واقعاً اينو فهميدن يا شايد هم اصلاً نفهميدن، اما پايه كج رو تو ذهن خالي اونا گذاشت...مي‌ديدم و مي‌شنيدم كه وقتي اين جوونا مي‌خواستن تو حرف‌هاشون دانش(!)ِشون رو به رخ هم بكشن، چه واژه هايي كه از دهانشون خارج نمي شد يا اگه اهل حرافي هاي نوشتاري هم بودند، چه دُراَفشاني‌هايي كه از خودشون دَروَرنمي‌كردن.

بعد ها تو دانشكده زبان هم روزي نبود كه تريبون آزاد و بحث‌هاي آنچناني بين آدم‌ها درنمي‌گرفت كه در اين بين به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردند، توليد و انتقال علم بود. اون روزا و قيافه مبهوت خودم رو كه يادم مي‌اد، فقط يه آه بلند مي‌كشم. اين همه ثانيه گذشت و صرف چي شد؟ به قول تئوريسين هاي اقتصادي اگه به مساله در سطحي كلان نگاه كنيم، يعني تعداد اون آدم ها رو ضرب در زمان اين بحث‌ها، ضرب در مرتبه‌هاي وقوع اين بحث‌ها، بكنيم چند ثانيه از زمان عمرمون رو هزينه كرديم، فقط براي به رخ كشيدن خودمون، ساختن يه پرستيژ مسخره و مجادله براي له كردن بقيه. انگار اگه طوري حرف بزنيم كه ديگران نفهمن، بار علمي‌مون بالا مي‌ره. خودمونو غرق كرديم تو تئوري بازي(بافي)هامون و بدتر از همه اينها "جَر"كردن ماست كه اي كاش از روي علم بود و نيست. خودمون كه مي‌دونيم چي هستيم، چه كسي رو مي‌خوايم گول بزنيم؟ نتيجه اين حماقت فقط اين شده كه بين اين همه بحث و بحث و بحث از مفهوم زندگي غافل شديم.

همون روزا در پاسخ به استادم كه يه سمت اجرايي مهم هم در دانشكده زبانهاي خارجي داشت و "مثلاً"  داشت نصيحتم مي كرد كه سر كلاس ها بيام و بچه‌بازي در‌نيارم، گفتم: "آقاي دكتر من ترجيح مي‌دم اين زماني رو كه اينجا مي‌گذرونم، توي يه مزرعه، زمين بيل بزنم، به اميد رويش يك برگ يا... بايستم جلوي كوره داغ و تفته شدن و ذوب كردن آهن رو تماشا كنم، دستها و صورتم بسوزه، به اميد ساختن يه چيزي كه به درد زندگي بقيه بخوره. براي من اين كلاس‌ها و جلسات چيزي غير از تماشاي يه مسابقه مسخره و وقت‌گير نداره كه آدم‌ها بي‌توجه به جايگاه و مرتبه واقعي علمي‌اي كه در اون قرار دارن و بدون توجه به نقشي كه " دانستن" و "آموختن"-مشتركاً- در زندگي يك اونا بازي مي كنه، به خودشون اجازه مي‌دن در يك نبرد احمقانه -گلادياتوروار- فكر و روح هم رو خرد و بدتر از هم له ‌كنن".

بله نويسنده ما راست ميگه. بعضي ها اصولاً خوششون مياد كه مردم آزاري كنن و بهاي اين شيطنت تنها "زمان"ي هست كه خودشون و ديگران  از زندگيشون از دست ميدن تا تو اين جريان بي مفهومي قرار بگيرند كه مد شده.

به قول هيچكاك عزيز قبول حقيقت از بيان حقيقت سخت تره.

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

"ما نقش قهرمان را بازی می‌کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می‌کنیم چون شریریم؛ نقش آدم‌کش را بازی می‌کنیم چون در کشتن هم‌نوعان خود بی‌تابیم؛ و اصولاً از آن رو نقش بازی می‌کنیم که از لحظه‌ی تولد دروغ‌گوییم."

ژان‌پل سارتر

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

پيش درآمد:

حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست

ادامه دارد...

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

Zusaetliche Bedingung

Wichtig
ist nicht nur,
dass ein Mensch,
das Richtige
denkt;
sonder auch,
dass der
der das Richtige
denkt,
ein Mensch ist.

Erich Fried
شرط مكمل
اين فقط مهم نيست كه انسان درست بينديشد، بلكه اين نيز مهم است كه آنكه درست مي‌انديشد، انسان باشد.

سه‌شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۹

تو آن‌سان زي كه مي خواهي
چه در قصري، چه در چاهي

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

خسته‌تر از کسی که می‌خوابد،‌ کسی‌ست که خودش را به خواب می‌زند.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

حوصله ندارم زياد روده درازي كنم. اين روزا رو ترجيح مي دم در سكوت بگذرونم. شايد براي اين حالت دليل داشته باشم و شايد هم نه؛ ولي خوب حسي هست كه الان دارم، چه ميدونم؟ شايد فردا اصلا نباشه. معتقدم تنها شباهت خوشبختی و بدبختی اینه که هر دو بی موقع پیداشون می‌شه. تو اين اوضاع اگه دل و دماغ نداشته باشيم كه... ديگه تكليفمون مشخصه.
يه بار يكي برام اينطوري نوشت كه:
"یه وقتایی نمی شه کاری کرد جز اینکه بشینی و نگاه کنی، یه وقتایی واقعا نمیشه کاری کرد باید دستهاتو بزنی زیر چونه ات و همینطوری که چایي رو آروم آروم میل می کنی نگاه کنی و اندکی که نه مقداری زیادی هم امید بریزی توی دلت که یه روزی یه جایی همه چیز اونطور که تو میخواي می شه"
...
خوب‌ب‌ب‌...
بهار امسال اينجوري شروع ميشه اما اميدوارم كه خوب تموم بشه.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸


در دنياي از مد افتاده و دهاتي ِ روشنفكري و اهل انديشه دو دسته آدم وجود دارد:

دسته‌ اول هستند كه باشند،

دسته‌ دوم هستند كه راهي براي نبودن خويش يابند

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸


Wohin?

Zur Liebe?
Aber die Liebe
führt zum Grübeln

Zum Grübeln?
Aber das Grübeln
führt zur Trauer?

Zur Trauer?
Aber die Trauer
führt zum Mitleid

Zum Mitleid?
Aber das Mitleid
führt zur Verzweiflung

Zur Verzweiflung?
Aber die Verzweiflung
führt zu den Fragen

Zu den Fragen ?
Aber die Fragen
führen zu Antworten

Zu Antworten ?
Aber die Antworten
führen zu Auflehnung

Zu Auflehnung?
Aber die Auflehnung
führt zum Tod

Also zum Tod?
Aber ohne die Auflehnung
Ohne das Mitleid
Ohne die Liebe
was wäre das Leben?

