سه‌شنبه، دی ۲۱، ۱۳۹۵

ريحان

یه كارهایی هستن كه هيچ صدایي باهاشون قاطي نشده ... خالصن ... اصلا خود آدمن...

یه دنیا حس و زندگی و شور و شوق دارن ...

يهو باهاشون سر از ارگ بم در میاری که سالم بود و مي خنديد...

يهو آسمون كوير مياد بالاي سرت ... كنار آتش نشستي و چشات ستاره ها رو وجب مي كنه...

يهو ياد اولين بوسه ميفتي و آخرين نگاه ...

یهو سر از جنگل های ابری و مه زده شمال درمياري و عطر هيمه توي سرت مي پيچه... و يادت مياد باران شروع همه خاطره بازي هات بود


انگار همه دنیا رو ریختن توی یه آهنگ و فقط کافیه چشاتو ببندی 

 

https://soundcloud.com/atefeh-ab/copggkokiwjy

دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۵


به نظر من يه آدمو بايد به صورت كلي ديد و قضاوت كرد (اگر كه قراره قضاوت بشه)

وارد جزئيات زندگي هر آدمي اگر بشيم - هرچقدر هم خوب يا بد -هميشه نقطه اي پيدا ميشه كه بشه از منظري در موردش حرف زد.

یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۵

صبح داشتم مي نوشتم: 

"ظاهراً همه منشي هاي دنيا سر كارن
خدا رو شكرررر
به نظرم امروز به رئيسم بگم، زنگ بزنه به همين قبليه و ضمن ابراز ندامت رسماً به همكاري دعوتش كنه"

هيچي ديگه صبح هشت نيم رسيدم دفتر، ديدم شاداب و آرايش كرده پشت ميزشون نشستن و دارن شرح وقايع رو با جزئيات واسه يكي از پسراي طبقه پايين تعريف مي كنن و مي پرسن كه آيا فكس جزو وظايفشون هست يا نه.
ظاهراً احتياجي نبود من كاري بكنم؛ كارا خودشون از يه طريق ديگه پيش رفته بود.

شنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۵

دق دل

به دختره گفتم، كاراي فكسي رو خودت بايد انجام بدي، دم همايشه، همه سرشون شلوغه؛ منم پنجشنبه و جمعه كلي نامه و صورتجلسه و طرح كار واسه اين هفته تون آماده كردم؛ همه گرفتارن. 
مي بينم حجم كارت زياده يه سري كاراي تو رو خودم  دارم انجام مي دم.
گفت: اگه كار منه بدش به خودم انجام بدم. لازم نيس تو انجام بدي.
تق گوشي رو كوفيد روي جاش.

يه ساعت بعدش رئيسم صدام كرد ديدم استعفاي دختره رو گذاشت جلوم. 
توش نوشته بود، به دلايل شخصي...

بهش گفتم الان هم من هم شما عصباني هستيم. تا چهارشنبه صبر كنيد، بعد تصميم مي گيريم.
قبول كرد.

رفتم چهار تا نامه مهم بدم بهش كه بفرسته سازمان توسعه، گفت من دارم مي رم، فردام نيستم. كيفشو برداشت رفت.
داخلي رئيسمو گرفتم و گفتم از شما مرخصي گرفته؟ مگه قرار نبود تا همايش تموم نشده، كسي نره مرخصي؟ مگه نبايد من مرخصيشو تاييد كنم؟
گفت: بعد استعفاش گفت داره مي ره. نه گفتم بره نه گفتم نره. 
از شانس بد رئيس هيات مديره همه حرفامونو شنيد؛ گفت تسويه كنيد بره؛ حق هم نداريد برش گردونيد. رو به من گفت، خوشحالم كه يه كاري كردي كه خودش بره وگرنه خودم همين روزا مينداختمش بيرون
😕🤐
(من كجاي اين داستان بودم، نفهميدم)

دوباره يه ساعت بعد رئيسم صدام كرد تو اتاق و تلگرامشو نشونم داد. قصه حسين كرد شبستري رو واسم بلند بلند خوند. معني دلايل شخصي رو خوب متوجه شدم. كسي نبود كه اون تو شسته نشده باشه. 

جمعه، دی ۱۷، ۱۳۹۵

آدم گاهی به جایی در زندگیش می رسه که باید به نیازهاش بیشتر از آدم های دور و برش و چیزهای دیگه توی این دنیا فکر کنه.

این زمان ها فقط و فقط باید کمی به احساس خودخواهیش اجازه بده که در وجودش رشد کنه؛

درست همین زمان ها رو اگه نتونه تشخیص بده، برای همه عمر احساس پشیمونی رهاش نمی کنه.

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۵

نامه پانزدهم


می دانی

میان این همه شلوغی و همهمه، فکر می کردم

کاش بار دیگری که همدیگر را می بینیم، شاد باشیم.


بیا به هم قول بدهیم،

بار دیگر بخندیم و باران بیاد و دوباره تمام را را زیر باران قدم بزنیم

و دیگر دلیلی برای ترس و غم و اندوه نداشته باشیم.


برای تو را نمی دانم

اما اگر بار دیگری باشد، برای من غیرممکن است بتوانم تو را دوباره غمگین و هراسان ببینم

بخند!

من همیشه خنده هایت را دوست داشتم.


#نامه_ها