جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

نامه

چند وقتيه دارم فكر مي كنم واقعا ما آدم ها چه موجودات عجيبي هستيم. موجوداتي كه راه هاي عجيب و غريب تر از اون چيزي كه هستيم رو براي ارتباط هامون مي سازيم. مثلا همين چت كردن. اين چيه كه به جونمون افتاده؟ چرا يادمون رفته كه براي هم نامه بنويسيم؟؟؟

دلم لك زده براي چند خط كوتاه ساده كه من بنويسم يا يكي با خط خودش برام بنويسه. عاشق اينم كه كاغذ نامه رو تو دستم بگيرم، رو مسير قلمش دست بكشم، بوش كنم، بارها و بارها اونو بخونم بدون اين مجبور بشم اونو از بين يه سري فايل ديگه پيدا كنم و يا براي خوندنش يه جاي ثابت و با يه پوزيشن ثابت بشينم. كه چي مثلا ؟؟؟

آدم اساساً تکلیفش با نامه روشنه. اما با چت نه. وقتي داري نامه ات رو مي خوني، تويي و تصوير مخاطبت كه روي كاغذ اومده. وقتی داری نامه می‏نویسی، حرفات رو جمع کردی و همشو می‏گی بدون اينكه طرفت حرفتو قطع كنه يا موضوع رو عوض كنه. انتظار هم نداری همون موقع عکس‌العملی نشون بده. با امنیت كامل حرفهاتو مي نويسي. جمله هاتو به ميل خودت مي چيني،‌ لحن صحبتتو خودت انتخاب مي كني، خواستي وسطش جوك تعريف مي كني، خواستي جدي مي شي. حتي داد مي زني يا گريه مي كني. خودتي و خودت و احساست كه داري با واژه هات روي كاغذ مياري. نگران نيستي كه اگه الان فلان حرف رو زدي و طرفت جواب نداد، چي مي شه. آرومي، هراسي نداري.
و امیدوار به دیدار.

اما وقتي چت مي كني... نمي دوني واژه بعدي از كجا توي صورتت مي خوره. (اس) و (اچ) مي نويسي و (ش) مي خوني. اين همه مدل (ز) داري ولي با يه (زِد) سر و ته قضيه رو هم مياري. همه اش دلشوره داري كه طرفت الان چي مي خواد بنويسه. چه حسي تو صورتش اومده. دراز كشيده يا نشسته. همه اش داري فكر مي كني اين واژه ها رو اگه مي شنيدي ،‌همينطوري كه الان داري مي‌خونيشون هستن يا صدا و لحن ديگه اي دارن. همه اش داري صداي طرفتو تو ذهنت مي‌سازي. همه اين فكر ها رو مي كني و وسط نوشتن هات هم كلي اشتباه مي نويسي. مي خواي لبخند بزني، اخم كني، عصباني بشي، بغل كني، ببوسي، يه سري شكلك داري كه بايد احساس تو رو نشون بدن، بدون اينكه تنت، گوشت، نگاهت آروم بگيرن. حسرت به دل مي موني كلا.

گاهي فكر مي كنم اگه طرفم رو به روم نشسته بود، بازم مي تونستم انقدر آروم رو صندلي ام بشينم و به چند تا دكمه خيره بشم؟؟؟ فكر نمي كنم... اون موقع ديگه انقدر لنگ چهار تا علامت و حرف و شكلك نبودم. اونوقت اگر مي‌گفتم "دلم تنگه"، 5 تا حس منم باهام بودن كه انقدر مثل حالا احساس غربت نكنم. بعد مثلا اگه طرفم هم همون حس رو داشت ديگه بايه دست لیوان چایشو هم نمي زد و با یه دست ديگه تايپ كنه: "منم همينطور" . باز اگه يه نامه بود، از شروع و آخرش مي تونستم بفهمم تو چه حالي حرفاشو نوشته. آدم وقتي نامه مي‌نويسه،‌ کار ديگه اي نمي كنه، فقط مي نويسه. اما وقتي چت مي كنه، خبر‌مي‌خونه، چند تا پنجره ديگه رو هم باز مي كنه، يه سري هم به فيس بوك مي زنه، ايميل هاشم لابه لاش چك مي كنه. تلفن هم جواب ميده. آخرش هم كه كلي طرف رو منتظر مي ذاره مي گه "ساري عزيزم، (مثلاً ) "تل داشتم" يا "كاش اينجا پيشم بودي".

شايد آدم اولش از چتيدن خوشش بياد يا نه تنها راه ارتباطش باشه، ‌اما هميشه يه چيزي كم داره. هميشه منتظره و هميشه زمان اونو در اختيار گرفته نه اون زمان رو. بدتر از همه اون وقتيه كه سرعت تايپ كردن‌ها با هم فرق داره و يكي چند خط نوشته و اون يكي تازه داره خط اول رو جواب مي ده. اينجاست كه جواب ها قاطي- پاتي مي شن. اصلا گاهي آدم يادش مي ره چي داشته مي‌گفته. تو اين جور رابطه كلا آدم بي خيالي طي مي كنه. تازه يه وقتايي كه بر مي گرده و چت ها رو مي خونه، مي فهمه اون وسطاش چه سوتي هايي كه نداده.

راستش همه ي اینا رو نوشتم كه یادم بمونه:
از اين همه تايپ و حرف و شكلك و اينتر هیچی نصیبمون نشده جز تنهایی و ترس از ملاقات رو در رو.

آدمها موجودات عجيبي هستند؛
به همان اندازه كه غير قابل پيش بيني و دور از چهارچوب هاي ذهنيند، به همان اندازه و با كمي دقت مي شود، دستشان را خواند.
آدمها اصولاً تعريفي براي جايگاه عقل و دلشان ندارند. تا مرز بي نهايت پُر از "دلم مي خواهد" و "دلم نمي خواهد" هستند. 
اما يك چيز در همه شان و در هر شرايطي بينشان مشترك است:
همیشه یك بار بین دل و غرورشان، حق را به دلشان می دهند و اگر شکست خوردند، از آن به بعد، فقط و فقط طرف غرورشان خواهند ايستاد.
تنها نمان 
بيا؛
بيا دمي همين كناره ي ساكت و بي هياهو بمان؛
بيا بيين
دنيا چه تند و سخت از توان و تصور ما مي گذرد؛
بيا ببين
چگونه اينجا 
همه درگير اعجاز آخرين جمعه پاييزند
اما به سادگي از آن گذشته اند در پيله ي تنهايي خودشان


طرح از گالري نياكان

چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۴


محيط تفسير خودشو از حقيقت به ما ميده؛ با چهارچوب هاي خودش؛ در يك زمان معين و در تبعيت از يك سير قدرت. كه اين تفسير الزاما "حقيقت" نيست.

حقيقت رو چه كسي تعريف مي كنه؟
كسي مي تونه با جرات بگه حقيقت چيه؟
اصلا كي مي تونه، بگه من همه ي حقيقت رو مي دونم؟

عقل و منطق و استنتاج رو براي اين موقع ها گذاشتن.
اين ما هستيم كه تصميم مي گيريم كه ذهنمون با چي پر بشه.

مهم نیست که چه طور بازی می کنی؛ مهم این است که بازی چطور با تو بازی می کند؛


ساده ترین راه دلخوشی این است که به یاد داشته باشیم که نگاه و فکر ماست که - همیشه و همه جا - حرف آخر را می زند؛  واژه های هیچکاره اند. بايد در انحصار تفکر حبسشان کنيم تا بارور شوند.
سوال اینجاست: واقعاً در دنیای ما می شود تنها بنده فکر خود بود؟
ای کاش این طور بود.

ولی نه، این روزهای همه در زنجیر واژه های روزمره خود اسیرند؛
حالا دیگر روزهاست، که ما با شعر هم غریبه شده ايم؛
واژه ها پیش از این بی رحم بودند و تازیانه هايشان را چشم بسته فرود می آوردند؛ اما حالا...حالا سایه هایی غریبه اند، نا آشنا و اکثر اوقات هولناک؛
راستی چرا؟
کجای این بازی تغییر کرده است؟
ما که قواعد بازی را خوب بلد بوديم !
ما تغییر کرده ايم یا آنها رسالتشان را از دست داده اند؟
پیش از این آنها را می فهمیديم؛ ظاهرشان که همان است، پس چرا حرفشان را نمی فهميم؟

حالا اگرچیزی می گویيم باید طوری بگویيم، که معنی دیگری بدهد؛
حالا اگر حرفی می زنيم باید طوری جاریشان کنيم که صاحبان دیگر واژه ها را خوش بیاید؛

واژه های این روزهایمان ناپاکند و بیمار؛
تب دارند؛
واژه هایمان را اگر حبس کنيم، فکرمان را هم می توانيم آیا؟
دروغ فکرمان را محاصره کرده
و دروغ این روزها پیروزمندانه و مغرور سواره است؛

ما از سکوت خسته شده ايم.
در میان این شعله های آتش با تنهایی و سکوت خود درافتاده ايم.
درد اینجاست
این روزها،
سکوت هم
دو دوزه بازی می کند.
این روزها سکوت هم که می کنيم ،
دیگران فریاد می شنوند.

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۴

درد بزرگي است كه تو آنگونه كه هستي نشناسند

مي خواهم امروز به تو بگويم، فقط به تو...
امروز مي خواهم به حقيقتي اعتراف كنم؛ حقيقتي كه روزي نه چندان دوربا صدايي محكم زير گوشم زمزمه كردي و چون سيلي محكمي چنان دردناك بود، كه نخواستم كه دوباره بشنوم. و تو به خاطر من سكوت كردي. نيشخندي شايد؛
اما حقيقت كلام آن روز تو حالا دارد خفه ام مي‌كند. حالا... حالا با تمام وجودم احساسش مي‌كنم؛ مي بينم، مي شنوم. سيلي آن روز كلام تو حالا تبديل به تازيانه اي ‌مدام شده است بر روح وسينه من. طوري كه مرا از درون و بيرون مي‌سوزاند.
عزيزكم، حالا ديگرمي دانم قدیسی که خراب انگاشته می‏شود، شادمان خواهد بود و راضی. درد آنجاست که فاسد و خراب باشی، قدیس صدایت کنند و اين عرف جامعه ات شود و تو مجبور باشي هر روز هزار بار آن را ببيني و بشنوي و دم نزني؛
حق با تو بود، اين روزها روزهاي بدي است. همه آن‌جوري اند كه نيستند و آن‌جوري خطاب مي شوند كه نيستند و آن جوري زندگي مي كنند كه نيستند؛ همه ما انگار به يك بالماسكه غمگين و رنگين دعوت شده‌ايم. همه صورت ها پوشيده از ماسكي است با لبخندي بر روي آن، صداي موسيقي و قهقهه، گوشت را كر مي‌كند و تو نمي‌تواني كه نشنوي؛
تو به من گفتي : "اگر از جنس اين جماعت رنگين پوشِ بي بنيادِ هفت خط نباشي و تنها بينشان بُر بخوري، چاره‌اي نداري جز اينكه كه ماسكت را بزني، اما در برابر قطره هاي اشكي كه بر روي گونه‌ها و گردنت مي غلتند، چه مي‌كني؟ انقدر ناتواني كه گاهي صداي هق‌هق خودت را نمي‌شنوي". حق با توبود؛ آن روز من صداي هق‌هق تو را نشنيدم و حالا صداي هق‌هق خودم را؛
حق را به تو مي‌دهم، زيرا اكنون مي‌دانم كه چه دردناك است كه ماسك هايمان را باور مي‌كنيم. دردناك است كه فرصت ها را از هم مي‌دزديم، تنها به يمن ماسكي كه زده‌ايم. دردناك است كه  قديس ها را گوشه معابد ساكت و خراب ها در كارنوال ها رقصان مي‌يابيم؛

جان دلم، حق با توبود؛ درد بزرگي است كه تو را آنگونه كه هستي نشناسند؛ و درد بزرگتري است كه چون تو را مي‌شناسند،‌ تنهايي.



جایی که در زندگی ایستاده‌ام را دوست دارم
ولی کاش می‌شد
بی دغدغه
کمی دراز بکشم
كمي شعر بخوانم
كمي نقاشي كنم
كمي بنويسم
گاهي كه رويايي به سراغم مي آيد، نفهمم كه فقط يك روياست
گاهي كه پياده به خانه مي روم، به خودم نگويم، حالا تا فردا...
جایی که درزندگی ایستاده‌ام را دوست دارم
ولی کاش می‌شد گاهي كمي ايستاد و نفسي تازه كرد

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۴

آرام بگیر...
آراااام بگیر...
همانطور که باران میبارد آرام بگیر.
مي دانم بوي خاك و آجرهاي سرخ رنگ هميشه تو را مدهوش مي كنند.
پس چشمانت را ببند و آرام بگير.
قطره هاي باران هيچوقت معطل نمي شوند تا تو بخواهيشان.
آگاهی گاهي نمی تواند درمتن زندگی هر روزه، حقيقت تنهايی و از دست دادن دوستي را پر كند. عاقلانه نيست كه بخواهم در يك نبرد نابرابر بيفتم و در انتها عقل را توجيه كنم كه اشتباه از توست يا فلسفه ي زندگي همين است يا چه و چه...
در نبردي كه من نه ضعيفم و نه قوي بايد زمان كار خودش را بكند، دنيا كار خودش را و من كار خودم را

صبح که می شود، از خيلي ها مي شنوم كه به من می گویند: 
روز خوبی داشته باشی
لبخندی و تشکری ... و بعد ادامه راه...
معتقدم، نباید به فکر آمدن روزهای خوب باشم؛ آنها نخواهند آمد …لااقل همینطوری... یهویی، بی دعوت!!!
روز خوب را باید ساخت همونطوري كه دل خوش را

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۴

خداوند هم درد است و هم درمان؛
ماييم كه در سرگرداني خود اسير چرايي مان مانده ايم
كاش مي دانستيم در قاموس ما هستند بسيار پرسش هايي كه پاسخ ندارند؛
كاش مي دانستيم
عاقبت
همه ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت
همين مايي که روی اين زمين، دمی به همدیگر مجال آرامش نداده ایم؛
كاش مي دانستيم؛
شايد آنوقت آدم هاي بهتري مي شديم.
وای دوباره دم همایش سالیانه شد من باید یه گوشه بشینم اینا رو نگاه کنم و از حرصم هویج سق بزنم.
باور کنین (آخه گاهی خودمم باورم نمی شه) من خودمم یه خانمم 
ولی این دخترای دفتر ما اگه بخوان برن یه جایی بیل هم بزنن، یه ماه قبلش این سوال ذهنشونو درگیر می کنه که:
" حالا من چی بپوشم؟"
یعنی تو اوج کار و تلفن و سر و کله زدن با یه مشت غریبه و آشنا "این" دیگه از سطح فهم و درکم خارجه...
یعنی واقعاً هیچی تو اون کمدت پیدا نمی شه که بپوشی و این سوال مسخره رو نپرسی؟؟؟؟؟؟؟
خوبه حالا هر روز تو تندیس و پالادیوم و تیراژه چادر زدین و مارک داره از سر و کله تون می باره خو !!!
به نظرم زندگي خيلي مسخره است. اما وقتي مسخره تر مي شه كه آدم تو ورطه بي اعتمادي ميفته. اونوقته كه بايد همه چيزو چك كني. خودتو ... حرفاتو... رابطه هاتو... احساستو... 
تو اين مرورهاي مكرر، آدم فقط بيشتر گم ميشه.