Erich Fried
Die Stille ist meine Zukunft

به كجا؟

به عشق؟
اما عشق
به تامل مي انجامد

به تامل؟
اما تامل
 به اندوه مي انجامد

به اندوه؟
اما اندوه
به همدردي مي انجامد

به همدردي؟
اما همدردي
به درماندگي مي انجامد

به درماندگي؟
اما درماندگي
به سوال ها مي انجامد

به سوال ها؟
اما سوال ها
به پاسخ ها مي انجامند

به پاسخها؟
اما پاسخها
به ستيزه مي انجامد

به ستيزه؟
اما ستيزه
به مرگ مي انجامد

پس به مرگ؟
اما بي ستيزه
بي همدردي
بي عشق
زندگي چه مي تواند بود؟

اريش فريد
از كتاب سكوت آينده من است

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸


آدم بزرگ شدن یعنی یاد بگیری قلبت را پنهان کنی؛
حتي از خودت

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

به مقتضای زمان
اقتصار کن سعدی
که آنچه
غایت جهد تو بود
کوشیدی

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸


فرهیختگی یعنی قابلیت شنیدنِ تقریباً هر چیزی بی آنکه آرامش یا اعتماد به نفس‌تان را از دست بدهید

رابرت فراست

 تو دنیاي من ، یک خیابونایی هستن که " دیگه " نمی خوام توی پیاده روهایشون قدم بزنم و در و دیوارشون و درختهاشون و آسمون بالای سرشون رو دوباره ببینم .
اين روزها وقتي دارم زمان نسبتا زيادي رو پياده‌روي مي كنم، خيلي به اين موضوع فكر ميكنم. كاش ادم مي تونست هر وقت دلش مي خواست خاطراتش رو (بد يا خوب) ديليت كنه. اونوقت شايد مي تونست به معناي واقعي خودش باشه. اونوقت در مواجهه با وقايع اين خودش بود كه تصميم مي گرفت نه تجربياتش.

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

لني گفت درست است. از اصول معتبر زندگي لني يكي اين بود كه هر وقت با چيزي مخالف بود بگويد موافقم. چون كساني كه عقايد احمقانه‌شان را ابراز مي‌كنند اغلب بسيار حساسند. هر قدر عقايد كسي احمقانه‌تر باشد كمتر بايد با او مخالفت كرد. باگ مي‌گفت حماقت بزرگ‌ترين نيروي روحاني تمام تاريخ بشرست. مي‌گفت بايد در برابر آن سر تعظيم فرود آورد، چون همه جور معجزه‌اي از آن ساخته است.

خداحافظ گري‌كوپر
 رومن گاري
 ترجمه سروش حبيبي

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

ديشب خواب تو را ديدم.
لباسي سفيد...سفيد
بر تن؛كفش سفيد ... پيراهن سفيد...
لبخندي بر لب
همان لبخند هميشگي...
من پابرهنه از تپه بالا آمده بودم.
و تو لبخند مي زدي...
انچنان كه به كودكي بازيگوش.
اسمان هنوز در گرگ و ميش صبحگاه مي رقصيد
جلو مي امد
عقب مي رفت
كفش هايم را گره زده دور گردنم انداخته بودم
ردايي بلند بر تنم بود كه روي زمين كشيده مي شد
سرخوش بودم انگار...

بعد ...
داشتم به سمت تو مي دويدم
كه
كمي جلو تر روي علف ها چيزي زير پايم رفت
به سويي كه تو ايستاده بودي نگريستم، اما نبودي...
زير پاهايم را كاويدم
انبوهي از شاخه هاي رز سفيد -پراكنده-روي علف خوابيده بودند
عطر گل ها مستم كرده بودند، تو را يادم رفت
خم شدم
يك بغل گل رز در آغوشم بود
درميانه گل ها
يك شاخه گل بنفش مي درخشيد
كودكانه -جست و خيز كنان- از سراشيبي تپه پايين امدم.
پايين تپه انجا كه جاده سوي عمارت اجري پيچ مي خورد،
تو
ايستاده بودي
نزديك تر كه شدم
نزديك تر كه شدي
شاخه گل بنفش را از ميان اغوشم بيرون كشيدي
بعد گفتي
برو.
و من رفتم
و تو...
ماندي انگار؛

بعدتر...
خودم را داخل عمارت ديدم
در اتاقي انباشته از پارچه هاي رنگي روي هم
من پشت به در رو به پنجره نشسته بودم
به جاي شاخه هاي گل همان جعبه نامه هايي كه خودت برايم خريده بودي
دستم بود
فضا پر از عطر گل ها...
جعبه را كه باز كردم
تمام نامه هاي تو
نه...تمام نامه هاي من
باز نشده آنجا بود

نشانی ات را عوض کرده بودی،
و من ... همچنان به همان نشانی سابق ... همان كلبه چوبي خزه زده...نامه می نوشتم،
 و در نامه هایم غرور ترا ستایش می کردم...
اما نامه ها هيچكدام به مقصد نرسيدند.
چشم باز كردم... عطر گل ها و علف هاي خيس هنوز در مشامم بود.

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸


باران، قصیده واری،
 - غمناك -
آغاز كرده بود.
می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله‌ی درونش را
انگار می‌گشود
اندوه‌زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!

فریدون مشیری

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

دموکرات ترین آدم ها ، دیکتاتور های آینده اند !

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸


بعضی از آدم‌ها ترجیح می‌دن که «غیرمتعهد» باشن تا این‌که «خیانت کنن». خيلي از رابطه ها اصلا با اين فكر همراه هستند حتي اگه صاحباشون دلشون هم نخواد، احتمالش رو حتماً مي دن. اينطوريه كه اگه نيازشون برآورده نشه اين فكر رو قوي وقوي تر ميكنن، تا جايي كه اونو به عنوان مانيفست خودشون ارائه مي‌دن و انتظار دارن ديگران هم كاملاً از خودشون "فهميدگي" متصاعد كنن.
خيانت معناي گسترده اي نداره درست مثل تعهد؛ اما اين روزا خيلي ساده بيان ميشه كه اگه نياز من برآورده نشه در نهايت اوني كه طعم خيات رو مي چشه "تويي" پس اگر متعهد نباشي به اصولي كه من بهش معتقدم نبايد از تبعاتش برنجي و شكايت كني. و اين يعني "عدالت". رسماً دهان آدم بسته مي مونه در مقابل چنين انديشه‌اي.

عدالت...
عدالت...
عدالت...

تا جايي كه يادمه عدالت يعني قرار گرفتن هر چيز سر جاي خودش. اما يه جايي از درنمات خوندم: عدالت چيزيه خارج از وجود آدمي

يعني نه خواسته آدمي مي تونه اونو تعريف كنه و نه انتظاراتش از خودش و ديگران...پس هر كسي مي تونه هر برداشتي از خودش و فكرش داشته باشه و براساس اون انتظاراتش رواز دنيا تعريف كنه، اگه دنياش با دنيا خارج تطابق داشت، اين عين عدالته و در غير اين صورت چيزي كه در مورد اون رخ داده آخر بي عدالتيه. در نتيجه هر كسي مي تونه براساس خواسته هاش تفسير خودش رو از عدالت بيان كنه؛ اما اينكه كه دنيا چه پاسخيو در قبال اين تفسير بهش ميده و چه قضاوتي رو در نهايت در مورد اون ميكنه، چيزيه كه ديگه دست اون نيست.

دوستي برام نوشته بود اينكه از دنيا توقع داشته باشي، چون فكر مي كني كه آدم خوبي هستي، باهات منصفانه رفتار كنه، درست مثل اين مي مونه كه از يه گاو وحشي انتظار داشته باشي كه شاخت نزنه، چون كه علفخواري.
اصولا اهل جر و بحث نيستم. راه خودمو دارم ميرم. اگر ببينم در ارتباطي هر دو نفر برنده هستند در نهايت آرامش پيش مي رم، طوري كه حضورم در متن اون ارتباط درك بشه. اصلا خود اون ارتباط بشه، اما اين فقط در حالتي ادامه پيدا مي كنه كه انتظارات دنيا از من در حد توان ذهني و غرورم باشه. فكر مي كنم اگر من براي خودم ارزش قائل بشم اونوقته كه مي تونم از ديگران انتظار داشته باشم كه برام ارزش قائل بشن و بهم متعهد بمونن. تازه اينم قانون نوشته شده اي نيست كه لازم الاجرا هم باشه. فقط در حديه كه علفخواريم رو ثابت كنم، اما بايد خودمو هم طوري پرورش بدم كه گاو باز خوبي بمونم. تو اين فاصله اگر شاخ هم خوردم كه ديگه خوردم ديگه...
:))

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸


این دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند بلکه دوستانند.


