یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

تو روابط بين آدم ها اين امر يه اتفاق رايجه كه بعضي‌ها برداشت هاي غير واقع و گاه موذيانه و از روي شيطنت خودشون رو از طرف مقابل با اطمينان و با صداي بلند مي گن (حالا به هر دليلي، كه يكيش هم ميتونه كسب شناخت از توصيف هاي طرف مقابل از خودش باشه)؛ بعد طرف مقابل كه اصلا توي اين عوالم نيست يا در واقع مدتهاست كه ديگه تو اين عوالم سير نمي كنه، در نهايت حيرت، ساده ترين بياني كه مي تونه داشته باشه، اينه كه بگه: "تو منو نشناختي".

من اينو خيلي خوب مي تونم تشخيص بدم. مي دونم جر و بحث و اثبات و انكار هيچ فايده‌اي نداره وقتي رابطه اي به اينجا مي رسه. فقط بايد گذاشت و  گذشت.

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

اينو كه خوندم فقط يه تصوير توي ذهنم اومد. يك تصوير شبيه يه قاب عكس كه توي يكي از روباهام ديدم.  نمي دونم آدم خواب ببينه كه قيامت شده و آدم هاي خاكستري رنگ سرگردان و نگران توي هم بلولند، چه تعبيري داره. و بعدش هم اون وسط-مطا يه چهره آشنا و رنگي بين اون همه غبار خاكستري ببينه يعني چي... اين متن رو كه خوندم ياد اين روياي تازه ام افتادم كه مطمئنم يه خواب عادي نبوده.

"سايه می‌گفت وقتی رادیو بودم یک بار از کنار استوديويی رد شدم و صدای آواز شجریان را شنيدم که ترانه‌ای را می‌خواند که بخشی از آن این بود: من و تو قصه‌ی یک کهنه کتابیم مگه نه؟ خوب اين در شأن و اندازه‌ی شجريان نبود. بعداً سایه به شجریان گفته بود که: آقای شجريان! ذوالفقار علی به دست داری، باهاش پیاز پوست نکن!"

پ ن : براي بعضي ها كه گاهي يادشون ميره كه چي هستن، كه چي بايد باشن و...در نهايت حيرت با بعضي كارهاشون تبديل شدن  به چيزي كه بسيار دور از شأن‌ و مقامشونه.

پنجشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۹

و اگر در پی خواندن زندگی‌نامه‌ها بر می‌آیی، از آن زندگی نامه‌ها پرهیز کن که نام‌شان «فلانی و دوران او» ست، به جای آن‌ها زندگی‌نامه‌ای را برگزین که عنوانش چنین باشد: فلانی، جنگجویی علیه دورانش.

نیچه
مشاهدات نامدرن

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

علامت انسان رشد نیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد، و حال آن که علامت انسان رشد یافته این است که میخواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند

Wilhelm Stekel

سه‌شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

يك لحظه باريك
ميان من و گذشته ماند،
يك نكته كوتاه
ميان من و آينده گم شد.

حالا فقط يك آنِ طولاني باقيمانده و روي دلم سنگيني مي كند.
يك آنِ طولاني كه ميان خاكستري روزمرگي هاي من بيداد مي كند.

اين روزها بيش از هميشه با خود غريبه ام.
هر روز كه مي گذرد از ترس آلوده شدن به هر احساسي
عبوس تر مي شوم.

اين قرار من با خودم نبود.
وقتی هوای شهرت، مطلوب نیست، داشتن خانه‌ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته.

دلشدگان
علي حاتمي

دوشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۹

در طول تاریخ فلسفه، فیلسوفان سعی داشته‌اند ببینند انسان چیست یا طبیعت انسان چیست. ولی سارتر گفت: انسان (طبیعت) جاودانه ندارد که بدان توسل جوید. بنابراین بی‌معناست در پی مفهوم کلی برای زندگی بگردیم. چاره‌ای نداریم جز این که بداهه‌پردازی کنیم. ما مثل هنرپیشه‌ای هستیم که بدون تمرین، بدون نمایشنامه و بدون کسی که پشت پرده در گوشش بخواند چه کار باید کند، به صحنه کشیده شده‌ایم. مجبوریم خود تصمیم بگیریم چگونه زندگی کنیم. این حرف واقعا درستی است. اگر می‌شد با خواندن تورات و انجیل و یا با مراجعه به یک کتاب فلسفه فهمید چگونه باید زیست، زندگی خیلی آسان بود.

دنياي سوفي
داستاني درباره تاريخ فلسفه
حسن كامشاد

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

برای دیکتاتور بودن کافی است اعتماد به نفس قوی با ایدئولوژی قشنگ داشته باشید تا بتواند همه چیز را توجیه کنید.

گردباد

چهارشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۹

بدترين و خطرناك ترين واژگان اين است:
"همه اينجورند".

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

بي بهانه مي نويسم
و اين دردناك ترين تقلاي عالم است

سيد* جايي مي گويد:

يعني جواب آن همه علاقه آيا
همين تو دور و
من دور و
گريه‌هامان بي گفتگو...؟!

واقعا اين
تمام آن چيزي بود كه گذشت؟
اين حال آني نبود كه من مي‌خواستم و هست
من آني نبودم كه حال بخواهد و هستم.
نه اشكي مي آيد و نه بغضي مي شكند.
خسته ام به اندازه تمام نبودن هايم
خسته ام به اندازه تمام نشدن هايم
خسته ام به اندازه تمام نخواستن هايم؛
در جاري اين همه سال و ماه،
خسته ام از خودم
از خودم
به خاطر چيزي كه نبودم.

 حالا ديگر هركسي يك "دوستت دارم" ساده كه مي گويد
بي اختيار از سوي ديگر مي روم
فرقي نمي كند كجا؛
فقط راهي را مي بينم كه بايد رفت
شايد هرچه پنهان تر...هرچه پنهان تر.
يك جاده روبه رويم هست
گاهي با كوه
گاهي بي كوه
گاهي سبز
گاهي خشك
هواي رفتن دارم، هر كجا كه باشد؛
هر جايي غير از اينجا.

اين روزها انقدر دلم تنگ است كه ديگر
جايي براي حتي يك ذره نور نمي گذارم
خودم روزنه را مي بندم.
كسي چه مي داند؟
شايد اگر فردا بيايد
همين شيشه ترك خورده اينبار با كوچكترين نوازش فرو ريزد
كسي چه مي داند؟
كسي
چه مي داند؟

تمام درد من اين است:
من صداي شكستن را مي دانم

*سيد علي صالحي

شنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۹

همه‌ی آدم‌های تنها در تنها ماندن دیگران مقصرند. همیشه کسی را می‌خواهند که یا اصلا نیست یا دوستشان ندارد ولی آن‌هایی را دوستشان دارند، نمی‌خواهند. آن‌ها هم کسی را دوست دارند که دوستشان ندارند و کسانی را که دوستشان دارند، نمی‌خواهند... این‌طوری همه‌ی آدم‌های تنهای دنیا به هم وصلند.

برگرفته از وبلاگ آك

پنجشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

متفاوت بودن تجربه هاس که آدمارو از هم دور می کنه؛ و این که خواسته هاشون روی یه خط موج نیست و نگاهشون به پديده ها با هم يكي نيست.
اینجاست كه  یکی اين وسط حس می کنه همش داره دست و پا می زنه. همه اش داره امتحان ميشه، همه داره انتظارات ديگران رو از خودش برآورده مي كنه؛  در واقع  تقصیر هیچ کدوم هم  نیست، اما موجي از فشارهاي زندگي رو پديد مي‌آرن كه اگه توان روحي آدم به كمكش نياد، معلوم نيست سر از كجا در مياره.

امروز روز  سختي رو شروع كردم.به قول الماني ها يه كاتاستروفه واقعي بود؛ با كلي مشاجره و كلي اعتراض كه هم كردم و هم بهم شد. وكلي اشك كه ريخته شد و دليلش كار نبود. خودم مي دونم چه مرگمه. اما دردناكه كه نمي‌توني حرفتو به همه بگي. شده يه بغض بزرگ كه داره خفه‌ام مي كنه.

نمي فهمم چرا تجربه هاي ادم ها اين توقع رو توي اون ايجاد مي كنه كه حق فقط با خودشونه. چرا فكر نمي‌كنن شايد اين آدمي كه روبروشونه، تنها گناهش داشتن تجربه‌هايي هست كه ذهنش رو ساعت ها به خودش مشغول كرده...شايد اين آدم نياز داره يه مدت اصلا نباشه، يه مدت هيچي نباشه، هيچ جا نباشه.

یکشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۹

گاهي آدم بزرگ ها فراموش مي كنن چي هستند،  چي مي‌تونن باشن و چي بايد باشند .

بودن آدم ها تو خواسته هاي ديگران از اونا معني پيدا مي كنه و شدن‌شون تو خواسته هاي خودشون از خودشون.

شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

" مشتری : خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین ؟
خیاط : ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "

ساموئل بکت در قصۀ " دنیا و شلوار

جمعه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۹

پولداری در کابل ، در نزدیکی مسجد قلعه فتح اله ، رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .ملای مسجد ، اما هر روز در پایان موعظه اش دعا می کرد که خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می کند ، بفرستد . یک ماهی از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و طوفان شدیدی شد و یگانه جایی که خسارت دید ، همین رستوران بود که به خاکستر تبدیل شد . ملای مسجد ، روز بعد با غرور و افتخار ، نخست حمد خدای را به جا آورد و سپس خراب شدن آن خانه ی فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد که : اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد ، خداوند او را نا امید نمی کند، اما خوش حالی مومنان و ملای مسجد چندان دوامی نداشت، زیرا صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست . ملا و مومنان ، البته چنین اتهامی را نپذیرفتند . قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان هر دو طرف را شنید؛ گلویی صاف کرد و گفت : من سخنان شماها را شنیدم ، اما نمی دانم چه حکمی بکنم، زیرا یک طرف ، ملا و مومنانی نشسته اند که به تاثیر دعا ، باور ندارند و طرف دیگر ، مرد ی است می فروش که به تاثیر دعا ، باور دارد …

پائولو کوئیلو
” پدران ، فرزندان ، نوه ها “

پنجشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

به نسبت آدم، دیوار، دیر جواب می ده، اما محکم جواب می ده.

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

باران
رویاست
میان ِ بالهای ِ شب می خزد
به پنجره های ِ بسته دست می کشد
و در میان ِ رازها راه می رود ...
باران
رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های ِ گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند ...
باران
رویاست
و رویاها
به بارانی شسته خواهند شد
تو نیز بارانی
میان ِ رویاهای ِ من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی ...