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

از تمام يك احساس 
تنها يك صدا برايت بماند،
هر بار كه مي شنويش، 
فرو مي ريزي

مرگ‌هاي معمولي واقعي‌ترند


 
الان كه چند ماهیه که از ماجرای نامزدم و یک هفته ای از مرگ مادربزرگم گذشته تازه مي فهمم كه وقتي مي گن خاك سرده يعني چي.
اگر همون جمعه ای بود که خبر مرد جوان رو بهم تلفنی دادن، یا دو سه روز بعدش که بیهوش تو خونه افتاده بودم، یا پنچ روز بعدش بود که رفتم کرمان و یه قبر سیمان شده نشونم دادن واسه اینکه باور کنم که "دیگه نیست"، حتما حال و وضعم خیلی فرق می کرد.

الان فقط غمگينم و بیشتر اوقات - گاه و بی گاه - دلتنگ.
اما دعوايي با مقوله مرگ ندارم. يه وقتايي بالاخره پيش مياد كه آدم تو عميق ترين لحظه ها كه به خودش نزديك ميشه، به مرگ فكر مي كنه. حتي گاهي هم تصور مي كنه كه كيفيت مرگ براي كيس خودش چطور مي تونه تعريف شده باشه. 
 
 با مرگ دعوايي ندارم، حتا ترس هم ندارم، حداقل نه انقدر كه بعضي ها دارند. اما يك اتفاق هايي كه مي افته، اونم براي آدم هايي كه مي شناسيمشون و هميشه تصويري شيرين از اونا تو ذهنمونه و يا از صداشون تو گوشمون، يه كم براي آدم... خوب يه جوريه.
فرازهاي غمانگيزي كه با مقوله مرگ به زندگي انسان تحميل مي شه، كه بعد از حيراني آدمو نگران ميكند؛
يك مرگ هايي اصولا معمولي هستند، يك مرگ هايي قابل پيش بيني و يك مرگ هايي ناگهاني؛ اما يك مرگ هايي روي سر آدم آوار مي شن. نه معمولين، نه قابل پيش بيني ان نه ناگهاني.
 درست مثل آمدن زلزله هستند اونم وقتي كه شب است و تو خوابي؛ هيچ دفاعي نمي توني از خودت بكني، هيچي...هيچي نمي توني دربارهشون بگي، حتي بعدش هم نمي توني دربارهشون فكر كني. سخته آدم صبح با خنده و در آرامش يك روز عادي و حتي شايد شناور در مزمزه طعم يك بوسه از خونه بيرون اومده باشه و بعد بهش خبر بدن يه دزدي از خونه اش تبديل شده به يه جنايت؛ 
 
يكشنبه اين هفته وقتي داشتم ميشنيدم كه همسر يكي از مديران رو توي خونه اش كشتن و رگ دست پسر چهارده ساله اش رو بريدن و انداختنش تو وان حمام، واقعا فكر مي كردم شرح يه پاورقي توي يه روزنامه رو از زبون همكارام هست. اما اين اتفاق واقعا افتاده. خودم آگهي تسليتش رو نوشتم. و هنوز هم براي هيچكدوممون قابل درك نيست.
 
دارم فكر مي كنم، وقتي ماها كه انقدر از شنيدن اين خبر شوكه شديم، پس قطعا حالي كه بر اون مرد رفته، وقتي كه با گردن شكسته و صورت زخمي خانم چهل ساله اش و وان آب پر از خون مواجه شده، چطوري بوده؟؟؟. 
 
با اين اتفاق از يك چيز مطمئن شدم، هنوز هم بعد از سالها حالم از صفحه حوادث به هم مي خوره. چون دوباره بعد سالها ديدم خبرنگار روزنامه صبح طوري اين" آوار " رو تو صفحه حوادث مياره، كه ذهن خواننده ايراني رو بكشه به مسائل ناموسي كه فقط تيراژ روزنامه اش بره بالا. و بارهم از خودم پرسيدم رسالت يك خبرنگار واقعا چيه؟ خيال پردازي؟ توهم سرايي؟ يا چي؟ همين كه فقط صفحه اش رو پر كنه، كافيه؟ اونم با به لجن كشيدن حيثيت يه آدم؟
 
نمي دونم، اون آقا چند روز ديگه وقتي سردي خاك زنش مي گيرتش، يا از گير و دار آگاهي و دادسرا و وكيل آزاد مي شه، يا يه كم خيالش از بابت پسر چهارده ساله ي خوش شانسش كه به موقع به دادش رسيده، راحت ميشه و اين صفحه روزنامه رو مي خونه، چه حالي بهش دست مي ده...
...
 
 گاهي دلم مي خواد يه مرگ تميز داشته باشم. همين

وقتي كسي را جور خاص خودت دوست داري
وقتی کسی را جور خاص خودت می خواهی
همه به عقل تو شك مي كنند؛
برايت دل مي سوزانند؛
نصيحتت مي كنند؛
راه نشانت مي دهند؛
حتي سرزنشت مي كنند...
و زماني كه عاقل مي شوي
ديگر حتي تو را نمي بينند.
ما آدما وقت زيادي رو تو زندگي صرف ساختن و برنامه ريزي مي كنيم
سوال اينه كه:
" چقدر از زندگيمون صرف چيزايي ميشه كه هيچيشون دست ما نيست"
نه وقوعشون و نه برنامه ربزيشون
حالا اسمشون هر چي هم كه مي خواد، باشه
اتفاق
حادثه
تقدير

كاش دل ها در چهره ها بود

گاهي كه صبرم تموم مي شه ميفتم به نق زدن به خدا
كه:
"چرا من موندم و اون رفت؟"
"اصلاً چي تو حكمتت بود كه به زور به خورد من داديش"
"اصلاً از من پرسيدي چي مي خوام كه جاي من تصميم گرفتي يه روز بياد تو زندگيمو يه روز بره؟"
"چي فكر كردي كه من طاقت اين رنج مدام رو دارم؟ "
...
همه همينيم. 
واسه ديگران به فيلسوف همه چيز دانيم و واسه خودمون يه طلبكار ِ حق به جانب؛
گاهي يه جوري با خدا حرف مي زنيم كه انگار از رو بي كاري و شيطنت او بالا نشسته مهره ها رو جا به جا مي كنه:
تو باش
تو نباش
تو نفس بكش
تو نكش
تو خوشبخت شو
تو نشو

يه نصفه شبي بود، بالاخره مجبورش كردم بعد از چند روز گوشه گيري باهام چند كلمه اي حرف بزنه؛ گفت: تقصير تو نيس كه اينطور پرپر مي زني. من مشكل دارم.
بهش گفتم به من اعتماد داري؟؟؟
گفت: از خودم بيشتر
گفتم: پس مي گرديم يا يه راهي پيدا مي كنيم يا يه راهي مي سازيم.
بهش گفتم "فقط مرگه كه چاره نداره"
اون شب چيزي بهم گفت كه فكر نمي كنم هيچوقت يادم بره 
گفت: "دوست دارم؛ این تنها چیزیه که برام مونده"

 من اونشب بهش گفتم: "فقط مرگه كه چاره نداره"
اما عمق اين حرفو نفهميدم تا وقتي كه اون شب آخر خوابيد و صبح بيدار نشد.
الان كه سه ماه و سه هفته است كه ديگه نيست، اما معني اينو خيلي خوب فهميدم كه:

زندگي ته تهش مرگه
فرقش فقط در اينه كه ديگران بگن:
حيف شد مرد
يا 
خوب شد مرد


زندگي ته تهش مرگه
فرقش فقط در اينه كه ديگران بگن:
حيف شد مرد
يا 
خوب شد مرد
اگه آدما تو زندگي با شهامت نباشن، به خودشون و به ديگران خيانت مي كنن
و
اگه دنبال اون چيزي كه دوست دارن، نرن، حتما با اين كارشون به خودشون و به ديگران ظلم مي كنن
اين روزا روزاي عجيبيه. 
روزاي كشف چيزايي كه مثل ديروزي فكرشم نمي كردم كه توي من وجود داشته باشن
اين روزا راه مي رم و به خودم مي گم:
هميشه سعي كن به خودت تكيه كني، نيرويي كه در خودت نهفته هست، 
اگه كشف بشه، ديگه، نيازي به ديگران نداري
يادت باشه كه عاشق موندنه كه شهامت مي خواد، نه عاشق شدن
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ 
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﻧد
ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﻮﻧﺪ
اين روزها مفهوم اين همه "نمي دانم" و "سكوت" را نفهميدم و گذشتم.
گذشتم. نه به همين سادگي، اما...
براي اولين بار از "چرايي" و "اجبار" گذشتم.  
اين روزها به تنها چيزي كه فكر مي كنم، چيزي است كه از خودم دريغ شد.
درك بودن و ظرفيت شدن.
فكر مي كنم، براي "شدن" بايد اول "بودن" و "هر آنچه بودن" را فهميد.
دلم دیوانه بودن با تو را می خواست
اما حالا 
خودم هم را نمي بينم

جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۹۴


آدم براي دوست داشتن بهانه نمي خواهد؛
تمام بهانه هاي دنيا دليل مي شوند براي يك پيچش عاشقانه....

حناق

گاهي اوقات يه جرقه، يه اتفاق، يه تصوير، يه جمله يا يه واژه ي ساده ي ساده باعث مي شه ساعت ها در موردش فكر كنم، حرف بزنم، بنويسم يا حتي خواب ببينم
اما بعضي وقتا دقيقاً مي دونم مي خوام در مورد چي و با تمام جزيياتش حرف بزنم يا بنويسم، اما ميفتم تو يه قحطي درست و درمون و سرويس كن
اونوقته كه من مي مونم با يه دل لجبازي كه گاه و بيگاه خراب دلتنگيش ميشه و واژه كم مياره

پ ن.:
١-  ٩٩٪ مواقع پاي احساسم وسط بوده
٢- اين اواخر فواصلش داره كمتر و كمتر ميشه.
٣- از اين حمله ي حناق طورِ گاه و بي گاه وحشت دارم و نمي دونم دفه ي بعدش كيه كه سراغم مياد

اين دلتنگي بي صاحب...

گفت: بمیرم اگر این حرف دلم نباشه. من عاشقتم
گفتم: تو چي ديدي از من؟
گفت: محبت، عشق، ايثار؛ 
از خود گذشتگی
از خود گذشتگی
از خود گذشتگی
اینا رو بزار کنار یک فهم و شعور انسانی و اجتماعی فوق العاده
صداش كردم؛ حتي اون موقعي كه داشت باهام حرف مي زد، دلم براش تنگ مي شد. 
گفت: جون
گفتم: هيچي
گفت: حرف نصفه نزن
گفتم: نصفه نيس
گفت: نصفه حرف نزن
گفتم: نميشه نوشت؛ آدم با دل نم بند نمي تونه تصميم بگيره؛ بايد يه جايي، يه وقتي برسه كه يه نفس عميق بكشه و پاشو بكوبه زمين و راه بيفته
بعد هركي ازش پرسيد چرا؟؟؟ بگه: "راه من همين بود". دلتو بند كن.
گفت: هم دلم بنده، هم دستم بنده
گفتم: مديوني به هر حال اگه چيزي باشه و رو ملاحظه كاري بهم نگي؛مي دوني از ترحم متنفرم
گفت: حرف مفت نزن

پ ن. : 
هنوزم اين دلتنگي بي صاحب مي آيد و مي رود...
چند باري اين اواخر اومدم فاميل و همكارا رو از بلك ليست گوشيم در بيارم
چون هر وقت منو ديدن گفتن مثلاً تلگرامت بسته است يا تانگوتو نمي تونيم ببينيم يا چراغ مسنجرت خاموشه...
اما تا دستم ميره طرفشون كه از بلاك در بيان منصرف مي شم.

واقعاً دليل خاصي ندارم براي اين كار
اما بالاخره كه چي... بالاخره بايد يه مرگيم باشه ديگه... مثلاً مامانم مي گه: دور از آدميزادي؛ همكارام مي گن: خودتو مي گيري؛ بعضي فاميل مي گن بداخلاقي...

خودمو چلوندم نتيجه اش شد اين:
آدم واسه عموم( اينم البته روش حرف هست كه كدوم دسته از عموم) بنويسه بسيار قابل تحمل تره تا واسه فك و فاميل و آشنا؛ حداقل كمتر مورد كنجكاوي و پاييدن و قضاوت قرار مي گيره.

