شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۴

دلت تنگ یک نفر که باشد
تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد
و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد...
تو دلت تنگ است...
دلت برای همان یک نفر تنگ است...
تا نیاید...
تا نباشد...
تو هنوز دلتنگی !!!

تنهايي

تنهاييِ مرگ با هر چيزي در دنيا تفاوت دارد حتي با نفسِ تنهايي...
درست شبيه سقوط از ديواري است كه به آن تكيه كرده اي
تا مدت ها انقدر كوفته و گيجي كه نمي تواني تشخيص بدهي اصلاً كجاي اين سقوط بوده اي
اول ديوار ريخته و بعد تو افتاده اي
يا اول تو افتاده اي و بعد ديوار بر رويت ريخته 
شايد هم 
شايد هم كسي عمداً تو را هل داده است...

ترجمه

آدمها، هيچوقت نـمی فهمنت ....
فقط ترجمه ات می کنند؛
آن هـم بـه زبان خـودشان
ترجمه هم هميشه خوب و بد دارد.

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۴

محك

بعضي آدم ها فكر مي كنند، نامرئي هستند و كسي آنها را نمي بيند. در صورتي كه رد حضور همين آدم هاست كه -براي هميشه- بر زندگي ديگران مي ماند...
اصلاً مرز هستند، بين تمام آنچه كه داريم و هر آنچه كه نداريم...
مرزي هستند كه تمام واقعي ما را اثبات مي كنند، درست مثل محك برابر طلا...
مرزي هستند كه در دشوارترين ماجراهاي اين زندگي، مي خواهيم براي ابد جزئي از جريان آن سوي ديگر آن باشيم...
مرز يك حادثه كه با تمام ترس ها و ندانستن هايمان مي خواهيم اگر روزي خطر كرديم تا آن نقطه بي پروايي كنيم...

آدم هايي هستند كه وقتي به آنها فكر مي كنيم، تنها و تنها يك چيز از آنهاست كه به خاطر مي آوريم:

"قلب بي كينه و دست گشاده به روي همه "
 
حيف كه وقتي مي روند، تازه جاي خاليشان درد مي گيرد...

ناچار





و سایه ام حقیقتی است واقعی تر از حقیقت
دلم درد مي كند.
اين روزها
كسي مرا آنگونه كه هستم
نمي خواهد.
دلم گرفته است.
تمام حجت من براي زندگي بودن من است
اما
در اين دنيا
انگار
ناچاريم از شدن.

پنجشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۴

ای دل وحشی، آرام...آرام
نگران توام
مبادا در ميان هياهوي اين جنگ
صداي دوست داشتن مرا نشنوي
فلسفه نباف!
برو
وقتي كه بايد
و بمان تا نهايت نبايد

سه‌شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۴

همه ی ترس هایم از "من"ي است كه قرار است روزي "من" شود



مدت ها بود پياده روي نكرده بودم، اما با يك ماشين خراب شده اونم وسط يك خيابون شلوغ، تنها چيزي بود كه به ذهنم رسيد. البته خوبيش اين بود كه هيچي غير از يه كيف چرمي سبك دستم نبود و خيابوني هم كه توش بودم، يه سر پاييني ملايم بود.

اما از اون دقايقي بود كه بي خيالي مي طلبيد تا بگذره.

كمي جلو تر از من دو تا دخترجوان پسرک فال فروشي رو صدا زدن كه بهشون فالی بده. به نظرم يك اسكناس ده هزار تومني بهش دادن؛ برق چشم هاي پسرك وقتي كه سمت من مي آمد، هنوز به خاطرم هست. به عنوان اولين مشتري دم دستي كه مي تونست مخشو بزنه من كيس خوبي بودم .

رو به من گفت: خانم فال بدم؟
گفتم: نه نمي خوام.
گفت: من خوب فال مي گيرم ها. دستم خوبه.
دوباره گفتم: نمي خوام.
گفت: همين يه بار؛ اگه خوشت نيومد پول نده

نگاهش كردم. چشم هاي سبز روشن و پوست برنزه و موهاي لخت مشكي... يه لحظه ياد رومئو پسر عموي دورگه ي اسپانيايي ام افتادم.
همینطوری الکی و یهویی
هیچ ربطی هم به هم نداشتند.

نمي دونم چي شد كه دستم رو بردم تو كيفم و اولين اسكناسي كه اومد بيرون رو گذاشتم كف دستش. شايد يه لبخندي هم زدم؛ نمي دونم.

گفتم: بگير، ببينم چي مي گيري.
ديدم زير لب چيزي خوند و يه پاكت رو كشيد بيرون و داد دست من.
پرسيدم: بلدي بخوني؟
گفت: كلاس سومم.
گفتم: پس تو برام بخون.

جا خورد. ولي مشخص بود كه نمي خواست كم بياره. پاكتم رو باز كرد و تكه كاغذ رو آورد بيرون؛ يه كم مكث كرد.

گفتم: بخون ديگه...
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد.
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد.
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد...

وقتي پاكت رو بهم داد و ازم دور شد، هنوز داشتم نگاهش مي كردم و اون لبخند معني دار روي لب هاش...

از اون روز چند روزي می گذره. از فال منم هنوز جز "من" چیزی مشخص نیست.
مني كه قرار بود كه فقط خودشو برسونه خونه – بي سوال... بی چرا... بی گله و شکایت... اما حيران شد وسط خيابون با يه عالم سوال.

اينكه پسرك بود كه مقاومتش رو شكوند و خلع سلاحش كرد يا فالش...چه فرقي مي كنه؟؟؟ من داشتم با خودم مي جنگيدم كه ديگه فكر نكنم ... به هيچي فكر نكنم. اما اون چشم هاي سبز روشن و پوست برنزه و موهاي لخت مشكي يهو سر راهم سبز شدند و كار خودشونو كردن.

الان كه داشتم اينا رو مي نوشتم، به نظرم اومد كه انگار توي اين فال ها مفهوم "انتظار" هميشه حرف اول و آخر رو مي زنه. اينكه چي بودم، چي هستم و چي قراره بشم...

دليل تمام ترس هاي منم همينه ... همين گذار تا "شدن" ... همين مسيري كه هنوز مه آلوده... درست شبيه همون جاده اي كه من اغلب تو روياي تكرار شونده ام مي بينم.

دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۴

زن ها...
تمام زن ها،
همیشه به آن دسته از دلایلی فکر می کنند که آنها را برای دوست داشتن قانع کنند؛
و مردها...
تمام مردها،
از زمانی که که تصمیم می گیرند، عاقل شوند، دیگر دلیلی برای دوست داشتن ندارند.

شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۴

از میان حرف هایی که هرگز نتوانستم به تو بگویم:
اگر مي توانستي صدایم را بشنوي، به تو مي گفتم که اثر انگشت ما هرگز از زندگي هايي که لمسشان کرده ايم، محو نخواهد شد.
می دانی؟
همیشه چیزی هست که ما آن را در قلب دیگری جا گذاشته باشیم...


جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۹۴

کاکتوس

بعضی کاکتوس ها مرام خاصی دارن...
با اینکه به ظاهر چیزای زشتی هستن با یک عالم سوزن، اما شکوفه میدن
می گن، چند سال طول می کشه تا یک کاکتوس شکوفه بده...
اونم درست وقتی که داره خشک می شه و در شرف مرگه...
درست همون موقع از تمام قدرتش برای شکوفه دادن استفاده می کنه
می دونه که داره می میره، اما از آخرین قدرتش برای زنده موندن استفاده می کنه

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۴

حقیقت با واقعیت تفاوت دارد.
حقیقت را کسی نمی داند، اما واقعیت معمولاً پشت چیزی پنهان شده است.
حقیقت موضوع ناراحت کننده ای نیست.
فقط نمی خواهم دروغ بشنوم.

دچار حس چگونگی مزمن

تا حالا شده که نفهمین که چه مرگتون شده؟
من دقیقا به همین حال دچارم ...
از صبح کلی دویدم و حرف زدم و خودرأیی کردم، خسته هم نیستم؛
با این حال حواسمم جمع نیس...

یک مردادی تمام عیار که روی اون دنده اش افتاده و داره رو نمودار سینوسیش تاب بازی می کنه و باید منتظر بشه تا از خفت پنجشنبه - جمعه اش بیاد بیرون

پ ن.:
سه چهار روزه، نشستم 14 قسمت یه سریال بیست قسمتی رو پشت سر هم دیدم... یک نفس...
از ته، از سر، از وسط، با زیر نویس، بی زیر نویس، با دوبله، بی دوبله...


سه‌شنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۴

آدم خواب ببینه تو امتحان ادبیات فارسی از درس دکتر کزازی بیفته و تک بیاره، تعبیرش چیه؟؟؟

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۴

بعد از١١-١٢ سال كار مداوم اين روزا طوري شده كه دلم نمي خواد تو دفترمون حتي يك كلمه بيشتر ياد بگيرم.
اينجا هرچي سر به زير تر و دقيق تري، بدبخت تر و تو سري خورتري و زير بار تعريف و تمجيدهاي صد من يه غاز له تر
اينجا فقط كافيه، لاس بزني، تملق بگي يا زيرآب بزني، عزيزتري؛
امروز زنگ زدن بهم گفتن تو نمياي سر كلاس زبان؟؟؟
گفتم : نه
گفتن: چرا
نگفتم "دلم نمي خواد"؛ گفتم چون مي خوام زباني كه دوست دارم رو بخونم

پ ن.: 
١- متنفرم كسي براي زمان آزادم تصميم بگيره
٢- مهم نيست ديگران چي فكر مي كنن، مهم "منم"
٣- شعور به سواد و تحصيلات و تخصص نيست
٤- كسي كه خودشو به خواب زده ، نمي شه بيدارش كرد؛ حتي به قيمت چسبوندن ايزوي كيفيت بهش ( اونم تو مملكتي كه كافيه پول بدي مدرك بخري)
٥- ديگي كه براي من نمي جوشه، سر سگ توش بجوشه

آسيب شناسي يك نسل سوخته


ما نسلي هستيم كه عموماً زير دست يك مشت معلم بي سواد و گشنه و دبيراي پرورشي عقده اي و پُر از گره و گير وگور و با كلي مشكلات ريز و درشت رواني بزرگ شده ايم.

ما نسلي هستيم كه تا به چيزي اعتراض مي كرديم يا مسيري متفاوتي از بقيه رو پي مي گرفتيم، آماج سرزنش ها شديم؛ چرا که هر چیزی جز دنباله رویی نکوهیده بود (شاید هنوز هم باشه).
ما نسلي هستيم كه روح و روان و طرز فکر و علايق و سلايقمون به طرز آشكار و هدف داري تجسس شده (شاید هنوز هم میشه)؛

هنوز هم خوب يادم هست، اون سال ها اگر كسي دفتر روزانه داشت، اگر جدول حل مي كرد، اگر كتاب و مجله مي خوند، اگر عکس می دید، اگر نقاشی می کرد، اگر كاست موسيقي گوش مي داد، چه بلايي سرش مياوردن. رسماً جلوي دوست و خانواده رسواش مي كردن، طوري كه به غلط كردن ميفتاد.

اينايي كه مي گم مال قرون وسطي نيست، مال همين بيست سال پيشه نه خيلي دورتر.

همه ما دهه پنجاهي - شصتي ها چنين تجربه هايي داريم.
چند بار مدرسه رو نپيچونده باشيم خوبه كه به هواي يه فيلم از مهرجويي سر از سينما آزادي دربياريم؛  چند بازی از پنجره کلاس فرار نکرده باشیم که دور همي بريم رستوران ناهار بخوريم؛ چند باری سر راه مدرسه ترافیک  تخیلی و اتفاقی راه ننداخته باشیم که تو زمانش تنهایی و هول هلکی و دوان دوان بريم كتابفروشي و با پول توجيبي های چند هفته مون اون كتاب هايي رو كه خودمون دوست داشتيم بخريم؛ (تازه بعدش هفت تا سوراخ قايمش كنيم كه تو يه فرصت دنج و بی مزاحم بخونيمش و گاهی هم هيچوقت اين فرصت پيش نميومد.  و اگر هم كه پيش ميومد باز هم با كلي دِردویی (پرروگي) و پيچوندن همراه بود).