جبران خلیل جبران

سه‌شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۹

گَه گيجه دموكراتيك*

توي مملكتي كه آدم ها شدن ملغمه‌اي از رفتارهاي بشري وارداتي و غير وارداتي، شيوه هاي تفكري بومي وغير بومي كه روشنفكري فئودال‌زده از سر تا پاي مردمش مي‌باره...مردمي كه مي‌دونن چي نمي‌خوان ولي نميدونن چي مي‌خوان... توي جامعه‌اي كه كم كم ارزش ها ضد ارزش فهميده مي‌شن و دوستانه‌ترين و مشفقانه‌ترين حرف ها مي‌شن شريرانه‌ترين و بدخواهانه‌ترين...توي جامعه‌اي كه شيوه حكومتي دموكراسي رو بعد از سير يه دوره فشار و بدون سنجش امادگي مردمش به جاي سيستم ديكتاتوري قبلي جايگزين مي كنن، آدم اگر آدم مونده باشه و اگر به بديهي و طبيعي بودن چنين شرايطي در دوران گذار و تحول يك تمدن تحت تاثير عوامل مختلف (كه بايد طي بشه) اعتقاد داشته باشه، و اگه يه كم تيزبين و حساس باشه و حوادث دور رو برش رو پيگيري و تحليل كنه،  حس كسي رو پيدا مي كنه كه نخواسته سوار چرخ و فلك بشه و به زور سوارش كردن.

اين آدم توي آرام ترين لحظاتش، وقتي كه يه كم از حالت تهوعش گذشت و به دل درد بعدش با لذت رضايت مي‌ده، به مسيري فكر مي كنه كه تا الان طي كرده، اون وقته كه اين مجموعه از جملات ساده رو به خاطر مي‌اره كه در طول زمان از زبان كسايي شنيده، كه دور و برش بودن و هستن ...بعد اونا رومثل پازل  كنار هم مي‌چينه:

...
-تو چه مي فهمي حق يعني چي...
-تو اصلاً حقي نداري...
-حق تو مال ماست...
-توكاري رو مي كني كه ما ميگيم... وگر نه...
- ...
-ما اومديم كه احقاق حق كنيم...
-كار رو بسپريد به ما، ما حقتون رو مي گيريم...
-ما از حق شما دفاع مي كنيم...
-...
-ما حق خودمون و شما رو پس گرفتيم.
-...
-حق ما هم مثل حق شما مهمه...
-به نظرت حق با ماست نه؟
-بيا راي بده كه حق با ماست.
-مي دونم ته ذهنت حق باماست.
-من مطمئنم كه تو حق رو به ما مي‌دي.
-برو تو دنيا بگرد، ولي اخرش وقتي اومدي اينجا، حق رو به ما بده.
-ما مي فهميم كه چي براي شما بهتره.
-تو بايد حق خودت رو هم به ما بدي.
-توكاري رو مي كني كه ما مي‌گيم... وگر نه...
-تو چاره اي نداري كه حقت رو به ما بدي، وگر نه...
-حق تو مال ماست...
-تو اصلا حقي نداري...
-تو چه مي فهمي حق يعني چي...

تاريخ رو كه نگاه مي كنه، نه فقط تو كشور خودش بلكه توي فرهنگ ها و تمدن هاي اونطرف و اين طرفش چنين جملاتي رو بسيار مي بينه. درست عين يه بيماري مسري ...عين يه ويروس آنفولانزا كه دائم جهش پيدا مي كنه، اما همه بودنش رو پذيرفتن. اونوقته كه دود از كله‌اش بلند مي شه. توي چنين جامعه اي با چنين مسيري كه طي كرده و هنوز هم وضعيتش ثابت نشده، ديگه نمي‌شه گفت چي خوبه و چي بده؛ نمي‌شه گفت از چي بايد گذشت و به چي بايد رسيد. آدم‌ها اصلا خودشون رو گم مي‌كنن. همه صبر مي كنن، ببينن داره چي مي‌شه. توي چنين وضعي  (اوني كه يه كم بيشتر از بقيه مي‌فهمه و يه كم هم حواسش جمع باشه) به جايي مي رسه، كه هر لحظه‌اش تو اين فكره كه چه بكنه كه نبازه يا كمتر ببازه.

اين موقعيتِ وسط زمين و هوا يه چيز رو خوب ياد آدم ها مي‌ده: "سياسي كاري (بازي) رو".

چند وقت پيش يه نفر (البته نه خيلي) دوستانه بهم گفت: تودنياي سياست اين دستور سه كلمه‌اي خيلي مهمه... "ردي بجا نذار"!
بعد موقعيتي رو تعريف كرد كه تامل برانگيزه. توي بحثي اين سوال و جواب رد و بدل شده بود:
سوال
من تاريخ رو دوست دارم و اونو دنبال مي كنم...وقتي اينهمه رد ازخودتون توي تاريخ به جا مي‌ذارين كه ميشه -به راحتي- اونا رو از تو حرف‌هاتون بيرون كشيد، من چطور مي‌تونم اينا رو نبينم و زندگي طبيعي و آروم خودم رو طي كنم؟
جواب
چيزي براي ديدن وجود نداره. خواب ديدي...تازه...اگر هم وجود داشته باشه،ما هستيم كه ببينيم. تو لازم نيست كاري بكني، كاري رو بكن كه ما بهت مي‌گيم. ديگه هم تاريخ نخون.

بهش حق مي‌دم، شوكه بشه از چيزي كه شنيده. اين طرز تفكر هيچ پاسخي جز سكوت نداره.به خصوص وقتي لحن جملات خصمانه باشه. خصمانه اونم وقتي كه محيط بحث يه محيط علميه.  ولي به هر حال به اين معني نيست كه زندگي و روح آدم فلج بشه، چون شرايط زندگي به اون اجازه اوج گرفتن نمي‌ده.

پ ن:
1- حالم از سياست به هم مي خوره. به خصوص وقتي به زور مي‌خوان جاي آدم فكر كنن و تعريف جديدي از بد و خوب جلوي آدم بذارن؛  وقتي كه  مي‌خوان آدم رو به زور توي يه قالبي بچپونن كه مال اون نيستف اصلا براش ساخته نشده.
2- مفاهيم دهن پر كن حقيقت، عدالت وآزادي پوششي هستند كه بعضي آدم ها  براي اينكه از زير بار دفاع از درونيات، افكار و نيات واقعي‌شون در بِرَن، اونا رو ساختن وهيچ كاربرد ديگه اي ندارن. درد اينجاست كه تا آدم بياد اينو بفهمه، كلي از عمرش تلف شده رفته پي كارش. صداي بلندگويي كه دست اين دسته موجودات هست، انقدر بلند و گوشخراش هست كه اغلب  يه نكته مهم فراموش ميشه؛ اينكه: اهميت يك پديده در نوع نگاه آدم به اون هست، نه در تفسيري كه از اون پديده داده مي‌شه.
3-به‌شخصه دلم نمي خواد شطرنج بازي كنم. تخته نرد رو ترجيح مي دم حداقل مي دونم روزي كه بزرگمهر اين بازي رو به هندي‌ها ارائه كرد، هدفش مغلوب كردن طرف مقابلش نبود. يه كمش رو-كم كردن بود... ولي، هدفش، يادآوري چيزهايي بود كه از بس بديهي‌ بودن تو زندگي، يادشون رفته بود، چيزايي كه آدم‌ها داشتن و نمي ديدن.
توي اين زندگي كوفتي بد نيست يه موقع‌هايي "خودمون" يه چيزايي رو حس كنيم كه فراموششون كرديم...كه يادمون بياد، به قيمت آدم بزرگ شدن، حق نداريم ‌قلب‌هامون و خواسته هامون رو پنهان كنيم يا قلبها و خواسته‌هاي ديگري رو جايگزين مال خودمون بكنيم.

*اين فقط پاسخي هست به سوالي كه در پست قبلي مطرح شده است. نويسنده نه طرفدار جناحي است و نه اصولا تفكر سياسي دارد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۹

تقصیر منه که آدم‌ها رو بیش از اون چیزی که هستن جدی می‌گیرم.
انقدر سرم درد ميكنه انگار كه  دارن توش يه بادكنك باد مي‌كنن و الانه كه بتركه، با مغز و پغز بپاشه بيرون.

جمعه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

تمام حقایق بزرگ در آغاز توهین به مقدسات تلقی می شوند.

جورج برنارد شاو

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

خيلي وقتا پيش مي‌آد كه يه آدمايي تو زندگی‌شون به خاطر بعضی چيزها به بعضی چيزها گند می زنن و گند هاي بزرگي هم مي‌زنن. بعدش تازه فکر می کنن كه اون چيزا ارزشش رو داشتن يا نه.

كاري براي اين دسته آدم ها نمي‌شه كرد؛ فقط مي‌شه اميدوار بود كه يه روزي ياد بگيرن که درآينده قبل گند زدن فکر کنن، نه بعدش.

خوشحالم كه هيچوقت محتاج بعضي دوستي ها نبودم. يعني هيچوقت ضرورتش برام پيش نيومده. بارها عواقب اين خلق و خوي من جلوي چشمم آورده شده و حتي به خاطرش محاكمه شدم. اما چيزي كه هست و باورش دارم اينه كه حداقل تنهايي هر بدي‌اي داشته باشه، اما...توهين آميز و زننده نيست. مجبور نيستم يه كاري بكنم و بعدش فكر كنم كه حالا چطور گندكاري‌ام رو پاك كنم. يا بدتر از اون... وقتي مي‌بينم كه خودم قادر به پاكسازي نيستم، پاي بقيه آدم ها رو هم به قضيه‌ام باز كنم كه ...حالا... شايد... يه چيزي توي ذهن اونا خروجي عقل نصفه و نيمه من رو كامل كنه.

خوشحالم كه هيچوقت اينطوري نبودم.

شنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۹

بعد از صحبت امروزم با يكي از مشايخ مطمئن شدم كه سالمم. راستش عذاب وجدان گرفته بودم كه آيا  كار درستي كردم كه سكوتم رو شكوندم و جلوي بعضي‌ها ايستادم و اعتراض كردم يا كه نه، اما خوشبختانه گفتمان نتايجي بس عجيب و دست نيافتني به همراه مياره، به خصوص اگر از نوع سازنده اش باشه:

امروز من به اين نتيجه رسيدم:

مشکل ما تعداد احمق‌های دنیا نیست، مشکل نحوه توزیع اوناست

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

كلاس رفتن من موضوع باحالي شده براي خنديدن، هم خنديدن خودم هم خنديدن بچه‌ها. امروز بعد از سلام و احوال پرسي اولين چيزي كه پرسيدم اين بود كه "امروز امتحان داريم؟" بعد صداي اعتراضي بود كه بلند شد. يكي از پسرها گفت: " تو مثل اينكه خوشت مياد امتحان بدي ها!" يكي ديگه گفت: " تو مثل اينكه فقط ميايي امتحان بدي بري ها" يكي ديگه گفت: "كجايي تو معلوم هست؟" خلاصه هر كي يه چيزي بهم گفت و كلي خنديديم سر اين موضوع و كلي سر به سرم گذاشتن. بعد براشون توضيح دادم كه چي شده و چرا اين روزها، روزهاي كلاس رو رج مي زنم و يك-درميون سر و كله ام پيدا ميشه. 
بچه ها حواسشون به اين هست كه استاد هم يه جورايي باهام راه مياد، حتي اينو هم امروز بين شوخي هاشون بهم گفتن.  اما چيزي كه باعث شد امروز اينجا بنويسم، يه جمله جالب بود كه خيلي آروم  طوري كه فقط خودم بشنوم، بهم گفته شد.