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۹۴

دلي كه براي خدا بتپه آرومه
وقتش كه برسه با رضا مرتضي ميشه

سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۴

براي گاهي
دمي
نفسي 
نباش
بگذار بگذرم

صنمي در دمشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبه عشق چیست ؟
عاشق و معشوق در این پرده کیست ؟
عاشق یک رنگ حقیقت شناس
گفت : که ای محو امید و هراس
نیست در این پرده به جز عشق کس
اول و آخر همه عشق است وبس
عاشق و معشوق ز یک مصدر اند
شاهد عینیت یکدیگر اند
عشق مجازی به حقیقت قوی است
جذبه صورت کشش معنوی ست
آتش عشق از من دیوانه پرس
کوکبه شمع ز پروانه پرس
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
عشق کجا راحت و آسودگی ؟
عشق کجا دامن آلودگی ؟
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
آتش عشق از تو گدازت تو را
صاف تر از آینه سازد تو را
عشق کز آن مزرع جان روشن است
یک شررش آتش صد خرمن است
ما که در این آتش سوزنده ایم
کشته عشقیم و به او زنده ایم

جامي
براي دمي آرامش ...
هيچ؛
سالها برايت فلسفه بافته ام
حالا فقط مي خواهم بخوابم

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۴

گهگاهی از یادم برو !
اندوه و شادي...
گاه لحظه اي درمي ماني
كه تو سرانجام كداميك را در آغوش خواهي گرفت؛
هر جا كه مي روي
رد پايي از تو بر خاك مي ماند،
اما
آخر كار...
هر يك از اين دو را كه در بر مي گيري 
ردپاي بر جاي مانده از تو
عميق تر و عميق تر مي شود.
ردپا مي ماند...
و 
پژواك صدايي كه روزي تو را به اين هماغوشي كشانده
تنها بر روحت حك خواهد شد.
گاهي 
فقط 
بايد 
آرزو كرد 
تا اتفاقي خوش بيفتد
رویايي ببارد
بوسه اي بر لبي بنشيند
خدا بخندد 
گاهي...

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۴

يادت هست به تو گفتم
رفتن بهانه نمي خواهد 
اما ماندن حتماً دليل مي خواهد
ديگر چه فرقي مي كند تو راهي شده يا من راحل
هر دو گمشده ايم در اين تقدير

خيلي وقته دارم به اين فكر مي كنم، بيشتر ماها آدماي سطحي اي شديم. جايي كه بايد جدي باشيم، شوخي مي كنيم. جايي كه بايد شوخي رو بفهميم، جدي مي گيريم و بهمون بر مي خوره
چيزي كه تو دنياي اين روزاي ما كم اهميت شده، جايگاه كلامه. 

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴


جایي خوندم، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽگﯿﺮ ﺑﺎﺷﻪ، ﮐﻞ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ ﻧﺦ ﮐﺶ ﻣﯿﮑﻨﻪ

واقعاً اينو مي فهمم
كاملاً دركش مي كنم
انگار ديگه هيچ چيزي معني خودشو نداره
فقط يه چيزه خوشحالت مي كنه
فقط يه چيزه سر حالت مياره
فقط يه چيزه كه باعث مي شه كه تو ديگه به هيچي ديگه فكر نكني
و وقتي اون يه چيز نيست
انگار تو نيستي

مامانم مي گه: عاقل باش! دیگه بچه كه نيستي

محبوب به نظرت ميشه كه عاقل باشي؟؟؟
میدونی؟
تا وقتی که عشق هست، زندگی بی پایانه! عشق که می ره، زندگی هم میمیره!
عقل این وسط چیو می تونه تغییر بده؟؟؟

دين، اعتقاد، ايمان، مرام، منش... هر چی که اسمش هست، بايد از آدم چيز بهتري بسازن. 
اگر دستاوزير بشن، فقط از آدم يه هيولای آتشین ساخته مي شه. همين. 
من آدم ده سال پیش نیستم... 
نه حتی پنج سال یا حتی دو سال پیش...
نه حتی روز گذشته. 
شايد خسته تر، شاید بی حوصله تر...
اما هنوزم معتقدم محتوي فرم رو تغيير ميده.
زندگي ادامه دارد...
آنكه بايد بماند مي ماند
و آنكه بايد برود...
ماييم در ميانه ي همه اين ماندن ها و رفتن ها
...

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۹۴

«دوستت دارم» بی رحم  ترين عبارت جهان است.
بی آنکه بخواهی تنهایيت را تكميل می کند.
دو روزه پر از بغضم
كمش بغضه و بيشش خشم
نوشتنم نميومد حتي
نشستم نوشته هاي قديمي رو خوندم و بغضم شكست
اين روزا بيشتر از هميشه نبودنش رو احساس مي كنم
اگر بود و حال و روزمو مي ديد چند تا جوك تو آستين داشت حتماً كه حالمو عوض كنه يا برام آوازي - شعري مي خوند...
كاش بود.
دوستت دارم
و همین،
غمگین ترم می کند!
داغ دلم يه جوري تازه شده و نتونستم تا الان خاليش كنم
خشم هم بهش اضافه شده.
مي دونم - حس مي كنم- يه چيزي داره تو وجودم مي جوشه
نگرانم كه يه جاي بدي سر بره
يه جوري احساس مي كنم هيولاي درونم بيدار شده و همين منو مي ترسونه.
تو اين چند روز به اين نتيجه رسيدم ذات آدم ها با گذشت زمان تغيير نمي كنه.
تصوير هولناك هشت- نه سالگي من از مجموعه اي به اسم فاميل بعد از بيست و شش سال به شكل واقعي نمايش داده شد.
تا قبلش فكر مي كردم شايد شناخت من از تاثير حرف هاي اطرافيان باشه اما ديدم اشتباه نكردم؛
آدم براي آرامش خودش هم كه شده بايد يه سري ها رو از زندگيش بندازه بيرون وگرنه تو اين درگيري هاي فكري و لفظي خودشو در حد همونايي كه دوستشون نداره پايين مي كشه.

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۴

Alireza Ghorbani Arghavan - ارغوان علیرضا قربانی

این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان

پ ن.:
برای دو عزیزی که به فاصله سه ماه برای همیشه از دستشون دادم

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۴

جايي خواندم
مسافر يعني بغض فروخورده
اين روزها مي دانم
پشت سر مسافري اگر گريستي و او ديد،
فاصله را تثبيت كرده اي 
فاصله اي به امتداد بي نهايت و به پهناي ابديت

مديريت شو آف

ديروز كه رفتيم واسه دفن مامان بزرگم، شب قبلش ما نوه ها يه جلسه گذاشتيم كه يه گوشه كارو بگيريم (در واقع يه جور توطئه نرم)
منم كه اين وسط شده بودم بپاي نسل دوم كه هر جا از خط خارج شدن دخلشونو با "خط كش" محبت بيارم كه تو خط بمونن.
غيرمستقيم تو سرشون انداختم كه ميشه مامان بزرگ رو تو قبر شوهرش خاك كنن.
اولش گفتن نميشه و حكم قضايي و دادگاه مي خوان و بچه هاش بايد اجازه بدن و اينا؛ بعد من كه رفتم يه چرخ بزنم هوا بگيرم، خودشون به همين نتيجه رسيدن.
برادرم و خودم كه شديم مادر خرج، خيالم راحت شد، چون هر كاري بقيه مي كردن، ازش با خبر مي شديم.

كار مامان بزرگ تو سالن تطهير (همون غسال خونه) بيشتر از حد معمول طول كشيد؛ همه از ساعت نه و نيم اونجا بوديم و بعضي فاميل ها و همسايه ها و دوستا هم ميومدن و اضافه مي شدن؛ پرس و جو كرديم ديديم قبر آقاجون رو كه كندن، هنوز بعد از بيست و شش -هفت سال كه گذشته، استخون ها سالم و متصل به هم بوده، بنابراين بايد قبر رو دو طبقه مي كردن و ديواره ها رو دوباره مي ساختن و روش سنگ مي ذاشتن و نفر ديگه رو روش مي داشتن؛ واسه همين كار طول كشيده.
يكي از بچه ها اينو كه شنيد، گفت: "ئه خوب به بچه هاش مي گفتن، برن باباشونو ببينن"
يهو اون وسط كانالم عوض شد و اون روم اومد بالا. 
گفتم: "بيكاري توام ها اين وسط... فقط همينمون مونده برن استخون باباشونو بردان بذارن بالاي كمد واسه يادگاري"
اولش نفهميد، چي دارم مي گم (خودمم نفهميدم راستش) بعد يهو وسط اون جمعيت شيون كن زد زير خنده.

والا به خدا...
از صبحش كه موبايل از دستشون نميفتاد كه فيلم و عكس بگيرن بفرستن واسه دو تا پسرش كه ايران نيستن؛ همين مونده بود عكس شير كنن زيرش بنويسن: "من و استخون آقاجون يهوويي!!!!"

اميدوارم به فاصله اندكي دوباره برگردم به قالب همون نوه اي كه اسمي فقط مي دونستن يه جايي تو اين شهر هست
مديريت ارزوني اونايي كه مي خوان شو آف كنن.
هر روز كه مي ريد خونه و بوي خوراك گرم و چاي تازه دم توي صورتتون مي خوره و چشماتون تغييرات دكور و رنگ رو توي خونه لمس مي كنه و منتظر بوديد هر آن با يه غافلگيري تازه مواجه بشيد و نتونيد حدسشم بزنيد، خدا رو شكر كنيد كه مادر يا مادربزرگتونو هنوز كنارتون داريد.
روزي كه برن، خيلي چيزا رو با خودشون مي برن.

قصدم نصحيت نيست
ولي 
اين روزا تو شلوغي رفت و آمد مراسم و ختم و اين داستانا كه ميشه خوب فهميد كي دل و زبونش يكيه و كي داره سرخ و كبود ميشه از تصورات و توهمات خودش، تنها كاري كه مي كنم، اينه كه يه گوشه با فاصله به مامانم نگاه كنم...
همين
حال مرا مپرس جان دلم
كه هنجار ها
مرا مجبور مي كنند 
بگويم 
كه
خوبم

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۴

تو مراسم دفن و ختم كه مي ري، بسيار آدمايي رو مي بيني كه مصداق اين ضرب المثل هستن

زنده بودم كاه و جوام ندادي
مُردَم توبره در كونم نهادي

(ببخشيد🙄)

و معدود آدمايي كه هفت پشت غريبه ن و پاي ثابت همدلي
مشكلي كه با پول حل بشه، مشكل نيست
هزينه است
امشب اين موضوع رو به وضوح درك كردم

هميشه از خودم مي پرسيدم چرا قديمي ها انقدر بچه داشتند
بعضي جاها نوشتن كه بچه بيشتر و زمين قدرت يه خانواده بوده 
اين حرف درسته اما نه براي يه خانواده شهرنشين
امشب تو فاصله چهار ساعت از اين اتاق به اون اتاق رفتم و تو گوش هفت -هشت تا عضو خانواده يعجوج معجوج روضه خوندم (با هر كدوم به زبون خودشون؛ حتي با بچه هاشون هم) كه بالاي سر ميت اختلافات قديميتونو بذاريد كنار و  اونا رو قاطي داستان نكنين كه مراسم اين بنده خدا فردا صبح آبرومند برگزار بشه.

گاهي فكر مي كنم هزارسالمه
نمي دونم اين حرفا رو از كجام درميارم كه وقتي مي گمشون، همه مي گن حق با توئه و همون كار رو مي كنيم كه تو مي گي

دكتر اومد و گواهي فوت رو كه نوشت، گفتم هر كي مي خواد بمونه، من برمي گردم خونه، تا فردا.
مثل كتك خورده ها گريه هامو كردم و الان يه گوشه افتادم و دارم فكر مي كنم، چه فايده داره آدم اين همه بچه داشته باشه كه نتونن با دو كلمه بي متلك و بدون درشت بار هم كردن و ياركشي با هم حرف بزنن

از قديم گفتن پول سه تا چيز جور ميشه:
عروسي-خونه- قبر

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۴

برام نوشت: چرا یه عکس از خودت نمیذاری برام دلم یه ذره شده برا دیدنت. یه عکس از خودت بذار واسم. هيچی ندارم. دلم تنگیده
نوشتم: امشب خدا سرش شلوغه، اعصابم نداره، يهو ديدي زد ناكارت كرد. شايدم يه دفه هوس كرد حرف منو گوش كنه، آه من بگيرتت

من فقط شوخي كردم بي آه
اما خدا جديش گرفت
خيلي جدي
همه ما گناهكاريم
از همان گاهي که جاي كلام و سكوت را تغيير داده ايم
خواستم بنويسم دلم...
يادم آمد 
اين روزها
همه جا
همه وقت 
واژه ها پر از دلتنگيند
انگار دلي كه فشرده مي شود
واژه واژه مي بارد

یکشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۴

درخت غمگين بود 
گريه ميكرد و 
از چشمانش برگ مي ريخت 
برگها زير پاي عابران با صداي خش خش خرد ميشدند 
عابران از حال و هواي پاييز و نم نم باران لذت ميبردند 
اما 
درخت غمگين بود ...
به طرز وحشيانه اي از عصري دارم مي خورم
اول يه بشقاب پر كشك و بادمجون با دو تا كف دست نون سنگك
كنارش يه بشقاب اسنك ژامبون گوشت با چيپس و هويج و نخود و پنير، هشت - نه تا تكه
بعد چاي
بعد يه بطري آب
بعد يه كاسه تخمه كدو
بعد دو تا ليوان بزرگ دوغ

اينم يه جور هاري ادواريه كه هر چند وقت يك بار مياد سراغم
يهو و بي هوا

بعدشم اين سوال كه
همه اينا رو من چطوري بلعيدم و هنوز زنده ام؟؟؟
😱😱😱

شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۴

تنها تو مي داني 
من آدم تسليم نبوده ام؛
اين جنگ 
مغلوبم كرد

‎گاهي ‎سخت ترين كار در زندگي اين است كه تصميم بگيري ‎كه بايد از روي كدام پل رد شوي ‎و ‎كدام پل را بايد خراب كني

دو سه سال پيش يه روز صبح رفتم دفتر ديدم يكي از همكارام كه اون موقع يه دختر بيست ساله بود با صورت ورم كرده و گلوي كبود تو دفتر نشسته به گريه...
دوره اش كرده بودن و هر كدومشون مخصوصا اين دختراي پسرباز و مرداي خاله زنك و صفحه گذارِ همه چيز فهم راه نشونش مي دادن كه برگرد خونه ات (اش)... شكايت كني، فكر مي كني، آخرش چي ميشه...بابات چي ميگه و مردم چي مي گن و از اين حرفا...