شوخی
 میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸


داستان صخره و موج

روزي روزگاري موجي عاشق صخره اي بود كه جايي در ميان دريا قد برافراشته بود. موج كف بر لب و از خود بيخود ، دائما دور صخره مي پيچيد و شب و روز بر آن بوسه ميزد و نوازش مي كرد. هر روز و هر شب گريه كنان از او مي خواست با او مهربان باشد و به طرفش بيايد.
اين عشق پر شور و نوازش‌هاي موج رفته رفته پايه صخره را ميتراشيد، به نحوي كه سر انجام روزي صخره به نداهاي عاشقانه موج پاسخ داد و در ميان بازوانش افتاد.
اما در اين زمان صخره ديگر صخره نبود كه موج دائمادوورش بگردد، نوازشش كند دوستش بدارد و در روياهايش او را ببيند.
قطعه سنگي بود فرو افتاده در اعماق دريا و غرق شده در آغوش موج ،
موج خودش را مغبون احساس مي كرد و رفت به جستجوي صخره ديگري كه روي پايش ايستاده باشد.

نتيجه اخلاقي: كسي كه در جنب و جوش است هميشه قوي تر از كسي است كه بي‌حركت بر جاي مي ماند.
آب قوي تر از سنگ است

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸


انسانهای مستبد اندوه را نمی شناسند و بجای اندوه همیشه نگران اند و وحشت زده و مدام خنجر در زبان و خنجر دردست٬ به جنگ عاطفه ها و احساس ها می روند

محمد آقازاده

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸


تنها خوبانند که نسبت به خوبی خود تردید دارند، و همین است که باعث می‌شود خوب بمانند. بدها هرگاه خوبی می‌کنند، از آن آگاه می‌شوند، ولی خوب‌ها هیچ نمی‌دانند. زندگی را صرف بخشیدن دیگران می‌کنند، اما نمی‌توانند خود را ببخشند.

مردی در تاریکی
پل استر
ترجمه‌ خجسته کیهان

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸


از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می رود

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸


رضا: توي اين شهر انقدر خر هست كه ما پياده نريم

فيلم حكم -مسعود كيميايي

پ. ن: دردناك وقتيه كه جاي خر و سوار عوض بشه، اونوقت تو مي موني و باري كه نمي توني به منزل برسوني. بعد بايد يه گوشه بشيني و با درد عقيم بودنت بسازي.



جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

وقتی کسی که دوستش داریم می‌میرد٬ دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش و سخت دلتنگش می‌شویم. کاش همیشه فقط دلتنگ کسی بشویم که زنده‌ است و فقط ما دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش.

زن‌هایی را دیده ای که هویت خودشان را، همه هویت خودشان را در فداکاری تعریف می‌کنند؟ بیشترین انرژی‌‍‌ها را صرف شوهر، معشوق، مادر، دایی، یا فرزندشان می‌کنند و سر آخر هم تمام کام‌نیافتگی‌ها و آرزوهای نرسیده را به حساب همین فداکاری که فکر می‌کنند خودخواسته هم هست می‌گذارند. قبول نداری که خودخواسته نیست؟ نشنیده‌ای که بیرون نرفتن بی بی از بی‌چادریست؟ نفهمیده‌ای که بعضی‌هاشان اینقدر زندگی نکرده‌اند و لذت نبرده‌اند، اصلن بلد نیستند زندگی کنند و لذت ببرند؟ کم کم لذت و زندگیشان شده دیدن لذت دیگران. بعد انتظاراتشان را از این دیگران، بر اساس سرویسی که بهشان داده‌اند تعریف کرده‌اند، نه بر اساس حقوق متقابلی که نسبت به هم دارند. همین جاهم گند کار در آمده. طرف مقابل باید به جبران سرویس ویژه‌ای که همه عمر گرفته، سرویس ویژه بدهد، در حالی‌که انگیزه و وقت و علاقه‌اش، فقط به اندازه یک سرویس معمولی است. خوب دعوا می‌شود دیگر.
...
همه عمر فکر کرده‌ام اگر ارضای شخصی نداشته باشی، نمی‌توانی دیگری را راضی کنی. اگر خودت خوشحال نباشی، نمی‌توانی دیگری را خوشحال کنی. خودم و رضایت خودم شرط اول زندگیم بود. هنوز هم هست.

«تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران / لیلی گلستان / نشر ثالث»


شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸


ما آدما گاهی وقتا يادمون می‌ره با زبونمون همديگه‌رو نرنجونيم. يادمون می‌ره چيزايی رو که آدمای مقابلمون دوست ندارن بشنون رو بهشون نگيم. عوضش انگار هميشه يادمون هست نکنه يه وقت خدای نکرده چيزی از دهنمون بپره که طرف پررو بشه يا به خودش بگيره

* اين روزها جملاتي از اين دست خيلي برام مي رسه.
اينكه نويسنده تو كل متنش چي مي خواسته بگه، رو نمي دونم. فرق زيادي هم براي من نمي كنه... اما اين بريده كوتاه ... انگار يه بخشي از زندگي خودم بوده كه يه وقتي، يه جايي، يه كسي زودتر از من اونو نوشته و حالا تو شرايطي كه من نمي‌خوام در موردش حتي فكر كنم، چه برسه به اينكه تصميم بگيرم، دستم رسيده.
توي اين شرايط كه حتي ادم از پنج دقيقه بعدش هم خبر نداره، چيزي كه اوضاع رو گاهي تلخ‌تر و چه بسا سخت‌ترمي كنه، اينه كه يا خودمون مجبور مي شيم "حرف چرت" بشنويم يا ديگران مجبورند كه "حرف چرت" بزنند. وجالب اينجاست كه هم ماها و هم اونا براي خودمون دلايلي داريم و انتظار هم داريم كه طرف مقابلمون دلايلمون رو درك كنه. ديگه فكر نمي كنيم كه حرف چرت حرفيه كه ممكنه حق هم باشه، اما...اما كاربردي نيست، اگرچه دست برقضا عملي هم باشه و تو در موقعيت كنوني راهي جز پيشنهاد اون به خودت و طرف مقابلت نداشته باشي.
شايد اگر يه كم حوصله ام سر جاش بود، اين بحث رو ادامه مي‌دادم. حالا فقط مي‌تونم اينو بگم كه اين روزها هيچكس براي هيچكس يك كلمه حرف حساب نداره كه بزنه، اما از روي يك عادت قديمي هنوز انتظارش و يا توقعش هست كه از طرف مقابلش نهايت "فهميدگي" رو دريافت كنه و اين دردناكه.

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸


زندگی به من آموخته است بیاندیشم اما اندیشیدن به من راه زیستن را نیاموخته است

آلکساندر هرتسن

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۸


حدیث حیرانی


حیرانم. حیران واژه ی غریبی است. همزمان هم بودن است، هم نبودن. یکجور راه رفتن روی لبه تیغ... می دانی راه رفتن روی لبه ی تیغ آداب دارد. اول شرطش آن است که بدانی می خواهی بگذری یا دلت با یمین و یسار است و راه رفتن و حفظ تعادل را بهانه کرده ای تا بلغزی، بی تقصیر بلغزی. اینجاست که نادانی و حیرانی یاران قدیمی اند.

حیرانم. حیرانی جوری همتای سرگردانی است. آدم وقت هایی سرگردان است چون نمی‌داند می خواهد کجا برود و زمان هایی سرگشتگی از آن روست که نمی داند چرا می‌خواهد آنجا برود. مقصد مشخص است سردرگمی در چرا رفتن است، اینجاست که سرگردانم.