و اون حرفي بود كه يكي از همكلاسي هام سر گلايه من از كارم بهم گفت و منو ياد اين داستان آلبرتو موراويا انداخت. همكلاسي من امروز خيلي آروم بهم گفت: " ببين تو هم مثل من مي موني، ما ياد گرفتيم كه مثل كتاب ها عمل كنيم. ياد گرفتيم كه خوب، خوبه و بد، بده...(سعي كرد برام توضيح بده كه ميدونه من چطور عمل مي‌كنم؛ اخر اين جمله رو گفت كه تو همهمه بچه ها تو گوشم زنگ زد) "جايي كه بي نظمي هست، نظم تو يه جور بي نظميه". حرفش اين بود كه به خاطر خودم هم كه شده يه كم دست از آرمانگرايي سفت و سختم بردارم.

 و اما اون داستان:

روزی دو دانشمند از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. می‌گفتند در پی راه چاره‌ای برای یک بیماری مسری‌اند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستان‌ها و مراکز تحقیقاتی رفتند. در مجمعی از دانشمندان ما، از آنها سؤال شد، از کدام بیماری حرف می‌زنند و یکی از آنها توضیحات ذیل را بیان کرد:
«بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت. به عبارت دیگر، بیمار یک شب می‌خوابد، در حالی که دنیا را آن طور که هست می‌بیند و صبح روز بعد بیدار می‌شود در حالی که دنیا را آن طور که نیست و نخواهد بود، می‌بیند. آن وقت وارد مرحله بیماری می‌شود که به آن می‌گویند مرحله ناباوری. بیمار، مرتب چشم‌هایش را می‌مالد، سرش را تکان می‌دهد، خودش را نیشگون می‌گیرد، به صورتش آب سرد می‌پاشد، حتی خودش را می‌سوزاند یا زخمی می‌کند، خلاصه، افعالی از او سر می‌زند که آدم وقتی به آنچه می‌بیند، باور ندارد، انجام می‌دهد، به خیال اینکه خواب می‌بیند یا مست است.
مرحله ناباوری خیلی طول می‌کشد. بیمار هر شب به این امید به خواب می‌رود که روز بعد، پس از بیداری، دوباره نگاه آسوده و تصویر آرام همیشگی از چیزها را پیدا کند. پس از چند روز، بیمار به خیال اینکه امکان معالجه وجود دارد، به سراغ مداوا و درمان‌های موقتی می‌رود، در این فاصله بیماری مثل قارچ رشد می‌کند.
اما همان طور که گفتم صحبت از درمان‌های موقتی است، اگر نخواهیم به طور مستقیم بگوییم درمان‌های شیادان. بیمار خیلی زود متوجه می‌شود که درمان‌های بی‌فایده‌اند و بیماری دوره خود را طی می‌کند، آن وقت خود را به دست یأس و ناامیدی می‌سپارد. دیگر نه کار می‌کند، نه می‌خندد، نه غذا می‌خورد و نه به خانواده‌اش می‌پردازد. دوستانش را ترک می‌کند، روزش را در تختخواب می‌گذراند و سعی می‌کند بخوابد. می‌گوید انگار کابوس در کابوس است و او کابوش خواب را به کابوس بیداری ترجیح می‌دهد. دوره ناامیدی از دوره ناباوری طولانی‌تر است. عاقبت هم بیمار می‌میرد. در اینجا لازم است خاطرنشان کنم که با میل و رغبت می‌میرد، چون به نظرش مرگ در برابر آن بیماری هیچ است. اما مرگش هم ویژگی خاص خودش را دارد. درست در لحظه مرگ، بیمار فکر می‌کند شفا یافته است، یک مرتبه صورتش روشن می‌شود، چشم‌هایش می درخشند و دستهایش را گویی برای تشکر از خدا به سوی آسمان دراز می‌کند و یک لحظه بعد می‌میرد.»
اما این شرح دقیق بیماری، دانشمندان ما را راضی نکرد. آنها به غریبه اعتراض کردند و گفتند که او فقط علایم خارجی بیماری را توصیف کرده اما نگفته که بیماری چه چیزهایی را در برمی‌گیرد و اینکه چه تغیراتی در دیدن واقعیت رخ می‌دهد.
غریبه، با اینکه به صحت این اظهارات واقف بود، در جواب گفت: «توصیف چنین تغییراتی به اندازه شرح علایم خارجی بیماری چندان هم ساده نیست، به دلیل اینکه این تغییرات واقعا خارق‌العاده و باور نکردنی‌اند. برای درکش می‌شود آنها را با توهم حیوانات، هیولاها و موجودات تخیلی که موقع هذیان در الکلی‌های لاعلاج پیش می‌آید مقایسه کرد.» سپس اضافه کرد: « در واقع این بیماری “میخوارگی خشک” نامیده می‌شود، چون این طور مسموم شدن یعنی اینکه بیمار بدون اینکه هرگز لب به مشروب زده باشد یا هر نوع ماده سمی دیگری را جذب کرده باشد، تمام عوارض یک مسمومیت را تحمل می‌کند.»
در عین حال، غریبه تحت تأثیر آن سؤالات، تصدیق کرد که همان طور که پولونیو می‌گوید، در این نوع جنون قاعده‌ای وجود دارد. یعنی علیرغم اختلاف زیاد در توصیف‌های بیماران، هم آنها می‌توانند صرفا در یک گروه کلینیکی قرار بگیرند، هیچ کدامشان از منطق، نظم و ترتیب و پیش‌آگهی بی‌بهره نیستند. از او خواستند که برای نمونه، یکی از این هذیان‌ها را تعریف کند، کاری که او بلافاصله با دقت و جزئیات کامل انجام داد.
آن وقت این اتفاق افتاد: وقتی غریبه داشت تعریف می‌کرد، پروفسورهای ما با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند، چون آنچه او توهمات خارق‌العاده و مرموز بیماری می‌نامید، چیزی نبود جز جنبه‌های آشنای دنیایی مشابه دنیای ما، حتی می‌شود گفت عین دنیای خودمان.
به بیان دیگر، بیماری، این موارد را دربرمی‌گرفت: بیمار ناگهان به جای دیدن واقعیت کشور خودش، واقعیت کشور ما را می‌دید، با همان آداب و رسوم، همان ظاهر فیزیکی و همان خصوصیات. یک نمونه‌اش از این قرار است: بیمار گاه ادعا می‌کرد که در آسمان گروهی از موجودات غول‌پیکر پرسر و صدا می‌بیند که چنین و چنان‌اند و چنین و چنان خصوصیاتی دارند. «هواپیما»، دانشمندان متحیر ما بلافاصله فکرشان متوجه هواپیما شد.
اما گذاشتند او تا آخر حرفش را بزند، یعنی تا آخر تصویر دقیق و زنده‌ای از تمدن زیبای غربی ما بدهد. سپس، وقتی او ساکت شد، برای چند دقیقه سکوت عمیقی برقرار گردید. هیچ کس جرئت حرف زدن را نداشت. بالاخره یکی از جوان‌ترین دانشمندان به خود جرئت داد و گفت:
«توصیف شما از بیماری خیلی جالب است … اما اگر به اینجا آمدید که چاره‌ای برایش بیندیشید، اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اید.»
غریبه پرسید: «چرا»؟
دانشمند جوان به اطرافش نگاه کرد و وقتی دید که همه با نگاهشان او را تشویق می‌کنند، به خود جرئت داد و گفت: «چون چیزی که شما بیماری می‌نامیدش، در اینجا حالتی طبیعی است و هیچ کس حتی خوابش را هم نمی‌بیند که آن را بیماری بنامد … همه ما با واقعیتی مانند آنچه بیماران شما تصور می‌کنند در عالم هذیان می‌بینند، زندگی می‌کنیم … بنابراین یا ما بیماریم و در این صورت باید خودمان هم در پی چاره‌ای باشیم که اصلا برای این کار ضرورتی اجساس نمی‌کنیم … یا اینکه شما بیمارید … و بیماران شما سالمند.»
غریبه به هیچ وجه دگرگون نشد و فقط خاطرنشان کرد: «اگر آنها سالم بودند، نمی‌مردند.»
در این هنگام جنجالی درگرفت. برخی اعتقاد داشتند که باید غریبه را بالافاصله در یک بیمارستان روانی بستری کرد، عده‌ای دیگر می‌گفتند که او یک شیاد است و عده‌ای دیگر هم، به نام تمدن پرافتخار و استوارمان، اعتراض داشتند و ضمن متهم ساختن غریبه، خواستار دستگیری فوری او بودند. اما یکی از دانشمندان که هنوز حرفی نزده بود، پیرمردی با تجربیات زیاد، تذکر داد: «اغتشاشی که در اینجا راه انداخته‌ایم، بسیار زشت و نفرت‌انگیز است … به جای بحث و مجادله در مورد اینکه این مرد دیوانه است یا شیاد و یا جانی، لااقل از او بپرسیم واقعیت کشورش چیست … اگر واقعیتی است جدا از واقعیت ما.» سپس پیرمرد با طعنه افزود: «می‌توانیم شناختمان از مطالعات علمی نژادها را بالا ببریم … بدون دم زدن از افتخاری که می‌تواند به خاطر یک شایعه قشنگ با عنوان “میخوارگی خشک” نصیب یکی از ما بشود. شاید ما بی‌آنکه بدانیم، الکلی باشیم، این طور لااقل پروفسور سفر تحقیقاتی به کشور ما را ادامه می‌دهد.»
اما جملات تمام نشد. غریبه در پاسخ به سؤالات پرتشویش دانشمندان ما، پاسخ داد که حرفی برای گفتن ندارد. کشور او بسیار متفاوت از کشور ماست و از آنجا که هیچ واژه‌ای برای قیاس وجود ندارد، غیرممکن است بتواند شرح دهد که کشورش چگونه است.
یکی از دانشمندان ما گفت: «اما یک لحظه تأمل کنید، لااقل طبیعت یکسانی دارید: درخت، رودخانه، کوه، دریا …»
او درجواب گفت: «طبیعت؟ شاید داشته باشیم، اما من هیچ وقت متوجه‌شان نشدم.»
پاسخ سایر سوالات هم نیز همگی نظیر آن بود. عاقبت روشن شد که غریبه نه تنها از کشوری متفاوت می‌آمد بلکه دنیای ما را نیز متفاوت از آنچه ما می دیدم، می‌دید.
به این ترتیب جلسه بدون نتیجه خاتمه یافت. با این وجود، جا دارد نتیجه‌گیری ملال‌انگیزی را که غریبه به آن رسید بازگو کنم. او پیش از ترک اینجا گفت که بیماران کشور او نیز با نگرانی می‌پرسند که واقعیتی که زمانی در آن زندگی می‌کردند و به شدت دلتنگش هستند، چگونه بوده است و دقیقا یکی از دلایل وخامت بیماری، عدم امکان توصیف آن واقعیت برای انها بود.»
و این طور حرفش را خاتمه داد: «مثل اینکه بخواهید به دیوانه‌ها بگویید، عاقل بودن چگونه است و می‌دانید که چنین کاری امکان‌پذیر نیست.»