به عبارتي گوششو گرفتم و فرستادمش پزشكي قانوني و حكم قضايي و وكيل و طلاق...

دو ماه بعد خودم براش تعيين رشته كردم، الان سال سوم حسابداريه...
يك سال بعد هم پدرش اومد تو دفتر خودمون مشغول كار شد...

بعضي وقتا بايد تلخ ترين راه رو انتخاب كني و بناي ويرانه رو از بيخ و بن شخم بزني بريزي پايين، چون ديگه هيچ راهي براي دوباره ساختن نيست.

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۹۴

تكرار

گاهي وقتها كه شب که سرمو رو میذارم رو بالش، یه لحظه به خودم میگم: 
«میشه صبح که پا شدم ببینم اینا همهش یه خوابه؟»
خيلي وقته كه ديگه شبا با لذت نمي خوابم. اگه خوابي هم باشه، با رضايت من نيست. 
يه مشت تصوير پشت سر هم ... يه مشت سايه ي حرافِ پر از همهمه... نمي دونم؛ نمي دونم چرا شب كه مي شه، اينا يادشون ميفته كه حرف نزده دارن!!! انگار تو سرم شب چهارشنبه سوري راه انداختن...
گاهي وقتي دارم خودمو آماده مي كنم كه به زور چند دقيقه بخوابم، به خودم مي گم كاش بشه فردا همه چیز فرق داشته باشه... اصلا زندگی اینی نباشه که تا حالا دیدم و شناختم... صبح ولی باز هیچچی هیچ فرقی نکرده. زندگی، آدمها، كار، شركت...خودم، هیچکدوم هیچ فرقی نکردیم. دوباره باید از جام بلند بشم... برم سراغ همين بازی تکراریِ بیهیجان، مثل همیشه.

پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۴

دنياي اين روزها
دنياي قول و قرارها نيست
دنياي لحظه هاست
در لحظه همه چيز تغيير مي كند
نه فقط تغيير،
گاهي انقدر همه چيز در هم مي پيچد كه فقط مي داني
تو هيچ چيز نيستي، جز ذره اي گمشده... در نوسان
و در اين دنيا همين دانسته تنها دارايي توست.
دلم گرفته است
تو هنوز از راهي كه رفته اي بازنگشته اي 
و من ...
هيچ؛

سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۴

نمي دونم واقعاً
قبلاً ها كه كوچكتر بودم زياد مي شنيدم كه فلاني عمرشو كرده بود، لذتشو از كار و زندگي و زن و بچه اش برده بود و نهايتش هم يه فاتحه و خدا بيامرزي...
اين روزا ولي وقتي يه جوون شب مي خوابه و صبح بلند نمي شه، يكي ديگه سكته مغزي مي كنه، يكي ديگه تومور ميفته به جونش، يكي ديگه سرطان يهو ازش يه تجسم درد مي سازه، آدم مي مونه چي بگه... 
دل آدم با چي تماشاي اين وضعيت آروم ميشه
اين روزا روزاي مهربوني نيست.
از همان زماني كه تو آمدي 
هميشه 
هميشه 
هراس نبودنت با من بود
يادت هست به تو گفتم
اندوه بزرگي است زماني كه نباشي
؟
دنيايي دلش به بودن تو خوش بود
و حالا ببين 
چگونه يك اتفاق ساده نبودن تو را به تمام دنياي اين روزهايمان پاشيده است
تنها
به اشاره اي

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۹۴

اين روزها همه از انار مي گويند 
براي من اي مهربان انار بياور 
و آغوشي كه همه دلتنگي هايم را ببرد

بوي عشق

مامان بزرگ من يه ماهيتابه رويي قطر بيست سانت داشت كه هر وقت ما نوه ها دور هم جمع مي شديم اولين كاري كه مي كرديم هفت - هشت تايي شبيخون مي زديم به يخچالش و هر چي تخم مرغ و كره پيدا مي كرديم در چشم به هم زدني تبديل مي شد به نيمرو؛ خيلي هم برامون فرق نمي كرد چه وقتي از شبانه روزه
غلو نمي كنم؛ عطر كره و تخم مرغ تا سر كوچه بلند مي شد و همسايه ها مي دونستند اومشب تو اون خونه قديمي ته كوچه چه خبره.
ديشب حدود هفت و نيم بود كه رفتم جايي واسه عيادت يه محتضر.
اون طفلكي كه تكليفش مشخص بود؛ اما بقيه...
يعني حتي يكي بلند نشده بود يه چيزي درست كنه خودشون كه اونجان بخورن. رفتم نونوايي نون سنگك گرفتم. بعد هم رفتم خونه عمه ام، هرچي تخم مرغ تو يخچالش بود گذاشتم تو يه سطل و اومدم بيرون. به اين بهانه يكي از دخترعمه هامم هم بردم بيرون يه هوايي به سرش بخوره از اون وضع در بياد.
برگشتم ديدم هنوز نشستن دارن همديگه رو نگاه مي كنن. مامان خودمم از صبح انقدر مشغول تميز كردن و جمع و جور بود كه نا نداشت بلند بشه از جاش.
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه. در يخچال رو باز نكرده بستم. هيچي كه من بتونم بهش دست بزنم، توش پيدا نكردم. تخم مرغ ها رو بدون اينكه بشمرم نيمرو كردم و يه عالم شويد خشك(همون شبد) ريختم روش و گذاشتم جلوشون...
تازه فكر كنم با اون همه خرده ريز كنارش مثل پنير و گوجه فرنگي و سالاد كلم كنارش سير هم نشدن.
همونطور كه داشتن ته بندي مي كردن به اين فكر مي كردم، اون ماهيتابه رويي خونه مامان بزرگ بود كه فرق مي كرد يا تخم مرغ ها يا حتي كره محله اونا ...
بلند شدم به بهانه اينكه فردا صبح جلسه دارم، ساعت ١٠ تنهايي برگشتم خونه خودمون.
تحمل جو اونجا از توانم خارج بود. 

الان كه دارم اينو مي نويسم به اين نتيجه رسيدم:
اين همه آدم گرسنه دور هم بودن اما بوي دوست داشتن و عشق ازشون بلند نمي شد.

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

تسبيحشو چرخوند و همينطوري جملاتشو پشت سر هم سوار كرد...
- خوابشو ديدي اصلاً اين چند وقت؟؟؟
- خبرايي كه از كسايي كه خوابشو ديدن مي شنوم، مي بينم اون دنيا انگار اوضاعش خيلي بهتر از اينجاست...
- مرگ براش بهتر بود انگار...
- (گوشي اشو نشونم داد) اينو مي شناسي؟ (با پوزخند گفتم متوجه شدم چند روزه چراغش روشنه، ادامه داد) برداشتمش ببينم يه وقت اگه كسي كاري داشت، جواب بدم... بدهي چيزي داشت اگه...
- (عكساشو يكي يكي باز مي كرد نشونم مي داد) اينو ديدي؟ اينو چي؟؟؟
- فلاني رو ببين گندترين ازدواجي كه من تو عمرم ديدمو كرده، زنش دايم چكش مي كنه و رو مخه. اينا با هم دوست بودن. قبل از ازدواجشون خونه من زندگي مي كرد. من تو اين اتاق بودم اونام با هم...همه چي مثل قبل عروسي رويايي نمي مونه. از نظر من دوستي دوستيه اما لزوماً ته هر دوستي اي ازدواج خوبي نميشه...
- من بهش گفتم شما بهم نمي خورين...
- اون كه خيلي شيك و تميز مُرد... بعيد مي دونم حتي چيزي فهميده باشه وقتي مرگ اومده سراغش... تو برو پي زندگيت

همينطوري نگاهش مي كردم. ديگه برام مهم نبود چي داره مي گه؛ ممكنه يه وقتي مهم ميشد يا مهم مي بود؛ اما الان ديگه نه. الان كه دستش از دنيا كوتاهه ديگه هيچي برام مهم نيست. وگرنه بايد مي زدم فكشو مياوردم پايين.

تو دلم گفتم، حساب منو اون مثل روز روشن و مشخصه، حالا تويي كه حقشو خوردي، حسابشو رفاقتي خالي كردي، وقتي مُرد، هر جا نشستي پشت سرش حرف زدي، رفتي تو اتاقش، كيفشو گشتي، سند و نامه ها و دسته چك هاشو زير و رو كردي، تويي كه مسيج ها ايميل هاي تو گوشي اش رو باز كردي كه يه چيزي توشون پيدا كني، ذوق كن كه ما اول و آخر دوست بوديم و ذوق كن كه آخر و عاقبتي هم با هم نداشتيم.

برو خودتو بكُش اصلاً
دق كن كه حرفاشو به من مي گفت و به توي دوست چندين ساله و همكلاسي و همكار سابق نه.
دق كن كه
آخرين حرفاش اسم من بوده...
آخرين تلفناش به من بوده...
آخرين دلواپسي هاش من بودم...
آخرين ايميل هاش...
آخرين نقشه هاش...
به من و با من بوده
همه اينا رو تو ذهنم بهش گفتم و فقط نگاهش كردم.

آخرش كه داشتم مي رفتم تو جلسه بهش گفتم: من تمام اين چند سال گوشامو رو حرف ديگران بستم... دهنمم همينطور.
مهم اين كه اوني كه بايد باشه، نيست.
كار من قضاوت نيست. مهم اونه كه به اين قسمت راضي شده...

يك هفته اي بود به خودم مي پيچيدم كه فراموش كنم فشاري رو كه تو هفت - هشت دقيقه صحبت سرپايي و اتفاقي تحمل كردم...
عين كتك خورده ها له و لورده اومدم خونه و خودمو تو اتاقم حبس كردم تا اين چند روز بگذره و از ماجرا فاصله بگيرم...
اما الان خوشحالم كه جوابشو ندادم كه خوب خودشو خالي كنه...
لابد خودش از پس حساب كتابش بر مياد!!!!

مشکل ما آدما اینه که یادمون میره قراره يه روزي بمیريم.
واسه همين بي محابا هاري مي كنيم.

مشکل ما آدما اینه که یادمون میره قراره يه روزي بمیريم.
واسه همين بي محابا هاري مي كنيم.

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۹۴

بعضي وقتا هرچي سعي مي كني، متين تر، مودب تر و آروم تر باشي، تا بحرانِ توي زندگيت رد بشه و بگذره، انگار استعداد عجيبي پيدا مي كني براي ايجاد سوءتفاهم. 
فرقي نداره چي بگي (يا حتي نگي)، در هر صورت تمام وجودت بوي سوءتفاهم ميده.
وقتي روزهاي آخر زندگي يه آدمه صداي تيك تيك ساعت رو انگار بلندتر از قبل مي شنوي
خيلي سخته تو همچين موقعيتي يه گوشه بنشيني و سعي كني به چيز ديگه اي فكر كني ، اما خودت مي دوني كه گوش به زنگي...
عصر جمعه هم كه باشه خودش مزيد بر علته
تو اين وضعيت نشستم دارم تام و جري نگاه مي كنم.
آدمهاي زموناي قديمو نديدم، اما آدماي زمونه ي ما خیلی عجیبن. گاهي وقتي كه فكر مي كنم، منم جزئي از همينام، دلم مي گيره. 
آدماي اين زمونه به ندرت دلتنگ هم مي شن... اما وقتي هم كه دلتنگ مي شن، به قول نيچه* اگه بخواي برعكس اونا رفتار كني، خودت تبديل يه بيمار و يه جزء ناهنجار مي شي. 

اينطوري بگم: آدما يا احساسشون رو به ديگران نشون ميدن و يا نميدن. در هر صورت يه برچسبي مي خورن كه تا ابد رو دل آدم مي مونه. اگه نشون بدي، مهر طلب و حريصي، اگه نشون ندي، سرد و بي احساسي .
بدي قضيه اينه كه وقتي كسي پيدا مي شه و تو احساست رو بهش نشون مي دي، ازت دور ميشه. به همين سادگي و دشواري. بدتر اينكه وقتي اينو هم بهش مي گي، به شدت انكار ميشه، طوري كه خودت قانع مي شي كه اشتباهه و برداشت تو غلط بوده .

آدماي اين زمونه سراغتو که میگیرن برای اینه که از زنده بودن و مرده بودنت خبردار بشن.  تماشای زندگي يا مردگی تو...
فقط واسه همينه كه سراغت ميان. تازه وقتي كه خبري ازت نيست، مي فهمن كه نيستي و سركي كه مي شن واسه فقط مطمئن شدن از چگونگي وضعيت توئه. 

روابط اجتماعی ما خود تئاتره. 
تو اين زمونه آدما با عاشقن یا معشوق يا هر دو... اما فقط براي خودشون... فقط تو ذهن خودشون. به ندرت پيش مياد كه كسي هزينه كنه يا هزينه بده.
آدمهاي اين زمونه خیلی عجیبن. میخوان مفت و مجانی تو رو ببینن. 


* فریدریش نیچه: در یک جامعه بیمار، سالمها بیمار محسوب میشوند.

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۴

من از دست خودم خسته و عصباني ام؛
هر چند وقت يكبار يه چيزي اتفاق ميفته، ميفتم به جون خودم.
و يه چند روزي هم طول ميكشه تا اين حالت بگذره تا دوباره بشم همون  آدم قبلي.

الان فقط اينو مي تونم بگم:
گاهي اوقات اگه آدم يه نه ي محكم تو زندگيش  بگه و پاش وايسته، مجبور نيست چند سال بعد حسرت روزايي رو بخوره كه هنوز  اين اتفاق ها تو زندگيش نيفتاده بودن.

راست مي گن كه آدم آهه و دَمه
كساني كه آدم رو مي شناسن از رو خيلي چيزا مي تونن حس كنن، طرف تو چه وضعيه و يه مرگيش هست اما خب هر سوالي لزوماً جواب نداره؛
كاش وقتي سكوت مي شنون، خودشون بفهمن كه هر چي كه هست، گفتني نيست، حتي اگه معلومه مثل خوره افتاده به جونش و داره از داخل روح و ذهنشو مي خوره ؛
كاش بفهمن و گير ندن.