روح آدمی چهره های بسیاری دارد. عمر می گذاری و فکر می کنی خود را شناخته ای، بلند و پستت را، شوق و بی میلی، تولّا و تبرّایت را...اما همیشه چیزی هست که غافلگیرت کند. حیرانی باید از جنس همین غافلگیری ها باشد. مرزهایی که خودت را با آنها تعریف می کردی ناگهان برداشته می شوند و وسعت منظره ی پیش رو حیرانت می کند که چون بروی و چرا بروی...حیرانم و دارم سعی می کنم با حیرتم رفاقت کنم. حیرانم، از جنس همان حیرتی که می خواندش: نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی؟ مابقی حرف ها همه بهانه است!

از وبلاگ تلخ،مثل عسل

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸


وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت می‌پوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمی‌کنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش می‌سوزد و تو دلت می‌خواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است. اما نبودن آتش هم تو را نجات نمی‌دهد. سکوت دربارۀ یک مسئله فقط آن‌را بزرگ‌تر می‌کند، رشد می‌دهد و همه چیز را می‌پوشاند.

گربه روی شیروانی داغ
تنسی ویلیامز

اين روزها روزهاي عجيبي هست. دارم مي بينم كه دور وبري هام ي انقدر براي خودشون مشغله ذهني دارن كه ديگه كار براشون امر مهمي محسوب نمي شه؛ حتي خودم هم همينطور شدم. دارم يه كم شيطنت مي كنم و يه كم هم لذت مي برم.
شايد تا همين چند وقت پيش دنيام كار بود و كار بود و كار. اما الان ديگه اينطور فكر نمي كنم. گذشته نزديكم گذشته شيريني نبوده،‌ گذشته دورم هم راحت نبوده، خاطرات گذشته‌ام و يادآوري اونا حسي از يك ترس رو به جانم مي‌اندازه. ترس از تكرارشون بيشتر از وقوعشون آزارم ميده، اما چاره‌اي نيست. اين ترس سالهاست كه با منه.
سال گذشته اين موقع ها ساعت هاي شيريني رو نگذروندم و دلم نمي خواد به انها فكر كنم.
شايد يه روزي جرات كنم  و دفتر هاي روزانه سال گذشته رو يه ورقي بزنم. اما مطمئنم كه الان نمي تونم.

اين روزها...
من همون ادمم  با يك تفاوت بزرگ...

اين روزها...
 ترجيح ميدم كه حوادث غافلگيرم كنن تا خودم اونا رو  مثل تكه هاي پازل تو زندگي‌ام بچينم.

اين روزها...
درباره همه اون چيزهايي كه يه روزي خط قرمزهاي من بودند، صحبت مي كنم و مي‌شنوم.

حس عجيبي دارم.  حس بچه كوچك كنجكاوي كه با يه شيء يا موجود ناشناخته مواجه شده و داره سعي مي كنه امتحانش كنه. 

ديگه دوست ندارم سكوت كنم.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

با روحتان هماهنگ باشيد، وقتي غمگين يا سرگردان است، مجبورش نكنيد به تميز و مرتب و خنده رو بودن.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

پادشاه "م"

سلام دوست من. می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه ی خوب با پیام اخلاقی. برات از یه پادشاه می گم. برات از پادشاه "مفیوکما" می گم. می دونی، پادشاه "م" خیلی وقت پیش قلمرو بزرگی داشت. یک عالمه سرزمین و رعیت داشت. فقط آب کافی در یکی از قسمت های قلمرو اش نداشت. یه جایی مثل بیابون بود. توجه کردی؟

پادشاه "م"، پادشاه خوبی بود. پس یه روز خدا بهش گفت:" مفیوکما، تو پادشاه خوبی هستی. به همین خاطر من به تو اون چیزی رو که واقعا بهش نیاز داری می دم. من به تو یه رودخانه عطا میکنم تا دیگه اونقدر ها کمبود آب نداشته باشی، خوبه؟"
پادشاه "م" گفت:" خوبه! ممنونم خدا!"
بعد از اون منتظر رودخانه نشست. خیلی زود رودخانه جاری شد، ولی در قسمتی از قلمرو جاری شد که چندان کم آب نبود. پادشاه "م" با خودش فکر کرد شاید خدا فراموش کرده که کجای قلمرو من واقعا به آب نیاز داشته. پس یه قشون کارگر دست و پا کرد و اونها عمری رو صرف چرخوندن مسیر رودخانه کردند. هنوز از پایان این کار خسته کننده خیلی نگذشته بود که مشکل به وجود اومد. آب رودخانه خشک شد. پس پادشاه "م"، که حالا از پیری و ناامیدی تحلیل رفته بود، رو کرد به خدا و گفت:
"خدایا! چرا رودخانه رو پس گرفتی؟"
خدا جواب داد:"من پس نگرفتم!"
پادشاه کنجکاوی کرد:"پس کجا رفته؟"
خدا ریز ریز خندید و گفت:" فرزندم مفیوکما، تو رودخانه رو به بیابون دادی، مگه نه؟ اون بیابون از خیلی وقت پیش از تو تشنه بود. من اینو می دونستم اما تو نمی دونستی!"
دوباره پادشاه "م" با ناراحتی ناله کرد:"خدایا! تو که می دونستی بیابون تموم رودخانه رو سر میکشه، چرا وقتی داشتم رودخانه رو منحرف می کردم اون طرف بهم هشدار ندادی؟ تو که قادر به انجام هر کار هستی، چرا بیابون رو سیراب نکردی تا تمام رودخانه رو ننوشه؟"
خدا آه عمیقی کشید که تمام قلمرو پادشاه "م" رو به لرزه در آورد. بعد گفت:" مفیوکما، مشکل شما انسان ها همینه، شما درک نمی کنید!"

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

پابلو نرودا

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۸


- عزيزم چرا ما نمي تونيم ميكروب جمعيت آدم ها رو كشف كنيم؟

- شايد چون انقدر احمقي كه نمي توني...

- اينكه چرا ما نمي تونيم به حماقت خودمون پي ببريم، بيشتر غم انگيزه تا مضحك

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸




اگر توانستید به رنج یک نفر معنا دهید، رنج اش تمام می شود.

ویکتور فرانکل


خوب که نگاه می کنم هر گوشه ای از وجودم شده سهم یکی. حقي مسلم از دیگری. سهم من هم از عشق و آرامش بماند کنار همه آن آرزوهام که برای دیگران محقق شد و خودم موندم در ردپايي كه از اونها باقي موند تو زندگيم؛ ردپا هنوز هست... اما من توي اين زندگي گير كردم...

جاي صدات توي زندگي من خيلي خاليه. اينو مي دونستي؟



سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸




معلم‌های مدرسه‌ام در طول سال‌ها بیهوده با من حرف زدند. از آنچه به من آموختند هیچ یاد نگرفتم شاید به این دلیل که حرف‌های آن‌ها از باوری قاطعانه سرچشمه می‌گرفت و از جهلِ شادابِ روحشان برنمی‌خاست.


اسیر گهواره- کریستین بوبن
ترجمه  مهوش قویمی


دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸


We don't need a list of rights and wrongs, tables of do's and don'ts: we need books, time, and silence. "Thou shalt not" is soon forgatten, but "Once upon a time" lasts forever.

Phillip Pullman

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸


اين حكمت روزگاره
وقتي آدم دست و پنجه داره، دل نداره
وقتي دل داره، دست و پنجه نداره

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۸


من یك جهان سومی هستم

بعضی سوختن ها جوری هستند كه تو امروز می‌سوزی، اما فردا دردش را حس می‌كنی، داستان كیفیت زندگی و رشد آدم‌ها در جاهایی كه جهان سوم نامیده می‌شوند، مثل همین جور سوزش هاست. از هر دوره كه می‌گذری، می‌سوزی و در دوره ی بعد دردش را می‌فهمی!