واقعاً چقد از اين داستانا ميشه تعريف كرد؟
چند تاي ما چنين تجربه هاى مضحكي رو نداشتيم؟

خوب كه فكر مي كنم، مي بينم، اون سالها، درست موقعي كه داشت شخصيتمون شكل مي گرفت، به جاي دوست داشتن و دوست داشته شدن، تنها حس هايي كه در ما تقويت مي شد، حس رقابت هاي احمقانه درسي بود و ترس و عذاب وجدان از گناه هاي نانوشته اي  كه هرروز هم به تعدادشون اضافه مي شد؛ و احساس عذاب دروغ هايي كه اون موقع  چپ و راست سرهم مي كرديم (و حالا هم به تبع اون سال ها مي كنيم)، هنوز هم رهامون نكرده (و نمي كنه).

و بدبختي بزرگ همه ماها:  ---> حسادت!!!
حسادت خورنده نسبت به اوني كه متفاوت تر بود (و هست) و متفاوت تر فكر مي كرد (و می کنه)

بله، در ذهن و روح همه ما -كم يا زياد- چنين زخم ها و دمل هاي چركيني هست.
تمام اون سالهامون سرزنش شديم به خاطر اون چيزي كه بوديم و تمام اين سالهامون سرزنش مي كنيم به خاطر اون چيزي كه نشديم.

ما نسلي هستيم كه مهمترين حرف هامونو به جاي بر زبان آوردن تايپ كرديم (و می کنیم) و پاي صحبت هم كه ميشينيم، هنوز هم فكرمي كنيم، "ما" نسل سوخته ايم.

پ ن.:
١: 
يك حس دوگانه به اون سالها دارم.  يادآوري اون سالها برام هم نفرت انگيزه و هم پر از تجربه هاي دور زدن تحريم ها؛ از لحاظ دوم من يكي، جزو دسته با تجربه هام.
٢:
معتقدم، سرنوشت آدم دست خودشه؛ اگر تا حدي متاثر از محيط باشه، اما نیمه پُر داستان دست خودشه. 
3:
بر فرض اينكه ما نسل سوخته باشيم، واقعيت اينه كه خيلي هامون چيزي بيشتر از اون چيزي كه از گذشته مون ياد گرفتيم، نداريم كه ياد بچه هامون بديم؛ مگر اينكه سعي كنيم خود واقعيمون بشيم و به دل خودمون بريم...
چه در تفكر و چه در رفتار.
وقت هایی هست...
که جز به بودنت...
دلم رضایت نمی دهد...
حالا ...
من از کجا تو رابیاورم ؟!

جمعه، دی ۲۵، ۱۳۹۴

كلاغ‌ خيس

اين روزها واقعيت ها بيشتر از هر روز ديگه ای واقعي هستن؛
خوب كه به دور وبر نگاه مي كني، متوجه می شی که كلاغ‌هاي خيس همیشه سنگين مي‌پرن.

یک جایی از کتابِ تهوع ِ سارتر خوندم:
"ساعتِ سهِ بعد از ظهر برای هر کاری که آدم می‌خواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر"

به نظرم سي و چند سالگی هم همین طوره... خیلی نمی شه انتظار داشت، مثل گذشته مودب و سر به زیر و صبور و حرف گوش کن و بچه مثبت باقی مونده باشی.

به من گفت: اصلا از تو انتظار نداشتم.
كلافه و داغون بودم.
يهو از دهنم بيرون بريد: به جهنم! مگه قراره من با انتظارات شما زندگی کنم؟

:\

چهارشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۴

رئيسم دنبال بهانه است واسه حذف بعضي از نيروها
از بد يا خوب ماجرا منم تو جريانش هستم و تا الان به شدت جلوي خودمو گرفتم كه بازي نخورم.
به من چه اصلاً 

اين چند روز كه نمايشگاه انرژي كيش بود از ١٤ نفر، يكي كه مرخصي بود، ٤ نفر رفته بودن كيش واسه كار، ٤ نفر هم به بهانه ي كار پيچونده بودن رفته بودن كيش عشق و حال؛ 
تو دفتر مونده بوديم سه نفر كارشناس و دوتا  از مديرا.
امروز صبح رئيس بزرگ يكراست از فرودگاه اومده بود دفتر ... بعد همونطور كه ببن ميزا مي چرخيد گفت: دفتر خلوته آدم بهتر مي تونه كار بكنه ها، نه؟؟؟ آرامشش خيلي بيشتره😎

انتظار داشت يكي شروع كنه به نق زدن و كه تو اين حجم كار آخر سال و جلسه ها و ... چرا همه با هم رفتن و اين چه وضعشه و اينا؛ 

يه نگاه به من كرد كه كنارش داشتم يه چيزي رو رسيد مي كردم؛ يكي ديگه از مديرا هم كنارش وايستاده بود و داشت با من در مورد ثبت نام دخترش تو كلاس هاي گوته صحبت مي كرد؛
منتظر بود يه نخ بدم تا تهش بره؛ 
فقط گفتم: شيطوني نكنين آقاي دكتر
تركيد از خنده و رفت تو اتاقش.

پ ن.:
به طرفتون بفهمونيد كه مي فهميد تو سرش چي ميگذره؛ شده حتي با يه جمله نامتعارف 
مخصوصاً به كسي كه مي دونه چون بي طرفيد، بهترين مهره براي رسيدن به اهدافي هستيد كه تهش رو هم نمي دونيد
😶
 
يه روزي فكر مي كردم دنيا رو مي تونم تغيير بدم
اما اون منو تغيير داد
حالا اون كار خودشو مي كنه
منم همينطور
بهم دهن كجي مي كنيم

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۴

بعضی آدم ها تصوری از خود دارند به غایت کمال گرا و تمام شده؛
گویی که تافته جدا بافته اند از دیگران.
اما از مرام این دنیا بی خبرند.
این دنیا در سکوت خود چنان ورق زندگی آدم ها را بر می گرداند که فرصت نمی کنند، بفهمند "چرا" چه برسد به اینکه سوال خود را بر زبان بیاورند...
اینجا سرزمین غریبی است؛ نادانسته هایش بسیار و دردهایش ریشه دار است.
اینجا از دنیا نمی رود کسی مگر به همان گناهی که با آن دیگران را قضاوت کرده است.

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۴

دل دل

دلي كه اهل حساب و كتاب باشد اسمش دل نيست
دل و دل دل بازي هايش ...
نه بهانه مي خواهد و نه دليل
يك رايحه
يك تصوير
يك خيابان خيس
بوي خاك
حتي يك تابلوي ساده كه
تو بخشي از انتظارت را با آن گذرانده اي...
همه
مي شوند بخشي از دل دل كردن هايت؛
خاطره بازي ها تمامي ندارند
و خاطره ها هرچه كهنه تر، زلال تر
حيرت اين روزها از خودمان نيست
اين روزها باران كه مي بارد
دل بيش از گذشته سرگردان و هوايي است

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۴

ديگه نوشته هامو نمي خوني
اينه اتفاقي كه افتاده

کلید

دو چهره که بهم می رسند، باید تاوان دیدارشان را با یک گفتگوی ساده بدهند. گاه پشت این گفتگوهای ساده و "یکهویی" اتفاق های پیچیده ای می افتد که بعضاً خنده دار و دور از برنامه ریزی های ذهنی مان هستند. در پیچ و خم این آشنایی ها حکمت های نهفته ای وجود دارد که فهمیدن هر کدام می تواند، برایمان یک "کلید" باشد. کلیدی که شاید مشکل گشا یا شاید توجیه دغدغه های روزمره مان شود.

خيلي خوب مي دانیم كه براي يك آشنايي گاهي تنها هزينه اي كه بايد پرداخت کنیم، يك سلام ساده است كه به تمام دنيا مي ارزد و گاهي ما آن را از هم دريغ مي كنيم؛
گاهی به خود می گوییم، ديگر براي اين سلام ها و قهر و آشتي هاي دوره کودکی خيلي پير شده ايم و حالا ديگر هر دليلي كه داشته باشيم، بايد سلامي بكنيم و بگذريم، بي خيلي چيزهايي كه قبلاً دنباله هر سلام بود و حالا براي خودمان ممنوع كرده‌ايم؛
و باز به خود تاکید می کنیم، اگر اين روزها بايد تاوان يك ديدار را با يك گفتگوي ساده بدهيم، بی خواسته و انتظار باشیم و يادمان هم باشد كه ديگر کودک نيستيم و سال هاست که بزرگ شده ايم.

از میان تمام دغدغه هایمان شاید تنها چيزي كه مي ماند، بغضي باشد كه می کوشیم، پشت سردي صدايی گرفته یا یک بی اعتنایی ساختگی یا حتی سکوتی اجباری پنهان كنيم.
و چه خوب مي‌دانيم كه با اين ضعف از "ما" هيچ نمانده است، جز چهره اي كه از "ما" نيست.

اتفاق پيچيده اي مي افتد در ما كه بعضاً اصلاً هم خنده دار نيست:
خطی روی همه ی خودمان می کشیم... هر آنچه که فقط خودمان می دانیم...

و در انتها طوري كه به غرور بزرگسالي مان خدشه اي وارد نشود، آرزو كنيم : "اي كاش كمي باران ببارد"

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۹۴

ورک شاپ


گاهي يادمون ميره كه زندگي يه كتاب يا يه نمايشنامه نيست كه همه كاراكترهاي اونو يه نويسنده نوشته باشه.

زندگي مثل يه ورك شاپ مي مونه.
هر كسي يه گوشه ي اونو مي گيره و اتود مي زنه؛
هر كسي توي اون يه نقشي داره؛

و نقش ها...
نقش هايي كه روي هم تاثير مي ذارن، اثر هم رو خنثي مي كنن يا حتي با هم تركيب میشن.

و داستان هر لحظه تغيير مي كنه.

خود درگيري

بعضي وقتا يه چيزهايي رو كه مي شنوم يا مي بينم، ياد ديالوگ باحال خسرو شكيبائي تو "دلشكسته" مي افتم كه مي گفت:

"اینا اصلاً خودگیری دارن. خودشون خودشونو می گیرن، بعد خودشون ریش گرو می ذارن، خودشونو ول می کنن..."

جالبه اين بعضيا (عموميت داره تو همه اقشار جامعه ما) گاهي اين وسط-مسطا از خودشونم مايه نمي ذارن... يكي رو كه نه سر پيازه نه ته پياز گير ميارن... حرفاشونو از زبون اون به هم مي گن.

اين روزا خيلي به اين موضوع فكر مي كنم كه حجم زيادي از از ادبيات ما ادبيات غير مستقيمه.
كمتر تو كتاب ها و نوشته ها گفت و شنود مي بينيم.
انگار از هزار سال پيش تا حالا ما حساسيت خونمون انقدر بالا بوده كه كسي جرات نمي كرده حرفشو رو در رو بگه، مبادا به گوشه قباي كسي يا كساني بر بخوره. اينجا بوده كه تمثيل و ايجاز و مجاز و كنايه و هجو و هزل و... رو اختراع كردن كه غمباد نگيرن و حرفاشونو بالاخره بگن يه جوري؛

پ ن.:
١)
لابد اون موقع علما يه فكري هم براي كج فهمي و بدفهمي و تفسير حرفاشون با اين همه قر و قنبيل ادبي (همون صنايع ادبي) كرده بودن
٢)
با اين همه تفاسير جبراًً ما گناهي نداريم؛ اينجوري شديم خو😕

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۴

خواب سگي

دم سحر بود و همه جا ساكت؛
تو خواب و بيداري داشتم، فكر مي كردم، چيزي كه ديدم چي بود كه انقدر تصوير واضحي داشت و يادم مونده؟؟؟
خواب هاي من معمولاً تصوير واضح و رنگي دارن حتي بو و طعم اما بدون صدا؛ و معمولاً اگر صحبتي توي اون ها اتفاق بيفته، متوجه مي شم، اما صدا نداره. و معمولاً بايد بعد از بيداري براي خودم مرورش كنم، وگرنه جز يك سايه چيزي ازش يادم نمي مونه.