سه‌شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۴

همه مي گويند
راضي شو به تقدير و بگذر
من راضي ام و كسي باور نمي كند؛
رازي است ميان و تو ناگفتني
و حسابي است ميان من و تو ناشمردني
آسمان شاهد است 
روزي خواهد آمد نه كسي ديگر مرا مي شناسد و نه كسي داستان تو را به خاطر مي آورد
تقدير را من ننوشته ام 
اما راز ميان و من تو قصه ناخوانده غصه اي است كه در اين كنج  فراموشي خواهد ماند 


جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۹۴

شكر

اين روزا خيلي اتفاق ها ميفته دور و برم كه بهانه شكر كردنم ميشه...
با تمام دلتنگي ها و حسرت هام 
با تمام بغض ها و نگراني هام
اما
خدا رو شكر مي كنم كه اگه جوون بود... اگه مثل خيلي ها لذتي تو اين زندگي نبرد و خيلي كارهاش نصفه موند، اما خدا انقدر دوستش داشت كه عاشق رفت؛ كه موقع رفتن تپل و خوشگل و سالم رفت؛ 
شكر مي كنم، اگه يه شب مثل همه آدم ها با كلي آرزوي خوب و اشتياق خوابيد و صبح بيدار نشد، اما گرفتار و مريض بيمارستان و پرستارهم نشد؛ 
شكر مي كنم كه محتاج و ذليل خواهر و برادر و مادر و پدر و دوست و آشنا و زن و بچه نشد؛ 
شكر مي كنم كه سر بلند و مغرور و بي نياز رفت...

اينا رو نوشتم، چون امروز عصر بغض مامانم رو ديدم.
مامان من كسيه كه  ١٠ سال از زندگيشو همراه خواهرش پرستاري پدر و مادر رو كرده و با عزت و احترام اونا رو روانه اون دنيا كردن؛ اما حالا وقتي مي بينه مادر شوهر خودش محتاج و مريض يه گوشه افتاده و بي مهري مي بينه و كاري از دستش بر نمياد، ميشينه يه گوشه به بغض و گريه...

فقط مي تونم بگم اميدوارم خدا آدمو توي اين زندگي محتاج بنده هاش نكنه و زير بار منت هيچكس نبره.
كاش مي شد لحظه اي آسوده خوابيد
سبك
بي هراس
بي تمام آن چه كه به دل نيست و به جبر است
و تو محكومي به پذيرش
اما "نيست" اين روزها تمام حجم معني واژه ها را پر كرده است
نيست 
يعني 
همه جا هست
جز جايي كه من هستم
و جايي كه من هستم
همه جا هست
جز جايي كه 
او هست


همه چيز را همگان دانند


بعد از مدت ها با دخترك رفتم بيرون... خودش ازم خواست... حتي با اينكه مطمئنم ديگه رابطه دوستيمون مثل گذشته نمي شه، اما رفتم.

آخرين باري كه باهاش صحبت كرده بودم، زماني بود كه داشت از نامزدش جدا مي شد و منو مقصر جداييشون مي دونست.
و پسر به هر وسيله اي متوسل شده بود كه بدبيني و شك و حسادت آزاردهنده اش رو توجيه كنه ؛ هر وسيله اي حتي به لجن كشيدن اعتماد بين دوتا دوست

بهش گفتم خوشحالم كه از يه رابطه ناجور اومدي بيرون. حتي اگر منو تا ابد مقصر شكستت بدوني
اما تو جووني، خوشگلي، تحصيلكرده اي، كلي آدم دورتن كه دوستت دارن ، خانواده خوب و فهميده اي داري و همينا كمكت مي كنن كه اين مقطع زندگي رو پشت سر بذاري.

بي مقدمه بهم گفت: خوبي اتفاقي كه براي تو افتاده اينه كه اگر مرگ بينتون فاصله انداخت، اما هر چيزي ازش در خاطر داري مربوط به گذشته است؛ حتي حسرت نداشتنش
حتي حسرت نبودنش
حتي خاطره خنده هاش
حتي دلتنگي آهنگ صدا و آوازهاش
حتي قول و قرارهاتون

نگاهش كردم فقط؛ اما نپرسيدم تو كجاي اينو خوبي تعبير مي كني؟

سكوتم رو كه ديد خودش جوابمو داد؛ ديگه نه عكس جديدي ازش مي بيني و نه خبر جديدي ازش مي شنوي. هرچيزي كه تو ذهنت ازش به يادگار مونده مربوط به گذشته است و تو دوست داري كه نگهشون داري. اما من هر روز چيز جديدي ازش مي بينم و مي شنوم ...

بقيه حرفاشو گوش ندادم. مقايسه "پذيرش جبر مرگ يه آدم" با "پذيرش جبر بي قيدي و بي وفايي يه آدم ديگه" كه از يه جنس هم نيستند، مقايسه درستي نيست كه بشه خوبي يا بدي تعبيرش كرد.

شايد...
نمي دونم
هركسي تو اين مدت يه جور برداشتشو از اين اتفاق بهم گفته...

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۴

هنوز هم  كه نگاهت مي كنم
دنيايي آرزوي كال در چشمانت مي بينم كه از گونه هاي من فرو مي افتند
يادت هست
به تو گفتم كه تغيير جهان مهم است نه تفسير آن
؟
چه مي دانستم كه تفسير تو تغيير جهان است.
مي گويند اندوه را بايد مهار كرد؛
ليك نمي دانند مرگ با تمام قطعيتش حريف اندوه ريشه دار نمي شود.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۴

گاهي وقتا ذهن آدم تبديل ميشه به يك هيولاي هولناك و وحشي كه اختياري در قبالش نداره. تركتاز و بي قيد ميشه و حريف مي طلبه...
ذهنم اين روزا انقدر مشغول هست كه نگم، "نمی دونم چی شد"، يهو دوباره امروز رفتم به فضای روزهای مراسم خاک سپاری و بعدش... 
حتي با اينكه در دنياي واقعيت ساعت ها كارهاش تموم شده بود كه به من خبرش رو دادن و من تازه روز هفتم رسيدم اونجا، اما انگار مغزم اينو هنوز نپذيرفته و ماجرا رو دائم به سبك خودش بازسازي مي كنه؛
الان -امروز- كه دو ماه و نيم از اون روز ميگذره، هنوز يك "چرا"ي بزرگ تو گلوم گير كرده و گاه و بي گاه تو بيداري و خواب مياد سراغم. 
كسايي كه موضوع رو مي دونن، ميگن زمانش بايد بگذره: اما مشكل اينجاست كه تو بيداري مي تونم كنترلش كنم، اما تو خواب اختيار هيچي دستم نيست. 

امروز از صبحش اوضاعم عادي نبود؛ به زور و يقه گيري با خودم متوسل شدم. خوابي كه ديده بودم، مچاله ام كرده بود؛ تنها كاري كردم، اين بود كه يه نفس عميق كشيدم و به خودم گفتم"بلند شو دختر"، بعد يهو با يك حركت بلند شدم، لباس پوشيدم، سرما خورده و تب دار آژانس گرفتم، رفتم دفتر. 

الان ديگه مطمئنم اگر چيزي مثل كار و ارتباط با آدم ها نبود، از فكر كردن زياد و گوشه گيري مشاعرمو از دست مي دادم. 
حتي مي دونم اگه سعي نكنم، اون چيزي كه ناراحتم مي كنه رو بنويسمش، خودسر انقدر تو سرم وول مي خوره تا از پا بيفتم. 

صحنه خوابم  كاملاً دكوپاژ شده و كاملاً رنگي بود. رنگ ها گرم و واقعي بودن و با اينكه ميگن، تو خواب رنگ قرمز ديده نميشه، من غروب و گرماي رنگيش رو كامل حس مي كردم. 
انگار تمام اون اتفاق ها دوباره از نو رخ داده بودن، این بارهم تنهاييمو حس مي كردم و با لجاجت دائم به خودم می گفتم:" طاقت نمیارم، من باید برم اونجا...باید خودمو برسونم اونجا"
از طرفي، انگار حواسم بود که دفعه قبل اونجا نبودم و دير رسیدم و این بار نبايد اين اتفاق بيفته... حواسم بود كه اين بار تنهاتر از دفعه قبلم... دفعه قبل اومده بودن فرودگاه دنبالم، اما ایندفعه خودم باید مي رفتم... دفعه قبل از اومدن و بودنم اونجا استقبال کردن، اما این دفعه هيشكي منتظرم نيست ...می دونستم از فرودگاه باید با اتوبوس برم تا اونجا...حتي یه مسير طولاني از راه رو از  سمت راست جاده ای که نمی شناختمش، پیاده رفتم، حتی از یکی پرسیدم که روستا کجاست، اما جوابمو نداد و ازم دور شد.
با همه اين اتفاق هاي ريز ريز، تمام راه به خودم می گفتم" من باید برم"
وقتی كه رسیدم دم غروب بود. آسمان هم رنگی، نه خيلي تاریک، نه خیلی روشن. 
از دور چند تا خونه کاه گلی و گنبدی معلوم شدن... و من تندتر جلو رفتم...
در انتهای جاده وقتی گنبد امام زاده رو دیدم، فهمیدم که راه رو درست اومدم و رسیدم.
گنبد امام زاده آبی بود و دورش مثل روز روشن.
وقتی رسیدم، دیدم دور مزارش شلوغه. بین اون همه جمعیت، اول خواهر كوچكترش رو شناختم. رفتم طرفش... اما اولین چیزی که بهم گفت این بود: "واسه چی اومدی اینجا... "
دلم شکست. شاید هم تو ذوقم خورد. رفتم کنار مزارش نشستم. بعد یهو همون خواهرش بهم گفت: "از اونجا پاشو... اونجا جای مامانه."
به مامانش نگاه کردم، روشو از من برگردوند. این بار برخلاف دفعه قبل، باهام مثل غریبه ای مزاحم رفتار کردن که باید به هر طریقی از اونجا بره، حتی با تندی و بی مهری. 
و ذهن من انقدر هشيار بود كه اين تفاوت ها رو كنار هم بگذاره.
به اطراف که نگاه می کردم، خودشو هم می دیدم که یه پیراهن آبی آستین دار و شلوار تیره به تن داره و بین آدما راه می می ره، بین جمعیت جلو میاد... عقب می ره... انگار داره، مراقبت می کنه، همه چی رو به راه باشه...
اما اصلاً طرف من نمیومد... با من غریبه بود.
بعد نگاه مي کردم به مزارش كه روش یه فرش انداخته بودن که چند کلمه ای ناخوانا روش نوشته شده بود...
و با اينكه می دونستم که اونجا خوابیده، دوباره بهش نگاه می کردم، شاید منو بشناسه و از اون تنهایی و غربتی که توش گیر کرده بودم، نجات بده. اما اصلاً طرفم نمیومد.
و اين رفت و برگشت چندباري تكرار شد.

یهو فضا تغییر کرد. توی خونه آپارتمانی توی پاگردش بودم و داشتم کفش هامو می پوشیدم که برگردم. پر از بغض و دلخوري بودم و می دونستم، کسی نمی خواد كه من اونجا باشم.

با صداي مامانم از خواب بیدار شدم.
همه اين تصاوير شايد در عرض چند دقيقه از ذهنم گذشته بود، با تمام جزئياتش.
 
كاش همه اينها يه خواب بود ...يه كابوس حتي
اما اينا واقعيت اين روزهام شده
اين روزها كابوس هامون در كمال خونسردي ناخواسته هامونو به يادمون ميارن و كاري هم از دستمون برنمياد
خيلي هامون داريم با كابوس هامون زندگي مي كنيم، منم يكيش. با تمام دلخوري هايي كه دارم، اما نااميد نيستم.


دنياي امروز ما 
آن چيزي نيست 
كه ما مي خواستيم
و آن چيزي كه ما مي خواستيم 
دنياي اين روزهاي ما نيست
حالا ديگر روياهايمان را اگر در بيداري ببينيم، با كابوس اشتباهشان مي گيريم
و كابوس هايمان هر روز ناخواسته هايمان را به خاطرمان مي آورند...

سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۴

سر كلاس داشتم از مطابقت نهاد و شناسه مي گفتم
گفتم
اگر "من" همراه شخص ديگري نهاد قرار گيرد، فعل به صورت اول شخص جمع مي آيد

من و تو مي رويم.

اما اگر "تو" با شخص ديگري نهاد باشد، فعل دوم شخص جمع مي شود

تو و او مي رويد.

بعد يادم افتاد كه تو تنها رفته اي و من تنها مانده ام؛
مي بيني، در تطابق نهاد و شناسه هم اگر "ما"يي نباشد، تمام فعل را تغيير مي دهد.
دوست دارم عاشق باشم و بمانم
بدانم كه تو نيز چون مني
ترس نداشتنت ديوانه ام كند
اما تمام وجودم 
هر لحظه 
هر نفس
از تو
از بودن تو
از خواستن تو
از هواي تو پُر شود

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۴

كارم به جايي رسيده است كه حالا
تمام حرف هايم را به تو غير مستقيم  مي گويم
غير مستقيم به تو فكر مي كنم
غير مستقيم نگرانت مي شوم
غير مستقيم عاشقت مي شوم
غير مستقيم ...
غير مستقيم ...
همه ي دنياي اين روزهاي من پراز غير مستقيم هايي است كه مستقيم به تو مربوط مي شوند.
يادت هست، به تو گفتم: 
"حريم روح آدمي سر جمع حرف هايي است كه نمي زند"
يادت هست؟؟؟
واي به روزي كه روح آدم خراشيده شود.
و آن روز چه حرف هايي كه بيرون نمي ريزند.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۴

جايي خواندم، هر كسي هنگام مرگ بوي آنجايي را مي دهد كه دلتنگش است
نمي دانم چطور
شايد
براي لحظه اي
چشم هايش بسته مي شوند و حجمي از او متراكم مي شود؛
و ناگاه در رهايي اش غلت مي زند
نمي دانم 
شايد
ناگهان غافلگير ناگهاني خودش مي شود
زماني طول مي كشد تا كامل رها شود
كشيده مي شود به سمتي و دلش هنوز وصل جاي ديگر است
اما ناگزير است و بايد را مي فهمد...


