دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله، آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست، خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.
استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد می‌توانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد، سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می‌کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را می‌توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی‌که انرژی داشته باشد یا آ‌ن‌را انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث می‌شود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده می‌شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می‌توان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی‌توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن می‌توان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود.
استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده می‌شود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می‌توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید."
مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز، آلبرت اینشتاين!

بريده‌هايی از تکنيک نويسندگی در سيزده نهاده:

- می‌توانی از نوشته‌هايت با ديگران سخن بگويی، اما تا کتاب تمام نشده است، چيزی از آن برای ديگران نخوان.

- در محيط کاری‌ات از ميان‌حالیِ زندگی روزانه اجتناب کن. يک آرامش نسبی که همراه با سروصداهای کسل‌کننده است، خفت‌بار است.

- از نوشت‌افزارِ هر چه پيش آمد خوش آمد استفاده نکن، پافشاری در استفاده از نوع معينی کاغذ، قلم و مرکب سودمند است. دنبال تجمل نیاش، اما وفور اين ابزار شرط ضروری است.

- کلام، انديشه را فتح می‌کند؛ اما نوشتن است که بر آن مسلط می‌شود.

- اثر، صورتکِ مرگ برای طرحِ ذهنی است.

خيابان يک‌طرفه /والتر بنيامين

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

Alle Geschichte ist schon gedacht worden, man muβ nur versuchen es noch einmal zu denken

Johan Wolfgang von Goethe
هرچه را شایان اندیشیدن است، پیش از این آورده اند، این کار ماست تا بار دیگر حرف اندیشیده را بازاندیشی کنیم.

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸

اين رابطه هاي...
چیزهایی وجود دارند که آنقدر جدی هستند که فقط می توان در موردشان جوک ساخت.
نمي دونم اين جمله رو كي نوشتم يا كي خوندم. زمان زيادي ازش مي گذره. انقدر زياد، كه فقط يه خاطره خاكستري ازش باقي مونده. يه خاطره خاكستري كه حالا فقط وقتي بهش فكر مي كنم، شبيه خاطره اي از حضور دو ساعته‌اي در سينماست براي تماشاي يك فيلم. چند سال گذشته راستي؟ يادم نمي اد اصلاً...يادم نمي‌اد...
چند وقت پيش داشتم مطلبي رو كه نيوشا نوشته بود، مي خوندم، با خودم فكر كردم ممكنه يعني يه روزم براي من چنين چيزي پيش بياد؟ من كه تكليفم رو يك بار براي هميشه با خودم روشن كردم. من كه هرچي سنگ تو زمينم بود كندم و انداختم يه گوشه‌اي و حالابا خيال راحت مي تونم توي اين زمين قدم بردارم و افق رو نگاه كنم. اصلا براي همين كوير رو انتخاب كردم كه هيچ چيزي مانع رسيدن من به خورشيد نشه. اما انگار يه جاي كارم سوراخ داشت كه چنين تركي خوردم. به سختي بشه بندش زد.
اين چند هفته، به اندازه چند سال برام گذشت. ديگه ته دلم مي دونستم و لمس كردم و كامل شير فهم شدم كه نيوشا اون موقع چي مي‌گفت...
توصيفش برام خيلي سخته...شروعش هيچ اسمي نداشت غير از اتفاق...يه ديدار تصادفي بدون خاطره و بعدش...ادامه پيدا كرد تا ديروز. اگه اولش كنجكاوي بود، بازي بود، تازه بود، اما حالا ديگه بعد از چند سال حسش مي كردم، هر كسي هر اسمي مي خواد روش بذاره...
در گذشته چند باري چنين رابطه هايي رو تجربه‌ كرده بودم كه خودم شروع كننده‌شون نبودم، اما خودم تمومشون كردم، چون مي ديدم هيچ جوري ارزش وقت گذاشتن ندارن... فكر مي كردم كه حالا با اين تجربه‌اي كه پيدا كردم ديگه انقدر عاقل شدم كه اجازه ندم همينطوري و بي فكر و اتفاقي برام تكرار بشن و من هر بار فقط بازيگر باشم براي يه رل از پيش تعيين شده؛ به خودم قول دادم كه ايندفعه انتخاب مي‌كنم به جاي اينكه انتخاب بشم.
در گير زندگي كه شدم، يادم رفت كه چه قول و قراري با خودم گذاشتم. اصلا ديگه لازم نبود بهش فكر كنم. زندگي مشغولم كرده بود. 5-6 سال درگيري با كار و مسؤوليت هاي عجيب و غريب ديگه بهم فرصت رابطه ساختن هاي افلاطوني رو نداد و ديگه خودمم دنبالشون نبودم، حالا ديگه انقدر بزرگ شده بودم كه بفهمم مسؤوليت يه زندگي رو به عهده گرفتن يعني چي، اينكه دلم شور بزنه براي خيلي چيزاي مردانه كه مرداي زندگيم ازشون به راحتي شونه خالي مي كردن و مي ‌كنن و با پرروگي اونا رو يكي از وظايفم مي دونستن و مي‌دونن. و من ... فقط براي اين پذيرفته بودمشون كه اختيار زندگيمو به دست بگيرم، حتي به قيمت ياد گرفتن يه سري چيزايي كه بايد به بهاي پذيرفتن اين مسؤوليت "مردانه" از دست مي‌دادم، بايد "مرد" مي شدم. براي همين هم وقتي كه جرقه اين رابطه پيش اومد، ‌برام تازگي داشت. اصلاً شكلش تازه بود...مي دونستم به هيچوجه قرار نيست احساس توي اين رابطه دخيل باشه. پس خيالم راحت بود كه آزار و اذيت روحي در كارنيست. پس مطمئن تو اين راه قدم گذاشتم. بار اول بود كه يه نوعي رو تجربه مي كردم كه قبلا نديده بودم. ته ذهنم عمدا فراموش كرده بودم، يه موقعي چقدر براي حضور تو جمع هاي هنري و علمي و دوستي آنچناني دعوت مي شدم و چون بايد دائما يه مشت احمق سطحي نگر رو ساپورت حسي و فكري مي‌كردم،‌ خسته‌ شدم و ازشون بريدم. و از يادم برده بودم كه تركشون كردم فقط به خاطر اينكه دائماً بايد خواسته ها(هوس ها)شون رو از خودم بررسي مي كردم و سر يه مساله كوچيك ساعت ها بحث مي كردم كه چي درسته و چي انسانيه. اين رابطه جديد برام تازگي داشت... چون آدمشم برام تازگي داشت. من كه سعي كرده بودم جنسيت رو فراموش كنم و ياد بگيرم ادم باشم و باديگران صرفا چون ادمن ارتباط برقرار كنم، تصميم گرفتم توي محدوده كاري ام جايي براش باز كنم، خواستم كه باشه. بعد تر كنجكاو بودم نسبت بهش. چون ديدم شبيه هيچ كسي نيست، غير از خودش. چون خودش بود، اما ذهن بدبين رو هم داشتم كه به من اجازه نمي داد كه به اين راحتي تو يه سطح ديگه بپذيرمش. جلوتر، يه بار ديگه، خيلي يهويي، قول و قرارم با خودم يادم رفت...
من هم مثل نيوشا هيچوقت رابطه هاي يك طرفه رو دوست نداشتم. اما ايني كه خودم انتخاب كردم هم تو دسته همون رابطه هاي يك طرفه قرار گرفت. از همون هايي كه هيچوقت نمي فهمي طرف مقابلت ازت چي مي خواد و چطوري مي خواد كه بر اساس خواسته اون درجه حضورت رو تنظيم كني. بعد چون تو خودت شروع كننده اين رابطه نبودي و طبيعتا خواسته اي هم نمي توني داشته باشي،‌ مي افتي به آزمون و خطا،‌ كه كشف كني كجاي اين رابطه ايستادي. ضمن اين كه بايد حواست هم به خودت باشه كه يه وقت سوتي‌اي ندي، كه نشه بعداً جمعش كرد. تا جايي كه اومدي و حالا مي توني برگردي عقب يه نگاهي بندازي، مي فهمي كه رابطه ات از اونايي هست كه طرفت داره تو يه دنيا سنتي و عرفي زندگي مي‌كنه، با تمام ويژگي هاي فكري و روحي خودش و من هم همونطور با تمام ويژگي هاي فكري و روحي خودم، اما تفكر گلوبال اون تو رو محو و شيفته خودش كرده، تفاوتش، افق نگاهش به پديده‌ها حداقل با اون چيزايي كه ازش شنيدي وديدي،‌ بي حد و مرز بودنش احساسش، خارج از يه سري روابط خط كشي شده كسالت بار كه تو تا همين چند وقت پيش براي اينكه تو دامشون گير نكني، با احتياط از كنارشون عبور مي كردي. بعد تو پيش خودش فكر مي‌كني واي‌ي‌ي‌ي... اين چقدر همسو با من فكر مي كنه با يه دوز مخصوص خودش كه گاهي كفر تو رو هم در مياره!!! به جايي مي‌رسي كه ديگه انتخاب مي كني... نياز داري اين ادم بايد باشه. تو انتخاب مي كني كه اين حضور تازه رو در كنار خودت داشته باشي. سعي مي كني بشناسيش. متقابلاً اونم همينكار رو مي كنه، اما با ديگاه خودش كه البته با هوشمندي هم سعي ميكنه از تو پنهانش كنه و تو متوجه ميشي. بعد وقتي ميايي اون روي خودت رو كه در واقع هستي بهش نشون بدي يا حتي نشون مي‌دي، طرف وحشت مي‌كنه. تازه يادش مي‌افته كه داره تو چه جامعه‌اي زندگي مي كنه.‌ بعد ديگه اون شكل رابطه رو نمي خواد. بهت مستقيم هم نمي‌گه كه نمي خواد كه حداقل تكليف تو مشخص بشه باهاش. يا اگه ميگه قوانينش رو خيلي سفت و سخت رعايت نمي كنه. هر وقت كه لازمت داره، بايد باشي. اما تكليفت تو اون وقت هايي كه تو احتياج داري كه اون باشه، باز هم مشخص نيست. انگار باز هم تو وظيفه‌ات بوده كه باشي و اون ...نه.
نيوشا راست مي گفت. اينجور رابطه ها بي حافظه‌ان اصلاً. هزار بار مسائل درشون تكرار ميشه ولي به خاطر احتياط، ترس، پرهيز يا هر دليل لعنتي ديگه اي هيچوقت تجربه نمي شن. هزار بار هر دو طرف از فلان رفتار مشخص طرف ديگه ناراحت مي‌شن ولي اين فقط مال موقعي هست كه با همن. بعد از اون ديگه هيچ حسي نيست. هزار بار درباره اون مسائل صحبت ميشه و بعد دفعه بعد دوباره مسائل مثل يه معادله حل نشدني جلوي دوتاشون قرار مي گيرن. هزار بار موقع با هم بودن صميميتي عجيب درشون ايجاد مي شه و بعد موقع خداحافظي تمام مي‌شه و هر دو مي‌رن پي كارشون. بعد تو ديدار بعدي انگار كه تو غريبي يا كه اصلا اون غريبه است. بعد دوباره بايد زور بزني صميمت رو ايجاد كني، رابطه رو بسازي، دوباره اعتماد رو درون خودت و اون يكي رشد بدي...دوباره دوستي‌ات رو به خودت و به اون بچشاني به اميد اينكه اينبار ديگه اين رابطه براي هميشه پايدار بمونه. بعد تو مجبور نشي از خودت بگي، اون مجبور نشه از خودش نگه...
تو اين رابطه ها آدم به سختي مي تونه خودش باشه، به سختي مي تونه احساس رها بودن داشته باشه. تو اين رابطه ها خود آدم و احساسش اولين چيزي هستن كه سانسور مي شن تا حداقل طرف ديگه نرنجه، كه مبادا با ابراز احساس همديگه رو از دست بدن، هر بار تو ديدارهاي بعد، واژه هاي قبلي معني ديگه اي مي گيرن و تمام اين آرزو رو چنان خرد مي كنن كه تركش‌هاشو رو سر و صورت و قلبت مي پاشه و هركدوم پيش خودشون مي گن كه ديگه تمومه، اين اخرين باره، ديگه ادامه نمي دم... اما اين حس لعنتي...حسي كه تو وجودشون ريشه كرده و هر كدوم به اون معنايي رو ميدن كه خودشون تو ذهنشونه، مانعشون مي‌شه...اين حس مي تونه هرچيزي باشه... پس حتي اگه خودشونو هم كنار كشيده باشن، فقط يه" سلام"، فقط يه سلام ساده اين ديوار(هرچي كه اسمش هست) رو مي‌ريزه پايين.
تو اين رفتن و اومدن ها فقط شخصيت و احترام و احساسات آدم جريحه دار مي شن، اما شايد وابستگي آدم بيشتر از اوني هست كه بشه براي هميشه اين رابطه رو رهاش كرد يا حتي فكرش رو. بعد تو آخرين لحظه دنبال يه بهانه براي بودن مي گردن، هر چي كه باشه...با يه جمله ساده حتي ... شايد هركدوم منتظره اون يكي يه راهي پيشنهاد بده. اما راهي نيست. فقط خستگي‌اي مونده از هرچي كه تو اين مدت به اونا گذشته. يكي بايد تمومش كنه ديگه نه؟ ...آخرش يكيشون ميگه: "فكر نمي كنم ديگه حرفي مونده باشه...و ...خداحافظ" و سريع دور ميشه.
حس اين لحظه همونيه كه سيلويا پرينت ميگه:
خداحافظی کردم و حواسم بود چه‌همه خداحافظی‌ام نمی‌آيد.
تا ديروز فكر مي كردم، فقط بايد وارد بازي اي بشم كه ضريب بردش 100 باشه، اما حالا...حالا فكر مي كنم كه گاهي هم آدم بايد بازنده خوبي باشه. يعني بايد بلد باشه نه بشنوه، نه رو بفهمه، نشدن رو، نرسيدن رو، نبودن رو... بازنده خوب ضعف هاي خودشو مي بينه و اگه بتونه ترميمش مي كنه. گاهي عزاداري مي کنه اما خاکستر نشين نمي شه. بازنده خوب رنج دوري رو به خودش هديه مي‌ده. گله نمي كنه، ياد مي گيره يه روزي بين حرف هاش گفته كه دوست داره مثل ققنوس باشه. اتيش بگيره و يه موجود تازه رو به وجود بياره. هنر بزرگيه كه ادم يه روزم بتونه با آغوش باز بازندگي خودشو بپذيره، لبخند بزنه و بگذره.
اميدوارم چند سال ديگه اين خاطره تبديل نشه به يكي از همون خاطره هاي خاكستري جدي كه فقط بايد باهاش جوك ساخت.