شادی ها و دغدغه های كودكی ما :
در همان گوشه دنیا كه جهان سوم نامیده می‌شود، شادی های كودكی ما درجه سه است، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یك، شادی كودكیمان این است كه كلكسیون پوست آدامس جمع كنیم، یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا كنیم و با چوبی آن را برانیم، توپ پلاستیكی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر دروازه درست كنیم و در كوچه های خاكی فوتبال بازی كنیم، اما دغدغه هایمان ترسناك‌تر بود، اینكه نكند موشكی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی‌ات خط بزند و تو را از آینده ناكامت كند!
از دیفتری می‌ترسیدیم، از وبا، از جنون گاوی، مدرسه، دغدغه ما بود، خودكار بین انگشتان دستمان كه تلافی حرف‌های دیروز صاحبخانه به معلممان بود، تكلیف‌های حجیم عید، یا كتاب‌هایی كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار می‌داد!

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای كه ذاتا بحرانی بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شده، در این دوره شادی های‌مان جنس ممنوعی دارند، اینكه موقتی عاشق شوی، دوست داشتن را امتحان كنی، اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار می‌كردیم، در خیالمان عاشق می‌شویم، همخوابه می‌شویم، می‌بوسیم، كلا زندگی یك نفره ای داریم با فكری دو نفره، این می‌شد كه یاد بگیریم جهان سومی شادی كنیم، به جای اینكه دست در دست دخترك بگذاریم، با نگاهی مسموم تشویش را در او زنده می كردیم، برای آنكه با او قدم نزنیم بدنبالش راه می افتادیم، یا به جای اینكه نگوییم دوستت دارم می گفتیم امروز خانه خالی دارم!
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند، اینكه از امروز كه 15 سال داری، باید مثل یك مرتاض روی كتاب‌های میخی مدرسه‌ات دراز بكشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی، بترسی از این كه قرار است چند صفحه پر از سوالات چهار گزینه ای، آینده ی تو، شغل تو، همسر تو و لقب تو را تعیین كند، تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری و بس!

شادی ها و دغدغه های جوانی ما :
شادی ها كمرنگ تر می‌شود و دغدغه ها پررنگ تر، شاید هم این باشد كه شادی‌هایت هم، شكل دغدغه به خودشان می‌گیرند، مثلا شادی تو این است كه روزی خانه و ماشین می‌خری، اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه می‌شود، رسیدن به آنها برای تو هدف می‌شود، هدفی كه حتما باید جهان سومی باشی كه آنرا داشته باشی، و هیج جای دیگر برای كسی هدف نیستند.
معيارهای آدم خوب بودن جهان سومی هم دغدغه تو می‌شود، اینكه سر پا مثانه را خالی كنی یا نشسته، اینكه موهای كجای بدنت را می‌تراشی و كجا را نمی‌تراشی، و می‌ترسی از اینكه نكند كسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاكمه كند.
بعضی از شادی هایت غیر انسانی می‌شود، با پول شهوتت را می‌خری، با گردی سفید مست می‌شوی ولی نه با شراب، با دود دغدغه هایت را كمرنگ تر می‌كنی و هستی ات را غبار آلود می سازی.
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی می‌شود، اینكه در سال چند بار لبخند می‌زنی، در روز چند بار گریه می‌كنی، راهی كه تو را به بهشت و جهنم می‌رساند، و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست.
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یك زن هم میتواند براحتی تو را خطاكار كند و قلبت را به تپش وادارد، در این دنیا سلام به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست، لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست!
در این جهان سوم، كسی را نداری كه به تو بگوید چقدر مسواك و خمیردندان، واكسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند، اینكه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و كسی قرار نیست برای این كار به تو كمك بكند، و اینكه همیشه جهان اول، طاعون جهان سوم نیست.
گاهی فكر می‌كنی كه به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بودن رها شوی، اما می‌فهمی كه با مهاجرتت شادی‌ها، دغدغه ها، جهان بینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر می‌كنند، گاهی می‌مانی كه این جهان سوم است كه كیفیت تو را تعیین می‌كند یا اینكه تو با افكارت جهان سوم را درست می‌كنی؟

پ ن: از يكي از رايانامه(نامل/پست الكترونيك/ ايميل)هايم
نويسنده فراموش كرده بنويسه كه ما اينجا تو جهان سوم براي هر كلمه فرنگي و غير فرنگي حداقل چند تا معادل داريم و به فراخور تجربه و نياز هر جور حال بكنيم افكار مشعشعانه‌مون رو مي‌ريزيم رو داريه(همون دايره)...

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

آدم‌ها
بزرگ که می‌شوند
ديگر بلندپروازی‌های بزرگ ندارند
اشتباهات بزرگ نمی‌کنند
حماقت‌های بزرگ هم