اين دلتنگي سخت مشغول من است
نزديك است و مصمم
حسش مي كنم
ديشب به خوابم آمد
پيرمردي بود 
با عرقچيني پشمين
خميده
پشت به پنجره
پنجره رو به گنبدي طلايي باز
پيرمرد به من گفت
تا به حال روحت درگير من بود
اكنون جسمت را درگير خواهم كرد...
به دشواري و هراسان ناله اي كردم و به دنياي زندگان برگشتم

جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۹۴

براي تمام نه هاي دنيا خودم را آماده كرده ام
از نشدن تا نبودن
گاهي بهترين راه همين است
چه منفعتي است در مجادله وقتي كه در بي نهايت خودت گودال مي بيني ؛
در خود فرو مي روي و راهي براي جوشش از نو نيافته اي
؟؟؟

دلي كه تنگ است حرف حاليش نمي شود

گاهي اوقات آدمي از تمام داستان عشق و عاشقي اش تنها دارايي كه برايش مي ماند، رَدِ دلشوره و نگراني مدام و سنگينيِ غمِ دلتنگي هايش است

اين روزها يا ساعت ها بي هدف  راه مي روم 
يا نه ساعت ها كنج اتاق كارم مي مانم و خودم را با واژه هاي دور و نزديك مشغول مي كنم

نبودنش را نمي فهمم
حالا هم كه مي دانم ديگر آنجوري كه من و خودش مي خواستيم، نيست، دلتنگي صدايش رهايم نمي كند
هنوز هم عصر جمعه كه مي شود، نگرانش مي شوم و بي تابانه صدايش مي كنم؛
و هنوزهم منتظرم؛
بعد يادم مي آيد كه از تمام او تنها عكس ها و عاشقانه هايش برايم مانده اند

اشيا و خيابان ها بي رحم تر از آن چيزي هستند كه براي آن ساخته شده اند؛

دلي كه تنگ است حرف حاليش نمي شود


پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۴

عشق راه خود را پیدا می کند...
چون آب می جوشد
و چون ماه پشت ابر نمی ماند
هروقت حرصمو در مياورد از رو قصد بهش مي گفتم: واسه چي اومدي سراغ من؟ برو يكي از جنس شهر و مسلك خودت پيدا كن... من كه سرم تو زندگي خودم بود، تو اومدي...برو يكي از جنس خودت پيدا كن...يكي مثل خواهرشوهر خواهرت... مگه نه اينكه دوسِت داره؟**

داغ مي كرد.
بعدش كلي دعوام مي كرد و ساعت ها وقت ميذاشت كه منو از اشتباه در بياره.
 مي گفت كه چرا اينو بهش گفتم و اشتباه فهميدم . مي گفت: اون دختره پي زندگي خودشه و خواستگار داره و چند وقت ديگه ميره و من به هيچ زني غير از تو فكر هم نمي كنم. چرا آزارم مي دي؟ حرفات آدمو آتيش مي زنه...حرفات آدمو با خاك يكي مي كنه...

امروز ديدم اون دختر پاي يه عكسي تو تانگو نوشته:
"روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند و نمره ی من باز صفر میشود!!!
هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام……."

ديگه دليلي براي حسادت و غيرتي شدن ندارم. آرامم. حتي سعي كردم رنج اون دختر رو بفهمم. 
ولي از صبح داره تو سرم وول مي خوره. 
تو دلم گفتم، چقدر سخته آدم كسي رو دوست داشته باشه كه متعلق به او نيست. و چه رنجي مي كشه كه نمي تونه اينو با كسي درميون بذاره. حتماً وقتي من رفتم كرمان واسه مراسم ختم، منو ديده و چقدر تو تنهاييش غصه خورده...
راستش الان يه كمي هم خوشحال هستم، چون اگر دوستش داشتم و حالا از دستش دادم، اين عشق دوطرفه بوده و اونايي كه بايد بدونن، مي دونستن.

** پنج سال پيش از روي گوشي زن برادرش شماره منو پيدا كرده بود و بهم زنگ زده بود بفهمه من كيم كه انقد حرفم اونجاست. و همين شد سرنخ فهميدن داستان يه دوست داشتن موازي...

پ ن. : 
من نسبت به زن هاي هم سن و دور و بر خودم خيلي خوددار هستم اما در نهايت يه زن با تمام حس هاي عجيب و غريب زنانه ام كه كم هم نيستن؛ حتي قبل از اينكه به زبان بيان.
به تو گفتم كه آشوبم
كاش مي شد 
اين همهمه و ازدحام را به موسيقي درآورد؛
مي داني جانِ جانم
دلم سازي مي خواهد كه كوك باشد 
و باران باشد 
و بوي خاك نمناك
و قدم هاي تو؛
دلم يك گوشه دنج مي خواهد 
زمان بايستد 
و تمام دنيا 
در تو خلاصه شود


گاهي بايد خلاصه بود
خلاصه شد
در يك نگاه
يك لبخند
يا حتي در امتداد جبر سكوت
دوستي اما دُرِ زمان را در خود خلاصه مي كند

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۴

دلتنگ توام و مي دانم
تو ديگر به خوابم هم نمي آيي

سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۴

مامانم دو تا خصوصيت داره كه نمي دونم چقدرش اكتسابيه اما من دارم سعي مي كنم ازش ياد بگيرم
گوش شنواس و در برابر آدم ها كاملاً بي طرفه؛

خيلي سخته آدم با يه عالم آدم رابطه عاطفي و كاري و خانوادگي داشته باشه اما قضاوتشون نكنه و اونا مطمئن باشن كه آدمي كنارشونه كه بودنش همه جوره حس ميشه و نبودنش ...
نبودنش قابل تصور نيست

من نمي فهمم چرا بعضي مردا عشق رو با غيرت و با حسادت و تملك اشتباه مي گيرن و گند مي زنن به همه چي
نه فقط تو زندگي خودشون بلكه تو زندگي آدماي خاصشون 
نه فقط تو روابط خودشون بلكه تو روابط آدم خاصشون
دو سال از شروع ماجراي (ش) و (آ) گذشت و نه ماهي هم از تموم شدنش
اما رابطه من و (ش) ديگه مثل گذشته نشد
سلام و عليك داريم دورا دور
حتي كار هم مي كنيم
حتي خوشحاله كه يه آدم مشكل دار از زندگيش رفته
و حتي مي دونه من تو اين ماجرا خلال دندون هم نبودم
اما رابطه كاري و دوستيمون ديگه مثل گذشته نشد
ديگه هم نمي شه
اونم فقط سر يه مرجود مريض

روم نشد بگم طرف تا ديروز حرفاي چيزدار و جوك هاي ركيك درگوشي تو جلسات تعريف مي كرد، حالا چطور همون آدم يهو تو يه سيستم ديگه دنبال روشنفكري و جايگاه زن ها تو اجتماع و محيط هاي كاري شده؟؟؟
من من نيستم اگر بازي يه همچين آدمي رو بخورم، اونم وقتي صداي ضبط شده اش رو با گوشاي خودم شنيدم
نقل امروز و ديروز هم نيس
اين يه شناخت هفت- هشت ساله است
وقتی میفتم رو دور فکر کردن، چیزای عجیب و غریبی یادم می یاد
چند سال پیش داشتم سر یه موضوعی با یکی از مدیرا صحبت می کردم، یهو برگشت بهم گفت: تو چرا شوهر نمی کنی؟؟؟
خیلی بهم برخورد.
یادم نیس که نشون دادم یا نشون ندادم که بهم برخورد.
اما فقط گفتم: این موضوع چه ربطی به حرف ما داره؟؟؟
گفت: ببین ... کشور رو تو سطح کلان از بالا تا پایین نگاه کن، حالا یه نگاه به اتحادیه خودمون بکن

بعد از پنج شش سال که از این حرف می گذره، به این نتیجه رسیدم که راست می گفت.
ولی درایت آدمی که به موجی بر می خوره، همراه شدن با موج نیست، بلکه تو موج سواریه.

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۴

اوضاع دفترمون خوب نيس
تو اين ده يازده سال كاملاً بي طرف بودم
هر جناحي اومده سرم به كار خودم بوده و گوش شنواي يه مشت آدم گرفتار بودم و اگر تونستم بي منت كارشونو راه انداختم...اما الان احساس خطر مي كنم
سيستم مديريت جديد سيستم مساله داريه...
سيستم دو رويي - تو روت يه چيزي مي گن و پشتش هزارتا چيز مي فهمي - اونم با چه الفاظي...
اين سيستم براش فرقي نداره منبع خبرش يه آبدارچيه يا يه عمله اطلاعاتي نوكيسه
دردم اينه كه دهن به دهن گذاشتن با يه آدم چيپ آدمو تا همون سطح پايين مياره
تو بدموقعيتي گير كرده ام. صادقانه و بي طرف كار كردم اما دارم كشيده مي شم به بازي بي سر و تهي كه شكل ظاهريش ترفيع سازمانيه و من اينو نمي خوام
انقدر مستقل و يك كلام هستم كه زير بارش  نرم، اما اين جنگ با روحيه من سازگار نيست
درك من از اتحاد چيزي غير از باند بازيه.

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۴

تَهِ ذهنِ مرد، زني كه دوستش دارد، هم -دوستش دارد و نشان مي دهد كه دوستش دارد و مي گويد كه دوستش دارد و مي نويسد كه دوستش دارد و امضا مي كند كه دوستش دارد - و هم نمي فهمد.

حالا چرا نمي فهمد، توضيحش بماند...

توضيحي در واقع وجود ندارد. 
مرد هميشه فكر مي كند، چيزي را مي داند كه اگر توضيح هم بدهد، زن نمي فهمد و چون زن نمي فهمد و اوست كه همواره واقعيت را درست مي فهمد، پس حق دارد، جايِ آن زن تصميم بگيرد.
اين ميانه تنها چيزي كه عايدِ زني كه با استدلال و محكم و پيوسته دوست مي دارد، مي شود، انتظار و انتظار و انتظار و سكوت ممتد ...

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۴

اين روزها هر چيزي بهانه است
هر چيزي كه ذهنمو زير و رو كنه
يه شعر
يه ترانه
يه تصوير
يه دستنويس
هر چيزي
خودمم آش و لاش و له يه گوشه همه چيو رها مي كنم، تو خواب ميان سراغم

هميشه سخترين كاربرام نوشتن پيام تسليت بوده
پيام تسليت مطمئناً كسي رو تسلي نمي ده
حداقل براي من كه اينطور نبود
اينكه صرف كارت آگهي تسليت واسه كسي بنويسي فقط نمك پاشيدن به زخميه سرش بازه

دشوارتر از از دست دادن كسي نپذيرفتنشه كه مثل خوره ميفته به جونت و بي وقفه مي خورتت

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۹۴

يه كمپين بايد راه بندازن واسه فن بيان اين مجري هاي تلويزيوني
اوضاعشون خيلي داغونه!!!
مخصوصاً اونايي كه خيلي تريپ صميميت بر مي دارن
مجري خبر و انقد غلط گفتاري آخه؟؟؟؟

از دم در صدا و سيما كه همه مرض "شييييصد" دارن
هيشكي نيس به اينا بگه عزيزم اوني كه تو داري مي گي "ششصد"هاااا
 
همچنين:
پن (پنج)
شيش (شش)
سينزده (سيزده)
نونزده (نوزده)
پونصد (پانصد)
هفصد(هفتصد)
هشصد (هشتصد)
...
تا اينجا كه همه با عددها مشكل دارند.
***
زماني بود وقتي كسي راديو گوش مي داد يا پيگير نمايشنامه هاي راديويي بود يا تله تئاتر مي ديد، بقيه روش يك حساب ديگه باز مي كردند
يادمه سال سومي بودم تو دانشگاه يه نقد به زبان آلماني نوشتم روي نمايشنامه گوشه نشينان آلتونا تو تمام گروه دست به دست شد بين استادا...
دلم براي اون موقع هاي راديو تنگ شد يهو
***
بگذريم
من كه چند سالي هست تلويزيون نمي بينم، چند دقيقه از دمش مي گذرم روانم به هم ميريزه

پ ن.:
البته ماهام مقصريم كه به زبان محاوره اي مي نويسيم.

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۴

وقتي كسي از عشق مي گويد يا مي خواند، به دشواري مي فهممش
شيريني عشق به وصل است نه به درد هجرانش
اما همه از رنجش مي گويند
عشق يك تلاش است نه تسليم شدن به تقدير
عشق تداوم يك نگرش است نه يك كشش مقطعي
عشق  چيزي درست شبيه هويت يك درخت پسته است
محتاط ...
وحشي...
مقاوم...
ساده و صبور...
و مغرور و زيبا
وقتی آسمان دلش مي گيرد، 
وقتي آسمان با خدا از دلتنگی هايش میگوید، 
وقتي بغضش مي شكند، 
اين ابرها هستند كه مي گريند ! 
دقت كرده ام که دست  آسمان هیچگاه زمین را نوازش نمي كند.

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۴

چهارراه جهان كودك واسه من معني خاصي داره
چراغ زمان دار يك ربعي اش و جاي پاركي كه نيست و عابرهاي كلافه و راننده ها عجول وعصبي اش هيچكدوم منظورم نيست
چهارراه جهان كودك براي بقيه شايد يه چهارراه باشه يا حتي يه گردنه ...
اما براي من نه؛
افعال ماضي رو نميشه از ذهن ها پاك كرد، همونطور كه خاطره هاي بازيگوش رو.


گاهي اوقات هست كه آدم هيچ هدف خاصي از نوشتن نداره؛
نه موضوعي داره و نه مخاطب خاصي حتي.
آدماي دور و بر انقد مشكل و مساله واسه خودشون دارن كه ديگه وقتي واسه ناله ها و گله گي هاش ندارن.
وقتي مي خواد بنويسه واژه ها كم ميارن و ريب مي زنن؛
وقتي بي خيال نوشتن مي شه، همه اون هياهو و شلوغي ذهني درست شب و توي خواب ميان سراغش و يه گوشه خفتش مي كنن.
توان غارت شدن تو اين همهمه رو نداره
و چون مي خواد كه اين اتفاق نيفته، مي دونه بايد سعيشو بكنه؛
حتي اگه اين سعي به خط خطي ختم بشه؛
يا حتي به نقطه نقطه؛
يا حتي به ساعت ها خيره شدن به صفحه سفيد
...