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۸

بهترين راه گفتن يك چيز، گفتن آن چيز است.
تنها راه شناختن يک نفر، دوست‌داشتن او بدون هيچ اميدی است.
خيابان يک‌طرفه/ والتر بنيامين

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود.
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند.
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي.
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند.
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد.
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند.
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه .
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم .
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم .
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم.
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي.
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم .
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد .
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند.
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند .
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند .
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد .
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست
پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري .
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم .
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن .
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي .
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند .
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد .
سالك روزي دگر بماند .
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت ، افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت .
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه ، اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش .
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم .
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم .
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي .
سالك گفت : هر چه باشد گردن نهم .
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد .
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد .
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود .
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند، و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم .
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي .
سالك گفت : آري .
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو .
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ، او شهره است .
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي .
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود .
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن، مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم كه تو گويي .
سالك رفت ؛ به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت .
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس .
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند .
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند .
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن .
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد .
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت .
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم، به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم
دکتر شریعتی
بعضی‌ وقت‌ها تو نه مسئولی نه مقصر. فقط محکومی. به جرم بودن اصلا محکومی. یک درد‌هایی هست که تو نخریدی،‌ نخواستی، اما آمد. یک روز آمد. آمدند. در یک اتاق به جان تو، به روح تو آمیختند و ماندند. مثل آن مادری که بچه اش یک روز رفت. مادر سال‌ها بعد می‌تواند بخندند و سیاه دیگر نپوشد،‌اما می‌گویند که هر بچه‌ای، هر عروسی، هر دامادی یک بعض می‌چسباند ته گلویش. خودش که نخواست که بچه‌اش برود.
می‌شود داد و بیداد هم کرد. گریه کرد. به سبک خودت کولی بازی‌ هم درآورد. جیغ و داد هم کرد. این‌ها مثل مسکن است. خب چند ساعت ساکت می‌شوی. یکی نازت می‌کند، قربان صدقه‌ دردت می‌رود و تو سرت را می‌گذاری توی سینه‌اش و مسکن خوب است، اما همیشه که نمی‌توانی سرت را آنجا نگه داری. لاجرم اثر استامنوفین که خوب است، مرفین هم باشد تمام می شود. بعد که تنها شدی چه؟ دوباره باید یا در اتاقت فریاد بکشی یا یک تکه پارچه بگذاری میان دندان‌هایت و بهم فشارشان دهی.
تو که می‌گویی قبول کرده‌ای که تنهایی. آخرش تنهایی. بالا بروی، پایین بیایی تنهایی. درد هم درد جان خودت است. به جرم بودنت محکومی به تحملش. نباش و دیگر درد نکش. انتخاب با خودت. دیگر های و هویت برای چیست آخر . دمل دردت هم اگر بترکد، دردش به جانت. دم نزن. هنوز نفهمیدی که حق دم زدن هم نداری در این بازی. از روز اول نداشتی. جرمی نیست، خودت خواستی که باشی و به جرم بودنت محکومی. حالا برو سرت را یک گوشه بگذار و دردت را بخند.
بلوتك

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۸

بعضي اوقات احساس مي كنم كه مي‌خوام از پشت بام بپرم. بله، بيشتر اوقات اين احساس رو دارم. كارايي كه مي‌كنم، كارايي هست كه نبايد بكنم يا كارايي هست كه عرف جامعه نمي پسنده اما خوب بنا به شرايط تشخيص ميدم كه بايد اينطوري عمل كنم. يه جور خودزني در واقع. من فقط به نتيجه فكر مي كنم. راه حل هام هم اكثر اوقات از نظر ديگران غير عادي به نظر مي آن و اكثراً مورد اعتراض واقع مي شم. اينه كه ميگم مثله اين هست كه هميشه روي پشت بام باشم؛ يا نه يه وقتايي انگار در حال افتادن باشم.
يكي از دوستام چند وقت پيش بهم گفت: گاهي وقت ها مثل فلاني بودن هم ضرري نداره ها! شايد راست بگه. شايد اگه يه كم بي خيال بشم، اوضاع نرم تر بگذره و خودمم با اطرافم نرم تر بشم. اما...من...
قضيه اينطوريه كه ادما توي يه نقطه اي از زندگيشون چشماشونو باز مي كنن و خودشونو اونطوري كه هستن مي‌بينن. بعد به خودشون مي‌گن "من اينم" و فقط در همين لحظه است كه توي اين جمله عشقي رو با تمام وجود احساس مي كنن از اينكه خودشونو شناختن.
اما اين "فقط" در اون آدم رخ ميده. فقط در اون آدم.
اي كاش ديگران هم مي‌فهميدن كه اگر بخوان يا انتظار داشته باشن كه كسي در طول يك زمان معين اندازه اش رو عوض كنه و بشه اون چيزي كه اونا مي خوان، اولين واكنش طرف فقط گيج شدنه.

من ياد گرفتم كه تو تمام لحظات گيج شدنم، فقط يك جمله رو با خودم تكرار كنم:
توقف نكن!
پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني ...
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود؛
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي
.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت...
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

سارتر مي‌گه: گوشه گيران هوش و روشني مخصوصي در اختيار دارند كه به آنها اجازه مي‌دهد، تا ميان خودشان همديگر را بشناسند.
اتفاقات چند هفته گذشته باعث شده كه خيلي جدي تر به اين جمله فكر كنم. اما گاهي اوقات ادم دلش مي‌خواد هوشمندي رو كنار بذاره و فقط اعتماد كنه. با اين حال اين زندگي... هيچوقت... هيچ جاش كاملا تو مشت ادم نيست، درست مثل وقتي كه داريم سعي مي كنيم يه ماهي قزل الا رو از تو سبد بيرون بياريم و هي از بين انگشت‌هامون ليز مي خوره...
بايد ياد بگيرم كه به محرك ها پاسخ بدم، اما عكس العمل نشون ندم.
بايد يادم باشه كه نبايد به ديگران ثابت كنم كه چه كسي هستم. مردم حق دارند هر جور كه دلشون مي‌خواد، فكر كنن. اما ... لازم نيست كه من همونطوري فكر كنم كه اونا مي خوان.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۸

خيام اگر ز باده مستي، خوش باش
با ماه رخي اگر نشستي، خوش باش
چون عاقبت كار جهان نيستي است
انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۸

توي اين چند روزه دو نفر بهم گفتن كه چرا انقدر فلسفي به زندگي نگاه مي كني؟ چرا فكر مي كني هر كي هرچي بهت ميگه، يه چيزي پشتش داره كه اونو به تو نمي گه و تو وظيفه داري اون چيزي رو كه نمي گه، كشف كني؟
و من چه جوابي دادم؟
گفتم: زندگي از نظر من همه‌اش فلسفه است. توي اين زندگي هر كسي بايد مانيفست خودش رو داشته باشه.
واقعا نمي دونم كه آيا اين همه يكدنده بودن تو اين زندگي لازمه؟
امروز هفتم مرداده. روز تولدمه. روز آرومي رو شروع كردم اونم از 4 صبح. ديروز اما هر لحظه اش غافگير شدم، از چپ و راست حادثه بود كه بر سرم فرود مي اومد، اما راستش مطمئن نيستم كه خوشم اومده باشه يا نه. در نتيجه تمام ديشب رو غير از يكي دو ساعت به خودم پيچيدم و بعد هم صبح با دل درد و اضطراب درست مثل كسي كه منتظر كتك بعدي هست و نمي دونه، كي و كجا بايد دوباره تحملش كنه، ‌از سر جام بلند شدم.
ماجرا از اين قرار بود كه ديروز بعد از مدت ها با يكي از مديرها صحبت كردم. بعد از مدت ها كه مي گم، ‌دقيقاً ‌از چهار ماه پيش. فروردين ماه امسال من پيش بيني خودم رو از وضع موجود شركت گفتم و شنيدنش براي اين ادم تلخ بود و در نتيجه متهمم كرد به بدبيني و اينكه هيچي راضي ات نمي كنه و چند تا چيز ديگه كه نتيجه همه اينا فرو رفتن توي لاك سكوت بود تا وقتي كه پيش بيني من درست از اب در بياد.
ديشب كه بعد از مدت ها خودش بهم زنگ زد، مطمئن شدم كه حالا وقتشه كه حرف بزنم. نيمساعتي فقط مي پرسيد و من جواب مي دادم. اخرش كه داشت قطع مي كرد، ‌فقط بهش گفتم وقتي من اينا به شما مي گم ناراحت مي شيد ولي مي دونيد كه براي چيزي كه پنج سال تنهايي ساختم، دلم مي‌سوزه... خلاصه چيزايي رو كه اون روز بهم گفته بود جلوي چشم هاش آوردم. همه گله هاي منو سر صبر گوش داشت و بعد گفت: "هيچ جايي مديرها نمي ان همكاراشونو به خاطر كارمنداشون رها كنن، حتي اگه حق با اونا باشه و همكاراشون گند بالا آورده باشن".
من دركي از اين نوع مديريت ندارم.
اگه نتونستم خودم رو با شرايط كاري اينجا وفق بدم، فقط يه دليل داره. اونم فقط اينه كه اول مي پرسم و بعد اگه جوابي براي پرسشم داشتم، يه قدم بر مي دارم. بعد قدم بعدي... بعد قدم بعدي...فرقي نمي كنه كه از كي بپرسم. مي پرسم وجواب مي‌خوام. دنبالش مي‌گردم. اشكال كار منه كه براي يه كار كوچيك كه مي‌خوام انجام بدم، ساعت ها فكر مي كنم. تو نود درصد موارد عالي عمل مي كنم، توي اون ده درصد هميشه يه راهي براي برگشت و اصلاح براي خودم باقي مي ذارم.
اما طرز تفكري كه ديشب اين آقاي مدير به من نشون داده اگه نود درصد جواب بده، اما اون 10 درصدش كه گند زده مي شه توش، ديگه با هيچي پاك نمي شه.
بعد حالا تصور كنيد كه يكي از اين جماعت هر لحظه در صدد اختراع يه گند بزرگ باشه، ‌اونم با نهايت اعتماد به نفس و تو از قضا انقدر باهوش هستي كه بتوني اونا رو و فكر پشتشون رو تشخيص بدي، ولي نتوني بگيشون. يه دفعه به خودت مياي كه اي دل غافل تو زندگي تو و بقيه يه تپه سالم و تميز به جا نذاشته، ضمن اينكه روحت كثيف مي‌شه،‌ قلبت زنگار مي‌گيره و وجدان كاريت زير سوال مي‌ره و حتي گاهي حيثيتت و پاكي اخلاقي‌ات.
اينا رو امروز نوشتم كه يادم بمونه اگه امروز وارد مرحله جديدي از زندگي شدم، اگه دلم مي خواد خودم اختيار زندگيم رو به دست بگيرم و خودم بسازمش، نذارم به يه جايي برسم كه نتونم به عقب برگردم. تا حالا چنين اتفاقي برام نيفتاده. هروقت اشتباه كردم، اين قدرت رو هم داشتم كه اعتراف كنم و برگردم و اصلاحش كنم.
اما اين روزها خيلي سخت از چيزي مطمئن مي شم. كمي شكاك شدم. دور و برم پر از آدمهاي رنگ وارنگ هست كه هر كدوم خواسته‌ها و رفتارهاي متفاوتي دارند. درك كردم كه تاثير اونا توي اين زندگي انگار اجتناب ناپذيره... يا نه درست تر بگم، غير قابل پيش بيني‌اِه، اما عده‌اي تو تقسيم بندي آدم‌هاي زندگي من جا مي‌گيرن و عده‌اي فقط عابرن... تا بيام اينو تشخيص بدم،‌ درست مثل اينه كه سي هزار فرسنگ زير دريا رفته باشم و چيزايي رو تجربه كرده باشم كه مدت ها -عمدا- خودم رو از اونها دور كردم و اونوقته كه شوكه مي شم.
انگار تو اين سالها هر چي سنم بالاتر رفته، تحمل غافلگير شدنم هم كمتر شده.
حافظ هم امروز همينو بهم گفت:
با مدعي نگوييد اسرار عشق و مستي / تا بي خبر بميرد در درد خود پرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد/ ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
دوش ان صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم / با كافران چه كارت گر بت نمي پرستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود / تا نرگس تو گويد با ما رموز مستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ / چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جستي

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸


امروز داشتم اينو مي خوندم، تمام مدت به اين فكر مي كردم كه اين آيا چنين حس هايي در منم هست؟
فردا تولدمه. مرداد ماه رو هميشه دوست دارم. نه اينكه روز تولدم توي اين ماهه، نه. اما احساس آرامش دارم. انگار...انگار... يه چيزي هست كه فقط مال خودمه... گرممه، از هميشه شاد ترم، دوست دارم تو آفتاب دراز بكشم و نسيم خنكي از لاي پنجره به صورتم بوزه. بوي علف و آجر بهمني هاي سرخ و نمناك بعد از آب پاشي حياط، بوته گل سرخ باغچه و گلدونهاي شمعدوني و حسن يوسف محبوبم كه يك عالم گل داده... اينا همه مال منن.
فكر نمي كنم فردا با امروز تغيير چنداني بكنم. اصلاً چنين احساسي ندارم. من هنوزم همون آدم قبلي هستم به اضافه تمام ديوانگي هاي خاص خودم كه تا اطلاع ثانوي قصد ندارم تمومشون كنم.
ز اخترم نظري سعد در رهست...

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!
اگر نمي‏تواني بلوطي بر فراز تپه‏اي باشي، بوته‏اي در دامنه‏اي باش ولي بهترين بوته‏اي باش كه در كناره راه مي‏رويد.
اگر نمي‏تواني بوته‏اي باشي، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاهراهي را زيباتر كن.
اگر نمي‏تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش‏ترين ماهي درياچه!
اگر نمي‏تواني شاهراه باشي، كوره راه باش.
اگر نمي‏تواني خورشيد باشي، ستاره باش.
همه ما را كه ناخدا نمي‏كنند، ملوان هم مي‏توان بود.
در اين دنيا براي همه ما كاري هست.
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكترو آنچه كه وظيفه ماست، چندان دور از دسترس نيست.
و بدان اهل حقيقت و معرفت، هرگز با بردن و باختن اندازه‏ات نمي‏گيرند.
زندگي يك تماشاخانه است، صحنه يك تئاتر و ما بازيگران آن هستيم، اين مهم نيست چه نقش داشته باشي، مهم اين است كه خوب آن را بازي كنيم.
همه مي‏خواهند بشريت را عوض كنند، دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را عوض كند.
تو اين چنين نباش، بهترين خودت باش. اصلاح و تغيير از خود آغاز كن، كمي جا باز كن پوست بينداز، پيله رها كن.
چرا آدم ها موقعي كه مي‌خوان تصميمي رو عملي كنن دچار ترديد مي‌شن؟ هر دليلي كه داشته باشه و هر توجيهي كه براش بتراشيم، مردد بودن حس خوشايندي نيست. ساعت... روزها... گاهي سالها روي يه موضوعي فكر كردي، براش برنامه ريزي كردي،‌همه شرايط رو پشت سر هم چيدي كه يه وقت مو لاي درزش نره...اما...
...اما درست موقعي كه مي خواي عملي اش كني، اين درد به جونت مي‌افته. مي دوني چي مي‌خواي، مي‌دوني چي برات خوبه، اما... هزاربار يه جاده رو مي‌ري و بر مي‌گردي...هزار بااااار؛ اما هر بار درست وقتي كه فقط يه قدم، فقط يه قدم باهاش فاصله داري، مي‌كشي عقب، مي‌زني زير كاسه-كوسه خودت. بعد يه گوشه تنهايي پيدا مي‌كني و خودتو حتي از ديد خودت محو مي‌كني... بي هيچ صدايي...
من يه راه حل خوب براي اين درد پيدا كردم كه زياد خوشايند نيست. اما كاملاً جواب مي ده. يه بچه كوچيك رو تصور مي كنم كه به هر دليلي بايد يه داروي تلخ رو بخوره...اما تمام نيروش رو جمع مي كنه كه از خوردن چيزي كه دوست نداره فرار كنه. بغض مي كنه، گريه مي كنه، جيغ مي زنه، فريادش به هوا مي ره...اما فايده‌اي نداره... اين كارهاش تاثيري رو مامانش نمي ذاره... مامان بهش نزديك ميشه...بعد اونو مثل يه گنجشك كوچولو تو دست‌هاش مي‌گيره...يه پاش رو روي پاهاي كوچيكش مي ذاره كه زياد تكون نخوره... و بعد...دارو رو توي دهانش مي ريزه؛ با بي رحمي تمام!!!
منم ياد گرفتم كه مامان خودم باشم. چيزي رو كه فكر كنم برام خوبه و بايد داشته باشم، به قيمت دست و پا زدن خودم، به قيمت درگيرشدن با خودم اين كار را انجام مي‌دم. راه حلم يه كم...O-: اما 100%جواب ميده...((:
اما بايد تمرين كنيم كه يه چيزايي رو بدون اينكه براي خودمون مشكل كنيم و براي بدست آوردنشون رنج بكشيم، بدست بياريم. حداقل وقتي سر يه اتفاق ساده، خودشون، سر راهمون قرار گرفتن.
ما همیشه صداهای بلند را می‌شنویم، پررنگ ها را می‌بینیم، سخت ها را می‌خواهیم؛ غافل از اینکه خوب‌ها آسان می‌آیند، بی رنگ می‌مانند و بی صدا می‌روند.
دارم تمرين مي كنم كه اينو ياد بگيرم.