اما خواب امروزم شبيه يك تمثيل يا يك انيميشن كوتاه بود؛

جايي شبيه ديواره ها و پله هاي سنگي پارك ساعي بود... آب نما داشت... پاييز بود...
كمي دورتر از صحنه ايستاده بودم و به جلو نگاه مي كردم. خودم اما توي كادر نبودم.
ديدم سگ سفيد و پر مويي اومد نزديك آب نما شد، بعد كمي آب خورد، يك دفعه آب توي دهنش رو تف كرد به ديوار سنگي جلويي.

تصوير كات شد به زمان ديگه ...
همون مكان... همون آب نما و ديواره سنگي ...همون زاويه ديد من ... شايد هم يه پاييز ديگه...
اما اون سگ نبود...

كمي بعد سه تا سگ خاكستري از همون نژاد رو ديدم كه اومدن كنار آب نما... آب خوردن... بعد سه تايي با هم آب توي دهانشونو تف كردن به ديوار...

تو خواب تعجب كرده بودم از مراسمي كه مي ديدم... دقيقاً همينم به خودم گفتم... انگار اون سه تا سگ دنباله روي سگ اول شده بودن ...

از خواب كه بيدار شدم هوا هنوز روشن نشده بود... اما اين تصويرها به وضوح يادم بود.
ميگن هر رابطه اي اصولي داره كه بهش مي گن مقامات چهارگانه:
نگاه
لمس 
احساس
لذت

اما تو سي و چند سالگي متوجه مي شي كه اكثر رابطه ها عموماً از سه مرحله تشكيل مي شن:
هيجان
شناخت
تعهد

اينم مي فهمي كه ببشتر رابطه ها تو فاز شناخت از بين مي رن.

چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۴

جاي امن

يكي بعد از پست ترويج كتابخوانيم برام پيغام گذاشته:
"کار خوبی نمیکنی که اعلام میکنی کجا میخای بری . خطر داره دختر برات"

نوشتم:
اي بابا 
تو اين مملكت كسي كتاب نمي خونه
اما در به در دنبال مكانن
پس من جام امنه
🤓😎🤗😐

جيحون

مي گن دل به دل راه داره همينه ها!
امروز از سر صبح دارم رو خودم كار مي كنم، دچار وسوسه نشم و جلوي خودمو بگيرم كه مثل هميشه يه ليست ده دوازده تايي از ته تقويمم در نيارم و سفارش ندم كه برام بفرستن دم در خونه.

الان ديدم بعد از كلي عمليات روان درماني، خودش برام تو اس مس نوشته: كجايي عزيزم؟ دقيقاً كجايي؟؟؟
ايناهاش:

"مشتري گرامي 
جمعهها تعطيل نيستيم!
از ساعت 15 تا 20 منتظرتان هستيم
كتابفروشي جيحون"

دقيقاً امروز جيحون خونم كم شده بود. ديگه نميشه بهش نه گفت اصلاً.

سه‌شنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۴

زمان حال ساده مرا به استمرار خودت كشاندي
حالا از جمع تمام واژه ها تنها ماضي بعيد مي ريزد

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۴

بادی لنگویچ

امروز یکی از مدیرا اول صبحی یا دلش برامون تنگ شده بود یا واسه کاری اومده بود، همونطور که تو لابی* وایستاده بود یه نگاهی به ماها انداخت (اتفاقاً امروز همه آروم سرجاهامون نشسته بودیم و داشتیم گزارشامونو واسه جلسه هیات مدیره فردا آماده می کردیم)
بعد تو همون سکوتمون به دخترا اشاره کرد: چه خبر بچه ها؟؟؟
سرامونو که بالا آوردیم**، دیدیم بعله ... چه پانتومیمی!!!
داشت بی صدا می گفت: عروسی مروسی ای چیزی؟؟؟ هیچی ی ی ی (حیف که نمیشه بادی لنگویچش رو نوشت :D ) سرش رو با تاسف تکون داد گفت: چه اوضاعی شده!!! خیلی اوضاع نفت خرابه ...
همه دخترا با هم گفتن: خیلی ی ی ی ی
بعدم که داشت می رفت، بلند گفت، امیدوارم اوضاع خوب بشه. نفتو می گم.

:D

پ ن.:
آمین!!! ما که بخیل نیستیم.
دیدیم الان که وقت استجابته، چند تا دعای دیگه رو هم اون وسط مسطا بپچپونیم، شاید بگیره.

*مدل میزاهامون و دکورمون با مد روز دنیا "اوپن-لابیرنتی" دیزاین شده، لذا همه همه رو می بینن.
**موقعیت میز من البته بسیار سوق الجیشیه و به جاهایی که باید، دید داره.



یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

در بي كرانگي اين دنيا هميشه خوابي است بي تعبير
نصيب ما؛
تو 
مي آيي
مي روي
من به دنبال تو
و هميشه حرف هايي است براي نگفتن؛
افسوس كه در ميانه ي ازدحام اين زمينيان سودا زده آنچه كه گم شد، دلهايمان بود.
حالا
از تو عكسي در يك قاب چوبي مانده
و از من
تصوير واژه هاي پي در پي و ناشكيبا

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۴

امروز تمام شعرهايم گم شد
دفترم رفت 
همه واژگان و مداد سياهم را هم با خود برد؛
درست وقتي كه من حواسم نبود؛
اين روزها
دفترهاي شعر هم بي وفا هستند
يا همه ي تو را يكجا مي بلعند، يا بي حرف و صدا مي روند تو مي ماني.
حالا
من مانده ام و يك دفتر سپيد...سپيد
كه بايد سياهش كنم
شايد كمي بخوابم

به دنبال بهانه ای برای پیچش


قبلاها مدرسه که می رفتیم، دعا می کردیم برف بیاد، معلمه مریض شه نیاد سر کلاس، سنگ بباره... اصلا یه چیزی بشه که تو اون ساعت خاص تعطیل بشیم.
حالا انگار شونصد سالمون هم بشه، باز هم می تونیم از این آرزوها بکنیم و امیدوار باشیم به فرجی بشه.

از صبح دارم راه می رم و دعا می کنم، یه اتفاقی بیفته جلسه فردا کنسل بشه.
همینطوری الکی.
"رو آلودگی هوا هم اصلا نمی شه مانور داد؛ چهارشنبه سوخت شد ماجرا "

حالا قرار هم نیس طور خاصی بشه ها!!! همه ی هماهنگی ها هم انجام شده، ولی راستش ته ماجرا حوصله شنیدن مسائل مشکلات و مسائل عدیده ی قیر و آسفالت کشور رو ندارم، اونم وقتی مجبورم خودم برگزاری جلسه رو هماهنگ و "منیج" کنم.

خوب که می اندیشم، می انگارم، همینطوری هم ما نسل آریایی یه غلتک دستمون گرفتیم، داریم آنلاین به اعتلای صافکاری مملکت همت می گماریم. دیگه جلسه ی چی بذاریم خو !!!

جمعه، دی ۱۱، ۱۳۹۴

محال

محال هاي محال ...
در هر محال حقيقتي است كه با يك احتمال تبديل به يك رويش دوباره مي شود

نمی دانم چه شد که تمام آرزوهایمان در حجم مه غلیظ صبحگاهی ماندند
چه شد که تو می آیی و می روی، اما ساکتی
چه شد که خواب برای من فصلی از یک مراسم تشریفاتی شده است.
بگو چه اتفاقی افتاد
چه شد که یک باره
راه تمام غصه ها از این طرف شد
يك لحظه بي تو
يك لحظه با تو
تمام دلشوره من اين‌ست
كه تو بيايي و من نباشم



پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

هميشه كسي هست كه با او بيرون بروي؛
قدم بزني،
به كتابخانه بروي،
كتابي را بيرون بكشي و ورق بزني.
به كافه اي بروي؛
چاي بنوشي و لبخند بزني؛
درباره آب و هوا سخن بگويي؛
بگويي دنيا همين است و همه چيز درست مي شود ؛
بگويي بايد لحظه ها را دريابي يا چيزي شبيه اين.
بگويي و بشنوي
و لبخند بزني
و لبخند بزني.

هميشه كسي هست،
اما پشت لبخندت مي داني،
چايي كه ميان واژه ها سرد مي شود، يك اتفاق عاشقانه نيست.


چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۴

خُلاصگي

گاهي بايد خلاصه بود
خلاصه شد
در يك نگاه
يك لبخند
يك خاطره
يك صدا
يا حتي در امتداد جبر سكوت
دوستي اما دُرِ زمان را در خود خلاصه مي كند

شلوغي

 بعضي موقع ها آدم ها دلشون مي خواد كه فراموش كنن، هرچيزي رو، فرقي نمي كنه که چی؛
اين وقتا ممكنه كه به هر وسيله اي هم متوسل بشن: شنگوليات، انواع مسكن ها و قرص هاي خواب، سیگار، دراگ...
اما من هميشه درست در مواقعي كه توي درستي و غلطي كارم شك مي كنم يا مورد اتهامم به چيزهايي مطمئنم "من از جنسشون نيستم و هرگز هم نخواهم بود"، فقط سكوت مي كنم. اجازه مي دم هر كي هر چقدر خواست داد بزنه، اصلا خودشونم جلوم حلق آويز كنن، فقط نگاهش مي كنم. چشمهامو مي بندم و تصوير ذهني ام رو بارها و بارها مرور مي كنم. بعد هم هدفمو ميارم جلوي چشمم و مي ذارم كنار تصويرهاي ذهني ام.
و وقتی هم که ساکت می شم، اونایی که منو می شناسن و می فهمن یه چیزی تو سرم داره وول می خوره، یا طرفم نمیان یا هر از چندگاهی تو اين بي صدايي به بهانه اي احوالی می پرسن که "خوبی؟ چیزی شده؟ میایی بریم فلان جا؟؟؟ ..." 
و طبیعتاً جواب های ماشینی من هم که معلومه چیه.
 فقط مطمئن ميشن، هنوز زنده ام،

پریروز بعد از يک هفته كه رفتم دفتر، از دقيقه اول انگار تو ميدون جنگ بودم. نه جنگ لفظي و نه جنگ تن به تن... جنگ نگاه؛

من اين نوع جنگ رو خوب مي شناسم. سال ها هر روز باهاش زندگي كرد. كوچكترين حركت خطوط زير چشم يا ابرو يا منقبض شدن ماهيچه هاي زير بنا گوش و دور لب هر كدوم معنايي دارن كه اصلا لازم نيست طرفت حرف بزنه.
وقتي نگاه هاي آدم هاي دور و برت دارن تو رو مي خورن، پر از حرفن و انقدر هم شجاعتش رو ندارن كه توي روي تو بگن و دقيقا منتظر يه فرصت يه هفته اي هستن كه در اوج خاله زنك بازيي كه معرف حضور همه ما ايراني ها هست، تمام عقده هاي جمع شده جووني و پيريشون، تمام تصورات و تفکرات شخصیشون، حتی حدس و گمان هاشون رو بريزن بيرون.
ديگه چه فرقي مي كنه كه تو بري وايستي رو به روشون و بخواي بحث منطقي راه بندازي ودفاع كني يا حتي سكوت كني.

تمام يك هفته گذشته تلفن كه زنگ مي زد، به خودم مي گفتم باز كي چی گفته؟
5 دقيقه حرف مي زدم، طرف كه ساکت ميشد و گوشي رو مي ذاشت، منتظر تك زنگ بعدي مي موندم.

تو چنين وضعيتي وقتي کلی مهمان رودرواسي دار هم به اين ماجرا اضافه مي شن كه براي اولين باره اومدن توي يه محيط جديد و هيچي از زير چشمشون دور نمي مونه، تنها حالي كه بهت دست ميده، اينه كه انگار اين جماعت حراف پاشونو درست گذاشتن رو خرخرهات و دارن لهش مي كنن.
با اون كرست طبي كه نه مي تونستم بشينم و نه درست راه برم هم در گير بودم، چه برسه به خودم.