آدم‌بزرگ‌ها
بلندپروازی‌های کوچک دارند
اشتباهات کوچک
حماقت‌های کوچک

اَلِساندرو ايلِخا

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۸



باور كنيد كه آنشب، شب وحشتناكي بود! وحشتناك چرا شب وحشت بود! وحشت از تنهايي فرياد شكني كه هيچ دلش نمي خواست مرا تنها بگذارد! وحشت از جيغ و داد بادهاي سرگردان كه در و ديوار كلبه محقرم را ديوانه وار بگريه انداخته بودند...
اصلا من آنشب از همه چيز مي ترسيدم: حق داشتم! براي اينكه آنشب همه و هرآنچه در اطراف من بود، از ديوار ترك خورده اي كه داشت بر سرم خراب مي شد، تا گل سرخ پژمرده اي كه گلدان سرشكسته ام، تابوت طراوت از ياد رفته ی او بود، برهمه چيز سايه سنگيني از وحشت يك فاجعه پيش بيني نشده موج مي زد.
قلبم داشت در چهارچوب سينه ام منفجر مي شد... ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه ساعت رنگ پريده ام را از نفس مي انداخت. نمي دانستم چه كار كنم؟ بلند شدم، به هر فلاكتي بود خودم را به پنجره رساندم... پنجره بيچاره احساس مي كردم كه مي خواهد از لابلاي ديوار فرار كند! محكم چسبيدمش كه اگر رفت مرا هم ببرد. ولي نرفت! نظري به آسمان افكندم... خاك بر سر آسمان! دلش صدبار بدتر از دل طپش رميده سينه دريده ي دردآفريده ی من، گرفته تر بود. ستاره ها همه مرده بودند.... فكر كردم پهنه آسمان چقدر به زندگي من شبيه است! چه ستاره ها كه در پهنه زندگي من در گمنامي يك سرنوشت گمنام مردند... و چه آرزوهاي لطيف تر از لطافت ماه كه در پژمردگي جواني جوان مرده ام، ناكام و تيره فرجام پژمرده اند... دلم مي خواست مي توانستم خودم را كمي بيشتر تا صبح با اينگونه خيالات مشغول ميكردم، ولي مگر مي شد؟ آن وحشت مبهم استخوانهايم را آب مي كرد... ناگهان فكر خوبي به نظرم رسيد: تصميم گرفتم براي نخستين بار همسايه ام را بخوانم تا در تحمل اين تنهايي طاقت فرسا مرا ياري كند.
گفتم همسايه من... شما كه نمي دانيد همسايه من كه بود... پس گوش كنيد. بگذاريد اول به طور مختصر شما را با او آشنا كنم... همسايه من بيوه زن زيبايي بود كه بيست وچهار پاييز بيشتر نديده بود. اينكه نمي گويم بيست وچهار بهار براي اينست كه در طبيعت انسانهاي گرسنه بيشتر از دو فصل وجود ندارد: پاييز و زمستان! در سرتاسر زندگي محنت زده شان اين پاييز لخت و دوره گرد است كه صورت زندگي بخت برگشته شان را نوازش مي دهد و زمستان هنگامي فرا مي رسد كه قلب انسان گرسنه در سينه سرمازده فقر مثل مرغ سر بريده جان مي كند.
باري... اين بيوه زن بدبخت بر عكس بخت زشتي كه داشت، آنقدر زيبا بود كه من از ترجمان زيباييش عاجزم. نگاهش مظهر يك حسرت بي تمنا بود، لبانش ترجمان سكوت ناكامي يك عشق، موهايش پريشاني يك مشت فرياد پريشان كه شيون سكوت در بدرشان كرده بود!
خودش يكبار به من گفت كه نامش لائورا است. لائورا ظاهرا هيچ كس جز دختر سه ساله اش را كه پاكنويس تمام عيار مادرش بود نداشت!... در عرض يك سالي كه با او همسايه بودم هيچ كس حتي يك بار سراغ او را نگرفت، خودش هم جز براي خريد از سر كوچه پا از منزل بيرون نمي گذاشت!
در تمام مدت يك سال تنها يك بار با من حرف زد و آن روزي بود كه دخترش از پله ها افتاد و پاي چپش شكست... تنها آن روز بود كه از من خواست تا به سراغ طبيب بروم... رفتم با چه اشتياقي، چه شوري...خدا مي داند! براي اينكه ميدانستم لااقل با اين وسيله مي توانم براي نخستين بار داخل زندگي او شوم... وشدم. همان روز وقتي طبيب كار خود را انجام داد و رفت، سر صحبت را با او باز كردم... ولي در مقابل هر صد كلمه اي كه حرف مي زدم تنها يك كلام پاسخ مي شنيدم: «نه»...«شايد»...«خدا مي داند»...همين!
ولي خوب من از همين كلمات ناقص و نارسا خيلي از چيزها را مي توانستم بفهمم. وانگهي اتاق او...از سرگذشت دردناك دو انسان تيره بخت داستانها داشت... سرگذشتي آميخته با عشق، عشقي آميخته از چوبه دار ناكامي!
در يك طرف اتاق تختخواب رنگ و رو رفته فرسوده اي بود كه قشر ضخيمي از گرد، رختخواب درهم ريخته آن را مي پوشاند. معلوم بود كه از مدتها پيش كسي در اين بستر آشفته نخفته بود...و آن قشر گرد از چند قطره عرق سردي كه انسان محتضري به عنوان آخرين قطرات يك مشت اشك راه گم كرده تحويل داده بود، حكايت مي كرد. بالاي آن تختخواب در واقع تنها زينت اتاق يك تابلوي گرد گرفته نقاشي بود. تابلو گاريچي پيري را نشان مي داد كه چرخ گاري اش به گل فرور فته بود و گاريچي بدبخت دستي به ريش سپيد گذاشته، به صورت اسب نحيف خود نگاه مي كرد، مثل اينكه از اسب خواهش مي كرد كه :« به هر وسيله اي هست چرخ گاري را از گل بيرون بكش...بچه ام گرسنه است.»
مدتها به اين تابلو نگاه كردم. دلم مي خواست مي دانستم كار كيست؟ با چشمان اشك آلود پرسيدم: خانم اين تابلو... نگذاشت حرفم تمام شود، بلند شد، آهسته بيرون رفت و من از پشت در صداي او را شنيدم كه زارزار گريه مي كرد. وجود من در آن لحظات يكپارچه تاثر بود. دلم داشت كباب مي شد. بلند شدم، پيشاني بچه اي را كه داشت بي سروصدا مي ناليد بوسيدم و بدون آنكه خداحافظي كنم به اتاق خود رفتم. فراموش نكنم كه علاوه برآنچه درباره اتاق او گفتم، پيانوي كهنه اي هم در پرت ترين گوشه اتاق ديدم كه دو شمع يكي نيم سوخته و ديگري تمام سوخته در دو طرف آن از دندانه هاي سپيد پيانو پاسداري مي كردند. اين دو شمع.... كه مي داند؟؟؟ شايد مظهر دو قلب آتش گرفته بود. دو قلبي كه يكي شان پاك خاكستر شده و رفته بود و ديگري داشت خاكستر مي شد.
بيش از آنچه در بالا گفتم من ديگر هيچ چيز درباره لائورا نمي دانستم. اصولا شايد اگر موضوع پيانو نواختن او نبود هيچ وقت يادم نمي آمد كه موجود زنده اي در همسايگي من وجود دارد... لائورا هر شب بدون استثنا درست راس ساعت 12 با پيانوي خود آهنگ غم انگيز تريستس شوپن را مي نواخت. هر شب، هر نيمه شب، در سكوت مطلق، تريستس شوپن! اين آهنگ براي من صورت لالائي پيدا كرده بود... من هرشب تا نيمه شب مي نشستم و تا ناله پيانو تمام نمي شد چشمان من به خواب نمي رفت...
باري برگرديم برويم سراغ آن شب. همان شبي كه گويي همه امواج جان گرفته بودند تا شاعري را كه نمي خواست گمنام بميرد با خود به گور ببرند! گفتم آن شب از فرط تنهايي... تنهايي نه ...از فرط وحشت تنهايي تصميم گرفتم كه لائورا را بخواهم.
تصميم خوبي بود ولي مگر مي توانستم انجامش دهم؟ هرچه به گلوي خود فشار مي دادم مگر صدايم بيرون مي آمد؟! ولي يكبار اتفاقي رخ داد كه در انجام تصميم براي من كمك بزرگي شد. همانطور كه به اتاق لائورا نگاه مي كردم يكباره نظرم به كوچه افتاد. اين بار ديگر رعب و وحشت تا اعماق همه سلول هاي ناراحتم رخنه كرد
نميدانيد... ديدم سايه موجودي افتان و خيزان در كوچه سرگردان است. مثل اينكه سراغ خانه اي رامي گيرد... به هر دري كه مي رسيد با مشقت كمرشكني بلند مي شد، نگاهي به سر و روي در مي كرد، بعد نا اميد و حسرت زده به زمين مي افتاد. دلم داشت از جا كنده مي شد! اين بار ديگر سكوت براي من جنايت بود...يكباره تمام قواي پراكنده ام را متمركز كردم و با صدايي كه سكوت شب را به لرزه مي انداخت فرياد كردم: لائورا...لائورا
اي خاك بر سر من! كاش فرياد در گلويم ناله مي شد و ناله به سينه ام برمي گشت و همانجا مي مرد! تعجب نكنيد اگر اين حرف را مي زنم. چون فرياد من به جاي آنكه زن همسايه را به كمك من آورد، سايه سرگردان را ديوانه كرد! سايه وقتي صداي مرا شنيد، جان گرفت، بلند شد و يكسره به طرف خانه اي دويد كه آنشب قبرستان وجود مادر مرده من بود! احساس كردم كه دارم همان طور ساده مي ميرم. زانوهايم سست شد. سايه داشت در را با شدت هرچه تمام ترمي كوبيد... بيش از اين تحمل جايز نبود. من احساس كردم كه واقعا مرگ از سر من دست بردار نيست. فكر كردم خوب لااقل بگذار ببينم كيست؟ شايد خود مرگ است، خانه مرا گم كرده! بروم او را راهنمايي كنم. هم او را راحت كنم و هم خودم را! چراغ را به دست گرفتم، چه عمل احمقانه اي! براي انيكه هنوز پا به دهليز نگذاشته، باد چراغم را خاموش كرد! ساعت رنگ و رو رفته ديوار اتاق من كه تنها يادگار پدر از دست رفته ام بود، يازده و نيم را اعلام كرد. من چون با همه جاي خانه آشنا بودم همانطور در تاريكي رفتم كه در را باز كنم. در اين هنگام لائورا پنجره را باز كرده بود و نگران به اتاق من نگاه مي كرد.
