یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۵

شديداللحن

امروز يكي از مديرا كه دو هفته پيش يه گندي زده بود تو همايش، مورد اعتراض شديداللحن بقيه اعضاي كميسيون قرار گرفت؛ بعد رئيس من طبق معمول كه مي خواد كدخداي داستان باشه، از لحاظ سرپوشي جاي همه مون عذرخواهي تمام قد پرتاب كرد و قبل از هر بحث اضافه اي گفت حق باشماست و ديكته ننوشته است كه غلط نداره و از اين حرفا...

بعد جلسه تو اتاق داشت از خودش تعريف مي كرد كه ديدي ناچار شدم چطوري گندشو جمع كنم؟؟؟

برگشتم بهش گفتم: شمام مثل من كه شدم مادربزرگ اينا( اشاره به بچه هاي دفتر) شدين پدربزرگ اينا؟؟؟ نگفتم براي خراب كاري يكي ديگه عذرخواهي نكنين؟؟؟

يك نگاه معناداري بيفكند و فرمود: پاشو برو به خونه زندگيت برس تا فردا. 😏


پ ن.: 

بچه كه بوديم خرابكاري كه مي كرديم، مامانم مي گفت، بريم خونه با هم صحبت مي كنيم.(همون به حسابت مي رسم خودمون)😕😶

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۵

گذشته

گاهي اوقات كه دنيا بهم سخت مي گرفت و باهاش درد دل مي كردم، كامل و در سكوت گوشم مي داد؛ يه سري كارا رو برام فهرست مي كرد. بهم مي گفت كه اينطوري انجام بده يا اونجوري بگو؛ چند تا جوك بي مزه تعريف مي كرد و خودش قاه قاه مي خنديد و بعد دستم مينداخت كه تو هيچوقت به جوكاي دست اول من نمي خندي؛ 

اما ته تهش هميشه بهم مي گفت، من هنوزم نمي خوام تو بري سر كار، اونم كاري كه اينطوري روحتو مي خوره. تو بايد وقتتو بذاري سر يه كار دلي... بايد درستو بخوني... بايد درس بدي... تو اصلاً بايد تو دانشگاه مي موندي... *اين آدمي كه جلوي منه، وقتي براي دوست داشتن نداره*


شايد درست مي گفت. 


گذشته هاي آدم اگه اجازه پيدا كنن، بيشتر از هر سم مهلكي اثر مي كنن. گذشته هايي كه خودت با دست هاي خودت ساختي و الان فرصت و مجال تغييرش رو نداري.



جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

تداوم

این ها را ببین!

همین ها که چسبیده اند 

به دیوار سلول هاي خاكستري مان را می گویم؛

زنگار شده اند گويي.

تمام خاطراتمان جمع شده اند

پسِ همین چند خط نبشته 

و 

چند كلامي 

كه گاهي 

هراز گاهي 

هوس مي كنيم 

بگوييم 

و 

بشنويم.

عجيب نيست كه نه تو ديگر مي خوانيم و نه انتظار من پاياني دارد، اما هنوز هم به دنبال خودمان مي گردم؟؟؟

پنجشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۵

تقدیر برای این نیست که ازش اجتناب کنی. تقدیر برای اینه که وقتی نمی تونی چیزی رو عوض کنی، باهاش همراه بشی.

اعتبار

پریروز یه مردک تازه پولدار شده به یکی از پسرای دفتر گفته بود، تو کار ما رو انجام بده از خجالت همتون درمیام .

به رئیسمم چند بار زنگ زده بود وگفته بود شماره حساب خودتو بده می خوام برات یه پولی همینطوری بریزم کیف کنی.


داشتم به همون همکارم می گفتم، بهش بفهمون اینجا جایی نیس که با رشوه کار انجام بشه. حداقل نه تا وقتی که من اینجام. درست و حسابی شیرفهمش کن وگرنه خودم اینکار رو می کنم.


دختره کنارمون وایستاده بود، یهو همچین خوشحال و هیجان زده برگشت رو به من گفت، ولی اگه به من پول بده براش همینجا معلقم می زنم

ها ها ها ...


فقط بهش گفتم: به نظرم لنگه کفش می خوای نه؟؟؟


پ ن.:

شخصیت (شایدم جایگاه... اعتبار... پرستیژ) چیزی نیست که آدم مفتی به دست بیاره.

تو زندگی شخصی و حتی کاری دو تا حالت هم بیشتر نداره. یا اونو کسب می کنی یا اصلاً نداریش.

گاهی ساده ترین چیزها تو این زندگی برای یه لحظه تو رو از همه نظم زندگیت جدا می کنه

طوری که صدا فرو ریختن خودتو می شنوی اما وایمیستی یه گوشه و نگاهش می کنی


داشتم یه گشتی تو فیدریدرم می زدم که یه سالی بود ولش کرده بودم به حال خودش. درست از موقعی که کامپیوترمو ارتقا دادم. 

بعد رفتم سراغ فیس بوکم ببنم یه سال پیش همین روز چه غلطی داشتم می کردم.


همینطوری صفحه محمد معتمدی رو بازکردم و گذاشتم پشت سر هم واسه خودش بخونه


بین اون همه دیلینگ - دیلینگ و آه ناله گوشم گیر کرد رو این دوتا جمله:



*تو چله هرسال من یه جای خالیه که پُر نمیشه*

*حافظ نگو تو فال من جدایی افتاده برا همیشه*



زندگی همونقد که می تونه شاد و معنی دار و قشنگ و کوتاه بگذره، به همون اندازه می تونه، مسخره و یهویی و بی دلیل و داغون طی بشه. 

نمی گم همه، اما هستیم یه تعدادی که هر روز از خواب بلند می شیم، کلی کار مسخره می کنیم، کلی حرف مسخره می زنیم، با بعضیا هم دست به یقه می شیم، سر یه قرون دو زار خرخره همو می جویم، به بعضیام محل سگ هم نمی ذاریم، آخر شب هم که می شه برای فرار کردن از فکر و خیال زودتر از بقیه کپه مرگمونو می ذاریم (البته اگه خوابی باشه) که صبح دوباره بلند بشیم و همه این کارا رو از دوباره تکرار کنیم...

که...

که فقط مشغول باشیم و فکرمون نره سراغ چیزی که نداریم، یا چیزی که دیگه نداریم.


https://www.facebook.com/MohamadMotamedi/videos/730440947103041/