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸


سارتر در مقدمه "شهر باريك" در توصيف «فاصله‌گذاری برشت» می‌نويسه:
"فرض کنيد جمعی دانشمند مردم‌شناس سفر کرده‌اند به بيابان دوردستی در آفريقا، و از دور به بررسی حرکات عجيب و غريب قبيله‌ای گم و نامکشوف خيره مانده‌اند؛ بعد، نزديک و نزديک‌تر می‌شوند، و ناگهان بهت‌شان می‌زند و می‌گويند: «اين‌ها که خود ماييم!»"
*نمی‌دانم و دوست ندارم به آن چه که همیشه اذیتم می‌کند فکر کنم دوست دارم حداقل یک مدتی خودم باشم بدون فکر به تمام حقایق مزخزف که مثل پیچک از وجودم بالا رفته و فکر کنم ریشه هایش به وجودم آسیب رسانده اینکه همیشه باید منتظر مراحل باشم تا طی بشه یا از قبل بدونم که هر رابطه ای به کجا میره نه اگه قبول دارم آدمم باید فرصت کشف به خودم بدم.
*اين نوشته پاسخي هست به يكي از نامه هاي من. كمي بعد تر حتماً مطلبي در مورد روابط بين آدم ها خواهم نوشت.

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

باید بیاموزی که منصرف شوی. باید یاد بگیری که دست بکشی. باید آن‌چه را که می‌خواهی رها کنی. باید بدانی که در جایی و زمانی باید که تسلیم بشوی. این اصل تمدن و پروسه‌ متمدن شدن است. به همین دلیل فرهنگ‌پذیری، مسیری است صعب و خشن و آموختن مالامال ناخرسندی دارد.

زیگموند فروید

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

اگر از من بپرسی، شاید بشود از روی نقاشی یک نفر یا موسیقی یک نفر یا دستخطش و یا احتمالاً زاویه دوربین عکاسیش به حسش توی یک لحظه خاص یا نسبت به یک موضوع خاص پی ببری. اما پای کلمه که وسط می‌آید ، بازی‌ها پیچیده‌تر است برای نمایاندن حواس آدم‌هایی که بلدند بنویسند.
قرار نیست آنکه می نویسد ، همان نوشته را زندگی کرده باشد هم. قرار نیست آن که می نویسد، همان حسی را خواسته باشد بیافریند که تو درکش کرده ای. قرار نیست که یک نفر، درست بگوید یا راست بگوید یا دروغ بگوید و ناراست. یکی می نویسد، چون نیاز دارد که بنویسد و خوانده شود. همین . بازی ساده ایست.
از بین آنچه می خوانی و می شنوی و می‌بینی، آنی را بردار که کامل ترت کند، که ایمن ترت کند ، که شادمان ترت کند و برای این همه، لازم ‌است، واجب است که مانیفست زندگی خودت، داستان خودت و روش خودت و مخلص کلام : خانه زیستی خودت را داشته باشی .
از کلمات و گوینده کلمات، قهرمان نساز. بت نخواه که داشته باشی. هر بتی تاریخ مصرف دارد.

از طرف يك دوست

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

باز از اون روزهايي اه كه نمي دونم چمه...يعني مي دونم ها، فقط نمي‌خوام باورش كنم.
مي‌ترسم.
از ديروز اين ترس افتاده به جونم و رهام نمي‌كنه. از بس كه همه چيز داره خوب پيش ميره. بي نقص و بي چون و چرا. همين هم منو مي ترسونه.
خودم رو مثل قناري غم باد گرفته اي مدام كوبيدم به در و ديوار خونه و به جز براي كارهاي ضروري از اتاقم بيرون نيومدم.
راستش تو ذهن هميشه مشكوك من "بي رحمانه" اين جا افتاده كه هروقت ديدي همه چي به طرز رويايي و دلپذيري او كي و روبه‌راهه ، بهش شك كن.
اما...
اما ته ته دلم نمي‌خوام بهش شك كنم، حتي يه ذره؛ حتي اگه يك روياست؛ هيچ دلم نمي‌خواد تموم بشه. اي كاش اگر روياست، هيچوقت بيدار نشم ازش.
شايد نبايد زياد به خودم سخت مي گرفتم. احساس مي كنم تو سينه من به جاي يه قلب احساساتي يه پادگان پر از وايكينگ هاي وحشي جا گرفته.
لعنت به من كه مي‌خوام همه چيز بي نقص و كامل انجام بشه. شايد بايد اجازه مي‌دادم كه حادثه ها از روز اول غافگيرم مي‌كردند نه اينكه من پيش بيني‌اشون كنم. اونوقت، وقتي مثل حالا كه اتفاقات پي در پي هيجان زده ام مي كنند، شايد، انقدر بي پناهانه نمي ترسيدم.

چند ساعتي هست كه خودم روي تختم انداختم و دارم سارتر رو با تمام واژه‌ها و فلسفه هاي عجيب و غريبش قورت مي‌دم و بعد وسط‌هاش كه ميام به خودم استراحت بدم و چيزهايي رو كه خوندم هضم كنم، يعني درست اون چند دقيقه‌اي كه دوباره خودم مي‌شم، دوباره اين ترس لعنتي مثل سكر شراب از نوك پاهام شروع ميشه و مثل برق تو تمام بدنم پخش ميشه... و هي اين سيكل ادامه پيدا كرده تا همين الان.

از تمام سرك كشيدن هاي امروزم دو تا از عبارت هاي سارتر بد جور به يادم مونده:

اول اينكه "ديوانه ها حقيقت را مي گويند. يك حقيقت بيشتر وجود ندارد: افتخار زندگي كردن".
دوم اينكه "وقتي دوستت خواهم داشت كه مغلوبت كرده باشم. آسوده باش. من مبارزه خواهم كرد. در اين مبارزه پيروز خواهم شد. شما زن ها چيزي جز قدرت و زور را دوست نداريد".

به قول يه بنده خدايي سر بزرگ ماجرايم هنوز زير لحاف است.
حالا دارم براي سارتر.
آرام باش عزيز من، آرام باش
حكايت درياست زندگي
گاهي درخشش آفتاب، برق و بوي نمك، ترشح شادماني
گاهي هم فرو مي رويم،چشمهايمان را مي بنديم، همه جا تاريكي است
آرام باش عزيز من
آرام باش
دوباره سر از آب بيرون مي آوريم
و تلالو آفتاب را مي بينيم
زير بوته اي از برف
كه اين دفعه درست از جايي كه تو دوست داري طالع مي شود

شمس لنگرودي

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

آدمهای قوی (اکثرا) مثل انبردست می‌مونن. خیلی از مشکلات سخت و عجیب غریب و حل می‌کنن. اما به چیزهای لطیف که می‌رسن، یا از دستشون می‌دن یا لهشون می‌کنن.
گاهی دوستی در کنار ماست که برای بازی آمده است. با او تپه ای می سازیم و به هم کوبیدن در ها ناگهان به ما می‌فهماند که آرامش ما به پایان رسیده است. از خجالت سرخ می‌شویم و تظاهر می‌کنیم که حواس مان حسابی متوجه تپه است. سعی می کنیم توجه دوستمان را از آن صداهای وحشی که در خانه طنین می اندازد پرت کنیم. با دست هایی که یک باره لخت و خسته شده اند به دقت چوبهای کوچکی را در آن توده خاک فرو می کنیم. کاملا مطمئنیم که در خانه دوستمان هرگز دعوایی برپا نمی شود.در خانه دوستمان همه آرام و مودب اند. بعد یک روز با آرامش خاطر کشف خواهیم کرد که در خانه دوستمان هم دعوا راه می افتد. در همه خانه های زمین دعوا راه می افتد. کلماتی که بزرگترها رد و بدل می کنند برایمان قابل درک است چون پا به نوجوانی گذاشته ایم ولی دیگر برایمان اهمیت ندارد. حالا برایمان بی تفاوت شده است که در خانه آرامش حاکم باشد یا نباشد. حالا می توانیم موضوع دعواهای خانوادگی را تعقیب کنیم و مسیر ومدتش را پیش بینی کنیم. دیگر از آن نمی هراسیم. درها به هم کوبیده می شود و از جا نمی جهیم.
فضیلت های ناچیز
ناتالیا گینزبورگ
گاهی چقدر "روح"محتاج فرصت هایی ست که در آن "هیچ کس" نباشد
دكتر شريعتي