نزديك ظهر كه اوضاع يه كم آروم شد، وقتي خودمو تو آيينه نگاه كردم، يه جفت چشم سرخ ديدم كه از شدن التهاب سياهيشون ديگه ديده نمي شد. خودم از ديدن چنين صورتي وحشت كردم. به بهانه پرداخت يه قبض بانكي زدم از دفتر رفتم بيرون. وقتي برگشتم، يكي از مديرامون  زنگ زد، بهم كه برم پيشش. كلي باهام حرف زد؛
آخرش گفت:" بعضي ها خودشون مقصرن كه بهشون ظلم ميشه. تو از اون دسته اي. تو با افكاري كه داري همه اش براي خودت دردسر درست مي كني. مگه كشور ما كه اسمش جمهوري اسلاميه توش هم جمهوري اجرا ميشه هم اسلامي؟ اون بالا رو بگير بيا تو شركت خودمون. يه كم سياست داشته باش. انقدر مطلق گرا نباش كه فقط همين يه راه درسته. ببين نتيجه برخورد خودته كه حالا اينا اين رفتار رو مي كنن. گفت و گفت و گفت.
نمي تونم بگم حق نداره كه اينطور فكر كنه، حتي بگم من حق ندارم... واقعا نمي دونم.
از در كه داشتم مي اومدم بيرون خیلی ساده بهش گفتم: "من همينم. هر كي هر حرفي داره جلوم بزنه تا ببينه جواب دارم براش يا نه".
خنديد و گفت: "آخه كسي كه مي خواد حرف بزنه نمياد جلوي تو بگه، پشت سرت مي گه. بفهم اینو. اينجوري كمتر با خودتو و سيستم به مشكل بر مي خوري. انقدر به خودت فشار نيار. سني نداري كه بخواي اينطوري بيفتي تو خونه."

پريروز تو اوج اون شلوغي ها تو دفتر كارم، یه اتفاق دیگه هم افتاد. درست وقتي كه داشتم خودم رو آروم مي كردم كه شخصيت جديدي رو كه اونجا حاضر شده تحليل كنم و بدونم كه چطور راحت تر مي تونم حضورش رو بپذيرم، اين آدم یهو بين واژه هايي كه به كار مي بردم و لحن صحبتم و از بین انبوه فرم هایی که داشتم چک می کردم و نواقصشونو در می اوردم، گفت: "خسته نمي شي انقدر جدي هستي؟"

یه لحظه یادم رفت دارم چی کار می کنم.
هوم!!!؟ جدي بودن خستگي داره؟؟؟ نكنه از بس كه جدي بودم، تبديل شدم به يه هيولاي ترسناك ؟

ديشب تا الان دائم به خودم پيچيدم كه کمی این وضعیت شلوغ رو بفهمم... هنوز هم نمی فهمم اين تنش ها از كجا ميان؛ بهتره بگم اين اعتراض ها... با اینکه حتی الان هم نمی دونم اصلاً به چی اعتراض داشتن، نبودن من یا مرز و فاصله ای که من همیشه با آدم ها نگه می دارم.

این همه فکر و شلوغی ذهني و آخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. تنها گیری که تونستم به خودم بدم این بود:
"من فقط عادت ندارم، قبل از اينكه كاري رو انجام بدم، اونو تعريف كنم... عادت ندارم، بلند فكر كنم...هر كسي يه جوريه خب...
درک اين موضوع لابد براي اطرافيان من سخت و ثقيله"
گاهي وقتي كسي برات شعري يا فيلمي يا ترانه اي مي فرسته، شايد معني اش اين بوده كه توي اون شعر، فيلم يا ترانه حرفي بوده كه نتونسته خودش بهت بگه
اين جور آدم ها زبان نشانه ها رو خوب بلدن.

نبودن

اما وقتي نبودن ناشي از مرگي اتفاق مي افتد، كسي چه مي داند مرگ چطور او را راضي كرده يا نه او چطور مرگ را پذيرفته است.
كسي چه مي داند عاشق باشي و بايد بميري، چگونه بايد و ضرورتش را مي فهمي
---------------
خب، ما هميشه «نبودن» را از اين سرش ديدهايم. از سمت فاقد، نه فقيد. يعنى جاى آدمى بودهايم هميشه كه كسى را از دست داده است، نه او كه از دست رفته. كه مجبور بوده شايد يا لازم ديده برود، نباشد. بگذار من به تو بگويم كه نبودن، براى آن كه نبايد باشد هم سخت است. و بگذار بگويم كه حتى سختتر. جواب ندادنِ نامه و پيغامى كه از محبوب گرفتهاى سختتر است از جواب نگرفتنش. آن چاشنى انفجارى اختراعى اخير بشر - آن seenِ تهِ پيام - را فعال كردن و در انفجار مسووليت پاسخ ندادنش تكه تكه شدن، سخت است. سخت چرا؟ مرگ است. مرگ است «نبودن» - كه اين از اسمش مىبارد - براى كسى كه مىخواهى برايش باشى. مرگتر از مرگ است اين تصميم به نيستى. اين اتانازى...

حسين وحداني

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۴

جاده

جاده مرا به ياد تو مي اندازد
مثل تمام مفاهيمي كه از تو برايم به جا مانده اند...

چه كسي مي دانست 
جز من 
كه تمام گاه هايي كه كه تو از ميان سكوت جاده مي رفتي، من چشم به آسمان دوخته براي يافتن بي راهه اي؛

و چه كسي مي دانست 
جز تو
كه جاده برايت نشانه اي بود كه " بايد" تا انتهايش مي رفتي و براي من  دليلي كه  "بايد" در ابتداي آن مي ماندم

مي داني
چه اتفاقي افتاده است ؟
بعد از تو تمام جاده هاي دنيا بي انتها مانده اند


یکی از اشکالات یا نه خوبی های نوشتن های روزانه اینه که آدم بیشتر حماقت ها و خامی های خودش رو ثبت می کنه
چند سال بعدش 
یا به احساس و طرز فکر اون موقعش می خنده و به خودش می گه: "چه خری بودم من!!!" 
یا اینکه نفس عمیقی می کشه و سری تکون میده و میگه:
هووووم!!!

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۴

صلح جهاني به چه كارت مي آيد، وقتي هماره با خودت در جنگي؟؟؟

شیفتگی



همه‌ی دلیل شیفتگی این است که دیوانه‌ای می‌بینیم و می‌خواهیم از دیوانگی‌اش سهمی داشته باشیم

یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۴

دیوونگی


تو وجود هر آدمی یه دیوونه هست.
بعضیا هر از گاهی میذارن رها بشه تا یه کم نفس بکشن و از دیوونگی کردن لذت ببرن.
بعضیام زنجیرش می کنن که نتونه تکون بخوره اصن.
این دسته دوم بعده یه مدت از تو کپک می زنن و بوش همه ی عالمو ورمیداره.
هرازچندگاهی باید سیستم رو گذاشت رو اتوماتیک یا اگه شد، حتی ریست فکتوری ...

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۹۴

پشت مه غلیظ


امشب داشتم نسخه ای دیگر از «آرزوهای بزرگ» را می دیدم...
بعد از سالها برای اولین بار جرات کردم و داستان دیکنز را بدون پیشداوری نگاه کردم. سعی کردم دوستش داشته باشم و حافظه ام را پاک کنم.
شجاعت کردم در واقع...
ترسم را کنار گذاشتم و با داستان آشتی کردم...
نمی دانم چی، اما یک چیزی شبیه یک سوال در سرم دائم وول می خورد...
اینکه
در این دنیا
چرا در لا به لای همه گره های عاطفی، غم ها و حتی شادی ها، عشق ها و تعهدها، در بیشتر سختی های این زندگی لعنتی بی سر و ته، در بیشتر بی عدالتی ها، یا حتی جنایت ها همیشه زنی وجود داشته که بهانه ای بوده یا شاید هم "دستمایه" برای یک جاه طلبی بزرگتر که خودش هیچگاه سهمی از آن نداشته است؟
و چرا آن زن برای همیشه پشت مه ای غلیظ می ماند؟؟؟

مي گويند اگر آرزوهايمان را بنويسيم
سرانجام روزي برآورده خواهند شد
به گذشته كه نگاه مي كنم
تنها اتفاقاتي افتاده اند كه نوشته ام

آیا با نوشتن قوی تر می شویم؟

شاید
شايد
چون چيزهايي را كه نمي توانيم به زبان بياوريم، راحتتر مي توانيم بنويسيم.
شايد
...

اما گاهي همين نوشتن چقدر وحشتناک مي‌شود.
وحشتناک مي‌شود، به خصوص وقتي كه خواننده اي داريم.
وحشتناک مي‌شود، به خصوص وقتي كه خواننده اي نداريم.
وحشتناك مي‌شود به خصوص وقتي كه به نوشتن هايمان دل مي بنديم
وحشتناك مي شود به خصوص وقتي كه تمام دلبستگی هایمان را يكجا نداريم و واژگان تنها دلتنگي ها و عشق بازي هايمان را ثبت كرده اند

و اين سومي از همه هولناك تر است.
در آن لحظه که واژه ای نباشد و سکوت دیوانه مي كند، مردني است برای کسی که تنها دل به واژگان دارد و بس

...

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۴

تنهایی
هراس
 و همه چیزهایی که تو می گذاری و می روی؛
تنها به این خاطر که تصویر خاطره ی نه چندان دورت ویرانه نشود،
يا ردِ روياي دوري جايي كنار ذهنت باقي بماند، اما باور نداشته باشي، مالكش خودت هستي ...

شاهکار نیست، اگر نخواهی که دیگر نباشی؛
اما گاهی مثل خیلی چیزهای دیگر، تحمل یک درد از درک ناتوانی از یک ساختن دوباره آسان تر است.

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۴

زبان و تفکر

زبان و تفكر

"زبان تنها شرط و تنها عملِ مؤثر در تفکر و دیگر فعالیتهای عالیِ ذهن نیست. ولی  تواناییِ انسان را در تفکر و دیگر فعالیتهایِ ذهنی به میزانِ معجزهآسایی بالا میبرد، تا جایی که میتوان گفت، تفکر و استدلال در مراحلِ عالی و بسیار مجرد از زبان غیرِقابل تجزیه است. در این مراحل زبان یعنی تفکر و تفکر یعنی زبان" **

به عنوانِ مثال، گاهی اوقات چیزی میگوییم، اما منظورمان چیزِ دیگری است و جالب هست که انتظار داریم طرفِ مقابل هم همان چیز را آن طوری که ما منظورمان بوده، درک کند، اما نمي كند؛ اکثراً وقتی داریم ملاحظهی موقعیت، مقام، جایگاه یا حتی احساسِ کسی را میکنیم، يا حتي با كنايه و مقلوب سخن مي گوييم، مرتکبِ این عمل میشویم.
حتی ممکن است، در جایگاهِ استدلال، خشونت کلامی را به تفکرِ منطقی و مراعات و مدارا ترجیح دهیم، تنها به این دلیل که قالب و ساختارِ تفکری و تربيتيِ ما چنین تعریفشده است و به همان نسبت هدف ها و ارزشگذاریهایمان ارجحیت مییابند يا جا به جا مي شوند، اما نتيجه ي اين برخورد نيز در بيشترِ موارد ايجاد دافعه است.

ممکن است، در تفسیرِ این رخداد  بُعدِ اخلاقی نيز در كنارِ این نظر مطرح شود که خود حکایتِ مفصلی است از تأثير ِمتغيرهاي ريشه دار در ساختارِ خانواده، جامعه، پیشینهی تاریخی و سیاسی، جغرافیا، روانشناسیِ اجتماعی و زبان، گویش، خط  و ... 

به هر حال آن چيزي كه عينيت دارد، اين است كه به تعدادِ آدم هايِ دنيا شيوه هايِ تفكري و زباني وجود دارد و همهی اینها زیربنایِ فکری و زبانیِ جامعه را - از سطح خانواده تا كشور و حتي قاره - میسازند، بهطوریکه با تمام اين پيچيدگي ها، مفهوم یکی در قالبِ دیگری تبلور پیدا میکند.

در تمامِ اين ابعاد چيزي كه تأثيرگذار، ريشه اي و مشترك است (درست يا نادرست- خوشايند يا بدايند)، شيوه ي زباني است كه از شيوه ي تفكريِ بخصوصي برخاسته است.

شاید همینجاست که تلخیِ سخنِ حق و به جا و شیرینیِ سخنِ ناحق و نا به جا در رفتارها نمود مییابد و توجیه يا تكذيب میشود.