يك بيماري عجيب از كتاب آلبرتوموراويا 

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹

اين روزها خاطره هاي دور و نزديك رهايم نمي كنند. اصولا آدم خاطره- بازي نيستم، اما اين روزها...فقط كافيه يه نشانه ببينم كه به ياد چيزي در گذشته بيفتم.

امروز يه پي ام برام اومد با اين مضمون:

ذات بعضي آدم ها مجرد است و تو يكي از همان آدم هايي...

طرف رو نمي شناختم، تو ليستم هم انتخابش نكردم، حتي ازش هم نپرسيدم كه تو كي هستي كه يهو...يه جا...يه دفعه اينو صاف انداختي تو صفحه من. نكته اينجاست كه چند ماه پيش يكي كه مي شناختمش هم همين حرف رو بهم گفت.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

استادي داشتم كه مي گفت:

هر وقت در طلب افتادي، عاشق شو؛
هر وقت خواسته شدي، بخواه؛
هر وقت خوانده شدي، اجابت كن.

پ ن: امروز داشتم جزوه هاي قديمي دانشگاه رو مرتب مي كردم كه چشمم به تكه كاغذي افتاد كه اين جملات رو روش نوشته بودم.

شوخي نيست. ده سال گذشته.‌

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

سخته كه آدم دلش براي چيزي يا كسي تنگ يشه، اما اون چيز يا اون كس ديگه نباشه و خودت هم بدوني كه "نبايد" يعني چي. بعد وقتي نمي‌خواي بفهمي كه  "نبايد" يعني چي، مفهومش تق بخوره تو صورتت. اينه كه سختش مي‌كنه برات. اينه كه رو قلبت سنگيني مي كنه.
از مفهوم "نبايد" گذشته، اينكه درك كني تو داري تاوان يك برداشت غلط ذهني رو پس مي‌دي، بيشتر از پا درت مي‌اره. خودت هم خوب مي‌دوني كه به غير از خودت هيچكس توي اين دادگاه نيست. خودت هم قاضي هستي، هم دادستان، هم وكيل هم متهم.
يه جايي خوندم كه وقتي مي‌گيم "خسته ايم" يعني اينكه مخلوطي از تنهايي، ترس و خشم رو با هم اساس مي‌كنيم و اين خستگي هيولاي بدي از ادم مي‌سازه. يه مجسمه يخي كه فقط محدوده وظايف خودش رو مي‌دونه و نه اون چيزي رو كه دلش مي‌خواد و نه اون مسيري رو كه دلش مي‌خواد توش بپره.

شايد يه روز اگه بخوام توصيفي از امروز خودم بكنم، اين تيتر رو براي خودم بذارم:

هموني كه ديگه حوصله دعوا هم نداشت

پ ن: نه با كسي بحث كن نه از كسي انتقاد كن. هر كي هرچي گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص كن. آدم ها عقيده ات را كه مي‌پرسند، نظرت را نمي‌خواهند. مي‌خواهند با عقيده خودشان موافقت كني. بحث كردن با آدم ها بي فايده است.

جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

باید نگاه کنی! این یکی دیگر از مقررات ماست. بستن چشم‌هایت چیزی را عوض نمی‌کند. چون نمی‌خواهی شاهد اتفاقی باشی که می‌افتد، هیچ چیز ناپدید نمی‌شود. درواقع دفعه‌ی بعد که چشم باز کنی اوضاع بدتر می‌شود. دنیایی که تویش زندگی می‌کنیم اینجور است آقای ناکاتا، چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم‌هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی‌شود زمان از حرکت بایستد.


کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

مفاهيم صوري
مفاهيم دورني
مفاهيم اخلاقي
مفاهيم فلسفي
مفاهيم ...

گاهي فقط بايد از روي همه‌يشان پريد...از روي مفاهيم وتعاريف...از روي تجربه ها و خطرها...از روي زندگي... از روي خود، حتي؛ گاهي فقط بايد پريد؛

مفاهيم و تعاريف مثل تار عنكبوتند؛ چسبناك و سُست. اگر به آنها بچسبي، به تو مي‌چسبند...آنوقت با كوچكترين متغيري كه متزلزل شدند، فرومي‌ريزند...بعد تويي كه بايد آوار شدن بخشي از خودت را نظاره كني.
گاهي بايد نگاهت را از آن چيزي كه داري و مي‌پنداري كه خوب است و به غايت نيكو، از آنچه كه وقتي به آن مي‌نگري، برق غرور صورتت را مي‌پوشاند، عبور بدهي؛ انگار كه شيشه اي است. حتي به بهاي شكست نور در شيشه، بايد بگذري و نچسبي.
زندگي گاهي اينگونه مي‌طلبد؛

به جاي اينكه به اقتضاي سِنَ‌ات براي راه حل هايي كه بلدي، مشكل بتراشي، راه برو، عزيزجان.

آدم‌هایی هستند که معلوم نیست شوخی می‌کنند یا جدی می‌گویند. آن‌ها همیشه جدی را شوخی می‌انگارند و شوخی را جدی می‌گویند؛ نه خیالشان خیال است و نه واقعیتشان واقعیت؛ نه می‌شود به شوخی‌های جدی‌اشان خندید و نه با جدی‌های شوخی‌اشان گریه کرد.

پنجشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۹


آدم ها براي پيدا كردن معناي شورانگيزي براي زندگيشون ممكنه تا قعر جهنم هم برن
اما
حقيقت ايينه اِه  شكسته كه هر تكه اش رو كسي در دست داره

اينو اين روزها دارم مدام با خودم تكرار مي كنم. رخدادهاي اين روزهاي من مجموعه اي از علت معلول هايي شده اند كه پشت سر هم پيش مي‌ان و من فقط دارم از كنارشون مي‌گذرم. حوصله درگير شدن باهاشون رو ندارم. من مي‌خوام اين جاده رو برم، كاري ندارم كه ممكنه از اسمون سنگ بباره يا آتيش.
كسي چه مي دونه كه اگه چيزي از نظر ما بده، واقعاً بده يا نه، عين خوبيه؛ كسي چه مي‌دونه. ياد گرفتم كه گاهي ادم بايد چشم‌هاش رو ببينده و بگذره، غرولند خودم رو ميكنم ها، اما اينو خوب ياد گرفتم.

كمي سخت شد. دركش هم براي خودم هم سخته. الان چند وقتي هست كه دارم يه مجموعه داستان اپيزوديك رو تو خواب هام مي بينم. كه هر بار يك تكه اش تو واقعيت روزهام اتفاق مي افته و من مي‌دونم داره از كجا آب مي‌خوره. عناصري از جاده، كوه، ماه، درخت، كلبه، مبل، خاك، دره، مرتع، خونه، پنبه، بادام، سيب، انگور، نور، شيشه، آب، بوسه، ترس، جسد، چاي و خيلي چيزهاي ديگه به وفور توي اين  روياها پيدا ميشه. اين روزا دلم مي خواد كمتر فكر كنم. مي‌خوام اجازه بدم ببينم اخر اين سريال به كجا ختم ميشه. الان تو اپيزود پنجمم.

به قول يه بنده خدايي:

من به خدا ايمان دارم، اما حالا خسته تر از اونم كه ايمانم رو حفظ كنم.



محرمان عشق خود دانند كه عشق چه حالت است،
اما نامردان و مخنثان را از عشق جز ملامتي و ملالتي نباشد؛
خلعت عشق، خود، هر كسي را ندهد
و هر كسي، خود، لايق عشق نباشد...
عشق با عاشق توان گفت
و قدر عشق، خودِ عاشق داند؛
فارغ از عشق جز افسانه نداند؛
و او را
نامِ عشق
و
دعويِ عشق
خود حرام باشد.

عين القضات همداني


دوشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۹


آخرين تير تركش خود را
تا فراسوي حسرتي ديرين
تا نياز يك رويش از اندرون ما در خاك
رها كن زنبور روياها!
خاك من، خاك تو بايد
سرزميني به وسعت يك گلدان
كه زندگي در آن جوانه اي باشد
به سبزي يك خشم، به سرخي يك فرياد.

یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

خلاق بودن...

اينم موضوعيه براي خودش‌ها ... اي بابا! چه بساطي داريم ما با اين روشنفكري كپك زدمون و كلي مفهوم فلسفي كوفتي تو زندگيمون؛ يعني يه روز نيست كه ما سرمون تو كار خودمون باشه و ماستمون رو بخوريم؟

نميشه انگار... من اينكاره نيستم كه از كنار پديده ها بي اعتنا بگذرم...امروز اتفاقاً اتفاق خاصي نيفتاد كه باعث بشه من جذب اين موضوع بشم. ولي گاهي روند عادي زندگي آدمو وادار مي‌كنه، دست به يه كارايي بزنه كه مدتي بوده مي‌خواسته كنارشون بذاره... مرضه ديگه!
 اين عادت رو دارم هر چند وقت يكبار با تمام مشغله فكري و كاري‌ام دور و برم رو از همه چيز خالي مي‌كنم...-يعني در حد سكوت مطلق ها!- اونوقت اون كاري رو مي‌كنم كه واقعاً دلم مي‌خواد؛ امروز هم از اون روزا بود.

امروز بعد از مدت‌ها بيشتر وقتمو گذاشتم براي درس خوندن. اين شايد تنها اتفاق خوبي بود كه توي حداقل يك ماه  گذشته برام افتاده. بعد از مدت‌ها اين حس لذت‌بخشيه كه دست به كاري متفاوت از نوع دلي زده‌ام، هم نوشته‌ام، هم صحبت كرده‌ام، هم گوش داده‌ام و هم ياد داده‌ام.

اما دليلي كه باعث شد كه امروز محو واژه "خلاقيت" بشم، يك ربع زماني بود كه داشتم صحبت هاي همكلاسي هايم را مي‌شنيدم تا  كلاس شروع بشه.
گاهي اين سوال برام پيش مياد كه اصلا ضرورت ياد گرفتن چيه وقتي كه بعضي ادم ها حتي 30-40 سالشون هم كه ميشه، دركي از ياد گرفتن و فهميدن ندارن چه برسه به اينكه چرايي‌اش رو بتونن توضيح بدن. من معمولاً تو جمع زياد صحبت نمي كنم، بيشتر گوش مي‌دم. امروز خيلي اتفاقي در فضايي قرار گرفتم كه مجبور شدم حرفهاي يك مشت بچه مدرسه اي رو از زبون تعدادي آدم 30-40 ساله بشنوم.

فضاي سورئال باحالي ساخته بودند اينا!

اِ...اِ...اِ... انگار نه انگار كه اينا براي خودشون كار دارن، مهندسن... معلمن يا هنرمند... زن و بچه دارن اصلاً ...نشسته بودند پشت سر استادي حرف مي‌زدن كه اگه خودشو نمي شناسم، ولي ترجمه هاشو خوندم و مي‌دونم جزء معدود آدم هايي هست كه به معني واقعي اينكاره است و بدتر از اون اين همه سال فعاليتشو با نادوني زير سوال و عيب‌جويي هاي بچگانه‌شون مي‌بردن. كه خوب درس نمي‌ده، خوب كار نمي كنه، بين بچه ها فرق مي‌ذاره، با فلاني و بيساري لجه و از اين حرفا.