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸


شايد نوشتن توي اين وضعيت يه كم ظلم باشه به بقيه كه دارن با هر صدايي به اين طرف و اونطرف مي‌دوند و گوشه اي از كاري رو مي گيرن، هر سال تير ماه كه ميشه، همه در گير مجامع عمومي شركت هاشون ميشن و من توي اين 5 سال تقريباً 10 تا مجمع عمومي و فوق العاده رو ديدم و تو تيم اجرايي و هماهنگي اش بودم. پس وقتي كه ميگم توي اين شلوغي بيكار پشت ميزم نشسته ام، مي دونم چه حسي دارم. دچار يه عذاب وجدان مديريتي شده ام. سخته دائم جلوي خودتو بگيري و از ديگران بخواي كه مثلا فلان كار رو بكنن و ببيني اونا هم بدون اينكه در مورد كاري كه بهشون محول شده فكر كنن، ميرن جلو و تو دائم حرص مي خوري كه اگه وقتي رو كه صرف توضيح دادن اون كار كرده بودي، صرف انجامش مي كردي،‌ تا حالا تموم شده بود و رفته بود پي كارش.
امسال اما به قيمت اعصاب خردي خودم تصميم گرفتم، اينكار رو بكنم. (جلوي خودم رو گرفتم، تازه شدم اين!!!)به يكي از همكارام هم سپردم كه اگه ديدي دارم قاطي مي‌كنم و مي زنم توي خاكي، چوب رو بردار يا چيزي تو مايه هاي نيشگون برام بفرست كه يادم بيفته كه امسال تو قراردادم چي نوشتن.
اما خوب توي اين موقعيت پشت ميز نشستن و اصطلاحاً مديريت كردن، عذاب وجداني به جونم انداخته كه نگو نپرس. راستش هنوز هم منتظرم كه هر لحظه يه بلاي اسماني سهمگين از يه جايي كه انتظارش رو ندارم، بر سرم نازل بشه، در چنين وضعيتي تنها كاري كه مي‌تونم بكنم، چون هنوز به تغيير وضعيت فعلي عادت نكردم و ديگران هم اونطوري كار نمي كنند كه من مي خوام. اينه كه خودم و با نوشتن مشغول كنم.
چند دقيقه بعد...
نخير...بي فايده است. به طرز وحشتناكي دور و برم و حتي توي دستم خاليه (منظورم از نظر مالي نيست ها، از نظر كاري)؛ به ندرت پيش مياد كه كاري كه فقط مربوط به خودم ميشه برا انجام دادن نداشته باشم. از همون لحظه هاي سِر شدنه كه قبلاً توضيحش داده بودم. تمام روز دويدم و حالا... واقعيتش خودمو زدم به رگ بي خيالي و سعي كردم كمترين ارتباط ديداري و شنيداري‌اي با بقيه بچه ها داشته باشم. هد فون رو روي گوشم گذاشتم كه مثلاً صدايي كه تو گوشم مي پيچه، يه كم ارومم كنه، اما اينم فايده نداره، بيكاري ذهني خودم جدا از تلفن هاست، درواقع جواب دادن به تلفن ها اصلا كار محسوب نمي شه...دقه (دقيقه)اي يه بار اين تلفن نفس بريده زنگ مي زنه و چون ظاهراً هيچكس مثل من از همه چي خبر نداره، صاف و بدون سوال و جواب همشون وصل مي‌شن به من. يعني اي كيو در حد دمپايي،‌ حتي به خودشون زحمت نمي دن چند تا ايميل بخونن يا چند تا سايت اقتصادي رو ورق بزنن يا چه مي دونم يه نگاهي به نامه هايي كه در طول روز برامون مي‌فرستند، بندازن ببينن آخه دنيا دست كيه. دقت كردم كه فقط براي چيزي خوردن يا دستشويي رفتن از پشت ميزشون بلند مي شن. بقيه وقتشون رو يا دارن با دوستاشون چت مي كنن يا تجربيات آشپزي و بچه داريشون رو به هم انتقال مي‌دن. البته بايد يه كمي هم بهشون حق بدم، چون وقتي انتظارات كاري از ادم مشخص نباشه، احساس مسئوليت كردن در قبال هر چيزي بي‌معنيه.
اما بعضي موقع‌ها تو اوج تنهايي و فشار كاري اي كه اموري مثل پاسخ گويي به يه سري منشي و كارمند گيج تر از بچه هاي خودمون يا برگزاري كلاس اموزشي تلفني اينكه چه طور بعضي مديرها ايميل هاشون رو چك كنن يا چطور پيوست هاي ايميل هاي منو پرينت بگيرن يا چطور فرم هاي فلان سازمان رو پر كنن، بهم تحميل مي‌كنه، به اين موضوع فكر مي‌كنم كه اگه ازدواج كرده بودم، الان بچه‌‌ام كلاس پنجم بود و داشتم براش دنبال يه مدرسه راهنمايي خوب مي‌گشتم يا چه مي دونم حداقل داشتم تو فلان ايالت از فلان كشور براي خودم كنار ساحلي يا بالاي كوهي حال مي‌كردم.
ديشب هم توي خونه حس مشابهي داشتم...بيرون اتاق همه مشغول صحبت بودن‌، گاهي بحثي، گاهي خنده‌اي، اما من در واقع خودمو توي اتاقم حبس كرده بودم. توي بدترين حالت فكر مي كنم وقتي چيزي براي گفتن به بقيه ندارم، حداقل جايي رو هم اشغال نكنم. اما خوب عذاب وجدان نبودن توي جمع هم چيزي نبود كه بشه حسش نكرد. خلاصه مثلاً داشتم يه كتاب جديد مي خوندم، از نويسنده كه خيلي دوستش دارم،‌ در واقع از فيلمساز و فيلم نامه نويسي كه خيلي دوستش دارم... معمولاً حالم خوب باشه ياد بد، فرقي نمي كنه، هميشه يه چيزي براي خوندن دارم، اگر نداشته باشم، حتماً چند صفحه اي مي نويسم. اما راستش نمي دونم ديشب حالم به جا نبود يا اصلاً چه مرگم بود كه خلاصه تنها حسي كه هر لحظه ممكن بود، برام پيش بياد، حس تهوع بود. دركي از مفهوم عشقي كه نويسنده داشت سعي مي كرد برام توضيح بده، نداشتم. واژه ها همون واژه هاي هميشگي بودن، تم متن هم آروم و گزارشي بود و آميخته به طنزي كه من با آن غريبه نبودم، حتي خلاقيت ساخت واژه‌هاي جديد فارسي تو دستگاه هاي آوايي غربي هم كه تخصص اوست، نتوانست منو سر ذوق بياره و بكشونه كه بيشتر از 100 صفحه از اين رمان رو بخونم(تازه 100 صفحه اش رو خوندم!). كتاب را بستم و محترمانه يك گوشه اي پرتش كردم و بعد انگار كه بخوام بچه گول بزنم، خودمو راضي كردم كه چون الان خوابم مياد و خسته‌ام، فردا بقيه اش رو مي خونم.
اما خوابم نبرد كه نبرد. فكرم مشغول بود. به همه چيز فكر مي كردم، به چهره ها، به اونايي كه دوستشون داشتم و ديگه نيستن، به اونايي كه دوستشون ندارم و هستن، به اونايي كه در ارزوي بودن با اونا هستم ولي شرايط زندگيم اجازه مانور بيشتر بهمو نمي ده، به اونايي كه بهم نزديك ميشن درست مثل اون موقعي كه كريستف كلمب به امريكا نزديك شد، اول كنجكاو و بعد كاشف و بعد مهاجم، به اونايي كه خيال مي كنن من هندوستانم اما يه كم بعد كه دوري توي اين زمين مي زنن، مي فهمن امريكا هم نيستم و اين سرزمين دست نخورده محض رضاي خدا يك دونه سرخپوست هم براي كشتن نداره،‌ به مامان جان كه ساكته و دانا، به بابا خان كه تو عوالم خودش سير مي كنه،‌ به برادرم كه تازه تو بيست و پنج سالگي داره پر وبال باز مي كنه و خودم گهگاه پرش مي دم كه يه دوري بزنه توي اين عالم، به همشاگردي قديمي‌ام كه پرستاره و اين جمله دايي جان ناپلئون بدجوري درموردش صدق مي كنه كه "قاسم، اون چيزي كه نهايت نداره، خريته" و بماند كه چه مي كنه و چه طور هم مي كنه و كجا مي كنه، به خواهر ناتني دوستم، فكر مي‌كنم كه مي‌خواد به خاطر رفتن از ايران شوهر ‌كنه و اصولاً براش فرقي هم نداره اين خارج عراق باشه يا آلمان يا هونولولو، از من مي خواد بهش الماني درس بدم و از عراقيه مي خواد كه عصر ها باهاش بره كافي شاپ يا تئاتر كه وقتش بگذره و از اون يكي خدا مي دونه چي مي‌خواد. به اون پسري فكر مي كنم درگير روزنامه نگاريشه و هر وقت سوژه كم مياره مياد سراغ من كه تو الي و بلي و اگه من تو رو نداشتم تا حالا صد بار خودكشي كرده بودم و تو منبع الهامات ناب مني و از اين دسته خزعبلات كه يكي به خودش بگه طرف رو از لوستر كريستال وسط پذيراييشون دار مي‌زنه؛‌
خدارو شكر كه توي اين مدت اس ام اس ها هم قطعه و وير اين به جونم نمي‌افته كه وقتي از يه جمله اي خوشم مي‌اد يا فكر مي كنم ممكنه به درد ديگران بخوره، اونو اس ام اس كنم كه بعدش به همين دليل ساده به خيلي چيزها متهم بشم... فقط هم به خاطر خودداري‌ام از وارد شدن به حوزه يكي سري از بحث هاي مهم با افراد خاص اما بي‌نتيجه براي خودم، كه فكر كردن بهشون وقت زيادي ازم مي‌گيره و كلي سوال بي‌جواب توي ذهنم سرازير مي كنه.
دردناكه چون از طرف همين ادم هاي خاص بارها به چيزهايي متهم مي‌شم كه حتي در حالت عادي هم از ذهنم نمي‌گذره... . متهم مي‌شم به اينكه دارم با سكوتم ادم هاي اطرافم رو بازي مي دم. متهم مي‌شم به اينكه از بازي دادن ديگران كيف مي كنم، متهم مي‌شم كه چون خودم چيزي براي ارائه ندارم يا قدرت اجراي خواسته هامو ندارم ارتباطاتم به گرفتن اطلاعات از اونا خلاصه مي‌شه و در اين بين دنبال كسي مي‌گردم كه توانايي برآورده كردن خواسته هاي من يا افكار منو داشته باشه. متهم مي‌شم كه چون نتونستم از اون دسته ادم هاي به اصطلاح "توانا" به صورت منطقي عبور كنم، به مرورحذفشون مي كنم يا هر وقت كه مي خوام بايد باشن و هروقت كه نمي خوام نبايد يا چه مي دونم هر چيزي كه درواقع تعبيرهاي ذهني خودشون از سكوت منه .
خلاصه اينكه اين ذهن لعنتي به همه چي فكر مي كنه الا به سكوت و ارامش. الا به يكي دو دقيقه هواي تازه، الا به يكي دو تا نفسي كه با ارامش بالا و پايين بره بي دغدغه ...
هرچي بخوام خودمو گول بزنم كه هيچيم نيست، اوضاع بدتر ميشه، خر كه نيستم، خودم كه مي دونم كه يه مرگي دارم و بدبختانه يا خوشبختانه مي دونم كه چي مرگمه و باز هم مي دونم كه درموني هم نداره غير از گذر زمان.
جايي يكي از بچه ها برام نوشته بود:
آدم‌های عاشق، خلاقند. عاشق ترها خلاق تر. وقتی هیچ راهی به جز گفتن چند کلمه پیش پا افتاده پیدا نمی کنی که عشقتوا بگی، حداقل به دنیا بد نگو، چون دیگه عاشق نیستی.

شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۸


گاهي گمان نمي كني و مي شود
گاهي نمي شود كه نمي شود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود
گاهي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸

امروز اینو خوندم؛ فقط می تونم سکوت کنم!
"نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت پاک کردن حافظه آن است. باید کتاب‌هایش را، فرهنگش را از بین برد. بعد باید کسی را داشت که کتاب های تازه ای را بنویسد، فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد. تاریخ تازه ای اختراع کند. کوتاه زمانی بعد، ملت آنچه را که هست و آنچه را که بوده فراموش می کند. دنیای اطراف آن نیز همه چیز را با سرعتی بیشتر فراموش می کند."
میلان کوندرا(خنده خاموشی)

اين اعداد لعنتي

چند وقت پیش داشتم کتاب شازده کوچولو رو می خوندم...( من اصولاً هر چیزی رو می خونم. فرقی نمی کنه. واژه ها برام حکم لگو رو دارن، گاهی وقتی با اونها بازی می کنم، به شکلی منظم در میان و گاهی هم نه) کتاب رو که ورق می زدم به جایی رسیدم که نوشته بود:
بزرگ ها از ارقام خیلی خوششان می اید، مثلاً وقتی به آنها می گویید، دوست جدیدی پیدا کرده ام، هیچوقت درباره موضوعات مهم درمورد او سؤال نمی کنند. هرگز از شما نمی پرسند صدایش چطور است؟ چه بازی هایی را بیشتر از همه دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ ... به جای اینگونه سؤال ها می پرسند: چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ درآمد پدرش چه اندازه است؟ تصور می کنند فقط از روی این ارقام می توانند همه اطلاعات را به دست بیاورند...
جالبه! من هم همیشه از سؤال های مستقیم شوکه می شم.اما حقیقت درون جملات ساده این کتاب چیزیه که هر روز داره اتفاق می افته. واقعاً برای این آدم ها که من هر روز چشم در چشم آنها می شوم، معیار فقط با /چقدر/ یا /چند سال/ یا /چه اندازه/ مشخص میشه؟

هیچوقت از اعداد خوشم نیومده. آدم مجبوره تا اخر اونها رو بشمره و هیچوقت هم تموم نمی شن. اعداد زورگو هستند. آدم فرصت نمیکنه کمی میون این شمردن ها نفس تازه کنه و خودش باشه.

كاغذ ديواري

در يك بازي، زماني مي توني مطمئن باشي كه برنده هستي كه به حريفت بقبولوني كه از تو قويتره .
من وقتي داشتم اين جملات رو مي نوشتم ساعت ها به آنچه كه از ذهنم گذشته بود فكر كردم؛ به درستي وغلطيش وبه بدي و خوبيش؛ در اين چند سالي كه از عمرم گذشته يك چيزو خوب فهميدم... اين كه هدف از زندگي تعليم است و تفريح و بازي ها بهترين وسيله براي تعليم و تفريحند. تجربه هاي گذشته ام به من آموخته كه تنها زماني وارد بازي بشم كه مطمئن هستم، برنده ميشم؛ و همين تفكر هم باعث شده كه اصلاً آدم محتاط يا به قول بعضي ها بدبيني بار بيام . جايي از ولتر خوندم كه گفته بود: درباره انسان ها از روي سوالاتي كه مي پرسند قضاوت كن و نه پاسخ هايي كه مي دن . به نظر من بهترين مترجم كسي است كه سكوت ديگران رو ترجمه كنه نه كلامشون رو.
ادم ها هميشه با سكوتشون چيزهايي رو مي گن كه در درونشون مي گذره و كلامشون در اكثر مواقع اگر اغشته با احساساتشون باشه، مثل كاغذ ديواري روي ديوار مي مونه. روي ديوار رو مي پوشونه ولي همه مي دونن كه فقط يه كاغذ ديواريه.
چقدر عالي مي شه كه يا خودمون اين كاغذ ديواري رو از روي خودمون برداريم يا بدون اينكه مجبور به برداشتنش از روي ديگران بشيم، مترجم خوبي بشيم. اونوقت شايد، البته شايد، اين همه انرژي اي رو كه صرف بازي انتقال افكار و پنهان كردن احساساتمون مي كنيم صرف لذت بردن از هم و بودن با هم بودن بكنيم، بدون اين بازي هايي كه اغلب جاي لذت هامون رو گرفته.
گاهي سخت ترين كار در زندگي اين است كه تو تصميم بگيري كه بايد از روي كدام پل رد شوي و كدام پل را بايد خراب كني چيزي كه مسلم است اينست كه اگر كاري را كه واقعاً مي خواهي انجام دهي و نمي تواني... به اين معناست كه موردي هست كه تو آن را نمي داني؛ واين ساده ترين و قابل فهم ترين دليلي است كه براي مكث تو وجود دارد انجام هركاري سخت است، اما مطمئناً شدني است.

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

روز-داخلي-شركت



من وسايلم رو ميز كنفرانس پخش و پلا است و طراحي كه باهاش كار مي كنم داره مي زنه تو سر خودش، حالاچرا؟ چون رئيس من فرصت نداشته طرح ذهني خودش رو بعد از پنج ماه روي كاغذ بياره يا حتي به ما بگه كه چي ميخواد يا حتي فرصت نكرده كه ايميل هاشو چك كنه كه پيشنهاد هاي ناقص ما رو ببينه و اشكالاتش رو بهمون گوشزد كنه؛
و صد البته طرح ما رو هم كه عمراً نمي پسنده و ماها اصلاً در حد اين حجم عظيم ايده‌ي در حال فوران از چنين ذهن فعال و پوياي هزاره سوميش نيستيم كه. در نتيجه از ديروز تا امروز دوازده ساعتي مي‌شه كه هيچكدوم از ما دو تا نخوابيديم و داريم نبوغ بي حد و حصر ذهن خلاق رئيس رو روي كاغذ مياريم، مي‌افرينيم يا مي‌پردازيم(يا پردازش مي كنيم يا پرداخت مي كنيم يا پر...چه مي دونم بابا). وصد البته كه حق كپي رايتش مال اونه و لاغير؛
حالا كه اجالتاً اوضاع من آچار فرانسه اينگونه است: من دو تا جلسه همزمان دارم. تلفنم دائم زنگ مي زنه. از شركت بيمه دائم با موبايلم تماس مي گيرن. هر كدوم از اعضاي هيات مديره هم كه البته كار فوري دارن. يكي امار مي خواد، يكي مجله، يكي فلان مقاله رو از فلان سايت كه براش ايميل كنم، يكي تشنشه، يكي جيش داره( واي ببخشيد)، انواع و اقسام صدا ها هم دور و برم هستن، زنگ موبايل، تلفن، پرينتر، فكس، آژير دزدگير ماشين هايي كه تو خيابون پاركن و خنده هاي مديران و هرچي كه فكرش رو مي كنين... من چند تا ايميل فوري هم دارم بايد بفرستم و بين هر كلمه اي كه تايپ مي كن يكي از يه جايي صدام مي‌كنه. پي ام هاي پي در پي مسنجرم هم به علت خاموش كردن چراغم كم كم دارن تبديل مي شن به بد و بيراه، چون باورشون نمي شه كه من تو دل شهر تو وضعيت جنگي گير افتادم؛
وسط چنين مخمصه اي يكدفعه همه جا ساكت مي‌شه. ديگه هيچ صدايي نمي شنوم. سكوت محض...من اين حالت رو خوب مي شناسم. بارها برام تكرار شده...بذارين براتون توضيح بدم كه چه طوريه... شده تا حالا دچار دل درد شديدي شده باشين و يه دوساعتي روي زمين يا توي تختتون به خودتون پيچيده باشين، طوري كه نفستون بالا نياد و حتي نتونيد ناله كنيد، بعد از كلي تقلا و خوتون رو به در و ديوار كوبوندن و ساير مخلفات، يه دفعه همه چي تموم ميشه، بدنتون نسبت به درد زياد يه جور حالت بي حسي و سري پيدا مي كنه و در بهترين حالت يه دفعه از حال مي‌رين... حالا دقيقاً چنين حالتي براي من پيش مياد. در حاليكه اوضاع بقيه همكارام هم از من بهتر نيست، روي يكي از صندلي هاي ميز كنفرانس روبروي اون همكار طراحم مي‌شينم يا بهتر بگم مي افتم و همينطور كه اون طراحه داره براي من توضيح مي ده كه از ديشب ساعت ده چي بهش گذشته و چي كار كرده و من چي كار كردم و نكردم، من هم همينطور كه دارم بهش نگاه مي كنم سرمو ميذارم رو پشتي صندلي، همچين ريلكس بهش خيره مي شم. هيچي نمي‌شنوم، فقط نگاهش مي كنم. تو اين هير و ويري ويبره موبايلم به يادم اورد كه حس لامسه ام هنوز سر نشده. ديگه به ميسدكال ها و زنگ ها ننداختم فقط ديدم رو صفحه موبايلم نوشته هتل تهران...جواب دادم؛
چند ثانيه شايد بعد تر
*سلام خانمي
**سلام
*چراجواب نمي‌دي؟ اين‌رزروشنه ديونه شد بس كه گفتم تو رو برام بگيره، كم مونده بيان منو از همون بالا پرت كنن وسط خيابون
**خوبي؟
*عالي. تو چطور؟
**سرم شلوغه، من بهت زنگ بزنم؟
*نه نمي خواد... امروز مي بينمت؟
**نمي دونم، فكر نمي كنم. مگه قرا نبود بري دانشگاه...الان ساعت دوازدهه، نيمساعت ديگه بايد اونجا باشي
*بيا دنبالم با هم بريم
**نه، امروز نه. كار دارم، نمي تونم
*مسخره، من دو روز ديگه بيشتر نيستم؛تو اين هفت روز تو رو هم فقط يه بار تو لابي هتل ديدم، اونم شبيه چوب خشك، امشب(با مكث و تاكيد) بايد با من باشي
**نمي تونم، واقعاً نمي تونم. ببين من الان جلسه دارم، نمي تونم باهات حرف بزنم
اما او اصلا نمي شنوه من چي دارم ميگم. حوصله اش رو ندارم، بهانه هام هم تموم شده و اونم خريدار بهانه هاي من نيست، سرم هم يه كم گيج مي ره. پس براي چند لحظه اونو هم وارد دنياي سكوت و سري جادويي خودم مي كنم و بهش اجازه مي‌دم تا مرز جنون عصباني بشه.