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۴

هراس اين روزهاي من 
تنها
از فراموشي است
تقدير يا حكمت يا جبر زمانه...
هيچكدام 
به اندازه فراموشي صدايت هولناك نيست
خاطره هاي ناتمام ...
چقدر خاطره هاي نا تمام دارم من
آدم هاي اين روزها عادت دارند روي غافلگيري هايشان اسم تقدير و حكمت بگذارند
اما هراس اين روزهاي من
تنها
از فراموشي است

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۴

گفتم: كه دلم
گفت: چه داري در دل؟
گفتم: غم تو
گفت: نگاهش مي دار

ابوسعيد ابوالخير.

————————
سر مزار زني رو ديدم كه چهره و لباسش با بقيه چهره هاي اونجا فرق مي كرد. گندمگون بود و كوتاه قد با چادر نخي سرمه اي رنگ و كمي مندرس؛
من با فاصله از بقيه ايستاده بودم كه هم حضور غريبه ام مزاحم خانواده نباشه هم خودم تو چشم نباشم.
نگاهم گاهي به قاب عكسي بود كه تازه آماده شده بود و براي هفتم و سر مزار گذاشته بودند. اين عكس قرار بود عكس دانشگاهش بشه نه حجله اش...

نگاهم كه روي جمعيت مي چرخيد، متوجه مي شدم كه دوتا-دوتا يا سه تا- سه تا ايستاده ان و دارن با هم پچ پچ مي كنن.
حتي يه بار ديدم كه داييش كه رئيس دانشگاه آزاد شهر بود، داره منو به اون يكي برادرش نشون ميده...
سريع نگاهمو چرخوندم كه حتي لب خوني هم نكنم.
با اينكه همه اون آدما رو واسه بار اول بود كه مي ديدم، اما مي شناختمشون... خوب... فقط كافي بود اسمشونو بهم بگن يا بهم معرفي شون كنن... بعضي ها هم از رو عكساشون مي شناختم. تو اين شش سال همه رو دونه دونه برام تعريف كرده بود؛ با جزئيات و كاراكتراشون. مي گفت، تو بايد بدوني، پس برات تعريف مي كنم.
اين آدما ولي بار اول بود كه از من مي شنيدن و منو  مي ديدن.
شايد پيش خودشون مي گفتن اين دختره خيلي پرروئه كه تنها پاشده اومده يه شهر غريب واسه مراسم كسي كه هيچي رسمي بين اون و اون دختر نبوده جز حرف.
گوشم از اين حرفا پر بود. ديگه چه فرقي مي كرد، كي چي مي گفت. اون كه ديگه نبود...
مهم پدر و مادر و خواهر و برادرش بودن كه منو تو جمع خودشون پذيرفته بودن و هوامو داشتن.

نگاهم به اون زن بود كه گاهي نزديك و گاهي دور مي ايستاد. كمي مضطرب بود انگار... كمي بعد كه دايي ها و عموها و بچه ها رفتن فاتحه هاشونو خوندن و برگشتن خونه مامان بزرگش، ديگه اون زن رو هم نديدم.

درست يادم نيست كي...
تو راه برگشت بود انگار؛ خواهرش برام تعريف كرد، دو روز قبل از اون جمعه آخر، تو جاده يه خانمي رو  سوار مي كنه و چند كيلومتر اونورتر مي رسونتش دم خونه اش... كيفشو باز مي كنه و به زن مي گه اين همه پوليه كه برام مونده... آدرس خونشونو هم ميده به اون خانم و بهش ميگه، هر موقع هر جا مشكلي برات پيش اومد بيا دم خونه ما به مامانم بگو كارتو راه ميندازه...
خواهرش مي گفت، اون زن وقتي ديده بود جلوي خونه پرچم سياه زدن ، اومده و داستان رو واسه مامانش تعريف كرده كه پسرت اين كارو واسه من كرده.

گاهي فقط ميشه سكوت كرد و شنيد...

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۴

خودت آمدي
و
خودت رفتي
و من 
در غربت اين فاصله مُردَم
نه آني هستم كه بودم
نه ايني كه خواهم شد
من تاوان كسر خودم را پس خواهم داد

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۴


منظور از تو، تويي
رازي در ميان نيست....

زندگي آنجايي سخت مي شود كه دنيايي حرف داري، بي نهايت واژه، اما هم صحبت ...
درد بزرگي است كه حرفت را مي تواني، از ميان تمام آدم هاي دنيا تنها به يك نفر بگويي...
كسي كه نيست..

جايي خوندم، آدم وقتي يه حس تكرار نشدني رو با يكي تجربه مي كنه، ديگه نمي تونه اون حس رو با كس ديگه اي تجربه كنه. بعضي حس ها خاص و ناب هستند؛ مثل بعضي آدم ها.
حس هاي تكرار نشدني فقط با آدم هاي تكرار نشدني قابل تجربه هستن.
و فقط با همون آدمهاست كه مي شه خاص بودن رو درك كرد..

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۹۴

ياد يارم خاطرم خوش مي كند


روزهاي دشواري است براي من
اما نه به دشواري شب هاي اشك هاي پنهانيت
دشوار است براي مني كه مي دانستم 
پشت تمام خنده ها و سكوتت اندوهي ريشه دار است
تمام بي قراري هايت ...

لعنت به آييني كه اين همه خط فاصله دارد
ديرگاه است براي من، مي دانم، اما
اين روزها همه را بر حذر مي كنم از محكوميت  فاصله 
تنها همين رسالت از تو برايم مانده؛

از تو مي گويم و كلامم 
تكرار است و تكرار است و تكرار است...

عزيزجانم
از تلخ پروا نيست،
وقتي تمام تلخي دنيايت منم.
و حالا مي دانم، خاطره اين روزها سنگين ترين باري است كه بر دوشم نشسته است.
 

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۴

جانِ جانم
مهر رو به پايان است
مباد كه مهرِ تو با من از رويِ تقويم باشد
روزي به من گفتي، چه كنم تو با من از سر مهر درآيي
يادت هست؟
حال مرا ببين!!!
مهر رفته است و تو رفته اي و من بمانم بي تو؟؟؟

فاصله را بايد پُر كرد
مباد كه فاصله تمامِ تو شود
كه از خود گريزان و در دامِ خود اسير
تنها نصيبِ اين انتظار است

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

مي گويند همه چيز از يك رويا آغاز مي شود
من كه رويايم آغوش تو بود
بگو
اين اندوه مدام كجاي روياي من پنهان بود كه اينگونه فروريخته ام
تمام غصه من اين است
نام من بر لبان تو بود به وقت رفتن
و من خواب

قدم هايم را به من بده، 
همهي جاده ها مال تو؛

رنگت را از من بگير، 
تمام اشتياق من 
...
فداي رفتنت
فداي نبودنت
فداي نخواستنت

اين روزها...
نه جاده ها از آن منند و نه جان من به فرمان من
عدل همين روزهاي خراب؛

نمي دانم حق باكيست با دل من يا با خواست تو
اما مي دانم
سایه ها آنقدرها هم سیاه نیستند!
همهاش تقصير خورشيد است.

چاره چيست جان من؟
تسليم.

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۴

تا تو هستي و غزل هست، دلم تنها نيست

عزيزم
مي خوام يه اعترافي برات بكنم
يادته
هميشه سعي كردم تو و خودم رو به زندگي اميدوار نگه دارم؟ به هر وسيله اي؟؟؟ حتي به قيمت كفري كردنت
؟
يادته
هميشه بهت مي گفتم حال خوش رو بايد ساخت و
كسي حال خوش رو به آدم نمي ده
؟
يادته
بهت مي گفتم
رفتن دليل نمي خواد 
اما موندن نياز به بهانه داره
يادته؟؟؟
اعتراف مي كنم
هميشه ترس از دست دادنت رو داشتم و هميشه اين ترس رو پس زدم
تاجايي كه تونستم ازت پنهانش كردم
اما حالا ببين چي از همه اين دنيا نصيبم شده
همون ترس!!!
انقدر كه
اين گريه هاي گاه به گاه و حلقه هاي اشك ناگهاني و پي در پي هم آرومم نمي كنه.
وقتي مي بينم روايت عشق هاي  ديگران يه جاهايي شبيه داستان عشق من و تو به هم مي شه، وحشت برم مي داره  كه نكنه عاقبتشونم همين بشه كه عاقبت ما

مي دوني ، يه چيزي ميگم بهم نخندي ها!!!
صبح ها خجالت مي كشم وقتي بيدار مي شم و اولين چيزي كه به يادم مياد، جاي خالي توئه
چقدر سخته اين باور، جان جانم؛

گاهي فكر مي كنم كاش مي شد گذشته رو جبران كرد
چي مي شد اگه جاي ما با هم عوض مي شد!
شايد اينطوري بهتر مي بود اگر
تو مطمئن مي شدي در مورد من اشتباه كردي و من قبول مي كردم، هيچوقت همراه خوبي برات نبودم و اين فقط يه توهم يا نياز دروني بوده به دوست داشته شدن كه ما رو تو يه مسير گذاشته
اگه مي تونستم اينطوري فكر كنم و باورش كنم، شايد تحمل خيلي چيزا راحت تر بود
لااقل نه منتي به تو براي همه اون انتظارها و لحظه هاي بي قراريمون داشتم و نه گله اي

كاش مي تونستم برات بميرم
كاش مي تونستم
اما تو بودي

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۴

نمی دونم چرا وقتی دارم، یه متنی رو ویرایش یا سجاوندیشو می کنم، حس کسیو پیدا می کنم، یک فس کتک خورده- در حد له و لورده- 
خدا آدمو گیر منشی خنگ و حواس پرت و عیالوار و پسرباز نندازه
آخر عمری دیگه دستور زبان و تجزیه و تحلیل جملات رو هم من یادشون بدم؟؟؟
ادعاش میشه فوق لیسانس اقتصاد داره، اما هنوز جمله پایه رو از پیرو تشخیص نمی ده.
خوب واسه چی اومدی منشی شدی؟؟؟

یکشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۴

براي زندگي 
لازم نيست فلسفه بافي كرد
براي زندگي بايد يك جرعه دل خوش داشت و بس
مرز خوبي و بدي را آدميان تعريف كرده اند 
اما كداميك از اين همه فيلسوف 
طعم ياد يك بوسه و لرزش دلي در غروب يك جمعه فهميده اند
يا تلخي دلواپسي يه سكوت ممتد
يا اشتياق قدم هايي كه زير دانه هاي باران فاصله ها را پر مي كنند
فقط به عشق رسيدن
؟؟؟

ز عارض، طره بالا کن** که کار خلق گیره ...

من یه وقتی ادبیات رو خیلی دوست داشتم
هنوز هم دوست دارم البته
به نظرم هیچ چیز مقدس تر از واژه و فکری که پشتشه، نیست.
هنوز هم وقتی می بینم کسی رکیک نوشتن و صحبت کردن رو با کول بودن اشتباه می گیره، کمِ کم، نمی خونمش و در نهایت ازش دور می شم.

وقتی رفتم دانشگاه که ترجمه بخونم، به عشق ادبیات بود، اما به این نتیجه رسیدم تا وقتی آدم زبان و دستور زبان خودشو بلد نباشه و مهم ترین و بزرگ ترین کتاب های زبان مادری اش رو نخونده و نفهمیده، نباید وارد این حوزه بشه...
سر کار که رفتم، فرصت کمی برای ادامه تحصیل داشتم، اما این موضوع مانع نشد که مطالب مرتبط با کارم رو پیگیری نکنم. سعی کردم به روز بشم، حتی با فضولی و سرک کشیدن...
این بود که هرچی دستم میومد می خوندم... همه نامه ها و گزارش ها و صورتجلسه ها رو - شده حتی یکبار- می خوندم و هنوز هم می خونم.
الان بعد از 12 سال کار توی دفتر و شرکت هایی که وابسته به اون هستند، اکثراً می دونن اگر مشکلی داشته باشن، تو نوشتن، تو کار با کامپیوتر، یا تو تهیه نامه و گزارش یا حتی کار فکری، می تونن با من درمیون بذارن و در صورت امکان دست خالی بر نگردن.

شاید اگر موقع انتخاب رشته دبیرستان مامانم به بهانه این که مدرسه از خونه فاصله داره، منو مجبور نمی کرد که علوم تجربی بخونم، و شاید زمان انتخاب رشته دانشگاه یه سال از سه سالی رو که پشت سر هم شیمی قبول شدم، می رفتم شیمی می خوندم و شاید زمانی که استادم تو دانشگاه تهران به هزار و یک زبان - با متلک، با کنایه، با خواهش، با پیغام و پسغام- به من می گفت تو باید تو دانشگاه بمونی و می موندم، هیچکدوم از این تجربه ها رو به دست نمی آوردم.

اما الان فکر می کنم، بزرگترین توانایی که تو این سال ها به دست آوردم، توانایی گوش دادن و آموختنه...
گوش دادن هم به نیت همراهی و درک متقابل و پیدا کردن راه حل و هم به بهانه کسب تجربه های شنیداری و اجتماعی و در مقابل، آموختن هر چیزی، بدون منت و انتظار نفع مالی ... حتی اگر آب دادن به یه باغچه باشه.

این کار فقط و فقط یک حُسن داره...
تو مملکتی که همه فکر می کنی حتماً یکی داره حقشونو می خوره، این کار یعنی کورسوی امید
فقط همین.