آدم وقتي اين انتقادها رو از كسايي مي‌شنوه كه حالا...يه جايگاهي تو جامعه دارن، در وهله اول -با نهايت خوشبيني و البته تحير-  فكر مي‌كنه كه خَب طرفاش يه چيزي بارشونه ديگه، يا يه چيزي ميدونن حتماً كه من نمي‌دونم. اما چند دقيقه كافيه كه بگذره كه يه آدم معمولي (نه با هوش بالا) هم متوجه بشه همين موجودات منتقد حتي تكاليفشون رو انجام ندادند و همراه خودشون نياوردند چه برسه به اينكه بخوان درباره‌اش صحبت هم بكنن.
حالا حال كسي رو تصور كنيد كه يه صبح تا عصر سر كار نرفته كه وقت بذاره روي چيزي كه علاقه‌اشه و بعد مجبوره كه به تشخيص معلمش بشينه كنار همون موجودات و باهاشون ديالوگ كنه. حس كسي رو داشتم كه بايد با بازيگرهاي يك فيلم كمدي كه قبلاً ديدم تو يه موقعيت جدي قرار بگيرم و نخندم.

يعني واقعاً مي‌خواستم موهامو دونه دونه بكنم.

اينجاست كه تازه مفهوم خلاقيت معلوم ميشه... اصولا از نظر...چي چي شناسي(!) خلاقيت تقریبا همیشه در مواجه با یک پدیده یا چالش خارجی اتفاق می افته. مثلا یک نوشته ای رو می خوني و بعد حس می کني طرف حق مطلبشو ادا نکرده و ناگهان ...خلاقیت بشريه كه پرتاش می‌کنه به در و ديوار و هر چي كه دور و برشه رنگي مي كنه. بعد اگه تو آدم خوش شانسي باشي، به يه بينش جديد مي‌رسي يا يه تئوري جديد كشف مي كني در حد كريستف كلمب كه ميخواست يه جا ديگه بره از يه جا ديگه سردرآورد. اما امان از اون روزي كه تو تو قحطي يه پديده بيروني -يا چه مي‌دونم يه انگيزه دروني- (يه چيزي كه توي تو جرقه ايجاد كنه) بموني... اينجاست كه خلاقيت كه سهله، تفكر هم غير ممكنه مي‌شه.

امروز از موقعي كه برگشتم خونه تمام مدت داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چرا آدم ها به جاي اينكه به روي تابلويي نگاه كنند، به پشتش نگاه نمي‌كنن...آدم وقتي به روي تابلويي نگاه مي كنه ، خَب فقط نگاه مي‌كنه، اما وقتي به پشتش نگاه مي‌كنه، بهش فكر مي‌كنه.

پ.ن: انتظار فكر كردن از بعضي ها خودش به خودي خود انتظار زيادي هست، بار اين آدم ها رو با درخواست حرف نزدن سنگين‌ترنمي‌كنم.

شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹


هر آنچه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود.

كارل ماركس

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹


بارها به صداي خطوط قلم روي كاغذ گوش داده‌ام؛
هيچ صدايي مثل صداي انفجار يك نقطه خواب كاغذ را نمي پراند.


چهارشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۹


ديگر وقتي گريه مي كنم، خجالت نمي‌كشم
و نمي‌پرسم
كلاغ پير چرا شاهد صميمانه ترين اشك‌هاي من بوده
و نمي‌پرسم
چرا من در نهايت سادگي‌ام
گم شده‌ام
وچرا وقتي به ايينه مي‌نگرم
خطوط خراشيده بر شيشه را مي‌فهمم.

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹


آدم‌های باهوش و جالبِ زیادی را می‌شناسم که اغلب تمایل دارند وکیل مدافعِ شیطان باشند

به همين سادگي

چهارشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۹


در زندگی هدفهايی هست که فقط با جهشی دانسته به قطب مخالف می‌توان به آنها رسيد. بايد به غربت بروی تا بتوانی موطنی را که ترک کرده‌ای بازبشناسی.

فرانتس کافکا



And this is love:
two souls that freely meet, and have no need of proving anything.

Paula Reingold

و عشق این است: برخورد آزادانه دو روح بدون نیاز به اصلاح چیزي

سه‌شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۹


وضعیت ما انسان‌ها به وضعیت جوجه‌تیغی‌ها در فصل سرما می‌ماند؛ اگر به هم نزدیک شوند، تیغ‌هایشان در تن یکدیگر فرو می‌رود و اگر از هم دور شوند، از سرما می‌میرند.

آرتور شوپنهاور ‏
 

دوشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۹

به اين چند خط كه رسيدم، از چرخيدن و گشتن تو كتاب‌هاي نيم‌خونده و وبلاگ‌ها و ايميل‌هاي بر و بچه هاي دور و نزديك دست برداشتم و چند ساعتي شايد مكث كردم تا پرهيب اين چند خطِ زنگدار رو درك كنم. چند جور ميشه برداشت كرد از اون؛ شوخي و جدي ذهن نويسنده رو نمي دونم، ادم رو به فكر وامي‌داره. اما به هر حال اين جملات بعد از يه خواب ذهني نسبتا طولاني و البته خودخواسته يه برق عجيبي تو ذهنم زدند كه...كه در واقع ريشه در يه فكر قديمي داشت.  اون چيزي كه از ذهنم گذشت شايد از نظر نويسنده ربط زيادي به موضوع نداشته باشه. اينجوري بگم: حالت كسي رو تصور كنيد كه به يه چيزي برخورد كرده يا تصويري رو ديده ولي ياد يه چيز ديگه‌اي افتاده باشه.

واين جملات مرموز:
مردم آزار باشيد و كمي پيچيده بنويسيد؛ آنوقت بنشينيد و دستتان را بگذاريد زير چانه و نگاه كنيد كه چطور آنهمه آدم عاقل و بالغ، هر كدامشان دار(نـ)د گمان مي بر(نـ)د كه اشاره تان به او بوده است. مردم آزار باشيد!

چند ماه پيش كسي داشت برام از فلسفه و تاريخ و زندگي و روابط اجتماعي متاثر از نيازهاي اقتصادي صحبت مي كرد. بعد از يه دوري چند ساله از فضاي بحث تخصصي كه البته اونم خودخواسته بود، موجي از تئوري هاي علمي و نقد و نظريه بود كه جلوي خودم مي ديدم  و چيزي كه سخت ترش مي‌كرد اين بود كه ازم خواسته شده بود نظرشخصي‌ام رو بگم. و چون برام مهم هم بود كه دستم بياد كه مصاحب من چي داره بهم ميگه و چي داره تو ذهنش ميگذره، تا من هم بتونم جمع و جورش كنم و بفهممش، خوب و دقيق هم گوش مي دادم. آخرش كه شد، من همچنان ساكت بودم. جالب بود به هيچي هم فكر نمي كردم. نه اينكه ذهنم خالي باشه، نه... خالي نبود؛ حس كسي رو داشتم كه تو موقعيتي قرار گرفته كه خودش براي خودش پيش نياورده و حالا تو شوك اون موقعيت به جاي اينكه سعي كنه اختيار اين وضعيت جديد رو دستش بگيره، فقط از خودش مي‌پرسه: " من اين جا چه مي‌كنم؟"
تو همين عوالم (يهو) ازم پرسيد: "خوب؟ نظرت چيه؟"
يه كم مكث كردم، يه كم طفره رفتم ولي فايده نداشت...
...يادمه كه اولين چيزي كه از دهنم بيرون اومد، اين بود كه: "سخته".
و نفسي رو كه حبس كرده بودم بيرون دادم.
پرسيد: "من سخت حرف مي زنم يعني؟ من با همه كه اينطور صحبت نمي كنم. من فقط با كسي اينطور حرف مي زنم كه مي دونم مي‌فهمه"
بهش گفتم:" بحثِ "فهميدن" نيست... (يه لحظه مكث كردم...يادم اومد كه هميشه از بحث كردن فراري بوده‌ام... قرار نبود من چيزي رو بفهمونم يا بهم فهمونده بشه؛ فقط داشتيم حرف مي‌زديم، يه حرف ساده كه به يه بحث علمي رسيده بود و ايراد كار هم همينجا بود...اينطوري توضيح بدم... گاهي آدم‌ها در مواجهه با يه موقعيتي كه توش قرار مي‌گيرن دو جور متفاوت عمل مي‌كنن؛ منظورم موقعيتي هست كه خودشون  اونو نخواسته‌اند؛ حالا بايد با توجه به حضورشون در اون موقعيت و جايگاهشون، يا بايد خودشون رو با اون تطبيق بدن يا حضورخودشون رو از اون حذف كنن؛ تكليف اون دسته آدم هايي كه تصميم مي گيرن حذف بشن و ادامه ندن، كه مشخصه. اما اگه اون وضعيت جذاب باشه، بايد يه اطلاعات پايه‌اي داشته باشن كه بتونن از پس اين جذابيت بر بيان و گرنه ممكنه از شدت جذابيت زياد  و ذوق‌زدگي درحد ارشميدس، رسماً رو دل كنن. اينا رو كه به اون دوستم نگفتم، اما همه اين‌ها مثل برق از ذهنم گذشت. از خودم پرسيدم اصلاً اينايي رو كه داره برام توضيح ميده، مي‌فهمم كه بخوام درباره‌شون اظهارنظر كنم يا نه فقط بايد مثل خيلي‌ها كلمات قلمبه-سلمبه اي رو كه بلدم به زبون بيارم يا حتي بسازم؟ طرف من كسي نيست كه اگه كج و بيراه حرف بزنم، نفهمه. بعد اين درد قديمي‌ام دوباره يادم اومد...درد كه نه... بهتره بگم زخم قديمي‌ام سر باز كرد. راستش وضعيت جامعه ما خيلي وقته اينطوريه كه جذابيت پديده‌هايي كه نمي‌شناسيم يا نمي‌فهميم، خيلي بيشتر از اون چيزايي هست كه مي‌شناسيم يا مي‌فهميم و به خودمون هم زحمت نمي‌ديم كه وقت بذاريم و نافهميده‌ها و ناشناخته‌هامون رو به چيزي از خودمون و از جنس فكر خودمون تبديل كنيم و چون اينكار رو نمي كنيم، تو توري كه خودمون براي خودمون بافتيم بدجوري گير كرديم و هنوز هم درك نكرديم كه اين قضيه داره تبديل ميشه به يه معضل فرهنگيِ مخرب و ريشه دار. اينا كه از ذهنم گذشت، فقط و فقط سكوت كردم. اصرار كرد. بهش گفتم: "چرا مي‌خواي بدوني كه من چي فكر مي‌‌كنم؟" پاسخ خيلي ساده و قانع‌كننده اش هم اين بود كه "مي خوام بدونم". صلاح دونستم با يه سوال بحث رو از مسير خودش منحرف كنم، هراس اين رو داشتم كه اظهارنظري خارج از عقل بكنم كه نتيجه اين جور اظهار‌نظرها در دراز مدت و كوتاه مدت مشخصه، فقط آدم به طرفش مي‌گه كه من هويت و شخصيت مستقل فكري ندارم و تنها دوست دارم يه چيزي بگم كه گفته باشم.  با يه لحن اعتراضي به دوستم گفتم) اصلاٌ نمي فهمم چرا وقتي آدما مي تونن جوري حرف بزنن كه همه بفهمن، اونو هزار و يك جور دور خودشون و بقيه مي‌پيچونن، از واژه‌هايي استفاده مي‌كنن كه تا آدم يه خطش رو مي خونه، ذهنش رو واژه اولش قفل مي كنه و به زور دگنك هم جلو نمي‌ره. بعد يهو به خودش مي‌اد و مي‌بينه ساعت‌ها گذشته و داري فكر مي‌كني كه طرفت چي گفته اصلاً. اينجور حرف زدن به آدم اجازه نفس كشيدن نميده؛ تو درفاصله ويرگول‌هاش يا مكث‌هاش اجازه نداري فكر كني، تحليل كني، نتيجه بگيري، به نظر من اگه آدم حتي مي خواد از فلسفه يه چيزي صحبت كنه، بايد انقدر اونو ساده‌اش كنه كه بشه تو متن زندگي حسش كرد، در غير اين صورت فقط و فقط چيزي رو كه گفته يه مشت واژه پراكنده است، بدون پس زمينه فكري ".