بعد فقط براي اينكه چيزي گفته باشم و اين گفتگو رو تموم كنم، مي گم:
**نمي تونم... گفتم كه جلسه دارم
*لعنت به اون جلسه، لعنت به تو، بگو چقدر مي گيري براش، من سه برابر... نه پنج برابر بهت ميدم،(با تاكيد خشم آلود) نقد، فقط با من حرف بزن

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

داستانها هرگز به پایان نمی‌رسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع می‌کند. کلا همه اش همین است
نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

این رودخانه است رودخانه با آب­هایِ سهمگین :
دو مرد در ساحل­اندیکی به آب می­زند،
دیگری درنگ می­کندآیا یکی دلیر است و دیگری ترسو؟
آن سویِ رودخانه همین که خطر گذشت،
یکی معامله­ای می­کند پیروز،
ساحل تسخیرشده را می­پیماید به ملکِ خود پا می­نهد ،
و میوه­ی تازه­ای می­خورد،
اما دیگری،
همین که خطر گذشت از نفس افتاده،
هیچ نمی­یابد و ناتوان،
آماجِ هزاران خطر است
آیا هر دو دلیرند؟
آیا هردو خردمندند؟
دریغا! با هم بر رودخانه چیره گشته­اند
اما در ساحل تسخیرشده فقط یکی پیروز می­شود
آن که می­گوید ما، مقصودش تو و من نیست
ما بر رودخانه چیره می­شویم .
اما تو بر من چیره می­شوی
برتولد برشت، استثنا و قاعده

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

چیزهایی وجود دارند که آنقدر جدی هستند که فقط می توان در موردشان جوک ساخت
نيچه مي گه اگر مي خواهي عمق درياچه كم عمقت معلوم نشود، آب را گل آلود كن .
و گوبلز مي گفت چنان دروغ بگو كه مردم در راستي اش شك نكنند.

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

قيژك كولي

راست در پرده اندوه و مقام باران
می زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و در افتاده زمستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همره این زخمه تند تو کنم
دلی از گریه سبکسار در این تنگ غروب
شفیعی کدکنی

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

خداوندگارا
من نمی‌خواهم تو را رنج دهم
تنها مرا، همان گونه که هستم
پذیرا باش!

انتوان دوسنت اگزوپري

عادي بودن يا نبودن؛ مساله اين است

گاهي اوقات دلم مي خواهد عادي باشم، اصلاً دلم براي عادي بودن تنگ مي شود عادي؟ يعني معمولي بدون تفاوت حالا هر چي همان عادي عادي، انقدر عادي كه حتي يك لحظه هم به خودم و آن چيزي كه هستم، شك نكنم...سعي نكنم خودم را اثبات كنم...چه از راه مستقيم و چه از راه برهان خلف؛ سعي نكنم خودم را توضيح بدهم، خودم را انچنان كه هستم ترسيم كنم، نه آنچنان كه صلاح است و بايد. اصلا چرا تازگي ها مواردي كه به صلاح من است انقدر زياد شده‌اند كه حس موميايي خشك شده اي را پيدا كرده‌ام كه اتفاقاً انقدر خوشبخت هست كه درون محفظه شيشه اي نگهش مي دارند؛ دلم مي خواهد بپرم، بي ترس از افتادن؛ دلم مي خواهد از هر درختي كه دلم مي خواهد بالا بروم، بي هراس از نگاه هاي ديگران؛ دلم مي خواهد بشنوم، بي آنكه فكر كنم كه لايق آن شنيده ها هستم. چرا انقدر تغيير كرده ام...يعني زمان هميشه انقدر خلق و خوي آدم ها را تغيير مي دهد كه خودشان هم در مواجهه با خودشان با هيولايي غريبه روبه رو مي شوند كه هر دم تنوره مي كشد؟
اين روزها چقدر دلم براي كوه تنگ شده است. دلم مي خواهد دوباره شجاعت خودم را جمع كنم و به آن پناه ببرم.
كوه...
كوه...
اين روزها ياد خيلي چيزهايي مي افتم كه فراموششان كرده بودم. ياد اين يكي اما دردناك‌تر از بقيه است... كوه زماني بخشي از هويت من بود؛ بخشي از نگاه من، بخشي از نياز من، بخشي از احساس من و تمام انچه كه من از زندگي فهميدم در آن صخره هاي سخت و تيز خلاصه مي شد؛ ...و كافه عبود...سر آن پيچ و آن شيبي كه هميشه از آن بالا مي رفتم به سربالايي جاده كوتاه تنگ كه مي رسيدم، تقريباً مي دويدم...هر بار ...هربار تند تر از گذشته...بعد پيرمردي قد بلند با يك دست يونيفورم ارتشي قديمي كه مي گفت تنها چيزي است كه از پسرش مانده، با يك ليوان چاي داغِ داغ هميشه انجا حاضر مي شد. هر جا كه بودم سرو كله اش پيدا مي شد. انگار كه مي دانست كه بايد از دست خودش ليوان چايم را بگيرم كه حالم سرجايش بيايد... انگار كه مي دانست كه اين مشتري بي كله و پررويش كه اوايل از شدت تنهايي به كوه پناه اورده بود، حالا فقط به عشق اوبودكه به قيمت تلف شدن ازسرما هر هفته آن طرف ها تلپ مي شود. گاهي كه سر ذوق بود و من هم سر ظهر آن حوالي پيدايم مي شد، لحظه اي به درون اتاقك خود مي رفت در حالي كه غرولندي مبسوط حواله من مي كرد كه باز سر غذا پيدام شده، كاسه اي عدسي تند و داغ را توي دست هاي يخ زده ام مي گذاشت و من هم پررو برايش شيرين زباني مي كردم...واي چه حسي داشتم آن وقت ها...ديگر مطمئن مي شدم هفته بعد به عشق آن كاسه عدسي هم كه شده دوباره اينجا خواهم امد و بهش سفارش مي كردم كه هفته بعد تندترش كند... عبود كه رفت عدسي خوري ما هم تمام شد. بهش انقدر عادت كرده بودم كه حتي فكر هم نمي كردم روزي نبودنش را بتوانم ببينم چه برسد به اينكه باورش هم بكنم. سه هفته اي بود كه براي ترجمه كاري(يا به قول استادي، خرجمه) فرصت نكرده بودم، به او سربزنم...اما انقدردلم تنگ شده بود كه به خودم گفتم فقط مي روم ببينمش و بر مي گردم... راستش بيشتر از خودش هوايي آن كاسه هاي عدسي تند وداغش شده بودم. به كافه كه رسيدم، هيچكس آنجا نبود...امكان نداشت كه آن موقع روز انقدر آنجا سوت و كور باشد...اما بود...اما بود؛ به حق دوستي هم كه شده بود، رفتم دم اتاقك و در زدم...چند بار ...صدايش هم كردم...اما كسي نبود...يادم نيست كه چند ساعت روي تخت چوبي جلوي كافه نشستم به انتظار...اما نيامد...ديگر عصباني شده بود...بعد از سه هفته من آمده بودم اينجا و آنوقت او بي خبر از من كجا غيبش زده بود؟ بي پيغام؟ بي خبر؟ غروب شد. او نيامد. كجا بايد دنبالش مي گشتم؟ سردم بود...برف هم مي باريد...بايد بر مي گشتم انگار، به خودم كه امدم يك ساعت ديگر هم بود كه انجا بودم و خبري از او نشده بود... حالا ديگر برف روي زمين نشسته بود... چندبار آن پله هاي ليز و يخ زده را بالا و پايين كردم خوب بود؟ چند بار رفته باشم در اتاقك و با اينكه مي دانستم كه كسي آن تو نيست، در زده باشم و سكوت شنيده باشم خوب بود؟ عبود هميشه براي اين لحظه هاي يخ زدگي من كلي حرف عاشقانه داشت، به خصوص وقت هايي كه دمق بودم و مي خواست مرا سر حال بياورد، زمزمه هاي عاشقانه اش سوزناك تر مي شدند...گاهي فقط براي اينكه حرفي نزنم سرم را پايين مي انداختم تا صورت سرخ شده ام را پنهان كنم. حس عجيبي بود براي من...انگار نه انگار كه من دختري نوزده- بيست ساله بودم و او پيرمردي شصت ساله...انگار نه انگار كه من براي رها شدن از چنين زمزمه هايي فراري و كوه و سنگ شده بودم و حالا او از عشق برايم مي گفت...خوب كه داغ مي كردم، آب يخي بود يه با يك جمله يا نگاه روي سرم مي ريخت و خوب هم اينكاررا بلد بود... انقدر اين زمزمه هايش جدي به نظرمي آمدند كه كه حتي فرصت فكركردن هم پيدا نمي كردم، چه برسد به برخوردن...انقدر كه گاهي فكر مي كردم واقعاً عاشقم هست...شايد هم بود... كسي چه مي داند؟ هيچوقت كه نگفت نيست...هيچوقت هم كه نگفت هست؛ اين روزها كه بدجور هوايي شده ام، تمام حرف هايش به من هجوم مي آورند و من ساعت ها با آنها مشغولم؛ يادم هست كه هر وقت كه جلوي در كافه اش را آب پاشي مي كرد و منِ پررو از ليز خوردن گله مي كردم و غر مي زدم، جلو مي آمد و دست هاي منو توي دست هاي پوشيده در آن دستكش هاي دانه در رفته اش مي گرفت و مي ماليد و كمكم مي كرد كه آن چند قدم وامانده را هم بالا بيايم، همان چند قدم، گام‌هايش را با من هماهنگ مي كرد و گاهي انقدر به من نزديك مي شد كه گرمي ران‌ها و ساق پاهايش را روي پاهاي خودم حس مي كردم. بعد انگار كه مي فهميد من معذبم، با همان لهجه جنوبي سر به سرم مي گذاشت كه "ليز خوردن بهانه اي است كه تو دست كسي را كه دوست داري محكم تر در دست‌هايت بگيري". بعد وقتي كه من چپ چپ نگاهش مي كردم با همان لهجه غريبش مي گفت:"پدر سوخته، مونو سيا نكن، بدت كه نمي ان جاي من چولوسيده يه ژيگولوي قرطي اين حرفهانو تو گوشت بخونه، ها؟" و بعد در حالي كه با صداي بلند قهقهه سر مي داد، دست هاي مرا محكم تر مي گرفت و با خودش مي برد. داشتم ديوانه مي شدم...پس چرا نمي آمد؟ نكند رفته بود بندِر؟ ولي نه، بارها به من گفته بود كه كسي را توي بندِر ندارد كه به آنجا برگردد. خيلي صبر كردم، اما او نيامد...شب شده بود...توي تاريكي داشتم از پله ها پايين مي امدم كه انگار يك روح سرگردان و پوشيده و كمي خشن از كنارم گذشت...تنه محكمي بهم زد و چند پله سنگي را باهم پايين رفتم. صداي شكستن ناخن هايم را هنوز به خاطر دارم وقتي كه داشتم خودم را نگه مي داشتم كه حداقل سرم به جايي نخورد. اما مردك ژوليده حتي برنگشت به من نگاه كند. فقط شنيدم كه با زبان نفرين گفت: خدا ازت نگذره عبود...حالا وقت مردن بود؟ چند وقت پيش وقتي به اضطراري دوباره همان حوالي پيدايم شد...وقتي داشتم از همان مسير بالا مي رفتم، وقتي داشتم از اون پله ها مي گذشتم... از جلوي همون كافه اي كه حالا كلي هم تغيير كرده بود( حوضي و چند تا گلدان شمعداني و چند تا جوون شلوار جين پوش و مو ژل زده كه حالا توي كافه بودن)، انگار عبود اينبار به جاي ريختن همان آب يخ معروفش روي سرم مرا در استخري پر از يخ فرو كرده بود. طفلكي همراهم خيلي سعي كرد كه مرا ازآن حال بيرون بياورد، اما بي فايده بود. حال خودم كه گرفته بود و حال او را هم بدجور گرفتم. اگر عبود بود، شايد اتفاق ديگري مي افتاد بين ما...اما عبودده سالي بود كه ديگر نبود. زمستان بود زمان اين بازگشت به قفس تنهايي سالهاي گذشته ام، اما زمستان بدون عبود هم انگار برف نداشت. حالا ديگر مفهوم كوه و سنگ ها و تنهايي برايم تغيير كرده بود. تغييرش به اندازه ده سال بود... ده سال پيري من و ده سال نبودن عبود... چقدر دلم براي زمزمه هاي عاشقانه اش تنگ شده بود. قدم هايم مي لرزيدند... روي سنگها مي لغزيدند ولي دستي نبود كه دست هاي مرا محكم تر بگيرد. انقدر به زمين خيره شده بودم كه همراهم گذاشت به حساب ترسم از كوه. درحاليكه من فقط جرات نگاه كردن به انچه كه ديگر نبود را نداشتم. چقدر دلم مي خواست قوي باشم ...مثل گذشته ...مثل گذشته...وقتي كه عبود بود. اما من هم تغيير كرده بودم. ديگر از شلوغي جمعيت لذت نمي بردم. حالا ديگر نگران نفس‌هايي بودم كه ياري ام نمي كردند، نگران خوني بودم كه گاه و بيگاه به بيرون مي جهيد و كلافه ام كرده بود، نگران دردي بودم، كه در درونم بي امان مي پيچيد و مي دانستم كه به همراهم مربوط نيست كه بداند در من چه مي گذرد، نگران سرماي خشكي بودم كه كسي نبود مرا با حرف‌هايش حتي با گامهايش گرم كند، نگران حسي بودم، كه نبايدهايم هر لحظه آن را مي كشت و دوباره جنازه ان را به من برمي گرداند، نگران چشمي بودم كه شادابي و شيطنتش در آن همراهي ناگزير و پر سوال هر لحظه درد مرا ريشخند مي كرد و من توان بيان خيلي از خيلي‌هاي گفتني زندگي‌ام را به او نداشتم.
اين سوال در سرم بارها تكرار مي شدكه آيا اين مني كه ده سال بعدش را مي گذراند و براي نا تواني‌اكنونش دليل دارد، براي غمش و براي دردش و هيچ نمي گويد، آيا سكوتش حريم اوست يا گناه او؟ ...كوه بله، كوه زماني بخشي از هويت من بود، همانطور كه دريا، كه كوير... بخشي از فرياد من، بخشي از انديشه من ولي حالا...حالا ديگر روح من ظرفيت اعجاز كوه را ندارد. به سكته مي افتد. شايد اگر همراه خوبي چون عبود با من بود...حالا ديگر فقط سخاوت كوير مانده برايم...بي رحم است، داغ است...اما مهربان و بخشنده...زخمي هم اگر مي‌زند، شيرين است...كوير مرا عاشق عرياني‌اش مي كند...
چيزي كه در اين سالها فهميده ام اينست كه گاهي اوقات بايد فقط سرمان را پايين بيندازيم و گذر كنيم. پرورش يك ذهن پرسوال و كنجكاو گاهي يه خروار سوال بي جواب را به تو هديه خواهد داد كه نمي داني چه روزي به دردت خواهند خورد، به خصوص وقتي كه عبودي نباشد كه پاسخت را عاشقانه بدهد؛
امروز سال يازدهمي است كه ديگر دايي عبود نيست...گفتن خيلي حرف‌ها نمك پاشيدن است و نگفتنش نوستالژي بي رحمي است كه مدام در تكرار خود مرا حل مي كند و دوباره بيرون مي كشد. چه مي گفتم؟ هان...مي گفتم دلم مي خواهد عادي باشم. دلم مي خواهد همانقدر نيازمند باشم كه در بي نيازي‌ام هستم...و همانقدر آرام باشم كه درونم پر از هيجان است؛ اما مگر مي شود؟ گاهي وقت ها آدم نمي تواند جلوي تقدير و تصميمش را بگيرد، همانطور كه نمي تواند جلوي خواسته ها و نيازش را بگيرد. آنوقت است كه مي شود عين مرد هاي دوزنه، هم مي خواهد و هم نمي خواهد؛ هم عاشق است و هم متنفر؛ تقدير اينگونه است ديگر، با اينكه بي نيازي در عين نياز رقم مي خورد، اما تصميم سبب مي شود نيازت در بي‌نيازي‌ات گم شود و همينطور هيجانت در آرامشت؛ بي فايده است، هيچ حسي از عادي بودن ندارم؛ عبود هميشه مي گفت: من يك آدم عادي هستم براي همين هيچوقت كسي مرا نمي بيند، و اين موهبتي است كه خدا به من داده. وقتي كه ديده نمي شوي، فرصت بيشتري براي بودن داري، براي زندگي كردن، براي لذت بردن، دخترك من، انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي را بالا رفتي اما روي قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نرود که آن پايين چقدر به او نياز داشتي

