چهارشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۶

مامانم حدس مي زنه، يه روز من تو تنهايي مي ميرم و مردم از بوي من زنگ مي زنن شهرداري و ميان جمعمم مي كنن.

نمي دونم چرا، ولي واقعاً همينطوري فكر مي كنه.


امروز بهم مي گه تو اصلاً تربيت نداري.

مي گم، چرا؟

مي گه از بس كه خونه هيشكي نمي ري، هيشكي هم خونه تو نمياد.


اينطور كه فكرشو به من منتقل مي كنه، از چيزي كه حس مي كنم و هستم، دچار عذاب وجدان مي شم.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۶

تاوان

هيچ نمي دانيم گاهي تاوان كدامين توفان را پس مي دهيم؛

ناگهان آذرخشي مي زند و برگي فرومي ريزد.

زندگي همين است:

بي سوال آغاز مي شود،

و بي پاسخ پايان مي يابد.

همه چيز از سر اتفاقي كاملاً اتفاقي است.

جايي نوشته بودم، لحظه هایم طعمی از جنس اتفاق می خواهند. 

اشتباه كردم. كاش آرزو مي كردم، 

تا اتفاقي خوش بيفتد

رویايي ببارد

بوسه اي بر لبي بنشيند

و خدا بخندد.


دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۶

گاهي نخواستني در تمام وجودت 

اما ناگزيري از عمري قطعيت بايدين كه دمادم به جانت مي ريزد 

و تو همچنان نمي خواهي

براي خاطر خاطره هايت بيدار شو!

هنوز دنيايي خاطره ناتمام داريم كه با هم بسازيم.

به يه سري از آدما نميشه فهموند سر قبر آدم تازه مرده جاي تصفيه حساباي شخصي نيست؛ اما وقتي از دور نگاهشون مي كنيم، احساسي بيش از احساس تاسف به آدم دست نميده. چيزي شبيه انزجاره با مخلوطي از سردرگمي😶


انقد اين احساس قويه كه دلمون مي خواد فرار كنيم و به كنج اتاق خودمون پناه ببريم...


از ديروز دارم به اين موضوع فكر مي كنم كه:

آيا تو آخرين جشن تولدي كه با هم دور يه ميز جمع شديم، از مجموعه كتاباي مارك تواين كه براش برديم خوشش اومده بود؟ 

يا اون روز جمعه اي كه همه بچه ها با هم رفتيم پارك شفق و عمداً گم شديم، چقد شيطوني كرديم و آتيش سوزونديم، مثل من يادش بوده ...

يا بعد از ظهراي پنجشنبه كه به هواي خونه پدربزرگ ميومد خونه ما و تمام بعد از ظهر تو كوچه پسر و دختر خرس وسطي بازي مي كرديم و از سر و كول هم بالا مي رفتيم، آيا همينقد كه يادآوريش براي من دلتنگي مياره، براي اونم همينطور بوده؟؟؟ 


آرزو مي كنم كاش اين ساعت هاي آخر كه بين ما مثلاً آدم زنده ها معطله و سردرگم، فقط اتفاق ها و چيزاي خوب يادش بياد و با خيال راحت بره.

حس عجيبيه

اما نميشه توصيفش كرد

اينكه خبر مرگ كسي يادت بياره يه وقتي - خيلي خيلي دور - يه جوري جداي از بقيه آدم ها دوستش داشتي.

خيلي بيشتر از خيلي ها.

و از تمام اون آدم فقط چشماش يادت مونده.

از اين داستان مرگ و شنيدن خبرش خسته شدم؛

يه آدم مگه چقد ظرفيت داره ؟؟؟

دوساله اين داستان شروع شده و انگار تمومي هم نداره.

واسه مسن تر ها آدم يه جور دلش مي گيره.

واسه جوون تر ها يه جور ديگه.


به نظرم انگار هرچي سن آدم بالاتر ميره، تعداد اين خبرها بيشتر و فاصله اش كمتر ميشه

همه اينا به كنار مراسم كفن و دفن و ختم ماست كه عذاب و شكنجه است و تا تموم بشه، خود آدم هزاربار جون داده.


شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۶

برام از كرمان گز فرستادن؛ 

بعد رو بسته هاش نوشته:


روغن فرمان هيدروليك

گريس چندمنظوره

روغن ترمز

آب رادياتور

تميزكننده انژكتور

😁

توجيهي براي سوپاپ پريدگي


من وقتايي كه استرس دارم يا دلشوره يا ذهنم درگير يه چيزيه، نه مي تونم چيزي بخورم نه مي تونم حرف بزنم.

اوليش خب يه جورايي خوبه: آدم  به ريزه خواري الكي نميفته و حرصشو سر خوراكي ها خالي نمي كنه و در نتيجه چاق هم نميشه.


اما دوميش واقعاً وحشتناكه؛ 

تحملش براي بقيه وحشتناكه.

طرف آدم اگه يك جانور موذي باشه، دستشو درست ميذاره رو همين جا و با كمي انگولك اون اتفاقي ميفته كه نبايد بيفته.


اين اواخر تو درگيري هايي كه سر همين سكوت كردن و جواب دادن هاي يك يا دوكلمه اي من و نهايتاً داد و بي داد طرف مقابل پيش اومد و آخرشم  به گريه كردن من ختم شد، چندباري از رئيسم شنيدم كه گفت: تا جايي كه مي دونم حق با توئه ازت حمايت مي كنم. اما چيزي كه نمي تونم تحمل كنم، اشك هاي توئه. بايد نشنيدن رو يادبگيري. سعي نكن خودتو يا چيزيو اثبات كني.


وقتي به اين جمله ها فكر مي كنم، ترس برم مي داره. چون از يه طرف خودمم همينطورم. وقتي كسي جلوم بغض مي كنه و به گريه ميفته، نمي تونم منطقي به داستان نگاه كنم و راه حل هاي مناسب رو بسازم. اما از طرفي وقتي كسي زور مي گه يا دو دوزه بازي مي كنه يا تملق بارم مي كنه و من دستشو مي خونم و بازيشو مي فهمم، دوست دارم درجا منفجرش كنم نه اينكه پامو بندازم رو پامو و لبخند تحويلش بدم.