پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۶

همیشه حرف از رفتن هاست؛ 

كاش مي شد دوباره كسي با آمدنش غافلگیرمان کند.


یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۶

افسردگي نيشتر خورده


امشب حدود ساعت هشت بعد از يك روز بي اينترنت، بي برق و شبكه، بي كولر و چيلر و پر از آدمايي كه بي دعوت و با دعوت ميومدن دفتر و بسط مي شستن تو اتاق من و رئيسم و منم بين طبقه اول و همكف در وضعيت يويو قرار گرفته بودم، خير سرم اسنپ گرفتم كه مثلاً برگردم خونه و بالاخره كپه مرگمو بذارم.

بعدش مثلاً فكر كنيد من تو مطهري - مفتح بودم بعد همينطور كه داشتم از تو نقشه نگاش مي كردم، ديدم يارو رفت تو شريعتي بعد عباس آباد بعد دوباره اومد تو سهروردي كه بياد برسه به من. 

منم از زور خستگي ديگه حالي واسه اعتراض نداشتم ...


نيمساعتي كه من تو تاريكي تو كوچه تاريك وايستاده بودم، به كنار... از وقتي سوار شدم انقد حرف زد ... حرف زد كه بحث كشيده شد به اينكه آدم نبايد تنها بمونه و از اين حرفا. 


يهو ازم پرسيد: شوهرت هيچي نمي گه تا اين وقت تو خيابوني؟؟؟

گفتم: مجردم.

يعني يه جوري گفت *يعني تو اين سن و سال هيچوقت شوهر نكردي؟* كه اگه مي گفت *خجالت نمي كشي ايدز داري* انقد جا نمي خوردم.


تا آخرشم هي مي خواست بحث و بكشونه به سن و سال من كه سرمو كردم تو گوشيم و هندزفري رو هم چپوندم تو گوشم.

😔

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۶

ژن

سال هشتاد و پنج يه چندسالي بود كه موبايل تو ايران رايج شده بود و كد موبايل هاي همراه اول تا كد ٤ و ٥ رسيده بود. 

يادمه تو همون سال ها يه بار مامان بزرگم بعد از رفتن مهموناش و تو فاصله اي كه داشتيم جمع و جور مي كرديم برگشت به مامانم گفت، يه دونه از اين گوشيا براي اين بچه بگير. دست هركيو مي بيني، يكي از اينا هست.

🤔


امشب كه داشتم با تلگرام ور مي رفتم ببينم چه قوطي بگير و بنشين تازه اي براي مردم از خودش دَروَكَرده، يهو ياد حرف اون سال مامان بزرگم افتادم. 


داشتم فكر مي كردم درسته متولد ١٣٠٠ بود، اما هيچوقت در مقابل پديده هاي جديد، نمي شنيدم ازش كه بگه: 

"مي خوايم چي كار"

يا 

"از ما ديگه گذشته"

در حد خودش واقعاً خونه مدرني داشت.


جاي سپاسگزاري هست كه تو تقسيم بندي كروموزومي و ژنتيكي اين خصوصيت رو به طور كامل ازش به ارث بردم.

🤗

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۶

ردي از نگاهت مرا به جايي كشانده است كه به دنبال تكرارش اينگونه حيران و سراسيمه ام.

باورم نمي شود، به خوابم آمده اي و تو را نشناخته ام.

مرا دوباره به نام كوچكم بخوان و اين فاصله هاي اتفاقيِ بي دعوت را پُر كن.

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۶

خراب حالي كه منم


معمولاً وقتي به دلايل معلوم و نامعلوم خيش خراشمال مي شم، ميفتم به فيلم و سريال ديدن

هر چي كه باشه...

و اين وضعيت تو چهار ماه - پنج ماه گذشته به اوج خودش رسيده. 

يادمه يه بار از يه عصر تا صبح بعدش پونزده قسمت يه سريال كره اي رو بدون اينكه پلك به هم بزنم تماشا كردم. 


الان داشتم فكر مي كردم ديدم تو يك سال گذشته من يه چيزي حدود ٣٠ - ٤٠ تا سريال و حدود صدتا فيلم سينمايي ديدم.

خودمم موندم با اين حجم كاري ١٢ -١٣ ساعت در روز كي وقت كردم اين كارو بكنم.


سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۶

ديوانگي هاي بشر تمامي ندارد

درست آن هنگام كه مي كوشند توضيحي براي آنها پيدا كنند، روياهايشان تمام مي شود.

مهندس بهم گفت: خانم فلاني خيلي ازت تعريف مي كنه، مي گه خيلي جدي پاي كارت هستي.


گفتم: مهندس يكي از كسايي كه مي خواستم در مورد قراردادش باهاتون صحبت كنم همين خانم فلانيه. الان دوهفته است گفتم فايل صورتجلسه هاي كميسيون هاي سال گذشته و آمارشونو بهم بده، بعد از دوهفته فهميدم چند تا از صورتجلسه ها رو اصلا ننوشته و انداخته گردن رئيس كميسيون كه تاييد نداده بهم. لازم نكرده از من تعريف كنه كه گزارش مجمع دوماه ديگه تونو روز اول بعد از تعطيلات گذاشتم جلوتون. تقويم جلسات يه سال آينده تونو هم همينطور، تقسيم بندي كار پرسنلتونو هم همينطور.