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو؟
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید
من دوستدار خواجه‌ام آخر نیم عدو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده‌ست
او را به باغ‌ها جو یا بر کنار جو
مستان و عاشقان بر دلدار خود روند
هرکس که گشت عاشق رو دست از او بشو
ماهی که آب دید نپاید به خاکدان
عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو
دیوان شمس

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸


حريم روح آدمي سر جمع حرف هايي است كه نمي زند؛
واي به روزي كه روح آدم خراشيده بشه و
اون روز چه حرف هايي كه بيرون نمي ريزه
*نقل به مضمون

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

حقيقتي را كه مي خواهي بياموزاني، هرچه مجرد تر باشد، بايد هرچه بيشتر حواس را به آن جلب كني

فريدريش نيچه

هرچي مي خواين اسمشو بذارين


اون موقع ها هميشه برام آرزوي شادي مي كرد
حالا ديگه مدت هاست
كه برام هيچ آرزويي نكرده
چه اتفاقي افتاده؟
من ديگه من نيستم
يا اون ديگه هيچ آرزويي نداره؟
جايي خوندم
دوست داشته شدن
آدمو محدود مي كنه
دقيقاً منظورم اينه
آدم نبايد وابسته بشه

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

بودن

وقتي كه آشفته‌اي، آشفته‌اي؛ هيچ آبي هم نمي تواند آتشت را خاموش كند
لحظه‌اي هستي و ساعتي نيستي. ثانيه ها برايت ساكن و ساعت ها برايت رنج آورند
اما تو هيچ دردي نداري از رنجت؛
گاهي صدايي مي ايد، گاهي تقي
و دلت هُري جلوي پايت مي افتد
و بعد دوباره سكوت
و بعد دوباره هجمه تصورات ريز و درشت
و بعد تو هستي و انگار كه نيستي؛
چشم هايت بازند و تو خوابي
نه مي شنوي و نه مي بيني
بعد يك لحظه بي امان صداي قلبت را مي شنوي كه مي ايستد
و لحظه‌اي بعد
مثل يخ، سرد و خشك و سوزنده به خودت مي چسبي
از درون؛
و بعد دوباره گر مي گيري،
مي سوزي.
در ميان اين همه نوسان و دوران
فقط مي داني كه هنوز هستي

سه‌شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۸

سرگردان معاني

ديروز داشتم دفتر هاي قديمي ام رو ورق مي زدم، بعد به يكي از يادداشت هاش برخوردم كه اون موقع ها صبح ها قبل از اينكه برم سركلاس، برام روي ميز مي چسبوند، يا لاي كتابهايي كه بهش مي دادم تا بخونه، مي‌ذاشت؛ :تو يكي از اون ياددشت ها اينطور نوشته بود
فقط به تو مي گويم. به تويي كه ... در زندگي هر آدمي افرادي هستند كه مثل قطار شهر بازي مي مانند، از بودن با آنها لذت مي بري ولي با آنها به جايي نمي‌رسي... اما فقط به تو مي‌گويم، ‌روزي مي ايد كه من عاشق شوم. كوچولوي عصبي و نا آرام من، بدان اگر روزي عاشق شوم، چشم هايم را مي بندم، انگاه شاخه‌هاي كاج مرطوب با رايحه بهشتيش در دست هاي من خواهند بود. تا آن روز بايد آرام بگيرم، با چشم هايي باز؛ ديگه حتي حوصله تحليل كردن رو ندارم.
من معاني رو رها كردم... خودم كه لااقل اينو بايد فهميده باشم نه؟

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۸

ديشب خوابش رو ديدم. خيلي وقته كه نديدمش. تقريباً ده سالي ميشه. اون سالها كه من مي شناختش مرد سي-سي و يك ساله قد بلندي بود كه مي شد دورگه الماني -ايتايايي بودنش رو از هيكل و شكل اناتومي صورتش به خوبي تشخيص داد، باصدايي زنگ دار كه سعي مي كرد فارسي رو با لهجه فارسي حرف بزنه، درست برعكس من كه سعي نمي كردم الماني را با لهجه فارسي حرف نزنم. خواب او خاطرات سالهاي دوري رو برام زنده كرد كه مدتها بود ديگه بهش فكر نمي كردم؛
داره مياد اينجا،
نامه اش رو بعد از يك هفته باز كردم.

بازهم رابطه ها


آدم هاي خيلي کمي هستند که من حضور دائمي شان را مي خواهم. انقدر کم که نمي خواهم تعدادشان را بگويم. در مورد آدم هاي ديگه از ديدنشان خوشحال مي‌شوم، زود بهشان عادت مي‌کنم و شايد با نديدنشان مدتي اين عادت اذيتم کند؛ خودم رو که نگاه مي کنم مي بينم که ارتباطم با چيزها و آدم ها قشنگ و خيلي ضعيف است. شايد براي همين باشد که با هر شرايطي مي توانم کنار بيايم. شايد براي همين باشد که تغيير محل زندگي اذيتم نمي کند. من بيشتر آدم ها را نمي‌خواهم در عين حال اين وابسته نبودن به دنیای اطراف، اينکه هيچ لينک محکمي تو را به هيچ آدمي وصل نکند، باعث يک ترس نهفته عجيب در من مي شود پ.ن: بگذار اعتراف را تمام کنيم. من کسي که فکر مي کنم عاشقش هستم را هم براي مدت زياد دور و برم نمي‌خواهم. فکر مي‌کنم حوصله ام از بودنش سرمي رود .

شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

هجرت

چند وقتي بود كه اين قطعه شعر دائم و بي دليل تو سرم تكرار ميشد. حس مي كردم خيلي به خودم و حالا و هوام نزديكه اما از اخرش خوشم نمي اومد. يعني يه جايي، يه روزي، يه وقتي نيست كه ادم از اسايش و شادي به اوج برسه؟ سبك بشه؟ پرواز كنه؟ يعني هيچي نيست كه بالاخره ادم ته دلش به خودش بگه: "اهان...همينه...همينه ...پيداش كردم"، يعني هيچي نيست كه اين همه نا رضايتي رو جمع كنه و فقط يه لحظه كوچيك احساس كنه راحت تر داره نفس مي كشه؟
از اينكه بگردم و پيله كنم كه كجا اونو خوندم يا شنيدم منصرف شدم، چون خودمو خوب مي شناسم و خدا نكنه كه اون روي من بالا بياد و به يه چيزي گير سه پيچ بدم...ولش كردم اصلاً ...اون كار خودشو مي كرد:هي تو سرم تكرار مي شد، با خودسري رژه مي رفت، گاهي سوت ميزد،گاهي بم مي شد، گاهي جيغ ميزد...و منم انگار نه انگار كه مي‌شنيدمش. بعدش... پريروز خيلي اتفاقي از لابه لاي اهنگهايي كه اغلب وقتي بي حوصله مي شم فقط روشون كليك مي كنم و نصفه مي بندمشون، كشفش كردم، اولش به روال هميشه اهنگ رو بستم...اما بعد چون به نظرم اشنا اومد دوباره روش كليك كردم و اينبار دقيق خوب گوش دادم، چند بارهم گوش دادم؛

ميگذره روزاي عمرت توي جاده هاي خلوت
تا بخواي برگردي به خونه گم مي شي تو باغ غربت
واسه ما فرقي نداره هرجا باشيم شب نشينيم
دلخوشيم به اينكه شايد سحر رو يه روز ببينيم
اخرش يه روزي هجرت در خونتو مي كوبه
تازه اون وقته مي فهمي همه آسمون غروبه

و حالا ديگه سوالم رو واضح جلوي چشم هام مي ديدم...سوال اينجا بود كه من مصداق اين شعر نيستم،‌همه چيز تو زندگيم برام مهيا است،‌خودم هم اينكار رو براي خودم كردم، پس به كسي يا به چيزي وابسته نيستم. پس... چرا انقدر اين واژه ها اينطور ملموس تو وجودم نشسته بودن و رهام نمي كردن؟
...
اين واژه ها فقط يه جرقه بودن برام...مفهوم هجرت ...اما نه به اون معنايي كه اين ها بهم نشون ميدادن...مدت هاست دارم به رفتن فكر مي كنم. شايد يكي دو سالي هست...اوايل با دوستام درباره اش صحبت مي كردم...اما بعد ديگه حتي حرفش هم نزدم...چند باري هم موقعيتش برام جور شد... يه بار يه پيشنهاد براي رفتن به جواهر ده داشتم كه خيلي عالي بود و مي دونستم كه اگه برم ديگه بر نمي گردم و... جاهاي ديگه مثل مشهد...رامسر...قشم...حتي دبي هم توي پيشنهاد ها و گزينه هاي من بودن، تنها هم نبودم...مي تونستم همراه هم داشته باشم...هم مرد و هم زن...به پاي بليط گرفتن هم رسيدم...بعد يه لحظه مكث و... برگشتم؛
راستش كيفيت اين رفتن برام مهم تره. اينكه چه جوري برم از اينكه كجا برم و چرا برم برام مهم تره. من دنبال يه دليل براي رفتنم مي گردم كه سربلند برم و اگه برگشتم سربلند برگردم؛
*امروز اين نوشته را از انتهاي كتابي خوندم
ما فقط زماني نفس مي كشيم كه از راه منظوري مشترك و بيرون از ما با برادرانمان در پيوند باشيم. و تجربه نشان داده است كه دوستي آن نيست كه در هم بنگريم بلكه آن است كه در يك راستا نگاه كنيم. ما زماني باهم رفقيم كه كمرهامان به يك طناب به هم بسته باشد و رو به يك قله صعود كنيم و يكديگر را بر آن بازيابيم. وگرنه چرا در عصر آسايش از تقسيم واپسين توشه خود در بيابان چنين به ژرفي شادكام مي شويم؟...شايد از همين جاست كه دنياي امروز رفته رفته در پيرامون ما ترك مي خورد و از هم مي پاشد. هر كس از شور آييني شعله ور است كه اين شيرينكامي نام را به او نويد ميدهد. ما همه با گفته هايي متضاد هيجان هاي واحدي را بيان ميكنيم.وجه افتراق روش هايي است كه زاده استدلال ماست و نه هدف هاي ما. هدف يكي بيش نيست...حقيقت براي انسان همان است كه او را به مقام انسانيت بالا مي برد... براي درك انسان و نيازهايش و شناختن جوهر وجودش نبايست حقيقت هاي متقن خود را در برابر هم بگذاريد. بله شما حق داريد...همه حق داريد
.هيچ توضيحي بر اين همه زيبايي برازنده نيست
زمين انسانها-نوشته انتوان دوسنت اگزوپري

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

آمارهاي دوستداشتني من

امار هاي صادراتي موجودات عجيبي هستند
هروقت دلشون بخوان منبع استدلال قرار مي گيرن
هيچوقت با اون چيزي كه در واقع هستند تطبيق نمي كنن
هميشه صاحبنظران يه جاي خالي رو مي ذارن براي صادرات اون اقلامي كه واجب ترند ولي اصلاً نبايد جايي ثبت بشن، اما به محض اينكه لازم باشه، بايد سه سوت خودشون رو نشون بدن يا حتي ساخته بشن
هر وقت بخواي مي توني به نسبت تاثيري كه مي خواي بالا و پايينشون كني و اب از اب تكون نخوره، فقط بايد كارادم رو راه بندازن
پايه اساس احساسي دارند و نمي توني دو تاشون رو از دو جاي مختلف جمع كني كه با هم تطبيق كنن
اغلب وسيله اثبات يا تكذيب عملكرد يه جماعتي هستند و در واقع كاربرد اصليشون همينه
همشون داراي اعتبار هستند و مهم نيست كه كدوم مرجع داره ارائه شون مي كنه، فقط بايد اسم آمار روشون باشه