شما را به خاطر هركه دوستش داريد، به خاطر هركه دوستتان دارد از من مخواهيد كه هرآنچه در منزلمان ديدم به طور مفصل شرح دهم. براي اينكه باور كنيد دلم به حال خودم مي سوزد. براي اينكه من سراينده دردهاي ملتي هستم كه پريدگي رنگ صورتشان را يا تازيانه ستم سرخ مي كند يا سيلي پنجه فقر، يا سرخي تب سل...
به طور خلاصه مي گويم كه وقتي در را باز كردم در گير و دار وحشيگري باد، جوان ژوليده، گل آلوده غرق در خوني را ديدم كه آخرين نفسهاي يك زندگي بي نفس را با تك سرفه هاي خون آلود به اين محيط نكبت بار پس مي داد. با دو دست لرزان او را از زمين بلند كردم و آهسته آهسته به سوي اتاقم روان شدم... با كمك پاي راستم رختخواب خودم را در قلب تاريكي پيدا كردم و جوان مسلول را با احتياط روي آن خواباندم. يك لحظه بعد چراغ روشن بود. وقتي چراغ را روشن كردم و نگاهم به سر و صورت مهمانم افتاد، براي نخستين بار ظلمت را ستايش كردم...اي كاش چراغ نداشتم! نمي ديدم...يك مشت استخوان پوك درهم برهم، چند لكه خون سياه، پيراهني صدپاره و آن وقت...گل...تا نوك پا...
درنگ جايز نبود... با سطل آب آوردم، سر و صورتش را، دستهايش را، پاهايش را با آب شستم. آهسته چشمانش باز شد و آهسته خنديد. بعد يكباره خنده در گوشه لبانش يخ بست. تكاني به خود داد و نگاهي به سر و پاي من افكند. آمد كه چيزي بپرسد... سرفه شروع شد و همراه سرفه...خون.
نمي دانستم چه كار كنم. باز لكه هاي خون را پاك كردم. آهسته دستم را بر پيشاني اش گذاشتم. مي خواستم كلمه اي اميدبخش به زبان بياورم اما نمي توانستم. زبانم بند آمده بود، لال شده بودم. نفس عميقي كشيد، باز آهسته خنديد و گفت: شما.... سراپا گوش بودم، دلم مي خواست حرف بزند ولي ديگر نتوانست. ضعفي شديد وجودش را احاطه كرده بود. اين بار آهسته سر از روي متكا برداشت...نشست... با اشاره آب خواست. دادم و با چه لذتي سركشيد... بعد شروع كرد به حرف زدن...
من نقاش بودم، نقاش مرده هاي متحركي كه زندگي را مسخره مي كنند و زندگان نفس مرده اي كه بر مرگ غالب اند. من در تابلوهاي خودم درد بي پايان ملتم را نشان مي دادم و در خم و پيچ رنگها دروازه هاي سعادت گمگشته را بر روي آنها كه كلمه اي سعادت، افسانه اي بيش برايشان نيست مي گشادم!
من نقاش بودم ولي چه كار كنم كه به خاطر انسانيتي كه داشتم در عنفوان جواني به چنگ مرگ موسوم به زندگاني افتادم. پدر من كارگر راه آهن بود. يك روز خبر مرگش را براي من و مادرم آوردند. پدرم در زير چرخهاي ترن له شده بود، من آنوقت هجده ساله بودم. مادرم در اثر شنيدن اين خبر ودر نتيجه استيصال يك سال پس از مرگ پدرم ديوانه شد! درست به خاطر دارم وقتي براي نخستين بار براي ديدن مادرم به دارالمجانين رفتم وقتي مرا ديد اصلا نشناخت و از من يك مشت كبريت خواست...داد و از رئيس دارلمجانين پرسيدم كه موضوع چيست؟ او گفت: ديوانه عجيبي است! از همه كس اين خواهش را مي كند. چوب كبريت را مي گيرد و در يك گوشه اتاق با گريه و خنده آميخته به هم با آنها خط آهن درست مي كند؟!
در اينجا شدت گريه به مهمان مسلول من اجازه نداد كه سخنانش را ادامه دهد..مدتها اشك ريخت و سرفه كرد. به ساعت نگاه كردم. ده دقيقه بيشتر به نيمه شب نمانده بود
سرفه ها كه دست كشيدند باز ادامه داد: پس از ديوانه شدن مادرم و پس از ديدار او بود كه احساس كردم مي خواهم به هر وسيله اي كه هست فرياد بكشم. من نقاش بودم و نقاش به دنيا آمده بودم. رفتم سراغ قلم و رنگ. يك سال گذشت...يعني چهار سال پيش بود كه اتفاقا دختري مسيحي را در كارگاه يكي از دوستان نقاشم ديدم. هر دو بدون اينكه بدانيم چرا در يك لحظه دل به هم سپرديم . براي يكديگر به جاي يكديگر مرديم! اسم آن دختر «لائورا» بود.
لائورا!...
وقتي اين كلمه را شنيدم بي اختيار از آنجايي كه نشسته بودم پريدم دو سه بار بيرون رفتم و آمدم. به ساعت نگاه كردم. نزديك نيمه شب بود. فكر كردم چند دقيقه بعد فرياد شوپن از لابلاي دندانه هاي سپيد پيانو بلند مي‌شود و آن وقت تكليف من با اين انسان نا كام چيست؟
اعصاب خود را كنترل كردم، رفتم كنارش نشستم و گفتم: معذرت مي خواهم من شاعر هستم و گاهي اوقات تأثرات مرا ديوانه مي كند.
ادامه داد: عشق من و لائورا از همان كارگاه شروع شد و در همان كارگاه پايان يافت. اينكه مي گويم پايان يافت مقصودم اين است كه با هم ازدواج كرديم. ازدواج ما سرو صداي عجيبي در محافل مسيحي و مسلمان به راه انداخت... من داشتم ديوانه مي شدم! چه طور مي توانستم به اين انسانهاي از خود راضي بفهمانم كه احساس و فهم متقابل بالاتر از اين حرفهاست. من او همديگر را مي فهميديم. شش ماه به اين وصف گذشت و علي رغم همه تهمت ها من و لائورا در كنار هم، به خاطر هم زندگي مي كرديم و او تا آنجا كه نفس داشت در پرورش استعداد من مي كوشيد. چون من به شوپن علاقه داشتم هرشب نيمه هاي شب به خاطر من تريستس شوپن را مي نواخت.
همه شب، نيمه شب، تريستس شوپن! اي داد بيداد! ...غيرممكن است! مي خواستم فرياد بكشم كه خاموش! ديگر چيزي مگو، تعريف مكن، ديوانه شدم، ولي احتياج به گفتن من نداشت! سرفه ها به داد من رسيدند، اين بار سرفه ها شديدتر و خونين تر از دفعات گذشته بود، دلم مي خواست علي رغم ميل انساني من! ...او قبل از نيمه شب مي مرد!
تنها، به خاطر اينكه تريستس شوپن را نشوند...! ولي يك باره قلبم پارچه پارچه فرو ريخت! ساعت ديواري فريادش بلند شد كه: نيمي از شب گذشت! مهمان من سرفه مي كرد، كه ناگهان پيانو ناله كرد! ... شوپن، شوپن... نه... لائورا شكوه ي ديرينه اش را سر داد. شكننده بود! مرگ بود! جنون بود! سرسام بود و بدبختي ! شما نمي دانيد، شما چه نمي دانيد چه مي گويم؟ چه مي خواهم بگويم؟ مهمان من، نقاش بخت برگشته، يكدفعه لال شد! سرفه ها به زوزه تبديل شدند... بلند شد. همان مهمان من كه از جا نمي توانست تكان بخورد، يكدفعه از جا پريد، رفت به طرف پنجره اطاق لائورا. نقاش لحظه اي سراپا گوش دم پنجره ايستاد. سراپاي پيكر نحيفش در آن لحظه سئوال بود... برگشت نگاهي به صورت رنگ پريده من افكند. يكدفعه قهقهه اي ديوانه كننده سر داد، فرياد كشيد: «شما هم مي شونيد؟ اين آهنگ را مي گويم؟ شما نمي شنويد؟‌» يكدفعه خنده اش قطع شد و سيل سرشگ ديدگانش را با هرچه تمناي مبهم در حسرت بيكرانش بود، غرق آب كرد! من احساس كردم قبل از اينكه شاهد پايان ماجرا باشم، جانم دارد به لبم مي رسد. لائورا خونسرد و بي خبر از همه جا و همه چيز آهنگ را ادامه مي داد. ناگهان نقاش با صدايي كه من تصور نمي كردم از پيكري چنان درهم و شكسته بيرون آمدنش ممكن باشد، فرياد كرد: لائورا...آخ لائوراي من، مزن، ناله مكن، ديوانه شدم، مردم، مردم لائورا... نفسش بند آمد، سرفه ها شروع شدند، چند تك سرفه خون آلود، پيچ و تابي محتضرانه، آن وقت...سكوت
آهنگ پيانو قطع شد. همه جا سكوت، همه جا ساكت... تنها بادهاي سرگردان بودند كه فريادشان به شيون تبديل شده بود! شيون مرگ، مرگ يك انسان...انسان نقاش
نقاش بخت برگشته آخرين لحظات زندگي را در آغوش لرزان من طي كرد، نه حرف مي زد، نه سرفه مي كرد. همه تك سرفه ها ، تك نفس شده بودند... تك تك نفس مي كشيد... تقلا مي كرد. بلند شدم سرش را كه روي زانوانم بود، آهسته زمين گذاشتم، كمي آب به صورتش زدم... زنده شد، نفس عميقي كشيد و گفت: من رفتم اگر او را ديديد... دستش را به خاطر من بفشاريد... به او بگوييد كه من با همان آهنگي كه نخستين بار پس از پايان آن ترا بوسيدم... حالا... حالا... ديگر هيچ ... نه هيچ به او نگوييد كه من كجا و چگونه مردم. اصلا نگوييد كه مردم. دلم هيچ نمي خواهد دلش را، دل شكسته اش را بار ديگر بشكنم. اگر پرسيد چه بر سر من آمد، بگوييد... داشت حرف مي زد كه يكدفعه در اتاق باز شد! خاك بر سر من چه مي ديدم! خودش بود، بيجامه اي وصله كرده برتن، موههاي آشفته، سر و صورت رنگ آلود، ساكت، خيلي ساكت. همه اش تو فكر اين بودم كه حالا چه خواهد شد؟ از هرگونه پيش بيني عاجز بودم...اصلا دلم نمي خواست پيش بيني كرده باشم
لائورا همان طور ساكت دم در ايستاده بود، تا اينكه نقاش چشمش به او افتاد، سرش را آهسته بلند كرد، نتوانست نگه دارد... سرش با ضربت به زمين خورد، دوباره تلاش كرد، نشد. شروع كرد به خزيدن... لائورا همان طور مثل مجسمه ايستاده بود. نقاش بدبخت خزيده به طرف او مي رفت... آنقدر رفت تا به زير پايش افتاد... ديگر هيچ... همانجا افتاد... مرد.