به همان نسبت که زبان و تفکر به هم وابسته اند، از هم مستقلند و چون مستقلند، نمیتوانیم به دلیلِ وابستگیشان مدعی بشویم که صاحبانِ تفکر و گويندگانِ زبان را همانگونه که هستند، میشناسیم.

هنرمان شايد در اين باشد كه آنچه را كه بر زبان مي آوريم، به آنچه كه بِدان مي انديشيم، نزديك كنيم.

پ ن.: 
1- ** برگرفته از نوشتاري از دکتر محمدرضا باطنی
2- Be yourself. Everyone else is taken
Oscar Wilde
خودت باش، جایِ آدم هایِ دیگر قبلاً گرفته شده است.

سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۴


خدا آدمو تو ورطه ی " حالا من چی بپوشم" ِ این دخترا نندازه
یه جوری حرف می زنن انگار از ته سومالی بلند شدن اومدن اینجا
یه دست لباس واسه چهارساعت همایش و انقدر حرف و حدیث آخه؟؟؟
حالا هی کمپین "جمع‌آوری لباس گرم برای کودکان نیازمند" را بندازن
جمع بندی جر و بحث های صبح تا الان منو به این نتیجه رسوند:

این همکارای من از همه نیازمند ترن 

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۴

نيچه ميگه كسي كه جنگجوئه بايد هميشه درحال جنگ باشه وگرنه درحال صلح باخودش درگير ميشه(نقل به مضمون)

فكرمي كنم آدم فقط موقعي مي تونه آرامش رو براي خودش پيش بياره  كه اول سعي كنه با درونش كنار بياد
باذهنش
بالذت هاش
باعشقش
بااون چيزي كه اشتياق و حركت رو در درونش ايجاد كنه
حتي با غم هاش
درزندگي مفهوم ساختن و درك اون پايه آرامشه
اينكه تو هر لحظه حتي تو خستگي هات، دلخوري هات، دلتنگي هات به دنبال انگيزه اي براي يه شروع دوباره باشي، يه ساختن دوباره، يعني هنوز هستي و وجودت نياز داره به حركت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز داره به تلاش براي وجود خودش و ديگري

يلداتون خوش

تو از جنس آيينه هاي بي ريا
من از جنس غرور و هياهو
تو با سنگ من بي صدا مي شكني
من با بغض تو
اين روزها سر از كار خدا كه هيچ، سر از كار خودم هم در نمي آورم:
انقد عمر كرده ام كه بدانم فصل ها براي درختان تكرار مي شوند
اما براي انسان نه
اين روزها آرزوهايم را كه مرور مي كنم، دلم مي گيرد؛
از خودم
از خودم
از خودم
فكر مي كنم آنچه آدمي را ويران مي كند، تنها حوصله هاي اندك و خاطرات بسيار و خروشان است؛ وگرنه آدمي به اميد و آرزو زنده است.


بس که چرت و پلا واسه هم تو این تلگرام بازی هامون می فرستیم، یه تبریک رسمی و صمیمانه که می خوایم واسه تولد کسی ارسال کنیم، بیچاره ی بدشانس شک می کنه که کار خودمون باشه.
حق داره والاع!!!

پ ن.:
از صبح می خوام چند خط تبریک تولد بنویسم، پیام های خلق رو می بینم...
واویلاااااااا
هیچی دیگه...
آدم واسه استادش جوک می فرسته؟؟؟
عشقولانه؟؟؟
قلب آخه؟؟؟ والنتاینه مگه ...
ملت خُل شدن .

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

مفاهيم يا آنچه كه ما دوست داريم بفهميم




.Jeder, der sich die Fähigkeit erhält, schönes zu erkennen, wird nie alt werden

Frantz Kafka


فرانتس کافکا در جایی گفته:
"هرکسی که این توانایی رو پیدا کند که زیبایی ها رو درک کند و بشناسد، هرگز پیر نمی شود"

دوستی برام نوشت: درک زیبایی به دست نمی اد مگه با تمام وجود زشتی ها رو درک کرده باشی

من اینجوری براش نوشتم:
هر چیزی که تو رو آروم کنه میتونه برات زیبایی باشه و هر چیزی که تو رو پریشان کنه می تونه برات زشتی باشه. زیبایی و زشتی، خوبی و بدی... همه مفاهیم نسبی ای هستند که ما اونها رو می سازیم.

وقتی که کافکا این عبارت به کار می بره

sich die Fähigkeit erhalten

یعنی اینکه این تو و دیدگاه تواه که این توانایی رو بهت میده که مرز بین این مفاهیم رو تعیین کنی، حتی اگه دست و بالت رو(برای خیلی از بلند پروازی هات) ببنده.

یادمون باشه زیاد دور نریم، اون چیزی که دنبالش می گردیم(به عنوان یک مدینه فاضله، یک شهر آرمانی)، زیبا یا زشت، خوب یا بد، همین جا بین همین مردم عادیه. گاهی می خواهیم(که اونها) رو ببنیم و گاهی...؛ اما... در هر حال، بی برو برگرد، این خود ماییم که (به عنوان انسان و مفهوم وجودی انسان) مهمیم و باارزش نه مفاهیم ذهنی ما.

زیبایی های واقعی زمانی نمایان می شن که ما موفق شده باشیم بخشی از اون مفاهیم اصیل و آگاهی هایی رو که روحمون هنگام تولد و ورودمون به دنیا فراموش کرده، بازسازی کنیم. اینکه چقدر موفق بشیم، طعم شیرین این زیبایی رو رقم می زنه. اونوقته که روحمون شروع می کنه به جوانه زدن.

مفاهيم


مفاهيم صوري
مفاهيم دروني
مفاهيم اخلاقي
مفاهيم فلسفي
مفاهيم ...

گاهي فقط بايد از روي همه شان پريد...از روي مفاهيم و تعاريف...از روي تجربه ها و خطرها...از روي زندگي... از روي خود، حتي؛
گاهي فقط بايد پريد؛

مفاهيم و تعاريف مثل تار عنكبوتند؛
چسبناك و سُست.
اگر به آنها بچسبي، به تو مي چسبند...آنوقت با كوچكترين متغيري كه متزلزل شدند، فروميريزند...بعد تويي كه بايد آوار شدن بخشي از خودت را نظاره كني.
گاهي بايد نگاهت را از آن چيزي كه داري و مي پنداري كه خوب است و به غايت نيكو...از آنچه كه وقتي به آن مينگري، برق غرور صورتت را مي پوشاند، عبور بدهي؛
انگار كه شيشه اي است. حتي به بهاي شكست نور در شيشه؛
بايد بگذري و نچسبي.
زندگي گاهي اينگونه مي طلبد؛

به جاي اينكه به اقتضاي سِنَت براي راه حل هايي كه بلدي، مشكل بتراشي، راه برو، عزيزجان.

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۴

امروز كسي برايم آرزو كرد:
اميدوارم روزي ، بفهمي مفهوم " خود بودن" يعني چه؛ آن روز ديگر لازم نيست معني اش را بپرسي و كسي لازم نيست معنياش را برايت توضيح دهد
اين جملات مرا به ياد همان قلقلك قديمي ذهني ام انداخت
چيزي بودن يا چيزي شدن

روزي عزيزي گفت: من عشق را حبه انگوري مي بينم كه در خمي مي افتد و شراب مي شود.
مادر بزرگم هميشه مي گفت: آدم ها هرچه لباسهایشان گلدارتر، ماجراهایشان بیشتر.
راست مي گفت.
زمانه عجيبي شده است؛ آدم هاي اين روزها اغلب دچار سوءتفاهم، توهم و حسادت هستند. 
حال اگر مست قدرتي باشند، جدا افتاده هایشان از قدرت، از بقیه خطرناكترند. 
از آنها باید حذر کرد. از نوع توپ های توخالی و طبل های پر صدا و خودخواهان مخالفخوانشان بیشتر؛

چقدر این دنیا کوچک است. 
انقدر که وقتی چیزهایی می شنوم از اطراف، ذهن جستجوگر من تکه های پازلش را چنان جفت و جور می کنند که گفتنی نیست.

يادت هست گفته بودم:
آنهايي كه با من و تو "راه" نمي آيند، براي ديگران مي دوند ...

حالا روزي كه گفته ام، آمده است؛ ولي بعيد مي دانم كه آنها همچنان بفهمند.

تنها می توانم بگویم: كاش دل ها در چهره ها بود؛ 
این چنین روزهایی که صورتک ها می افتند، هر حسی دارم، جز شادمانی.

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

Einige Wahrheiten können manchmal komisch verwirklichen.
Aber jede komische Wahrheit kann für Menschen eine wirkliche Tragödie bilden.


بعضي واقعيات مي توانند گاهي به صورت كميك تحقق پيدا كنند
اما هر واقعيت كميكي مي تواند يك تراژدي واقعي براي بشر بسازد

نامه

چند وقتيه دارم فكر مي كنم واقعا ما آدم ها چه موجودات عجيبي هستيم. موجوداتي كه راه هاي عجيب و غريب تر از اون چيزي كه هستيم رو براي ارتباط هامون مي سازيم. مثلا همين چت كردن. اين چيه كه به جونمون افتاده؟ چرا يادمون رفته كه براي هم نامه بنويسيم؟؟؟

دلم لك زده براي چند خط كوتاه ساده كه من بنويسم يا يكي با خط خودش برام بنويسه. عاشق اينم كه كاغذ نامه رو تو دستم بگيرم، رو مسير قلمش دست بكشم، بوش كنم، بارها و بارها اونو بخونم بدون اين مجبور بشم اونو از بين يه سري فايل ديگه پيدا كنم و يا براي خوندنش يه جاي ثابت و با يه پوزيشن ثابت بشينم. كه چي مثلا ؟؟؟

آدم اساساً تکلیفش با نامه روشنه. اما با چت نه. وقتي داري نامه ات رو مي خوني، تويي و تصوير مخاطبت كه روي كاغذ اومده. وقتی داری نامه می‏نویسی، حرفات رو جمع کردی و همشو می‏گی بدون اينكه طرفت حرفتو قطع كنه يا موضوع رو عوض كنه. انتظار هم نداری همون موقع عکس‌العملی نشون بده. با امنیت كامل حرفهاتو مي نويسي. جمله هاتو به ميل خودت مي چيني،‌ لحن صحبتتو خودت انتخاب مي كني، خواستي وسطش جوك تعريف مي كني، خواستي جدي مي شي. حتي داد مي زني يا گريه مي كني. خودتي و خودت و احساست كه داري با واژه هات روي كاغذ مياري. نگران نيستي كه اگه الان فلان حرف رو زدي و طرفت جواب نداد، چي مي شه. آرومي، هراسي نداري.
و امیدوار به دیدار.

اما وقتي چت مي كني... نمي دوني واژه بعدي از كجا توي صورتت مي خوره. (اس) و (اچ) مي نويسي و (ش) مي خوني. اين همه مدل (ز) داري ولي با يه (زِد) سر و ته قضيه رو هم مياري. همه اش دلشوره داري كه طرفت الان چي مي خواد بنويسه. چه حسي تو صورتش اومده. دراز كشيده يا نشسته. همه اش داري فكر مي كني اين واژه ها رو اگه مي شنيدي ،‌همينطوري كه الان داري مي‌خونيشون هستن يا صدا و لحن ديگه اي دارن. همه اش داري صداي طرفتو تو ذهنت مي‌سازي. همه اين فكر ها رو مي كني و وسط نوشتن هات هم كلي اشتباه مي نويسي. مي خواي لبخند بزني، اخم كني، عصباني بشي، بغل كني، ببوسي، يه سري شكلك داري كه بايد احساس تو رو نشون بدن، بدون اينكه تنت، گوشت، نگاهت آروم بگيرن. حسرت به دل مي موني كلا.