حالا با اينكه توپ تو زمين من بود و اختيار بحث هم با من بود و اينبار اون داشت فكر مي كرد كه من چي دارم ميگم،  زياد بحث رو كش ندادم، نه جاش بود و نه خوب ضرورتي براي هم به وجود اورده بوديم  كه بخوايم به توجيه كردن و ثابت كردن و قبولوندن موضوع صحبتمون برسيم. مسلم وبديهي بود كه درك و تسلطي كه او روي موضوع صحبت داره، من ندارم و به همين دليل ساده مباحثه من فقط حماقت من رو مي‌رسوند. با توجه به اصراري كه كرد، خيلي كوتاه نظرمو  بيان كردم، اونم فقط در مورد وضعيتي كه با توجه به شنيده‌هام درش قرار گرفته‌بودم-يا بهتر بگم او منو توي اون وضعيت انداخته بود.
اخرش هم گفتم: "اطلاعاتم در حد تو نيست اما به نظر من آدم هر چي رو كه مي‌خواد به كسي بگه، بايد يه جوري بهش بگه كه انگار مي‌خواد اونو به مادر بزرگش بفهمونه. اگه تونست اينكار رو بكنه، حالا ميشه اميدوار بود كه حرفي براي گفتن داره. بقيه ماجرا هم ديگه به خود طرف مقابل ربط داره كه مي‌خواد بيشتر بدونه يا نه، مي‌خواد بيشتر بفهمه يانه".

خيلي وقت از اين بحث ميگذره... اما همونطور كه گفتم واقعيت جامعه ما يه كم بيشتر از "دردناك" شده...دچار يه جور خوره فرهنگي شديم كه هنوز هم نفهميديم ريشه‌اش چيه و فاجعه انگيزتر از اين "نفهميدن" رسيدن به يه جور زندگي "همزيستي" از نوع زندگي خزه و گلسنگ هست كه دير يا زود به ازهم‌پاشيدگي گلسنگ خواهد انجاميد.

اون قديما وقتي پيگير جدي مقوله ادبيات نمايشي و تئاترهاي صحنه و نمايش‌هاي راديويي و تئوري هاي سينما و نقدهاي جور و واجور ادبي و فرهنگي بودم و كمد و كتابخونه‌ام پر بود از مجلات و كتاب هاي مرتبط و... بعدش هم گهگاهي ناشناس يه جاهايي سرك مي‌كشيدم، يه بنده خدايي بود كه يه "استانسيلاوسكي" از دهانش بيرون مي‌اومد كه بيا و ببين... بماند بقيه چه حالي پيدا مي‌كردن از اون همه بار فرهنگي كه بهشون ارزوني مي‌كرد.

بيچاره دانشجوهاش برق سه فاز مي‌پروندن و يكي دو ترم طول مي كشيد كه بفهمن قطعاً "استانسيلاوسكي" مثلاً مارك كيف يه اسم يه نوع بستني نيست. نمي‌دونم چند تا از اون دانشجوهاي بدبخت واقعاً اينو فهميدن يا شايد هم اصلاً نفهميدن، اما پايه كج رو تو ذهن خالي اونا گذاشت...مي‌ديدم و مي‌شنيدم كه وقتي اين جوونا مي‌خواستن تو حرف‌هاشون دانش(!)ِشون رو به رخ هم بكشن، چه واژه هايي كه از دهانشون خارج نمي شد يا اگه اهل حرافي هاي نوشتاري هم بودند، چه دُراَفشاني‌هايي كه از خودشون دَروَرنمي‌كردن.

بعد ها تو دانشكده زبان هم روزي نبود كه تريبون آزاد و بحث‌هاي آنچناني بين آدم‌ها درنمي‌گرفت كه در اين بين به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردند، توليد و انتقال علم بود. اون روزا و قيافه مبهوت خودم رو كه يادم مي‌اد، فقط يه آه بلند مي‌كشم. اين همه ثانيه گذشت و صرف چي شد؟ به قول تئوريسين هاي اقتصادي اگه به مساله در سطحي كلان نگاه كنيم، يعني تعداد اون آدم ها رو ضرب در زمان اين بحث‌ها، ضرب در مرتبه‌هاي وقوع اين بحث‌ها، بكنيم چند ثانيه از زمان عمرمون رو هزينه كرديم، فقط براي به رخ كشيدن خودمون، ساختن يه پرستيژ مسخره و مجادله براي له كردن بقيه. انگار اگه طوري حرف بزنيم كه ديگران نفهمن، بار علمي‌مون بالا مي‌ره. خودمونو غرق كرديم تو تئوري بازي(بافي)هامون و بدتر از همه اينها "جَر"كردن ماست كه اي كاش از روي علم بود و نيست. خودمون كه مي‌دونيم چي هستيم، چه كسي رو مي‌خوايم گول بزنيم؟ نتيجه اين حماقت فقط اين شده كه بين اين همه بحث و بحث و بحث از مفهوم زندگي غافل شديم.

همون روزا در پاسخ به استادم كه يه سمت اجرايي مهم هم در دانشكده زبانهاي خارجي داشت و "مثلاً"  داشت نصيحتم مي كرد كه سر كلاس ها بيام و بچه‌بازي در‌نيارم، گفتم: "آقاي دكتر من ترجيح مي‌دم اين زماني رو كه اينجا مي‌گذرونم، توي يه مزرعه، زمين بيل بزنم، به اميد رويش يك برگ يا... بايستم جلوي كوره داغ و تفته شدن و ذوب كردن آهن رو تماشا كنم، دستها و صورتم بسوزه، به اميد ساختن يه چيزي كه به درد زندگي بقيه بخوره. براي من اين كلاس‌ها و جلسات چيزي غير از تماشاي يه مسابقه مسخره و وقت‌گير نداره كه آدم‌ها بي‌توجه به جايگاه و مرتبه واقعي علمي‌اي كه در اون قرار دارن و بدون توجه به نقشي كه " دانستن" و "آموختن"-مشتركاً- در زندگي يك اونا بازي مي كنه، به خودشون اجازه مي‌دن در يك نبرد احمقانه -گلادياتوروار- فكر و روح هم رو خرد و بدتر از هم له ‌كنن".

بله نويسنده ما راست ميگه. بعضي ها اصولاً خوششون مياد كه مردم آزاري كنن و بهاي اين شيطنت تنها "زمان"ي هست كه خودشون و ديگران  از زندگيشون از دست ميدن تا تو اين جريان بي مفهومي قرار بگيرند كه مد شده.

به قول هيچكاك عزيز قبول حقيقت از بيان حقيقت سخت تره.

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

"ما نقش قهرمان را بازی می‌کنیم چون ترسوییم؛ نقش قدیس را بازی می‌کنیم چون شریریم؛ نقش آدم‌کش را بازی می‌کنیم چون در کشتن هم‌نوعان خود بی‌تابیم؛ و اصولاً از آن رو نقش بازی می‌کنیم که از لحظه‌ی تولد دروغ‌گوییم."

ژان‌پل سارتر

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۹

پيش درآمد:

حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست

ادامه دارد...

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

Zusaetliche Bedingung

Wichtig
ist nicht nur,
dass ein Mensch,
das Richtige
denkt;
sonder auch,
dass der
der das Richtige
denkt,
ein Mensch ist.

Erich Fried
شرط مكمل
اين فقط مهم نيست كه انسان درست بينديشد، بلكه اين نيز مهم است كه آنكه درست مي‌انديشد، انسان باشد.

سه‌شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۹

تو آن‌سان زي كه مي خواهي
چه در قصري، چه در چاهي

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

خسته‌تر از کسی که می‌خوابد،‌ کسی‌ست که خودش را به خواب می‌زند.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

حوصله ندارم زياد روده درازي كنم. اين روزا رو ترجيح مي دم در سكوت بگذرونم. شايد براي اين حالت دليل داشته باشم و شايد هم نه؛ ولي خوب حسي هست كه الان دارم، چه ميدونم؟ شايد فردا اصلا نباشه. معتقدم تنها شباهت خوشبختی و بدبختی اینه که هر دو بی موقع پیداشون می‌شه. تو اين اوضاع اگه دل و دماغ نداشته باشيم كه... ديگه تكليفمون مشخصه.
يه بار يكي برام اينطوري نوشت كه:
"یه وقتایی نمی شه کاری کرد جز اینکه بشینی و نگاه کنی، یه وقتایی واقعا نمیشه کاری کرد باید دستهاتو بزنی زیر چونه ات و همینطوری که چایي رو آروم آروم میل می کنی نگاه کنی و اندکی که نه مقداری زیادی هم امید بریزی توی دلت که یه روزی یه جایی همه چیز اونطور که تو میخواي می شه"
...
خوب‌ب‌ب‌...
بهار امسال اينجوري شروع ميشه اما اميدوارم كه خوب تموم بشه.

شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۸


در دنياي از مد افتاده و دهاتي ِ روشنفكري و اهل انديشه دو دسته آدم وجود دارد:

دسته‌ اول هستند كه باشند،

دسته‌ دوم هستند كه راهي براي نبودن خويش يابند

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۸


Wohin?

Zur Liebe?
Aber die Liebe
führt zum Grübeln

Zum Grübeln?
Aber das Grübeln
führt zur Trauer?

Zur Trauer?
Aber die Trauer
führt zum Mitleid

Zum Mitleid?
Aber das Mitleid
führt zur Verzweiflung

Zur Verzweiflung?
Aber die Verzweiflung
führt zu den Fragen

Zu den Fragen ?
Aber die Fragen
führen zu Antworten

Zu Antworten ?
Aber die Antworten
führen zu Auflehnung

Zu Auflehnung?
Aber die Auflehnung
führt zum Tod

Also zum Tod?
Aber ohne die Auflehnung
Ohne das Mitleid
Ohne die Liebe
was wäre das Leben?