پي نوشت: مطمئن نيستم كه بايد خوشحال باشم يا نه، چهره شاداب و ذوق كودكانه رئيسم رو كه به ياد مي ارم، ظاهراً بايد به خودم ببالم و پر در بيارم. چرا كه نتيجه كار من در دو روز گذشته روي مجموعه اي از آمار صادرات و بررسي نرخ هاي ارز و مقايسه انها و درآوردن نسبت انها باعث شده بود كه او اماري رو توي اتاق تهران ارائه بده، كه180درجه خلاف امار وزير بازرگاني و معاونش در امور صادرات و تجارت باشه و اونا حرفي براي دفاع از خودشون نداشته باشند و به اصطلاح خودمون اساسي كم بيارن. وقتي عصر خبرش رو تو يكي از خبرگزاري ها خوندم،‌ حس كسي رو داشتم كه خيلي اتفاقي گذرش به يه وبلاگي افتاده باشه و فقط يه چيزي خونده و رد شده...انگار نه انگار كه اين خبر...اين اتفاق نتيجه كار خودم بود...كارم درست بود ... انقدر درست كه دكتر چنان شاد و ذوق زده ماجرا رو براي يكي ديگه از مديرها و جلوي بقيه همكارام تعريف مي كرد واون يكي مدير يه نگاهش به من بود و يه نگاهش به دكتر و مونده بود كه چي بگه. اخرش هم رفت توي اتاقش و وقتي داشت در رو مي بست يادش افتاد كه بايد يه چيزي بهم مي گفت..."افرين!آفرين!كارت خوب بود"(بعد صداي كوبيده شدن دراتاق به هم به عنوان حسن ختام و بعد پرده افتاد)و من چي كار كردم؟؟؟...فقط تونستم سكوت كنم،‌ شايد هم يه لبخندي زدم، اينو اصلاً يادم نيست...اما بيشتر خجالت كشيدم...درست مثل همون موقع كه سر كلاس هاي دانشگاه نوشته هام، ترجمه هام، كارهاي تحقيقي ام، گزارش هاي شفاهي‌ام و خيلي چيزهاي ديگه‌اي كه يه پاي من توش بود، بين استادها و بچه هاي ترم بالايي دست به دست مي شد و من خودمو گم و گور مي گردم تا آب ها از آسياب بيفته...و بعد هم رفتم پشت ميزم مشغول يه كار ديگه شدم؛

چرا من هيچ چيزيم به ادم ها نرفته...همه چيزم برعكس بقيه است؟
شايد...شايد...شايد... چون مي دونم هيچ چيزي دائمي و پايدار نيست، هان؟
چه مي دونم؟ من لعنتي هيچ چيزيم به آدم ها نرفته؛

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸


آنان مرا در نمي يابند؛
من دهاني براي اين گوش ها نيستم.
روانم آسوده است و روشن چون كوهسار بامدادي؛
اما آنان سردم مي پندارند و سخره گري با شوخي هاي ترسناك .
اكنون مرا مي نگرند و خندانند،
اما با آن خنده از من بيزار نيز هستند.
خنده هاشان سرد است.

فريدريش نيچه

در نظربازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۸

و امروز هم...

بعضي موقع ها ادم ها دلشون مي خواد كه فراموش كنن، هرچيزي رو، فرقي نمي كنه؛ گاهي هم به هر وسيله اي هم متوسل ميشن، شنگوليات، ‌انواع مسكن ها و دراگ و چيزي كه باعث بشه فراموش كنن؛ اما من هميشه درست مواقعي كه تو درستي و غلطي كارم شك مي كنم، چشم هامو مي بندم و تصوير ذهني ام رو بارها و بارها مرور مي كنم. بعد هدفمو ميارم جلوي چشمم و مي ذارم كنار تصويرهاي ذهني ام. تمام بعد از ظهر تا الان دائم به خودم پيچيدم كه يك نكته... فقط يك نكته اشتباه تو كارم پيدا كنم...اما نتيجه تمام اين جنگ و جدل هاي دروني فقط اين بود كه نفسي رو كه تو سينه ام حبس كرده بودم، بدم بيرون و به خودم بگم "چقدر خوب پيش رفتم تا الان". بله... من تقريباً به همون چيزي كه توي عيد بهش فكر كردم و اول دفترم نوشتم، رسيده ام، تو دو ماه فقط. فقط يه كم ديگه مونده ،اما... نمي فهمم اين تنش ها از كجا مي ان؟ اين تنش ها، اين اعتراض ها... اينا تو فكر من نبودن، آخه؛
معتقد بودم بهترين و سريعترين راه كاميابي اينه كه آدم وانمود كنه كه به آهنگ ديگران ميرقصه، اما باطناً زورق خودش رو پيش مي بره. من فقط همين كار رو كردم، بر اساس اين تفكر مجبور بودم كه اون چيزي رو كه بهش فكر مي كردم و براش برنامه داشتم، پنهان كنم. وقتي اين تصميم رو گرفتم، فكر مي كردم، يعني مطمئن بودم كه درك خواهم شد، حداقل به خاطر ارزشي كه فكر مي كردم وجودم ممكنه براي ديگران داشته باشه... اما كجاي اين مسير رو اشتباه كردم؟ اصلاً اشتباه كردم؟ اگر اشتباه بوده...پس چرا هدف من با تصويرهاي ذهني ام منطبق شده اند؟
دلم گرفته...فقط به اين دليل كه توي اين مسير احتياج به به همراه داشتم، كسي كه فقط كنارم باشه. اما حالا فقط خودم هستم. مي دونم و مطمئنم كه دارم درست پيش ميرم، پس چرا انقدر احساس تنهايي مي كنم؟
ديروز تو اوج اون شلوغي ها تو دفتر كارم، درست وقتي كه داشتم خودم رو آروم مي كردم كه شخصيت جديدي رو كه اونجا حاضر شده تحليل كنم و بدونم كه چطور راحت تر مي تونم حضورش رو بپذيرم، اين ادم بين واژه هايي كه به كار مي بردم و لحن صحبتم ازم پرسيد: خسته نمي شي انقدر جدي هستي؟
هوم!!!؟ جدي بودن خستگي داره؟؟؟ نكنه از بس كه جدي بودم تبديل شدم به يه هيولاي ترسناك ؟ هان؟
چي كار بايد مي كردم كه نكردم؟ يا نه، چكار نبايد مي كردم كه كردم؟عادت ندارم خوب قبل از اينكه كاري رو انجام بدم اونو تعريف كنم... هر كسي يه جوريه خوب...فهم اين موضوع براي اطرافيان من انقدر سخت و ثقيله؟
هميشه توي اين موقعيت ها مي گفتم چيزي كه مهمه "من"ام، پس گور پدر بقيه. اما الان چي دارم مي گم...؟ الان فقط آزرده ام، از كسي يا كساني آزرده ام كه فكر مي كردم دركم مي كنن... كه اگر روشم رو نمي پسندن، حداقل مي تونن نتيجه رو ببينن... نكنه چون تغيير كردم، يا نه بهتر بگم نشون دادم كه تغيير كردم، و چون اين تغيير سريع بوده و نفس گير...‌نتونستن اونو بفهمن و هضم كنن...؟ نكنه... نكنه...نكنه...؟
فشار عصبي اي كه از ديروز بهم وارد شده انگار خلم كرده...تو سرم پر صداست... پر سواله... حاضرم هر كاري بكنم كه اين صدا ها خاموش بشن... اين سوال ها گم بشن...اما نمي شه... نه نوشتن كمك مي كنه، نه حرف زدن...وقتي مي نويسم خواننده اي نيست كه بخونه و وقتي حرف مي زنم، شنونده ام خسته ميشه از اين همه اشفتگي و پرشاني...امشب برعكس ديروز تصوير كسي توذهنم نيست كه بخوام سرزنشش كنم يا سرش داد بزنم يا بخوام خودم رو براش اثبات كنم، امروز ...فقط... فقط دلم گرفته، همين؛

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

دلگيرم



دلگيرم از خودم... از دوستم... از همكارم...از رئيسم...
امروز هركسي از راه رسيد يه چيزي بهم گفت.
امروز دلگيرم، چون خودم رو توي همون هياهوي چند روز پيش كشيدم كنار كه متهم به حق حساب گرفتن نشم... اما امروز به جاش متهم به حب و بغض توي روابط كاريم شدم. من امروز به شعورم شك كردم. به تشخيصم و به نحوه عملكردم، به طرز فكرم، من گذاشتم يه داور بين دو تا مقوله خوب تصميم بگيره و خودمو راضي كردم كه راي داور رو هرچي كه هست بپذيرم، تو وضعيتي كه ميلم چيز ديگه اي مي گفت و عقلم هم چيز ديگه اي ميگه؛
امروز شخصي كه دفعه اولش بود منو ميديد و داشت در مورد كارم باهام حرف مي زد، به من گفت: چرا انقدر تو قوي هستي، خيلي ها خوششون نمياد كه قدرت نظر تو رو و مرتبه اي رو كه تفكرت توي كارت داره به چشم ببينن. نه اينكه نخوان... فقط خوششون نمياد، بعد وقتي پرسيدم چرا؟ و اينكه ايا بايد اين رفتارم رو تعديل كنم، گفت:‌‌شايد مي ترسن...شايد ...كامل توضيح نداد برام؛ من ‌فقط بهش گفتم من كاري براي ايندسته ادم ها نمي تونم بكنم، غير از اينكه سكوت كنم. چون رفتار من دائماً اونا رو دچار سوء تفاهم مي كنه،‌ گفتم من كه نميتونم همونطوري فكر كنم كه ديگران ازم انتظار دارن و همونطوري عمل كنم كه اونا ازم مي خوان؛ فقط نگاهم كرد و لبخند تلخي زد؛
امروز همكارم مي گفت كه نظراتت رو براي خودت نگه دار، لازم نيست به همه بگي كه چطور فكر ميكني، حتي لازم نيست راه درستي رو كه به نظرت مي رسه به ديگران بگي؛
اون يكي مي گفت اگه انقدر محكم حرفت رو نزني كمتر متهمت مي كنن كه تو راي يه گروه رو با سكوتت يا كلامت مي زني اگه حرف هم بزني بازم متهمت مي كنن چون تو هدف پيكان همه اي، از هر سطحي و از هر گروهي؛
و ...
و امروز رئيسم ازم خواست كه غير مستقيم براي انتخابات هيات مديره ازش حمايت كنم، چرا چون فكر مي كرد نسبت فاميلي من با يكي از مديرها مي تونه وسيله تبليغات براش باشه... واقعاً نقش و حضور فكري من انقدر مهمه كه خواست و عملكرد خودم اين وسط گم بشه؟
من حرف كدومشون رو باور كنم؟
نمي فهمم ... نمي تونم درست فكر كنم؛
اما حرف يكيشون دلم رو بدجوري سوزوند... در حقم بي انصافي كرد،‌من لايق اين بي انصافي نبودم؛
آيا فقط به اين دليل كه توي كار طرف كسي رو كه فكر مي كردم مي شناسمش،‌ نگرفتم و گذاشتمش با تمام برتري هاش بين بقيه هم رتبه اي هاش محك بخوره ... كه خود واقعيش ديده بشه(وهمينطور هم شد) و فقط به خاطر اينكه نظر مثبت و منفي اي روي كارش ندادم كه خود مديرها درباره اش تصميم بگيرن، لايق اين تندي و سرزنشم؟ آيا من بايد امكان مقايسه شدن رو از ديگران مي گرفتم چون فقط ته دلم مي خواستم كه با كسي كار كنم كه فكر مي كردم باهاش راحت ترم و مطمئن بودم كه از پس كارم بر مياد؟ آيا چون به خودم تذكر داده بودم كه: "هي! حواست باشه ها! تو توي اين قضيه تصميم گيرنده نيستي" لايق اين اتهام هستم كه تو كارم حب و بغض داشتم؟ آيا وقتي تمام امروز صبحم رو داشتم با سوال هاي مستقيم و شك برنينگيز ته و توي تصميمات يه جمع رو در مي آوردم كه اگه مجبور شدم تو يه مسير كاري باهاش قرار بگيرم، با اطلاعات باشم نه اينكه مثل بز اخوش دائم سرمو تكان بدم و بگم چشم، بايد به شخصيتم، به روحيه ام، ‌به اخلاقم، به فكرم و به احساسم حمله بشه؟
نه، ‌اين بي انصافيه...چرا پل هايي رو كه من توي اين مدت براشون ساختم نديدن؟ چرا وقتي از روش رد شدن يا دارن رد ميشن ، يه نگاه زير پل نمي ندازن،‌ببينن... بابا ....جاي پاي من اونجا،‌اون كنار... هست... فقط كافيه خوب ببينن...چرا وقتي من دارم فوندامت كار رو مي سازم، ‌به جاي اينكه بياد و نظارت كنن، بيل و بر مي دارن و مي افتن به جون بنا و طراح...؟ اين بي انصافيه؛
من امروز خودمو كشيدم...كشيدم كنار كه سر راه كسي نباشم، كه همكارم نرنجه،‌ كه دوستم نرنجه،‌كه رئيسم نرنجه... من امروز خودمو كشيدم، كه ديگه اصلاً نباشم... كه اصلاً ديده نشم، كه ديگه حرفم يا حتي نگاهم اثري نداشته باشه. كه نظرم نباشه، ‌كه فكرم نباشه، ‌كه "من" نباشم... من امروز خودم رو از همه چي خط زدم
اينه كه مي گم به شعور خودم شك كردم
نمي فهمم ... واقعاً نمي تونم درست فكر كنم؛ فردا بهش فكر مي كنم. فردا حتماً يه فكر بهتر به نظرم مي رسه، ‌يه راه بهتر؛ من فردا يه آدم ديگه ام، پس حتماً روشم براي حل مشكلم با روشم در امروز فرق ميكنه... فردا بهش فكر مي كنم؛

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸


در جامعه امروز ما به اختيار گرفتن زمان ديگران از مصاديق ابراز قدرت است؛
گاهي از اين در اختيار گرفتن مفهوم مالكيت نيز برداشت مي شود.
و اين اغاز يك فرهنگ سازي است...
مثبت؟
يا
منفي؟

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸

بعد از هیاهوی این چند روز گذشته
دیشب بالاخره خوابیدم
اما ...
حال کسی رو دارم که یه فس درست و حسابی کتک خورده و الان تنها به این دلیل روپاست که باور کنه هنوز
زنده است
هیچ چیزی مثل این قطعه شعر منو شارژ نکرد؛ چقدر بعضی واژه ها سحر آمیزند:

سلام قابیل گرامی!
نگاه کن، ببین، مثل من ببین!
مثل من باران را بخواه وگرنه از دعای ماه محروم خواهی ماند
نپرس چرا هیچ دردی، دردم نمی کند، من خود را از شدت درد به شفا رسانده ام
تا کی ِبدَوَد این نقطه و باز من در سطر دیگری به خواب دایره؟
من از خنده بی خیال خار، به دوات دریا و گهواره گل سرخ رسیده ام.
اصلاً می دانی عشق چیست؟
من هم نمی دانم!
لب خوب است، پیشانی، پهلوی ولرم گونه، گفتگو، رو، مو، هو، او...!
همین است که شبنم و شمشاد به دیدنم می ایند
من شادمانی خالص خردادم به صبح شمال
من خودم هستم، خودِ خودم هستم.
علف
علاقه به آب را از من اموخته است
پس به انها که پشت پرده پنهان شده اند بگو
من راضی به مرارت شما نیستم، زحمت نکشید ...!
سنگ به شیشه این پنجره می زنید که چه؟
سهم من از این جهان
حتی یک پنجره هم نبوده است
اشتباه نکنید، تمام جهان از من است
هنوز یک نفرشان در کوچه ایستاده است
خواهشاً(هرچند غلط است)اما خواهشاً به او بگو: سنگ که ثروت نمی شود، قابیل من!