گاهي فكر مي كنم اگه طرفم رو به روم نشسته بود، بازم مي تونستم انقدر آروم رو صندلي ام بشينم و به چند تا دكمه خيره بشم؟؟؟ فكر نمي كنم... اون موقع ديگه انقدر لنگ چهار تا علامت و حرف و شكلك نبودم. اونوقت اگر مي‌گفتم "دلم تنگه"، 5 تا حس منم باهام بودن كه انقدر مثل حالا احساس غربت نكنم. بعد مثلا اگه طرفم هم همون حس رو داشت ديگه بايه دست لیوان چایشو هم نمي زد و با یه دست ديگه تايپ كنه: "منم همينطور" . باز اگه يه نامه بود، از شروع و آخرش مي تونستم بفهمم تو چه حالي حرفاشو نوشته. آدم وقتي نامه مي‌نويسه،‌ کار ديگه اي نمي كنه، فقط مي نويسه. اما وقتي چت مي كنه، خبر‌مي‌خونه، چند تا پنجره ديگه رو هم باز مي كنه، يه سري هم به فيس بوك مي زنه، ايميل هاشم لابه لاش چك مي كنه. تلفن هم جواب ميده. آخرش هم كه كلي طرف رو منتظر مي ذاره مي گه "ساري عزيزم، (مثلاً ) "تل داشتم" يا "كاش اينجا پيشم بودي".

شايد آدم اولش از چتيدن خوشش بياد يا نه تنها راه ارتباطش باشه، ‌اما هميشه يه چيزي كم داره. هميشه منتظره و هميشه زمان اونو در اختيار گرفته نه اون زمان رو. بدتر از همه اون وقتيه كه سرعت تايپ كردن‌ها با هم فرق داره و يكي چند خط نوشته و اون يكي تازه داره خط اول رو جواب مي ده. اينجاست كه جواب ها قاطي- پاتي مي شن. اصلا گاهي آدم يادش مي ره چي داشته مي‌گفته. تو اين جور رابطه كلا آدم بي خيالي طي مي كنه. تازه يه وقتايي كه بر مي گرده و چت ها رو مي خونه، مي فهمه اون وسطاش چه سوتي هايي كه نداده.

راستش همه ي اینا رو نوشتم كه یادم بمونه:
از اين همه تايپ و حرف و شكلك و اينتر هیچی نصیبمون نشده جز تنهایی و ترس از ملاقات رو در رو.

آدمها موجودات عجيبي هستند؛
به همان اندازه كه غير قابل پيش بيني و دور از چهارچوب هاي ذهنيند، به همان اندازه و با كمي دقت مي شود، دستشان را خواند.
آدمها اصولاً تعريفي براي جايگاه عقل و دلشان ندارند. تا مرز بي نهايت پُر از "دلم مي خواهد" و "دلم نمي خواهد" هستند. 
اما يك چيز در همه شان و در هر شرايطي بينشان مشترك است:
همیشه یك بار بین دل و غرورشان، حق را به دلشان می دهند و اگر شکست خوردند، از آن به بعد، فقط و فقط طرف غرورشان خواهند ايستاد.
تنها نمان 
بيا؛
بيا دمي همين كناره ي ساكت و بي هياهو بمان؛
بيا بيين
دنيا چه تند و سخت از توان و تصور ما مي گذرد؛
بيا ببين
چگونه اينجا 
همه درگير اعجاز آخرين جمعه پاييزند
اما به سادگي از آن گذشته اند در پيله ي تنهايي خودشان


طرح از گالري نياكان

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۴


محيط تفسير خودشو از حقيقت به ما ميده؛ با چهارچوب هاي خودش؛ در يك زمان معين و در تبعيت از يك سير قدرت. كه اين تفسير الزاما "حقيقت" نيست.

حقيقت رو چه كسي تعريف مي كنه؟
كسي مي تونه با جرات بگه حقيقت چيه؟
اصلا كي مي تونه، بگه من همه ي حقيقت رو مي دونم؟

عقل و منطق و استنتاج رو براي اين موقع ها گذاشتن.
اين ما هستيم كه تصميم مي گيريم كه ذهنمون با چي پر بشه.

مهم نیست که چه طور بازی می کنی؛ مهم این است که بازی چطور با تو بازی می کند؛


ساده ترین راه دلخوشی این است که به یاد داشته باشیم که نگاه و فکر ماست که - همیشه و همه جا - حرف آخر را می زند؛  واژه های هیچکاره اند. بايد در انحصار تفکر حبسشان کنيم تا بارور شوند.
سوال اینجاست: واقعاً در دنیای ما می شود تنها بنده فکر خود بود؟
ای کاش این طور بود.

ولی نه، این روزهای همه در زنجیر واژه های روزمره خود اسیرند؛
حالا دیگر روزهاست، که ما با شعر هم غریبه شده ايم؛
واژه ها پیش از این بی رحم بودند و تازیانه هايشان را چشم بسته فرود می آوردند؛ اما حالا...حالا سایه هایی غریبه اند، نا آشنا و اکثر اوقات هولناک؛
راستی چرا؟
کجای این بازی تغییر کرده است؟
ما که قواعد بازی را خوب بلد بوديم !
ما تغییر کرده ايم یا آنها رسالتشان را از دست داده اند؟
پیش از این آنها را می فهمیديم؛ ظاهرشان که همان است، پس چرا حرفشان را نمی فهميم؟

حالا اگرچیزی می گویيم باید طوری بگویيم، که معنی دیگری بدهد؛
حالا اگر حرفی می زنيم باید طوری جاریشان کنيم که صاحبان دیگر واژه ها را خوش بیاید؛

واژه های این روزهایمان ناپاکند و بیمار؛
تب دارند؛
واژه هایمان را اگر حبس کنيم، فکرمان را هم می توانيم آیا؟
دروغ فکرمان را محاصره کرده
و دروغ این روزها پیروزمندانه و مغرور سواره است؛

ما از سکوت خسته شده ايم.
در میان این شعله های آتش با تنهایی و سکوت خود درافتاده ايم.
درد اینجاست
این روزها،
سکوت هم
دو دوزه بازی می کند.
این روزها سکوت هم که می کنيم ،
دیگران فریاد می شنوند.

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۴

درد بزرگي است كه تو آنگونه كه هستي نشناسند

مي خواهم امروز به تو بگويم، فقط به تو...
امروز مي خواهم به حقيقتي اعتراف كنم؛ حقيقتي كه روزي نه چندان دوربا صدايي محكم زير گوشم زمزمه كردي و چون سيلي محكمي چنان دردناك بود، كه نخواستم كه دوباره بشنوم. و تو به خاطر من سكوت كردي. نيشخندي شايد؛
اما حقيقت كلام آن روز تو حالا دارد خفه ام مي‌كند. حالا... حالا با تمام وجودم احساسش مي‌كنم؛ مي بينم، مي شنوم. سيلي آن روز كلام تو حالا تبديل به تازيانه اي ‌مدام شده است بر روح وسينه من. طوري كه مرا از درون و بيرون مي‌سوزاند.
عزيزكم، حالا ديگرمي دانم قدیسی که خراب انگاشته می‏شود، شادمان خواهد بود و راضی. درد آنجاست که فاسد و خراب باشی، قدیس صدایت کنند و اين عرف جامعه ات شود و تو مجبور باشي هر روز هزار بار آن را ببيني و بشنوي و دم نزني؛
حق با تو بود، اين روزها روزهاي بدي است. همه آن‌جوري اند كه نيستند و آن‌جوري خطاب مي شوند كه نيستند و آن جوري زندگي مي كنند كه نيستند؛ همه ما انگار به يك بالماسكه غمگين و رنگين دعوت شده‌ايم. همه صورت ها پوشيده از ماسكي است با لبخندي بر روي آن، صداي موسيقي و قهقهه، گوشت را كر مي‌كند و تو نمي‌تواني كه نشنوي؛
تو به من گفتي : "اگر از جنس اين جماعت رنگين پوشِ بي بنيادِ هفت خط نباشي و تنها بينشان بُر بخوري، چاره‌اي نداري جز اينكه كه ماسكت را بزني، اما در برابر قطره هاي اشكي كه بر روي گونه‌ها و گردنت مي غلتند، چه مي‌كني؟ انقدر ناتواني كه گاهي صداي هق‌هق خودت را نمي‌شنوي". حق با توبود؛ آن روز من صداي هق‌هق تو را نشنيدم و حالا صداي هق‌هق خودم را؛
حق را به تو مي‌دهم، زيرا اكنون مي‌دانم كه چه دردناك است كه ماسك هايمان را باور مي‌كنيم. دردناك است كه فرصت ها را از هم مي‌دزديم، تنها به يمن ماسكي كه زده‌ايم. دردناك است كه  قديس ها را گوشه معابد ساكت و خراب ها در كارنوال ها رقصان مي‌يابيم؛

جان دلم، حق با توبود؛ درد بزرگي است كه تو را آنگونه كه هستي نشناسند؛ و درد بزرگتري است كه چون تو را مي‌شناسند،‌ تنهايي.



جایی که در زندگی ایستاده‌ام را دوست دارم
ولی کاش می‌شد
بی دغدغه
کمی دراز بکشم
كمي شعر بخوانم
كمي نقاشي كنم
كمي بنويسم
گاهي كه رويايي به سراغم مي آيد، نفهمم كه فقط يك روياست
گاهي كه پياده به خانه مي روم، به خودم نگويم، حالا تا فردا...
جایی که درزندگی ایستاده‌ام را دوست دارم
ولی کاش می‌شد گاهي كمي ايستاد و نفسي تازه كرد

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۴

آرام بگیر...
آراااام بگیر...
همانطور که باران میبارد آرام بگیر.
مي دانم بوي خاك و آجرهاي سرخ رنگ هميشه تو را مدهوش مي كنند.
پس چشمانت را ببند و آرام بگير.
قطره هاي باران هيچوقت معطل نمي شوند تا تو بخواهيشان.
آگاهی گاهي نمی تواند درمتن زندگی هر روزه، حقيقت تنهايی و از دست دادن دوستي را پر كند. عاقلانه نيست كه بخواهم در يك نبرد نابرابر بيفتم و در انتها عقل را توجيه كنم كه اشتباه از توست يا فلسفه ي زندگي همين است يا چه و چه...
در نبردي كه من نه ضعيفم و نه قوي بايد زمان كار خودش را بكند، دنيا كار خودش را و من كار خودم را

صبح که می شود، از خيلي ها مي شنوم كه به من می گویند: 
روز خوبی داشته باشی
لبخندی و تشکری ... و بعد ادامه راه...
معتقدم، نباید به فکر آمدن روزهای خوب باشم؛ آنها نخواهند آمد …لااقل همینطوری... یهویی، بی دعوت!!!
روز خوب را باید ساخت همونطوري كه دل خوش را

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

خداوند هم درد است و هم درمان؛
ماييم كه در سرگرداني خود اسير چرايي مان مانده ايم
كاش مي دانستيم در قاموس ما هستند بسيار پرسش هايي كه پاسخ ندارند؛
كاش مي دانستيم
عاقبت
همه ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت
همين مايي که روی اين زمين، دمی به همدیگر مجال آرامش نداده ایم؛
كاش مي دانستيم؛
شايد آنوقت آدم هاي بهتري مي شديم.
وای دوباره دم همایش سالیانه شد من باید یه گوشه بشینم اینا رو نگاه کنم و از حرصم هویج سق بزنم.
باور کنین (آخه گاهی خودمم باورم نمی شه) من خودمم یه خانمم 
ولی این دخترای دفتر ما اگه بخوان برن یه جایی بیل هم بزنن، یه ماه قبلش این سوال ذهنشونو درگیر می کنه که:
" حالا من چی بپوشم؟"
یعنی تو اوج کار و تلفن و سر و کله زدن با یه مشت غریبه و آشنا "این" دیگه از سطح فهم و درکم خارجه...
یعنی واقعاً هیچی تو اون کمدت پیدا نمی شه که بپوشی و این سوال مسخره رو نپرسی؟؟؟؟؟؟؟
خوبه حالا هر روز تو تندیس و پالادیوم و تیراژه چادر زدین و مارک داره از سر و کله تون می باره خو !!!
به نظرم زندگي خيلي مسخره است. اما وقتي مسخره تر مي شه كه آدم تو ورطه بي اعتمادي ميفته. اونوقته كه بايد همه چيزو چك كني. خودتو ... حرفاتو... رابطه هاتو... احساستو... 
تو اين مرورهاي مكرر، آدم فقط بيشتر گم ميشه.