* * * * * * *

امروز يك سال از آن شب مي گذرد. يك سال است كه دختر كوچولوي نقاش، شوهر لائورا در خانه من است. او از گذشته خودش، نه از مادرش، نه از پدرش هيچ خبري ندارد. مرا «پاپا» صدا مي كند و تنها هنگام خواب است كه دلش مادرش را مي خواهد. پس از مرگ نقاش، يادداشت كوچكي در جيب او يافت شد كه از گذشته او هيچ اطلاعي نمي داد. تنها در دو جمله ناقص خواسته بود كه او را در دامنه همان كوهي كه نخستين بار با لائوراي خودش شب را در آنجا گذرانده بود، به خاك سپارند و بر فراز مزارش فقط به خاطر ياد لائوراي خودش كه مسيحي بود، صليبي نصب كنند. من اين كار را كردم... ولي درباره لائورا چيزي از من نپرسيد.
همانقدر بدانيد كساني كه به دارالمجانين مي روند، بيش از همه دو ديوانه بدبخت موجبات تأثرشان را فراهم مي كند.
يكي پيرزني است كه مرتبا با چوب كبريت خط آهن مي سازد و ديگري زن زيباروي جواني كه عكس روي كبريتها را با زحمت مي كند و به ديوار مي زند و قوطي كبريت ها را بصورت دندانه هاي پيانو رديف مي چيند. به عكس هاي روي ديوار نگاه مي كند... و با انگشتان لرزان... روي قوطي كبريت ها پيانو مي نوازد.

آخرين آهنگ - اثر كارو
برگرفته از كتاب شكست سكوت
يك لحظه، يك لحظه، حتي يك لحظه هم اجازه ندهيد عاطفه از قلب سياست بگريزد

آتش بدون دود
نادر ابراهيمي

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد
یک کشیش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد
...

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۸



مسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی‌ها و خنده‌ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوش‌بخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند.

که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند.
که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیم‌شان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.)
که درد و غم سهم همه مان است و این را همه می دانیم . اما به جای غصه خوردن و زهر ریختن به خودمان و دیگران و نشان دادن سیاهی ها و زخم زدن و زخم را بارها و بار ها کندن می شود چشم مان را به سیاهی ها ببندیم و سبزی و امید را در اتاق و خانه و شهرمان زنده نگه داریم.
...

یادش همیشه سبز خواهد ماند.

از وبلاگ مريم مؤمني

پ ن: خودم چند خطي نوشتم، ولي راستش پاكش كردم. حس و حال مرثيه نوشتن نداشتم، اونم تو اين زمونه كه يكي رو پيدا نمي كني كه بالاخره از يه چيزي راضي باشه...
رسام براي من خاطره سالهايي است كه ياد گرفتم بخندم، حتي اگه دلم شاد نيست. ياد گرفتم فكر كنم، اونم به چيزايي كه خيلي ها نمي‌بينن يا نمي‌خوان كه ببينن...
حالا ديگه فايده اي نداره كه بنويسيم، كي بود و چي بود... حالا فقط تكه كلامش تو سرم تكرار ميشه و تصوير قهقهه خنده‌اش با موهاي لخت و بلندش هي ازازسر و يوهو مي‌‍ره و مياد...مي‌ره و مياد...

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸


How true is the saying that man was forced to invent work in order to escape the strain of having to think.

Hercule Poirot

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

بعضی را برای دوست داشتن،
باید بیشتر شناخت؛
بعضی را کمتر.
 
مايه اش كمي زمان است و اندكي حوصله...
 
گاهي اما لحظه‌اي كوتاه مي‌رسد، كه مي‌ايستي، يك نفس عميق مي‌كشي، به كفش‌هايت خيره مي‌شوي و...
 
 و به اين نتيجه مي رسي كه سرت را بيندازي پايين و راه خودت را بروي. چون يا تو آدم اين كار نيستي يا تو را آنگونه كه مي‌خواهي دوست ندارند.
دو دو تا چهارتايي و... بعد مي‌بيني كه حوصله‌اي هم  نيست. پاشنه كفش‌هايت را بالا مي كشي و تصميم مي‌گيري خودت جاده را تا ته بروي.

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸


نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده‌ست.

پ.ن: اينم نظريه ايه براي خودش...

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۸


فرصت کم است. خود این دلیل دیگری برای شتاب نکردن!

آدم خیلی زود به آخر خط می‏رسد.
بهتر است قدم‏های کوچک برداریم.

آلبر کامو