سید علی صالحی

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

امروز خيلي دردم اومد


چقدر ادم ها زود احساس خودشون رو فراموشش مي كنن
يا نه بهتر بگم چقدر اتفاق هايي كه در زندگي ادم مي افتن و در لحظه هايي هم مي افتن كه انتظارشون رو نداريم، احساسمون رو تغيير ميده؛
يه كم مسخره است، ديروز نگران بودم كه چطور بايد بين دو تا خوب داوري كنم، امروز دارم خودم رو محاكمه مي‌كنم كه چرا نتـونستم(و نه اينكه نخواستم)جلوي يه بازي بچه گانه رو بگيرم و بعدش مجبور نشم شاهد خنده هاي مستانه كسي باشم كه حاضره به خاطر نشون دادن چهره خوش ساختي از خودش يه جمعيتي رو با تمام ويژگي ها و نيازها و توانايي هاشون زير پا له كنه؛ امروز من به خاطر... نميدونم...عبارتش رو پيدا نمي كنم...امروز من به خاطر جايگاه كاري ام و محدوده اختياراتم باعث شدم كه شرمنده اصول اخلاقي خودم بشم؛
قسم مي خورم كه تمام تلاشم رو كردم...
احساسم رو پس زدم و فكرم رو كشيدم وسط واون چيزي رو كه فكر مي كردم درسته گفتم و محكم هم گفتم و از اون چيزي كه گفتم شجاعانه دفاع كردم
اما...
همه چي با يه تلفن لعنتي عوض شد؛
يك هفته هست كه نخوابيدم، مي دونستم يعني فكر مي كردم كه امروز اين كار كه تموم بشه، مي تونم يه چرت راحت بخوابم. منِ ساده دل، مثل هميشه فكر مي كردم، مي تونم دنيا رو به ميل خودم بسازم، اما اينبار نشد، نتونستم؛
جايي خوندم كه:
دردآورترين لحظات در زندگي وقتيه كه به آدم چيزي ثابت ميشه كه اصلاً فكرش رو هم نمي كرده
يادم رفت كه تو اوج سرمستي از كار بايد اماده هرچيزي مي بودم... من دارم تاوان فراموشي ام رو ميدم نه؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

لبه تيغ


چرا گاهي ادم درست و غلط كارش رو نمي دونه؟ يعني نمي‌تونه بگه كدوم كارانجام دادنش درسته و كدوم كار انجام ندادنش؛ چيزي كه سخت ترش هم مي كنه اينه كه فكر تو، حرف تو، راي تو-در هر جهتي كه تو به كارش بندازي- باعث بشه كه اتفاقي رخ بده يا نده؛ اونم نه تو زندگي خودت فقط، بلكه تو زندگي ديگران
اگه توي يه جنگل بودم و سر يه دوراهي، حتماً از راهي مي رفتم كه خلوت تره و بتونم از سكوتش و آرامشش بيشتر لذت ببرم، اما اين دوراهي كه دو سه روزي هست سرش گير كردم، يه جورايي عين هم هستند، اصلاً انگار با يه نقشه ساخته شدن، از يه جنسن؛
هنوز
هيچ اتفاقي نيفتاده
اما،
اما فردا قطعاً مي افته.
امروز حُرم آتشي رو احساس كردم كه هميشه ازش فاصله گرفته بودم. اتشي كه اگه خودم رو نسوزونه، گرمم هم نمي كنه. توي دلم چيزي هست كه نمي تونم درست بيانش كنم. اما الان همين مني كه هميشه چند برابر ديگران زبون دارم و اگر فكر كنم چيزي درسته، يك كلمه از حرفم كوتاه نمي ام، از بيان اون چيزي كه تو دلش هست وا مونده؛ درست و غلطي وجود نداره كه بخوام بينشون انتخاب كنم، و همين موضوع رو پيچيده تر كرده، اينطوري بگم كه من بايد نظرم رو درباره دو تا پيشنهاد يكسان و مناسب ارائه بدم. دو تا پيشنهادي كه يكيش تا هشتاد درصد جلو رفته و به پاي قرارداد رسيده و يكي ديگه فعلاً در حد پيشنهاده و تازه از راه رسيده، ‌اما انقدر قوي هست كه جايي براي فكر كردن توي اون بيست درصد بقيه براي خودش باز كنه. و من، بايد، بين اين دو تا داوري كنم، طوري كه نه سيخ بسوزه نه كباب. كبابي كه در كار نيست البته، ‌اما سيخ اگه بسوزه دستي رو هم كه اونو تو دستش گرفته مي سوزونه و بدجوري هم مي سوزونه؛
داوري ؟ من؟
سخته، خيلي سخته.
اينكه ادم ادم باشه...
با تمام دغدغه هايي كه يه ادم داره...
بعد با فكرش درگير هم باشه...
بعد...
بياد، بخواد توي اين درگيري دو تا چيز رو كه از نظر خوبي شبيه هم هستند با هم مقايسه كنه
بعد
نظر بده كه كدوم ...
كه كدوم بايد باشه و كدوم نباشه...
سخته، خيلي سخته.
اي كاش مي شد احساس ادم اين وسط حذف بشه!
دقيق تر بخوام بگم: احساس ادم و خاطرات ادم
فرقي نمي كنه، احساس و خاطرات ادم مي تونه كاري باشه يا حتي شخصي ،
و اين مورد كاملاً كاريه.
اين كار، داوري كردن، احتياج به يك منطق سفت و سخت داره؛
و كلامي كه تنلاليته اش تغيير نكنه، نلرزه، واژه هاش پيوسته باشه،‌قوي باشه...
نرم باشه در عين اينكه محكمه...
و شيوا باشه درعين اينكه مستدله...
و دليل رو آذين فكر آدم بكنه كه نتيجه اش بشه، پيشنهادش؛
اي كاش امروز از من نمي خواستند كه نظرمو بدم!
امروز تصويرهايي كه جلوي چشمم رژه مي‌رفتن، دائما دست احساسم رو مي‌گرفتن و جلو مي‌كشيدن
و من با خشونت سعي مي كردم اونو به عقب هل بدم؛
امروز دائم در كشاكش با خودم بودم كه مطمئن بشم كدوم كار به صلاحه و كدوم كار اخلاقيه،‌بي فايده بود. يكي بايد اين وسط كناربره. نسخه هردوانه اينجا جواب نمي ده؛
توي بد تله اي افتادم با خودم
سوال اينجاست:

چطور ميشه بين دو تا خوب، بهتر رو انتخاب كرد؟

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۸

يادآوري


اگر آدم ها در زندگي با شهامت نباشند، به خودشان و به ديگران خيانت مي كنند
و
اگر دنبال آن چيزي كه دوست دارند، نروند، حتما با اين كارشان به خودشان و به ديگران ظلم مي كنند
به خودم يادآوري مي‌كنم:
هميشه سعي كن به خودت تكيه كني، نيرويي در خودت نهفته است، كه اگر كشف شود، ديگر، نيازي به ديگران نيست

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

*ديروز جمعه بود


بله، ديروز جمعه بود. مي دونم كه جمعه هم روز خداست، اما راستش من اصلاً از جمعه ها خوشم نمي اد. درست همون حسي رو نسبت بهشون دارم كه يه زن به هووش داره، البته منظورم زني اِه كه خودش نرفته باشه براي شوهرش خواستگاري
داشتم مي گفتم، دوستشون ندارم، چون فرداي تمام جمعه ها شنبه است و من بايد مثل يه ادم بزرگ وظيفه شناس و پروفشنال برم سر كارم و پشت ميزم بشينم و فكر كنم كه الان من يه مديرم يا يه كارمند. بعد هم كه فرق اين دو تا رو خوب شيرفهم خودم كردم، سرم رو بندازم پايين و يه چند تايي "چشم" بچه خر كن حواله بعضي ها كنم كه دست از سرم بردارن و بذارن همون گاليله اي بشم كه قبلاً بودم و گردي كره زمين رو كشف كردم. اما يه جاي اين برگشتن به حقيقت وجودي خودم يه اشكال كوچولو داره و اون اينه كه گاليله اي كه زد زير حرفش و جونشو نجات داد "مرد" بود و من مرد نيستم؛
خلاصه اينكه براي كسي كه بيشتر اتفاق هاي مهم زندگيش تو يك شنبه ها و سه شنبه هاش افتاده، و مرد هم نيست، جمعـه ها يه جورايي احمقـانه و مزخـرف به نظر ميـاد، چون مجبور ميشه تو خونه بمونه، خانم بشه و وظايف خـونه‌داريـش رو انجـام بده كه اين براي منـي كه ازهفت روز هفته هشت روزش رو سرگرم نبرد تهمتنانه با جنس اخوانِ ...اِه، هيچ معني اي نداره جز عذاب اليم؛
بعضي موقع ها تو خوشبينانه ترين مواقع كه يه كم خلقم سرجاشه به خودم مي‌گم كه تو حتما اشتباهي شدي، دختر خانه شدن يا خانم شدن يه كم زيادي براي من چيزه... يعني چه جوري بگم... ادبيش ميشه اين: قالب مناسبي براي من نيست ، يا نه اگر هم قالب مناسبي هم براي من باشه، دوست ندارم اين قالب رو نشون هر كسي بدم كه از كنارم رد ميشه و سعي مي كنه به من بفهمونه كه روش زندگيم غلطه يا اوني نيست كه بايد باشه يا دوستانه بهم بگه كه سر جام قرار نگرفتم با هر مزخرف ديگه‌اي كه روزها كم نمي‌شنوم؛خوب كه فكر مي كنم مي بينم كه من الان بايد يه خونه بزرگ مي داشتم با يه حياط بزرگتر و پر از درخت‌هاي كاج و هميشه بهار و يكي دو تا بيد مجنون خوشگل كه يه نيمكت دنج هم زيرش مي‌ذاشتم و بعد از ظهر جمعه كه مي‌شد بعد از يه آب‌پاشي حسابي كه بوي خاك و اجر‌بهمني هاي سرخ رنگ رو خوب دراورد، يكي دو ساعتي بي مزاحمت وقت خودم رو روي يه شاخه محكم از همون درخت ها مي‌گذروندم و براي خودم حالي مي كردم اساسي؛شايد يه كم دير به اين فكر افتادم و گرنه قطعاً الان صاحب چنين خونه‌اي بودم، بگذريم؛
خلاصه اينكه اين ژست خانم بودم اصلاً به ما نمياد. اما از ترس سقلمه هاي بعضي ها ، من جمله بعضي از دوستان ارمانگرامون ترسيديم از اتيش به پاكردن...دوستام اين اواخر صراحتاً بيانيه صادركردن كه اگه همينطوري بخواي ادامه بدي و شيطنت كني، اخرش رو دست "مادرجان"ات مي موني‌ و مي‌ترشي. منم ترسو... ( مادر جان من كه طفلي ظاهراً مشكلي با ترشيده شدن من نداره...) اصلاح مي كنم: منم بي عار... در خوشبينانه ترين حالت سيب زميني از من رگ و ريشه‌اش بيشتره...اما يه كم تازگي ها نگران شدم...ظاهراً اوضاع انقدر فجيع و نارنجي هست كه رئيس‌هاي نازنينم به فكر افتادن كه جلوي غرق شدن اين جزيره گنج روبگيرن؛
چندروز پيش انگار همينجا نوشته بودم كه دارم يه سري از كارهاي نمايشگاه نفت و انجام ميدم نه؟ اره گفته بودم... از اون 5 روز نمايشگاه 2روزش رو بيشتر نرفتم و سعي كردم يه كم خودمو بگيرم و به بعضي ها بفهمونم كه بابا منم مي توانم اون روي "مديريت"امو نشون بدم، مثل شير؛ القصه، صبح ها ساعت 9-10مي‌رفتم نمايشگاه و بعد ازظهرها هم تا زنگ نخورده جيم مي شدم. تو يكي از همين روزها كه ناچاراً بايد جلوي چشم چندتايي از آقايان ظاهر مي شدم، اتفاقاً داشتم با يكي از همكارام كه اونم اتفاقاً مرد بود، ناهار مي‌خوردم كه يه دفعه رئيس جانم نزديك شد و گفت:"اين كارت عروسي‌ها چيه چاپ كردي؟ اونم طلايي!" تا اومدم به خودم بيام كه چي بود و چي شد و چي گفت و چي شنيدم، حرفشو زده بود و رفته بود؛
كارت عروسي؟
منظورش از كارت عروسي همون بروشورهايي نبود كه من براي نمايشگاه سفارش داده بودم؟ به حدي شوكه شده بودم كه فقط تونستم بلند بخندم...به جاي اينكه قيطريه رو...ببيخشيد، قيصريه رو به آتيش بكشم. تو اين گيج و ويجي ام يه نگاهي به اون همكارم انداختم كه كه طفلكي از خجالت است شيرين كاري مردك 50ساله سرشو انداخته بود پايين و خودش رو با موبايلش مشغول كرده بود كه نگاهش به من نيفته. برعكس او، يكي دو تا از بچه هاي اون يكي شركتمون يه پسره شيرين عقل هم جزءشون بود، اين جوك بزرگ و مزه پراني بي‌نظير رئيس جان رو شنيده بودند و برام دست گرفته بودند كه چي؟ من كارت عروسي‌ام رو دارم ميدم دست خلق ا...؛
درادامه ماجرا نه آتيشي به پا شد و نه تخت جمشيدي ويران، اما نتيجه اخلاقي اين ماجرا برام اين بود كه...
اگه قراره روزي دكتري بشم كه به خودم حق بدم حق زندگي اجتماعي يكي ديگه رو زخمي كنم اونم فقط با يه جمله مسخره و فقط به جرم اين كه زن هست، موفق هست و يه زبون داره كه صدتا مرد رو يك جا مي كنه تو جيبش و در مياره و تو اين موقعيت اجتماعي هردم بيل هر دم كلنگ كه دوست و دشمن ادم معلوم نيست، تونسته گليمش رو سالم از آب بيرون بياره، اون مدرك دكترا رو خودم ميريزم تو... تو... مي‌ريزم دور؛
من عاشق يك‌شنبه ها و سه‌شنبه هام هستم. چون توي يكي از همين روزها فهميدم كه من يه جزيره گنجم كه اگر بي‌موقع كشف بشم، ديگه اوني نيستم كه بايد باشم و اون مسووليتي رو كه به عهده دارم ديگه نمي توانم درست انجام بدم. مسووليت من اينه كه خودم باشم، خودي كه وقتي بهش نگاه مي كنم شرمنده خودم نشم؛

من به اين جمله اعتقاد دارم كه ميگه:
هر چیزی که تو را نکشد، مطمئناً قوی ترت می‌کند

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸


وقتی که روح تلخ می شود تلخ می ماند. کاری نمی توان کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانه ست. می ماند. می شود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هرچند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی کند ولی تلخی... تلخی تصویرهای تلخ می سازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر روی شیشه ی مات تو، وارونه، کوچک تر از واقع

ابراهيم گلستان