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

از تمام يك احساس 
تنها يك صدا برايت بماند،
هر بار كه مي شنويش، 
فرو مي ريزي

مرگ‌هاي معمولي واقعي‌ترند


 
الان كه چند ماهیه که از ماجرای نامزدم و یک هفته ای از مرگ مادربزرگم گذشته تازه مي فهمم كه وقتي مي گن خاك سرده يعني چي.
اگر همون جمعه ای بود که خبر مرد جوان رو بهم تلفنی دادن، یا دو سه روز بعدش که بیهوش تو خونه افتاده بودم، یا پنچ روز بعدش بود که رفتم کرمان و یه قبر سیمان شده نشونم دادن واسه اینکه باور کنم که "دیگه نیست"، حتما حال و وضعم خیلی فرق می کرد.

الان فقط غمگينم و بیشتر اوقات - گاه و بی گاه - دلتنگ.
اما دعوايي با مقوله مرگ ندارم. يه وقتايي بالاخره پيش مياد كه آدم تو عميق ترين لحظه ها كه به خودش نزديك ميشه، به مرگ فكر مي كنه. حتي گاهي هم تصور مي كنه كه كيفيت مرگ براي كيس خودش چطور مي تونه تعريف شده باشه. 
 
 با مرگ دعوايي ندارم، حتا ترس هم ندارم، حداقل نه انقدر كه بعضي ها دارند. اما يك اتفاق هايي كه مي افته، اونم براي آدم هايي كه مي شناسيمشون و هميشه تصويري شيرين از اونا تو ذهنمونه و يا از صداشون تو گوشمون، يه كم براي آدم... خوب يه جوريه.
فرازهاي غمانگيزي كه با مقوله مرگ به زندگي انسان تحميل مي شه، كه بعد از حيراني آدمو نگران ميكند؛
يك مرگ هايي اصولا معمولي هستند، يك مرگ هايي قابل پيش بيني و يك مرگ هايي ناگهاني؛ اما يك مرگ هايي روي سر آدم آوار مي شن. نه معمولين، نه قابل پيش بيني ان نه ناگهاني.
 درست مثل آمدن زلزله هستند اونم وقتي كه شب است و تو خوابي؛ هيچ دفاعي نمي توني از خودت بكني، هيچي...هيچي نمي توني دربارهشون بگي، حتي بعدش هم نمي توني دربارهشون فكر كني. سخته آدم صبح با خنده و در آرامش يك روز عادي و حتي شايد شناور در مزمزه طعم يك بوسه از خونه بيرون اومده باشه و بعد بهش خبر بدن يه دزدي از خونه اش تبديل شده به يه جنايت؛ 
 
يكشنبه اين هفته وقتي داشتم ميشنيدم كه همسر يكي از مديران رو توي خونه اش كشتن و رگ دست پسر چهارده ساله اش رو بريدن و انداختنش تو وان حمام، واقعا فكر مي كردم شرح يه پاورقي توي يه روزنامه رو از زبون همكارام هست. اما اين اتفاق واقعا افتاده. خودم آگهي تسليتش رو نوشتم. و هنوز هم براي هيچكدوممون قابل درك نيست.
 
دارم فكر مي كنم، وقتي ماها كه انقدر از شنيدن اين خبر شوكه شديم، پس قطعا حالي كه بر اون مرد رفته، وقتي كه با گردن شكسته و صورت زخمي خانم چهل ساله اش و وان آب پر از خون مواجه شده، چطوري بوده؟؟؟. 
 
با اين اتفاق از يك چيز مطمئن شدم، هنوز هم بعد از سالها حالم از صفحه حوادث به هم مي خوره. چون دوباره بعد سالها ديدم خبرنگار روزنامه صبح طوري اين" آوار " رو تو صفحه حوادث مياره، كه ذهن خواننده ايراني رو بكشه به مسائل ناموسي كه فقط تيراژ روزنامه اش بره بالا. و بارهم از خودم پرسيدم رسالت يك خبرنگار واقعا چيه؟ خيال پردازي؟ توهم سرايي؟ يا چي؟ همين كه فقط صفحه اش رو پر كنه، كافيه؟ اونم با به لجن كشيدن حيثيت يه آدم؟
 
نمي دونم، اون آقا چند روز ديگه وقتي سردي خاك زنش مي گيرتش، يا از گير و دار آگاهي و دادسرا و وكيل آزاد مي شه، يا يه كم خيالش از بابت پسر چهارده ساله ي خوش شانسش كه به موقع به دادش رسيده، راحت ميشه و اين صفحه روزنامه رو مي خونه، چه حالي بهش دست مي ده...
...
 
 گاهي دلم مي خواد يه مرگ تميز داشته باشم. همين

وقتي كسي را جور خاص خودت دوست داري
وقتی کسی را جور خاص خودت می خواهی
همه به عقل تو شك مي كنند؛
برايت دل مي سوزانند؛
نصيحتت مي كنند؛
راه نشانت مي دهند؛
حتي سرزنشت مي كنند...
و زماني كه عاقل مي شوي
ديگر حتي تو را نمي بينند.
ما آدما وقت زيادي رو تو زندگي صرف ساختن و برنامه ريزي مي كنيم
سوال اينه كه:
" چقدر از زندگيمون صرف چيزايي ميشه كه هيچيشون دست ما نيست"
نه وقوعشون و نه برنامه ربزيشون
حالا اسمشون هر چي هم كه مي خواد، باشه
اتفاق
حادثه
تقدير

كاش دل ها در چهره ها بود

گاهي كه صبرم تموم مي شه ميفتم به نق زدن به خدا
كه:
"چرا من موندم و اون رفت؟"
"اصلاً چي تو حكمتت بود كه به زور به خورد من داديش"
"اصلاً از من پرسيدي چي مي خوام كه جاي من تصميم گرفتي يه روز بياد تو زندگيمو يه روز بره؟"
"چي فكر كردي كه من طاقت اين رنج مدام رو دارم؟ "
...
همه همينيم. 
واسه ديگران به فيلسوف همه چيز دانيم و واسه خودمون يه طلبكار ِ حق به جانب؛
گاهي يه جوري با خدا حرف مي زنيم كه انگار از رو بي كاري و شيطنت او بالا نشسته مهره ها رو جا به جا مي كنه:
تو باش
تو نباش
تو نفس بكش
تو نكش
تو خوشبخت شو
تو نشو

يه نصفه شبي بود، بالاخره مجبورش كردم بعد از چند روز گوشه گيري باهام چند كلمه اي حرف بزنه؛ گفت: تقصير تو نيس كه اينطور پرپر مي زني. من مشكل دارم.
بهش گفتم به من اعتماد داري؟؟؟
گفت: از خودم بيشتر
گفتم: پس مي گرديم يا يه راهي پيدا مي كنيم يا يه راهي مي سازيم.
بهش گفتم "فقط مرگه كه چاره نداره"
اون شب چيزي بهم گفت كه فكر نمي كنم هيچوقت يادم بره 
گفت: "دوست دارم؛ این تنها چیزیه که برام مونده"

 من اونشب بهش گفتم: "فقط مرگه كه چاره نداره"
اما عمق اين حرفو نفهميدم تا وقتي كه اون شب آخر خوابيد و صبح بيدار نشد.
الان كه سه ماه و سه هفته است كه ديگه نيست، اما معني اينو خيلي خوب فهميدم كه:

زندگي ته تهش مرگه
فرقش فقط در اينه كه ديگران بگن:
حيف شد مرد
يا 
خوب شد مرد


زندگي ته تهش مرگه
فرقش فقط در اينه كه ديگران بگن:
حيف شد مرد
يا 
خوب شد مرد
اگه آدما تو زندگي با شهامت نباشن، به خودشون و به ديگران خيانت مي كنن
و
اگه دنبال اون چيزي كه دوست دارن، نرن، حتما با اين كارشون به خودشون و به ديگران ظلم مي كنن
اين روزا روزاي عجيبيه. 
روزاي كشف چيزايي كه مثل ديروزي فكرشم نمي كردم كه توي من وجود داشته باشن
اين روزا راه مي رم و به خودم مي گم:
هميشه سعي كن به خودت تكيه كني، نيرويي كه در خودت نهفته هست، 
اگه كشف بشه، ديگه، نيازي به ديگران نداري
يادت باشه كه عاشق موندنه كه شهامت مي خواد، نه عاشق شدن
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ 
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﻧد
ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﻮﻧﺪ
اين روزها مفهوم اين همه "نمي دانم" و "سكوت" را نفهميدم و گذشتم.
گذشتم. نه به همين سادگي، اما...
براي اولين بار از "چرايي" و "اجبار" گذشتم.  
اين روزها به تنها چيزي كه فكر مي كنم، چيزي است كه از خودم دريغ شد.
درك بودن و ظرفيت شدن.
فكر مي كنم، براي "شدن" بايد اول "بودن" و "هر آنچه بودن" را فهميد.
دلم دیوانه بودن با تو را می خواست
اما حالا 
خودم هم را نمي بينم

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴


آدم براي دوست داشتن بهانه نمي خواهد؛
تمام بهانه هاي دنيا دليل مي شوند براي يك پيچش عاشقانه....

حناق

گاهي اوقات يه جرقه، يه اتفاق، يه تصوير، يه جمله يا يه واژه ي ساده ي ساده باعث مي شه ساعت ها در موردش فكر كنم، حرف بزنم، بنويسم يا حتي خواب ببينم
اما بعضي وقتا دقيقاً مي دونم مي خوام در مورد چي و با تمام جزيياتش حرف بزنم يا بنويسم، اما ميفتم تو يه قحطي درست و درمون و سرويس كن
اونوقته كه من مي مونم با يه دل لجبازي كه گاه و بيگاه خراب دلتنگيش ميشه و واژه كم مياره

پ ن.:
١-  ٩٩٪ مواقع پاي احساسم وسط بوده
٢- اين اواخر فواصلش داره كمتر و كمتر ميشه.
٣- از اين حمله ي حناق طورِ گاه و بي گاه وحشت دارم و نمي دونم دفه ي بعدش كيه كه سراغم مياد

اين دلتنگي بي صاحب...

گفت: بمیرم اگر این حرف دلم نباشه. من عاشقتم
گفتم: تو چي ديدي از من؟
گفت: محبت، عشق، ايثار؛ 
از خود گذشتگی
از خود گذشتگی
از خود گذشتگی
اینا رو بزار کنار یک فهم و شعور انسانی و اجتماعی فوق العاده
صداش كردم؛ حتي اون موقعي كه داشت باهام حرف مي زد، دلم براش تنگ مي شد. 
گفت: جون
گفتم: هيچي
گفت: حرف نصفه نزن
گفتم: نصفه نيس
گفت: نصفه حرف نزن
گفتم: نميشه نوشت؛ آدم با دل نم بند نمي تونه تصميم بگيره؛ بايد يه جايي، يه وقتي برسه كه يه نفس عميق بكشه و پاشو بكوبه زمين و راه بيفته
بعد هركي ازش پرسيد چرا؟؟؟ بگه: "راه من همين بود". دلتو بند كن.
گفت: هم دلم بنده، هم دستم بنده
گفتم: مديوني به هر حال اگه چيزي باشه و رو ملاحظه كاري بهم نگي؛مي دوني از ترحم متنفرم
گفت: حرف مفت نزن

پ ن. : 
هنوزم اين دلتنگي بي صاحب مي آيد و مي رود...
چند باري اين اواخر اومدم فاميل و همكارا رو از بلك ليست گوشيم در بيارم
چون هر وقت منو ديدن گفتن مثلاً تلگرامت بسته است يا تانگوتو نمي تونيم ببينيم يا چراغ مسنجرت خاموشه...
اما تا دستم ميره طرفشون كه از بلاك در بيان منصرف مي شم.

واقعاً دليل خاصي ندارم براي اين كار
اما بالاخره كه چي... بالاخره بايد يه مرگيم باشه ديگه... مثلاً مامانم مي گه: دور از آدميزادي؛ همكارام مي گن: خودتو مي گيري؛ بعضي فاميل مي گن بداخلاقي...