Erich Fried
Die Stille ist meine Zukunft

به كجا؟

به عشق؟
اما عشق
به تامل مي انجامد

به تامل؟
اما تامل
 به اندوه مي انجامد

به اندوه؟
اما اندوه
به همدردي مي انجامد

به همدردي؟
اما همدردي
به درماندگي مي انجامد

به درماندگي؟
اما درماندگي
به سوال ها مي انجامد

به سوال ها؟
اما سوال ها
به پاسخ ها مي انجامند

به پاسخها؟
اما پاسخها
به ستيزه مي انجامد

به ستيزه؟
اما ستيزه
به مرگ مي انجامد

پس به مرگ؟
اما بي ستيزه
بي همدردي
بي عشق
زندگي چه مي تواند بود؟

اريش فريد
از كتاب سكوت آينده من است

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸


آدم بزرگ شدن یعنی یاد بگیری قلبت را پنهان کنی؛
حتي از خودت

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

به مقتضای زمان
اقتصار کن سعدی
که آنچه
غایت جهد تو بود
کوشیدی

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸


فرهیختگی یعنی قابلیت شنیدنِ تقریباً هر چیزی بی آنکه آرامش یا اعتماد به نفس‌تان را از دست بدهید

رابرت فراست

 تو دنیاي من ، یک خیابونایی هستن که " دیگه " نمی خوام توی پیاده روهایشون قدم بزنم و در و دیوارشون و درختهاشون و آسمون بالای سرشون رو دوباره ببینم .
اين روزها وقتي دارم زمان نسبتا زيادي رو پياده‌روي مي كنم، خيلي به اين موضوع فكر ميكنم. كاش ادم مي تونست هر وقت دلش مي خواست خاطراتش رو (بد يا خوب) ديليت كنه. اونوقت شايد مي تونست به معناي واقعي خودش باشه. اونوقت در مواجهه با وقايع اين خودش بود كه تصميم مي گرفت نه تجربياتش.

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

لني گفت درست است. از اصول معتبر زندگي لني يكي اين بود كه هر وقت با چيزي مخالف بود بگويد موافقم. چون كساني كه عقايد احمقانه‌شان را ابراز مي‌كنند اغلب بسيار حساسند. هر قدر عقايد كسي احمقانه‌تر باشد كمتر بايد با او مخالفت كرد. باگ مي‌گفت حماقت بزرگ‌ترين نيروي روحاني تمام تاريخ بشرست. مي‌گفت بايد در برابر آن سر تعظيم فرود آورد، چون همه جور معجزه‌اي از آن ساخته است.

خداحافظ گري‌كوپر
 رومن گاري
 ترجمه سروش حبيبي

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۸

ديشب خواب تو را ديدم.
لباسي سفيد...سفيد
بر تن؛كفش سفيد ... پيراهن سفيد...
لبخندي بر لب
همان لبخند هميشگي...
من پابرهنه از تپه بالا آمده بودم.
و تو لبخند مي زدي...
انچنان كه به كودكي بازيگوش.
اسمان هنوز در گرگ و ميش صبحگاه مي رقصيد
جلو مي امد
عقب مي رفت
كفش هايم را گره زده دور گردنم انداخته بودم
ردايي بلند بر تنم بود كه روي زمين كشيده مي شد
سرخوش بودم انگار...

بعد ...
داشتم به سمت تو مي دويدم
كه
كمي جلو تر روي علف ها چيزي زير پايم رفت
به سويي كه تو ايستاده بودي نگريستم، اما نبودي...
زير پاهايم را كاويدم
انبوهي از شاخه هاي رز سفيد -پراكنده-روي علف خوابيده بودند
عطر گل ها مستم كرده بودند، تو را يادم رفت
خم شدم
يك بغل گل رز در آغوشم بود
درميانه گل ها
يك شاخه گل بنفش مي درخشيد
كودكانه -جست و خيز كنان- از سراشيبي تپه پايين امدم.
پايين تپه انجا كه جاده سوي عمارت اجري پيچ مي خورد،
تو
ايستاده بودي
نزديك تر كه شدم
نزديك تر كه شدي
شاخه گل بنفش را از ميان اغوشم بيرون كشيدي
بعد گفتي
برو.
و من رفتم
و تو...
ماندي انگار؛

بعدتر...
خودم را داخل عمارت ديدم
در اتاقي انباشته از پارچه هاي رنگي روي هم
من پشت به در رو به پنجره نشسته بودم
به جاي شاخه هاي گل همان جعبه نامه هايي كه خودت برايم خريده بودي
دستم بود
فضا پر از عطر گل ها...
جعبه را كه باز كردم
تمام نامه هاي تو
نه...تمام نامه هاي من
باز نشده آنجا بود

نشانی ات را عوض کرده بودی،
و من ... همچنان به همان نشانی سابق ... همان كلبه چوبي خزه زده...نامه می نوشتم،
 و در نامه هایم غرور ترا ستایش می کردم...
اما نامه ها هيچكدام به مقصد نرسيدند.
چشم باز كردم... عطر گل ها و علف هاي خيس هنوز در مشامم بود.

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۸


باران، قصیده واری،
 - غمناك -
آغاز كرده بود.
می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله‌ی درونش را
انگار می‌گشود
اندوه‌زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!

فریدون مشیری

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

دموکرات ترین آدم ها ، دیکتاتور های آینده اند !

سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸


بعضی از آدم‌ها ترجیح می‌دن که «غیرمتعهد» باشن تا این‌که «خیانت کنن». خيلي از رابطه ها اصلا با اين فكر همراه هستند حتي اگه صاحباشون دلشون هم نخواد، احتمالش رو حتماً مي دن. اينطوريه كه اگه نيازشون برآورده نشه اين فكر رو قوي وقوي تر ميكنن، تا جايي كه اونو به عنوان مانيفست خودشون ارائه مي‌دن و انتظار دارن ديگران هم كاملاً از خودشون "فهميدگي" متصاعد كنن.
خيانت معناي گسترده اي نداره درست مثل تعهد؛ اما اين روزا خيلي ساده بيان ميشه كه اگه نياز من برآورده نشه در نهايت اوني كه طعم خيات رو مي چشه "تويي" پس اگر متعهد نباشي به اصولي كه من بهش معتقدم نبايد از تبعاتش برنجي و شكايت كني. و اين يعني "عدالت". رسماً دهان آدم بسته مي مونه در مقابل چنين انديشه‌اي.

عدالت...
عدالت...
عدالت...

تا جايي كه يادمه عدالت يعني قرار گرفتن هر چيز سر جاي خودش. اما يه جايي از درنمات خوندم: عدالت چيزيه خارج از وجود آدمي

يعني نه خواسته آدمي مي تونه اونو تعريف كنه و نه انتظاراتش از خودش و ديگران...پس هر كسي مي تونه هر برداشتي از خودش و فكرش داشته باشه و براساس اون انتظاراتش رواز دنيا تعريف كنه، اگه دنياش با دنيا خارج تطابق داشت، اين عين عدالته و در غير اين صورت چيزي كه در مورد اون رخ داده آخر بي عدالتيه. در نتيجه هر كسي مي تونه براساس خواسته هاش تفسير خودش رو از عدالت بيان كنه؛ اما اينكه كه دنيا چه پاسخيو در قبال اين تفسير بهش ميده و چه قضاوتي رو در نهايت در مورد اون ميكنه، چيزيه كه ديگه دست اون نيست.

دوستي برام نوشته بود اينكه از دنيا توقع داشته باشي، چون فكر مي كني كه آدم خوبي هستي، باهات منصفانه رفتار كنه، درست مثل اين مي مونه كه از يه گاو وحشي انتظار داشته باشي كه شاخت نزنه، چون كه علفخواري.
اصولا اهل جر و بحث نيستم. راه خودمو دارم ميرم. اگر ببينم در ارتباطي هر دو نفر برنده هستند در نهايت آرامش پيش مي رم، طوري كه حضورم در متن اون ارتباط درك بشه. اصلا خود اون ارتباط بشه، اما اين فقط در حالتي ادامه پيدا مي كنه كه انتظارات دنيا از من در حد توان ذهني و غرورم باشه. فكر مي كنم اگر من براي خودم ارزش قائل بشم اونوقته كه مي تونم از ديگران انتظار داشته باشم كه برام ارزش قائل بشن و بهم متعهد بمونن. تازه اينم قانون نوشته شده اي نيست كه لازم الاجرا هم باشه. فقط در حديه كه علفخواريم رو ثابت كنم، اما بايد خودمو هم طوري پرورش بدم كه گاو باز خوبي بمونم. تو اين فاصله اگر شاخ هم خوردم كه ديگه خوردم ديگه...
:))

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸


این دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا محکوم می کنند بلکه دوستانند.


شوخی
 میلان کوندرا
ترجمه فروغ پوریاوری

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸


داستان صخره و موج

روزي روزگاري موجي عاشق صخره اي بود كه جايي در ميان دريا قد برافراشته بود. موج كف بر لب و از خود بيخود ، دائما دور صخره مي پيچيد و شب و روز بر آن بوسه ميزد و نوازش مي كرد. هر روز و هر شب گريه كنان از او مي خواست با او مهربان باشد و به طرفش بيايد.
اين عشق پر شور و نوازش‌هاي موج رفته رفته پايه صخره را ميتراشيد، به نحوي كه سر انجام روزي صخره به نداهاي عاشقانه موج پاسخ داد و در ميان بازوانش افتاد.
اما در اين زمان صخره ديگر صخره نبود كه موج دائمادوورش بگردد، نوازشش كند دوستش بدارد و در روياهايش او را ببيند.
قطعه سنگي بود فرو افتاده در اعماق دريا و غرق شده در آغوش موج ،
موج خودش را مغبون احساس مي كرد و رفت به جستجوي صخره ديگري كه روي پايش ايستاده باشد.

نتيجه اخلاقي: كسي كه در جنب و جوش است هميشه قوي تر از كسي است كه بي‌حركت بر جاي مي ماند.
آب قوي تر از سنگ است

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۸


انسانهای مستبد اندوه را نمی شناسند و بجای اندوه همیشه نگران اند و وحشت زده و مدام خنجر در زبان و خنجر دردست٬ به جنگ عاطفه ها و احساس ها می روند

محمد آقازاده

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸


تنها خوبانند که نسبت به خوبی خود تردید دارند، و همین است که باعث می‌شود خوب بمانند. بدها هرگاه خوبی می‌کنند، از آن آگاه می‌شوند، ولی خوب‌ها هیچ نمی‌دانند. زندگی را صرف بخشیدن دیگران می‌کنند، اما نمی‌توانند خود را ببخشند.

مردی در تاریکی
پل استر
ترجمه‌ خجسته کیهان

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸


از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می رود

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸


رضا: توي اين شهر انقدر خر هست كه ما پياده نريم

فيلم حكم -مسعود كيميايي

پ. ن: دردناك وقتيه كه جاي خر و سوار عوض بشه، اونوقت تو مي موني و باري كه نمي توني به منزل برسوني. بعد بايد يه گوشه بشيني و با درد عقيم بودنت بسازي.



جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

وقتی کسی که دوستش داریم می‌میرد٬ دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش و سخت دلتنگش می‌شویم. کاش همیشه فقط دلتنگ کسی بشویم که زنده‌ است و فقط ما دیگر هیچوقت نمی‌بینیمش.

زن‌هایی را دیده ای که هویت خودشان را، همه هویت خودشان را در فداکاری تعریف می‌کنند؟ بیشترین انرژی‌‍‌ها را صرف شوهر، معشوق، مادر، دایی، یا فرزندشان می‌کنند و سر آخر هم تمام کام‌نیافتگی‌ها و آرزوهای نرسیده را به حساب همین فداکاری که فکر می‌کنند خودخواسته هم هست می‌گذارند. قبول نداری که خودخواسته نیست؟ نشنیده‌ای که بیرون نرفتن بی بی از بی‌چادریست؟ نفهمیده‌ای که بعضی‌هاشان اینقدر زندگی نکرده‌اند و لذت نبرده‌اند، اصلن بلد نیستند زندگی کنند و لذت ببرند؟ کم کم لذت و زندگیشان شده دیدن لذت دیگران. بعد انتظاراتشان را از این دیگران، بر اساس سرویسی که بهشان داده‌اند تعریف کرده‌اند، نه بر اساس حقوق متقابلی که نسبت به هم دارند. همین جاهم گند کار در آمده. طرف مقابل باید به جبران سرویس ویژه‌ای که همه عمر گرفته، سرویس ویژه بدهد، در حالی‌که انگیزه و وقت و علاقه‌اش، فقط به اندازه یک سرویس معمولی است. خوب دعوا می‌شود دیگر.
...
همه عمر فکر کرده‌ام اگر ارضای شخصی نداشته باشی، نمی‌توانی دیگری را راضی کنی. اگر خودت خوشحال نباشی، نمی‌توانی دیگری را خوشحال کنی. خودم و رضایت خودم شرط اول زندگیم بود. هنوز هم هست.

«تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران / لیلی گلستان / نشر ثالث»


شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸


ما آدما گاهی وقتا يادمون می‌ره با زبونمون همديگه‌رو نرنجونيم. يادمون می‌ره چيزايی رو که آدمای مقابلمون دوست ندارن بشنون رو بهشون نگيم. عوضش انگار هميشه يادمون هست نکنه يه وقت خدای نکرده چيزی از دهنمون بپره که طرف پررو بشه يا به خودش بگيره

* اين روزها جملاتي از اين دست خيلي برام مي رسه.
اينكه نويسنده تو كل متنش چي مي خواسته بگه، رو نمي دونم. فرق زيادي هم براي من نمي كنه... اما اين بريده كوتاه ... انگار يه بخشي از زندگي خودم بوده كه يه وقتي، يه جايي، يه كسي زودتر از من اونو نوشته و حالا تو شرايطي كه من نمي‌خوام در موردش حتي فكر كنم، چه برسه به اينكه تصميم بگيرم، دستم رسيده.
توي اين شرايط كه حتي ادم از پنج دقيقه بعدش هم خبر نداره، چيزي كه اوضاع رو گاهي تلخ‌تر و چه بسا سخت‌ترمي كنه، اينه كه يا خودمون مجبور مي شيم "حرف چرت" بشنويم يا ديگران مجبورند كه "حرف چرت" بزنند. وجالب اينجاست كه هم ماها و هم اونا براي خودمون دلايلي داريم و انتظار هم داريم كه طرف مقابلمون دلايلمون رو درك كنه. ديگه فكر نمي كنيم كه حرف چرت حرفيه كه ممكنه حق هم باشه، اما...اما كاربردي نيست، اگرچه دست برقضا عملي هم باشه و تو در موقعيت كنوني راهي جز پيشنهاد اون به خودت و طرف مقابلت نداشته باشي.
شايد اگر يه كم حوصله ام سر جاش بود، اين بحث رو ادامه مي‌دادم. حالا فقط مي‌تونم اينو بگم كه اين روزها هيچكس براي هيچكس يك كلمه حرف حساب نداره كه بزنه، اما از روي يك عادت قديمي هنوز انتظارش و يا توقعش هست كه از طرف مقابلش نهايت "فهميدگي" رو دريافت كنه و اين دردناكه.

پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸


زندگی به من آموخته است بیاندیشم اما اندیشیدن به من راه زیستن را نیاموخته است

آلکساندر هرتسن

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۸


حدیث حیرانی


حیرانم. حیران واژه ی غریبی است. همزمان هم بودن است، هم نبودن. یکجور راه رفتن روی لبه تیغ... می دانی راه رفتن روی لبه ی تیغ آداب دارد. اول شرطش آن است که بدانی می خواهی بگذری یا دلت با یمین و یسار است و راه رفتن و حفظ تعادل را بهانه کرده ای تا بلغزی، بی تقصیر بلغزی. اینجاست که نادانی و حیرانی یاران قدیمی اند.

حیرانم. حیرانی جوری همتای سرگردانی است. آدم وقت هایی سرگردان است چون نمی‌داند می خواهد کجا برود و زمان هایی سرگشتگی از آن روست که نمی داند چرا می‌خواهد آنجا برود. مقصد مشخص است سردرگمی در چرا رفتن است، اینجاست که سرگردانم.

روح آدمی چهره های بسیاری دارد. عمر می گذاری و فکر می کنی خود را شناخته ای، بلند و پستت را، شوق و بی میلی، تولّا و تبرّایت را...اما همیشه چیزی هست که غافلگیرت کند. حیرانی باید از جنس همین غافلگیری ها باشد. مرزهایی که خودت را با آنها تعریف می کردی ناگهان برداشته می شوند و وسعت منظره ی پیش رو حیرانت می کند که چون بروی و چرا بروی...حیرانم و دارم سعی می کنم با حیرتم رفاقت کنم. حیرانم، از جنس همان حیرتی که می خواندش: نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی؟ مابقی حرف ها همه بهانه است!

از وبلاگ تلخ،مثل عسل

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸


وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت می‌پوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمی‌کنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش می‌سوزد و تو دلت می‌خواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است. اما نبودن آتش هم تو را نجات نمی‌دهد. سکوت دربارۀ یک مسئله فقط آن‌را بزرگ‌تر می‌کند، رشد می‌دهد و همه چیز را می‌پوشاند.

گربه روی شیروانی داغ
تنسی ویلیامز

اين روزها روزهاي عجيبي هست. دارم مي بينم كه دور وبري هام ي انقدر براي خودشون مشغله ذهني دارن كه ديگه كار براشون امر مهمي محسوب نمي شه؛ حتي خودم هم همينطور شدم. دارم يه كم شيطنت مي كنم و يه كم هم لذت مي برم.
شايد تا همين چند وقت پيش دنيام كار بود و كار بود و كار. اما الان ديگه اينطور فكر نمي كنم. گذشته نزديكم گذشته شيريني نبوده،‌ گذشته دورم هم راحت نبوده، خاطرات گذشته‌ام و يادآوري اونا حسي از يك ترس رو به جانم مي‌اندازه. ترس از تكرارشون بيشتر از وقوعشون آزارم ميده، اما چاره‌اي نيست. اين ترس سالهاست كه با منه.
سال گذشته اين موقع ها ساعت هاي شيريني رو نگذروندم و دلم نمي خواد به انها فكر كنم.
شايد يه روزي جرات كنم  و دفتر هاي روزانه سال گذشته رو يه ورقي بزنم. اما مطمئنم كه الان نمي تونم.

اين روزها...
من همون ادمم  با يك تفاوت بزرگ...

اين روزها...
 ترجيح ميدم كه حوادث غافلگيرم كنن تا خودم اونا رو  مثل تكه هاي پازل تو زندگي‌ام بچينم.

اين روزها...
درباره همه اون چيزهايي كه يه روزي خط قرمزهاي من بودند، صحبت مي كنم و مي‌شنوم.

حس عجيبي دارم.  حس بچه كوچك كنجكاوي كه با يه شيء يا موجود ناشناخته مواجه شده و داره سعي مي كنه امتحانش كنه. 

ديگه دوست ندارم سكوت كنم.

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

با روحتان هماهنگ باشيد، وقتي غمگين يا سرگردان است، مجبورش نكنيد به تميز و مرتب و خنده رو بودن.

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

پادشاه "م"

سلام دوست من. می خوام برات یه قصه بگم. یه قصه ی خوب با پیام اخلاقی. برات از یه پادشاه می گم. برات از پادشاه "مفیوکما" می گم. می دونی، پادشاه "م" خیلی وقت پیش قلمرو بزرگی داشت. یک عالمه سرزمین و رعیت داشت. فقط آب کافی در یکی از قسمت های قلمرو اش نداشت. یه جایی مثل بیابون بود. توجه کردی؟

پادشاه "م"، پادشاه خوبی بود. پس یه روز خدا بهش گفت:" مفیوکما، تو پادشاه خوبی هستی. به همین خاطر من به تو اون چیزی رو که واقعا بهش نیاز داری می دم. من به تو یه رودخانه عطا میکنم تا دیگه اونقدر ها کمبود آب نداشته باشی، خوبه؟"
پادشاه "م" گفت:" خوبه! ممنونم خدا!"
بعد از اون منتظر رودخانه نشست. خیلی زود رودخانه جاری شد، ولی در قسمتی از قلمرو جاری شد که چندان کم آب نبود. پادشاه "م" با خودش فکر کرد شاید خدا فراموش کرده که کجای قلمرو من واقعا به آب نیاز داشته. پس یه قشون کارگر دست و پا کرد و اونها عمری رو صرف چرخوندن مسیر رودخانه کردند. هنوز از پایان این کار خسته کننده خیلی نگذشته بود که مشکل به وجود اومد. آب رودخانه خشک شد. پس پادشاه "م"، که حالا از پیری و ناامیدی تحلیل رفته بود، رو کرد به خدا و گفت:
"خدایا! چرا رودخانه رو پس گرفتی؟"
خدا جواب داد:"من پس نگرفتم!"
پادشاه کنجکاوی کرد:"پس کجا رفته؟"
خدا ریز ریز خندید و گفت:" فرزندم مفیوکما، تو رودخانه رو به بیابون دادی، مگه نه؟ اون بیابون از خیلی وقت پیش از تو تشنه بود. من اینو می دونستم اما تو نمی دونستی!"
دوباره پادشاه "م" با ناراحتی ناله کرد:"خدایا! تو که می دونستی بیابون تموم رودخانه رو سر میکشه، چرا وقتی داشتم رودخانه رو منحرف می کردم اون طرف بهم هشدار ندادی؟ تو که قادر به انجام هر کار هستی، چرا بیابون رو سیراب نکردی تا تمام رودخانه رو ننوشه؟"
خدا آه عمیقی کشید که تمام قلمرو پادشاه "م" رو به لرزه در آورد. بعد گفت:" مفیوکما، مشکل شما انسان ها همینه، شما درک نمی کنید!"

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.

پابلو نرودا