**
امیر خسرو دهلوی نفرینم می کنه با این دستکاری تو شعرش

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد
علم برکش که بر خوبانت سلطانى مسلم شد

جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۹۴


می گویند ساده ام
می گویند تو مرا با
یک جمله
یک لبخند،
آرام می کنی
می گویند ترفندهایت، شیطنت هایت را نمی فهمم !
می گویند ساده ام و اهل پریدن نیستم و او این را می داند.
مي گويند او رفته است و تو هنوز منتظري
من...
من فقط دوستت دارم، همین
و آنها این را نمی فهمند.
مي دانم
حرفهايم تكراري و دايره واژگانم محدود شده اند
و تو مي داني 
هميشه از اين سكون و گوشه گيري برحذرت مي كردم و حالا ببين چگونه بي پناه در خود دست و پا مي زنم
گره خورده و مچاله شده ام
تصاوير خواب هايم تكرار رفتن تو است و سياهي در آنها موج مي زند
و صداها گنك و مبهم
گاهي بلند و مهيب و
گاهي پچ پچه اي پنهاني
و نگاه هايي كه مرا به هم نشان مي دهند؛
تو كه مي داني من از تاريكي مي ترسم!!!
مي ترسم
از اين همه سكوت و نظاره مي ترسم
از اين هراسي كه به جانم ريخته
از خودم
مي ترسم
و از تويي كه هستي و نمي بينمت.
اين سايه هاي سياه هولناكند
ديگر تو
مرا از درون سايه ها تماشا نكن

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۴

شايد 
روزي 
دري رو به فردا باز شود
بدان
كسي هست كه هر شب به سمت و سوي آن فردا پرواز مي كند...
اين دنيا، دنياي بي مرامي است
اما تو 
با من بمان
مطمئن باش
من بر سر قولم به تو خواهم ماند.

چند وقت پيش شنيدم كه دو تا از همكارام يه رابطه دوستانه و البته با رگه هاي عاطفي رو شروع كردند.
هر دو تحصيل كرده و از بچه هاي فني؛
يكي مهندس شيمي و فرق ليسانس و يكي ديگه مهندس صنايع؛
تا اينجا همه چي ايده ال و رويايي به نظر مي رسيد.
كمي هم صحبت دختر هستم و رابطه همكاري دوستانه و احترام آميزي با پسر دارم.
راستش بعد اتفاقي كه براي خودم افتاد، شنيدن شكل گرفتن يه رابطه جديد و معقول دلخوشم كرده بود كه اگه دنيا به من سخت گرفته اما اينا شايد بتونن با يه انتخاب و تصميم درست آينده شونو بسازن
خوشحال بودم كه شايد هنوز هم بشه دلخوشي ديگران دلخوش شد.
براشون آرزو كردم حالا كه دنيا به كام ما نگشت،  لااقل اونا خوش باشن با هم.
اما...
شنيدم كه تو حرفاشون پسر به دختر گفته "كاش من جاي مرتضي بودم"
چقدر شنيدن اين جمله برام سخت بود. 

چرا بايد يه جوون سي ساله درست تو شروع يه رابطه  آرزوي اتفاقي رو بكنه كه براي عشق يكي ديگه پيش اومده؟؟؟
منم نفهميدم
همه احساسم يهو ريخت بهم
نفهميدم خشمگين بودم يا نااميد؛

به دختر گفتم: از طرف من بهش بگو مرتضيِ من - با تمام غم هاش، نگراني هاش، دلتنگي هاش، ترس هاش، دلبستگي هاش، پر از آرزو و رويا بود. 
فقط يه شب چشماشو بست و خوابيد و صبح بلند نشد. مرتضيِ من تسليم ظرف زندگيش شد. همين.
گفتم بهش بگو: 
اگه آرزويي تو زندگيت نداري، همين الان هم مُردي.

تمام راه رو تا خونه بلند بلند گريه كردم.
كدام زلزله بهنگام بود كه ميان ما و قرارهايمان اينگونه فاصله انداخت؟
من اينجا كه ويرانه اي نمي بينم
جز خودم
عجيب نيست؟؟؟
هنوز هم مي ترسم.
هنوز 
هم مي ترسم و هم مضطربم
هنوز هم شبانگاه چراغ روشن است و ميانه اين همهمه به دنبال تو مي گردم
هنوز هم اگر كسي نامم را بخواند، برمي گردم مبادا كه تو باشي.
كاش كه اين همه تصاوير گنگ و سمج 
يكي از هزاران كابوسي بودند كه مي ديدم و پا به پاي گريه ها و بي تابي هايم لالايي مي خواندي تا سحرگاه
اما حقيقت با واقعيت هميشه يكي نيست
حقيقت يعني تداوم و جبر دلتنگي
و واقعيت يعني اينكه...
نمي دانم
من رفته ام يا تو
تو جا مانده اي يا من
؟

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۴

يادت هست ؟
به تو گفتم از آنچه كه بودم و نبودم
گفتي هر آنچه كه هستي را مي خواهم.
نمي دانم از آن روز چند قرن با تو زيسته ام 
اما مي دانم هر آنچه كه نبودم و شدم
تمام باور من به  هستي توست.
گفتي اگر کنارم نباشی، من مرد این میدان نیستم
در من چه ديدي كه وارث خاطرات نبودنت شدم؟؟؟

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۴

رازهای جهان را تنها به تو می گویم
که دست هایت گرم است ...
و صدايت
و آغوشت كه بي نهايت است
بگو كه هنوز هواي اين دل تنگ را داري
به وقت بي تابي
دلي كه مي داند چرا تنگ مي شود و بهانه مي گيرد
دليل خوبي دارد براي تپيدن
دلش مي خواهد
همين
بندگان خدا تا وقتي زنده بودن و جلومون پرپر مي زدن، نمي فهميديم چي دارن مي گن
حالا كه دستشون از دار دنيا كوتاهه، چه انتظاري از يه مشت خنگ و زبون نفهمِ گرفتار دارن!!!؟
كاش يه جوري حرفاشونو مي زدن كه بفهميم چي مي خوان بگن نه با ايما و اشاره خو
:(

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۹۴

اين روزها شعر هم كه مي آيد
زياد نمي ماند
خوب مي داند 
اينجا ديگر بهانه اي براي توقف واژه ها نيست

ديروز به اصطلاح همكاراي شركتيش يه عكس گرافيكي ساخته بودن و فرستاده بودن واسه خواهرش
و كلي مرثيه سرايي كه تو ال بودي و بل بودي
بهش گفتم نه من كينه اي بودم نه اون 
اما همه شون مي دونن چه دقي خورد سر اون معدن كوفتي و حقشو خوردن و يه آبم روش
حالا ميرن دم در شركت حجله مي ذارن براش كه خودشونو پاك كنن ؟؟؟
گفتم:
اگه همه دنيا بگذرند و فراموش كنند من نه ميگذرم و نه فراموش مي كنم
زن نيستم اگه يه روزي تف نكنم تو صورت باعث و بانيش

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۴

از تو گفتن بهانه نمي خواهد
پنجشنبه شد باز هم
ببين چه بي تابانه مي خواهمت
و چه ساكتي تو
ساكت و صبور
ساكت و صبور
دوباره و دوباره صدايم كن
و اين سكوت چهل روزه را بشكن
نام من تنها با تو معنا مي گيرد

خسته ي ايام...

هميشه بهش مي گفتم وقتي به تو فكر مي كنم، ناخودآگاه ياد صداي گلپا مي افتم
ته دلت مي دوني از روي اجبار زمونه ساكت و گوشه نشين شده اما اين دليل نميشه كه اون "آنِ" دروني و خاص رو يادت بره و عطش شنيدنت رو از دست بدي
مي دوني پشت اين سكوت دنيايي حرف و اصالت خوابيده كه  خيلي ها تو خواب هم نمي بينن
و اگر هم ببينن آماج حسادت و كوته بينيشون مي شه
فريادي كه تو سينه حبس شده 
و هر گوشي نميشنودش
و اينكه از نامرادي اين روزگار حضور مثل تويي شده "بهانه " براي درددل
و تو مي دوني تو دلش چي ميگذره؛
خودت كه نمي شنوي؛
اونه كه حرفاشو به تو مي گه.
و هرچه زمان مي گذره تو
 هر لحظه تشنه تر از قبلي  و هراسان تر و بي  قرارتر
و او ساكت و ساكت و ساكت تر ...

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۴

تسلیت میگم... یاد و خاطره اش همیشه سبز باشه...غم آخرت باشه...خدا به شما صبر بده... یادش گرامی... روحش شاد...

چقدر این جملات بی رحمند و هضم نشدنی.
نمی دونم همه دنیا اینجوریه یا فقط اینجاست که آدم دوست داره یا این اتفاق نیفته یا اگه افتاد این بساط زودتر تموم بشه.
نمی دونم؛ شاید من نمی فهمم و درکی از چرایی و چیستی این داستان ندارم.
اما می دونم وقتی کسیو عمیقاً دوست داری (یک جور خاص که ممکن نیست در مورد شخص دیگه ای و در موقعیت دیگه ای اتفاق بیفته) و از دستش می دی و مردم به خاطر این اتفاق میان یا بهت تسلیت می گن، یا انقدر محبت آمیز و حمایت کننده ( ... و نمی دونم چی) نگاهت می کنند، آروم که نمی گیری، هیچ، بیشتر از هر موقع دیگه دچار حسرت می شی...
بعد یهو یادت میاد که یه شبی تو اوج بی تابی برات نوشته بود:

من دوست دارم خره
بفهم
تو خودِ خودِ نفسه منی نه بهانهِ نفس کشیدنم...
من عجیب دعای تو رو
بهتره بگم درد دل کردنت با خدا رو قبول دارم
دعا کن شرایط اونطور که دوست داریم پیش بره...


و تو نمی تونی و نمی خوای باور کنی که 40 روز شد که صداشو نشنیدی
گفتی تا آخر دنیا با توام
و من ندانستم رفتن تو
همان آخر دنیاست

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۴

ميان اين صفحه ها 
واژه ها
عكس ها
سرگردانم
باران هنوز خاطرت هست؟
و خيابان خيسي كه انتهايش را نمي ديدم
و بوي خاك نمناك
و زمين پوشيده از برگ
و انتظار
و انتظار 
و انتظار
...
تا تو در اين همهمه ي گنگ
همراه سکوتم باشی
و سكوتت همراه اشك هايم
من همينجا كنار تو مي مانم
اينجا
بيد مجنون هست...
ماه هست...
آسمان و ستاره هست...
نور هست...
و نسيمي كه عطر تو را مي آرد
و صدايت...
تنها تويي كه مي داني 
دلم اين روزها چقدر يك اتفاق ناخوانده مي خواهد.
دلتنگی تاوان لحظه های دلبستن است
کاش می دانستی، اگر بباری دنیایی به بارش تو لبخند می زند
اما تو هم سکوت کرده ای
مثل همیشه
ساکت و صبور...
آدمی است دیگر...
درست در بزنگاهی که دستش به جایی بند نیست، سراغ آرزوهایش می رود

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۴

پا به پاي تمام بي خوابي هايت بيدار بودم
و كسي ندانست 
پشت چهره آرام و لب خندانت چه همه آشوب است
حالا هم اتفاقي نيفتاده است
من هنوز هم بيدارم
تو آرام بخواب
سخته آدم بخواد چیزی بنویسه و نتونه اونو همونطوری که هست بنویسه. اینکه دائم چیزی توسرش وول بزنه و واژه ها براش کم بیارن.
بعد تنها چیزی که تو این کش و قوس تو دستت داری، جملات و واژه هاي تکراری و احمقانه ای هستن که یهو میریزن بیرون... و تو گم می شی بینشون...
بعد آدم های اطرافت سعی می کنن به تو بقبولونن که زندگی همینه ... دقیقاً همینه!!!
همین مزخرفی که تو داشتی و داری ازش فرار می کنی.
شاید حُسنش این باشه که وقتی سعی می کنی حرفاتو بنویسی، خب نوشتی شون. اما وقتی می دی، دیگران بخونن، هم تو و هم اون دیگران به این نتیجه می رسن که دردی که تحمل می کنن، فقط و فقط مال خودشون نیست.
برای دیگران و حتی خود آدم، چه فرقی می کنه که از صبح اول وقت که اومده سرکار یا رفته دانشگاه، یا رفته جلسه، یا واسه پس دادن ظرف غذای چند شب پیش چند ساعتی رفته خونه فامیلی و چه اتفاق هایی افتاده و چه حرفهایی که گفته و شنیده.
اونجایی مهم می شه که وقتی داره بر می گرده خونه، چشمش به این خیابون های خالی می افته که هر گوشه اش تصویری داره و یادت میاد که این تصاویر جای زخمی رو که رو دلت مونده، همونقدر تسکین می دن که نوشتن.

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۹۴

هميشه برايم مي نوشتي:
"حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد"
حالا هم چيزي تغيير نكرده
نه عصر جمعه و نه كنج اتاق من و نه عكس تو
تنها غم تو آمده اينجا و همين گوشه، كنار پنجره، رو به غروب كز كرده و به من خيره شده؛
ببين
حالا هم چيزي تغيير نكرده
هيچ چيز جز مني كه ديگر نيست

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۴

لباس سياهامون گَلِ ديوار به ميخي آويزونه
اصلاً خريديمشون واسه همين روزا
كه غافلگير نشيم يكي مُرد.
مردمي هستيم كه غم هامونو تو چشم و چال همه مي كنيم؛ اما رو شادي هامون خاك مي ريزيم و تو پستوها قايم مي كنيم و اسمشو مي ذاريم ناموس.
لبخند سالهاست كه مايه سبكيه و اندوه ظاهري و اخم كلاس و وجهه ي اجتماعي؛
وقتي تو رفتي همه نگاهم مي كردن و زير لب پچ پچ؛
شنيدم كه مي گفتن: سني نداره كه حالا بيوه شده
گوشه اي كه مي ايستادم دور از چشم، سراغمو  مي گرفتن و مي گفتن بيا، غريبي نكن. فلاني اومده تو رو ببينه...مي رفتم، مي گفتن: خدا رو شكر كه نرفتين زير يك سقف. حتماً حكمتي بوده كه اين شده... چه مثال هايي رديف نكردن كه به من بگن بايد شكر كنم...
اين مردم پر از تناقض هستن
با خودشون
با ديگران
درگيري عجيبي دارن با ذات و سرشت خودشون
و كاري هم نمي شه كرد جز اينكه تو دلت بگي:
فقط چند روز تحمل كن. بعد دوباره مي ري تو اتاق خودتو در رو مي بندي.