خودمو چلوندم نتيجه اش شد اين:
آدم واسه عموم( اينم البته روش حرف هست كه كدوم دسته از عموم) بنويسه بسيار قابل تحمل تره تا واسه فك و فاميل و آشنا؛ حداقل كمتر مورد كنجكاوي و پاييدن و قضاوت قرار مي گيره.

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۴

دلي كه براي خدا بتپه آرومه
وقتش كه برسه با رضا مرتضي ميشه

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

براي گاهي
دمي
نفسي 
نباش
بگذار بگذرم

صنمي در دمشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبه عشق چیست ؟
عاشق و معشوق در این پرده کیست ؟
عاشق یک رنگ حقیقت شناس
گفت : که ای محو امید و هراس
نیست در این پرده به جز عشق کس
اول و آخر همه عشق است وبس
عاشق و معشوق ز یک مصدر اند
شاهد عینیت یکدیگر اند
عشق مجازی به حقیقت قوی است
جذبه صورت کشش معنوی ست
آتش عشق از من دیوانه پرس
کوکبه شمع ز پروانه پرس
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
عشق کجا راحت و آسودگی ؟
عشق کجا دامن آلودگی ؟
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
آتش عشق از تو گدازت تو را
صاف تر از آینه سازد تو را
عشق کز آن مزرع جان روشن است
یک شررش آتش صد خرمن است
ما که در این آتش سوزنده ایم
کشته عشقیم و به او زنده ایم

جامي
براي دمي آرامش ...
هيچ؛
سالها برايت فلسفه بافته ام
حالا فقط مي خواهم بخوابم

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۴

گهگاهی از یادم برو !
اندوه و شادي...
گاه لحظه اي درمي ماني
كه تو سرانجام كداميك را در آغوش خواهي گرفت؛
هر جا كه مي روي
رد پايي از تو بر خاك مي ماند،
اما
آخر كار...
هر يك از اين دو را كه در بر مي گيري 
ردپاي بر جاي مانده از تو
عميق تر و عميق تر مي شود.
ردپا مي ماند...
و 
پژواك صدايي كه روزي تو را به اين هماغوشي كشانده
تنها بر روحت حك خواهد شد.
گاهي 
فقط 
بايد 
آرزو كرد 
تا اتفاقي خوش بيفتد
رویايي ببارد
بوسه اي بر لبي بنشيند
خدا بخندد 
گاهي...

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

يادت هست به تو گفتم
رفتن بهانه نمي خواهد 
اما ماندن حتماً دليل مي خواهد
ديگر چه فرقي مي كند تو راهي شده يا من راحل
هر دو گمشده ايم در اين تقدير

خيلي وقته دارم به اين فكر مي كنم، بيشتر ماها آدماي سطحي اي شديم. جايي كه بايد جدي باشيم، شوخي مي كنيم. جايي كه بايد شوخي رو بفهميم، جدي مي گيريم و بهمون بر مي خوره
چيزي كه تو دنياي اين روزاي ما كم اهميت شده، جايگاه كلامه. 

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴


جایي خوندم، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽگﯿﺮ ﺑﺎﺷﻪ، ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ ﻧﺦ ﮐﺶ ﻣﯿﮑﻨﻪ

واقعاً اينو مي فهمم
كاملاً دركش مي كنم
انگار ديگه هيچ چيزي معني خودشو نداره
فقط يه چيزه خوشحالت مي كنه
فقط يه چيزه سر حالت مياره
فقط يه چيزه كه باعث مي شه كه تو ديگه به هيچي ديگه فكر نكني
و وقتي اون يه چيز نيست
انگار تو نيستي

مامانم مي گه: عاقل باش! دیگه بچه كه نيستي

محبوب به نظرت ميشه كه عاقل باشي؟؟؟
میدونی؟
تا وقتی که عشق هست، زندگی بی پایانه! عشق که می ره، زندگی هم میمیره!
عقل این وسط چیو می تونه تغییر بده؟؟؟

دين، اعتقاد، ايمان، مرام، منش... هر چی که اسمش هست، بايد از آدم چيز بهتري بسازن. 
اگر دستاوزير بشن، فقط از آدم يه هيولای آتشین ساخته مي شه. همين. 
من آدم ده سال پیش نیستم... 
نه حتی پنج سال یا حتی دو سال پیش...
نه حتی روز گذشته. 
شايد خسته تر، شاید بی حوصله تر...
اما هنوزم معتقدم محتوي فرم رو تغيير ميده.
زندگي ادامه دارد...
آنكه بايد بماند مي ماند
و آنكه بايد برود...
ماييم در ميانه ي همه اين ماندن ها و رفتن ها
...

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۹۴

«دوستت دارم» بی رحم  ترين عبارت جهان است.
بی آنکه بخواهی تنهایيت را تكميل می کند.
دو روزه پر از بغضم
كمش بغضه و بيشش خشم
نوشتنم نميومد حتي
نشستم نوشته هاي قديمي رو خوندم و بغضم شكست
اين روزا بيشتر از هميشه نبودنش رو احساس مي كنم
اگر بود و حال و روزمو مي ديد چند تا جوك تو آستين داشت حتماً كه حالمو عوض كنه يا برام آوازي - شعري مي خوند...
كاش بود.
دوستت دارم
و همین،
غمگین ترم می کند!
داغ دلم يه جوري تازه شده و نتونستم تا الان خاليش كنم
خشم هم بهش اضافه شده.
مي دونم - حس مي كنم- يه چيزي داره تو وجودم مي جوشه
نگرانم كه يه جاي بدي سر بره
يه جوري احساس مي كنم هيولاي درونم بيدار شده و همين منو مي ترسونه.
تو اين چند روز به اين نتيجه رسيدم ذات آدم ها با گذشت زمان تغيير نمي كنه.
تصوير هولناك هشت- نه سالگي من از مجموعه اي به اسم فاميل بعد از بيست و شش سال به شكل واقعي نمايش داده شد.
تا قبلش فكر مي كردم شايد شناخت من از تاثير حرف هاي اطرافيان باشه اما ديدم اشتباه نكردم؛
آدم براي آرامش خودش هم كه شده بايد يه سري ها رو از زندگيش بندازه بيرون وگرنه تو اين درگيري هاي فكري و لفظي خودشو در حد همونايي كه دوستشون نداره پايين مي كشه.

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۴

Alireza Ghorbani Arghavan - ارغوان علیرضا قربانی

این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان

پ ن.:
برای دو عزیزی که به فاصله سه ماه برای همیشه از دستشون دادم

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۴

جايي خواندم
مسافر يعني بغض فروخورده
اين روزها مي دانم
پشت سر مسافري اگر گريستي و او ديد،
فاصله را تثبيت كرده اي 
فاصله اي به امتداد بي نهايت و به پهناي ابديت

مديريت شو آف

ديروز كه رفتيم واسه دفن مامان بزرگم، شب قبلش ما نوه ها يه جلسه گذاشتيم كه يه گوشه كارو بگيريم (در واقع يه جور توطئه نرم)
منم كه اين وسط شده بودم بپاي نسل دوم كه هر جا از خط خارج شدن دخلشونو با "خط كش" محبت بيارم كه تو خط بمونن.
غيرمستقيم تو سرشون انداختم كه ميشه مامان بزرگ رو تو قبر شوهرش خاك كنن.
اولش گفتن نميشه و حكم قضايي و دادگاه مي خوان و بچه هاش بايد اجازه بدن و اينا؛ بعد من كه رفتم يه چرخ بزنم هوا بگيرم، خودشون به همين نتيجه رسيدن.
برادرم و خودم كه شديم مادر خرج، خيالم راحت شد، چون هر كاري بقيه مي كردن، ازش با خبر مي شديم.

كار مامان بزرگ تو سالن تطهير (همون غسال خونه) بيشتر از حد معمول طول كشيد؛ همه از ساعت نه و نيم اونجا بوديم و بعضي فاميل ها و همسايه ها و دوستا هم ميومدن و اضافه مي شدن؛ پرس و جو كرديم ديديم قبر آقاجون رو كه كندن، هنوز بعد از بيست و شش -هفت سال كه گذشته، استخون ها سالم و متصل به هم بوده، بنابراين بايد قبر رو دو طبقه مي كردن و ديواره ها رو دوباره مي ساختن و روش سنگ مي ذاشتن و نفر ديگه رو روش مي داشتن؛ واسه همين كار طول كشيده.
يكي از بچه ها اينو كه شنيد، گفت: "ئه خوب به بچه هاش مي گفتن، برن باباشونو ببينن"
يهو اون وسط كانالم عوض شد و اون روم اومد بالا. 
گفتم: "بيكاري توام ها اين وسط... فقط همينمون مونده برن استخون باباشونو بردان بذارن بالاي كمد واسه يادگاري"
اولش نفهميد، چي دارم مي گم (خودمم نفهميدم راستش) بعد يهو وسط اون جمعيت شيون كن زد زير خنده.

والا به خدا...
از صبحش كه موبايل از دستشون نميفتاد كه فيلم و عكس بگيرن بفرستن واسه دو تا پسرش كه ايران نيستن؛ همين مونده بود عكس شير كنن زيرش بنويسن: "من و استخون آقاجون يهوويي!!!!"

اميدوارم به فاصله اندكي دوباره برگردم به قالب همون نوه اي كه اسمي فقط مي دونستن يه جايي تو اين شهر هست
مديريت ارزوني اونايي كه مي خوان شو آف كنن.
هر روز كه مي ريد خونه و بوي خوراك گرم و چاي تازه دم توي صورتتون مي خوره و چشماتون تغييرات دكور و رنگ رو توي خونه لمس مي كنه و منتظر بوديد هر آن با يه غافلگيري تازه مواجه بشيد و نتونيد حدسشم بزنيد، خدا رو شكر كنيد كه مادر يا مادربزرگتونو هنوز كنارتون داريد.
روزي كه برن، خيلي چيزا رو با خودشون مي برن.

قصدم نصحيت نيست
ولي 
اين روزا تو شلوغي رفت و آمد مراسم و ختم و اين داستانا كه ميشه خوب فهميد كي دل و زبونش يكيه و كي داره سرخ و كبود ميشه از تصورات و توهمات خودش، تنها كاري كه مي كنم، اينه كه يه گوشه با فاصله به مامانم نگاه كنم...
همين
حال مرا مپرس جان دلم
كه هنجار ها
مرا مجبور مي كنند 
بگويم 
كه
خوبم

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۴

تو مراسم دفن و ختم كه مي ري، بسيار آدمايي رو مي بيني كه مصداق اين ضرب المثل هستن

زنده بودم كاه و جوام ندادي
مُردَم توبره در كونم نهادي

(ببخشيد🙄)

و معدود آدمايي كه هفت پشت غريبه ن و پاي ثابت همدلي
مشكلي كه با پول حل بشه، مشكل نيست
هزينه است
امشب اين موضوع رو به وضوح درك كردم

هميشه از خودم مي پرسيدم چرا قديمي ها انقدر بچه داشتند
بعضي جاها نوشتن كه بچه بيشتر و زمين قدرت يه خانواده بوده 
اين حرف درسته اما نه براي يه خانواده شهرنشين
امشب تو فاصله چهار ساعت از اين اتاق به اون اتاق رفتم و تو گوش هفت -هشت تا عضو خانواده يعجوج معجوج روضه خوندم (با هر كدوم به زبون خودشون؛ حتي با بچه هاشون هم) كه بالاي سر ميت اختلافات قديميتونو بذاريد كنار و  اونا رو قاطي داستان نكنين كه مراسم اين بنده خدا فردا صبح آبرومند برگزار بشه.

گاهي فكر مي كنم هزارسالمه
نمي دونم اين حرفا رو از كجام درميارم كه وقتي مي گمشون، همه مي گن حق با توئه و همون كار رو مي كنيم كه تو مي گي

دكتر اومد و گواهي فوت رو كه نوشت، گفتم هر كي مي خواد بمونه، من برمي گردم خونه، تا فردا.
مثل كتك خورده ها گريه هامو كردم و الان يه گوشه افتادم و دارم فكر مي كنم، چه فايده داره آدم اين همه بچه داشته باشه كه نتونن با دو كلمه بي متلك و بدون درشت بار هم كردن و ياركشي با هم حرف بزنن

از قديم گفتن پول سه تا چيز جور ميشه:
عروسي-خونه- قبر